من هم دیگر بر نمی گردم!
گفت: یک پرنده شده ام. مانند پنگوئن و یا بیشتر پرندگان دریایی، یا مانند عقاب و جغد و سایر پرندگان شکاری. چرا راه دور برویم! مانند کلاغ و کبوتر، و همین پرندگان کوچک که نر و ماده با هم لانه می سازند، ماده تخم می گذارد، نر ماده هر کدام به نوبت روی تخم می نشینند، زمانی جوجه ها به دنیا آمدند، هر دو با هم جوجه ایشان را پروش می دهند.
من و همسرم هم چنین می کنیم. هر دو کار می کنیم، در کار خانه با هم شریکیم. نوبتی نیست، هرکدام که زودتر آمد، به بچه ها خوراک می دهیم، می شوریم، پوشاک شان را عوض می کنیم، می خوابانیم شان. کوتاه بگویم: پروش کودکان، کار خانه و خرید را با هم انجام می دهیم. البته چون بدن من قویتر از اوست، کارهای سنگین را نمی گذارم او انجام دهد.
آه؛ فراموش کردم: پرندگان محاجر را که هزارها فرسنگ می روند، و دوباره به مکانی که به دنیا آمده اند باز می گردند. در آنجا لانه میسازند، ماده تخم می گذارد، هریک به نوبت روی تخم می نشیند، آن یکی به شکار می رود، زمانی که جوجه به دنیا آمدند، با هم…
نگاه غمگینی در چشم من کردو گفت: چندی از این پرنگان مهاجر، در راه می میرند، چندی در دام میافتند. و دیگر بر نمی گردند. من هم دیگر بر نمی گردم .
9 تیر 1398 ــ 30 روئن 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک
من هم دیگر بر نمی گردم!
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه, طنز
اینجا ایران است !
ﺍﯾﻨﺠﺎ : ایران است
ﻣﻨﻄﻖ ، ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺍﺳﺖ
ﮐﺘﺎﺏ ، ﺩﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ، ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺍﺳﺖ
ﺁﺯﺍﺩﯼ ، ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ، ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ، ﺗﯿﻢ ﺍﺳﺖ
ﺷﻌﺎﺭ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺷﻌﻮﺭ ، ﻧﺎﯾﺎﺏ ﺍﺳﺖ
ﭘﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺳﺖ ، » ﻋﺎﺭ » ﺍﺳﺖ
ﭘﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ، ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭﻭﻍ ، ﺣﻼﻝ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﺩﯼ ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﺍﻋﺪﺍﻡ ، ﺍﺻﻼﺡ ﺍﺳﺖ
ﺍﺻﻼﺡ ، ﻓﺴﺎﺩ ﺍﺳﺖ
ﺩﺍﻧﺎ ، ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﻧﺎﺩﺍﻥ ، ﮐﺎﻣﯿﺎﺏ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭﺩ ﻣﺮﺩﻡ ، ﺑﯽ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
تظاهر فراوان است
ﺭﯾــــــــﺎ ، ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻤﺎﻥ ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ .
ﺍینجا ایران است. 5 تیر 1398 ــ 26 ژوئن 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل, طنز
قدرت نظامی یا زندگی آباد؟
قدرت نظامی یا زندگیِ آباد؟
چرا جامعهی ایران به سقوط پهپاد آمریکایی واکنشی درخور نشان نداد و چرا در فضای مجازی و شبکههای اجتماعی، کسی جیغ و دست و هورا نکشید و ابراز خوشحالی نکرد و چرا در ساحت عمومی سیاست، رفتاری ستایشگرانه شکل نگرفت؟ عدم واکنش مناسب به چنین داستانی به چه علت و یا علتهایی است؟
در فضای مجازی، اطلاعات پراکندهای در باب تکنولوژی فوق مدرن پهپاد و سیستم جاسوسی امریکا وجود دارد که نشان میدهد حاکمان امریکا به ساختن چنین هواپیمای غیرقابل ردیابی و غیر قابل دسترسی افتخار میکنند و آن را نشانهای از برتری نظامیشان در صحنهی بین الملل میدانند. و ایران دقیقا با شلیک موشک به قلب چنین ادعایی، حاکمان امریکا را به تنش و چالش کشید. اکنون این پرسش مطرح است که چرا جسارتی این چنین و اقدامی غیرقابل باور در سقوط پهپاد غول پیکر به یک حرکتِ افتخارآمیز و تحسین برانگیز در جامعه تبدیل نشد؟ در حالی که نزد حاکمان، این انتظار وجود دارد که مردمانش برای نمایش اقتدار نظامی عکسالعمل اجتماعی داشته باشند و مثلا طی تظاهراتی خیابانی از آنان برای پیشرفت در حوزهی تسلیحات سپاسگزاری نمایند.
جامعه اما مبهوت به سکوت خود ادامه داد و جشن سپاسگزاری و آتش بازی برگزار نکرد. زیرا:
آن چه نزد عموم شهروندان «ارزش» است، زندگی است و نه اقتدار و سلاح نظامی. در جهت مقابل، آنچه برای حاکمان ارزش دارد، جسارت و شهامت رزم و نمایش اقتدارِ نظامی است. بدین قرار گویی شهروندان و حاکمان در دو جهان ارزشی متفاوت زندگی میکنند. در یکی زندگی اولویت دارد و در دیگری تسلیحاتِ نظامی. این سخن بدان معنا نیست که توانایی دفاع از کشور نزد شهروندان کم اهمیت باشد، اما آن چه که بدان خیره شدهاند و از حاکمانشان طلب میکنند، زندگی به سامان، جامعهای آبادان و حیاتی بی تنش است.
در این رویکرد، این پرسش شکل میگیرد که چه فایده دارد جامعهای رو به افول باشد و زندگی اش رو به سختی و مرارت روزافزون، اما بتوان پهپاد زد و اقتدار خود را در عالمِ نظامیگری به رخ جهان کشید؟ زیستْ جهان ارزشی متفاوتِ حاکمان با جامعه در رخدادهایی از این دست، نمایان میشود. گسستی معنادار میان دو جهان ارزشی، منطقا به دو گونه انتظار و دو شیوه از حیات سیاسی منجر میگردد.
هر گونه رفتار حاکمان یک کشور و هر شیوه از سیاستورزیشان، واجد نتایج پیامدهایی است که گریبان تمامی جامعه را خواهد گرفت. تکتک شهروندان تحت تاثیر آثار و عواقب آن قرار میگیرند. از این رو چشم حساس جامعه به سقوط پهپاد خیره نشد، بلکه نگاهش را به پس از سقوط برد و به جنگ احتمالی پس از آن اندیشید.
به ویژه که دوره ای طولانی از جنگ و تخریب را در خاطرهاش بازیابی میکند و از شروع نبردی ویرانکننده نفسش به شماره میافتد. رویارویی نظامی و رخدادی شبیه سقوط پهباد، آژیرِ خطر را برایش تداعی میکند. وقتی صدایی ترسناک از رادیو پخش میشد و میگفت: «حملهی هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید». و او کزکرده در زیرپلهای تاریک به این میاندیشد که این بار قرار است موشک برسر چه کسی و کسانی فرود آید. از خودش میپرسید، نوبت من کی میرسد و برخودش میلرزد.
مردمی که هراسان از سقوط زندگی خویش اند، چگونه میتوانند در سقوط پهپاد، پایکوبی کنند؟ اینان بیش از هر چیز به سقوط زندگی خود میاندیشند و بدان مینگرند.
علی زمانیان
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران, طنز
آرزوهای سردار، مهندس، دکتر، استاد باقر قالیباف !
آرزوهای سردار، مهندس، دکتر، استاد باقر قالیباف !
هر كس در ايران به جايي نرسيده يا تنبل بوده يا خيلي خيلي خيلي تنبل بوده. ايران، بي برو برگرد سرزمين آرزوهاست. ميگي نه همين باقر خان قاليباف خودمان را سير كن. آقا باقر نظامي بود تا اينكه يك روزي در سن ٢٩ سالگي آرزو كرد ليسانسه شود. دنگ! فرشته آرزوها از راه رسيد و در حاليكه باقر فرمانده لشكر مازندران بود، از دانشگاه تهران ليسانس جغرافي گرفت. چطوري؟ فضولي؟! ٣٣ سالگي بخودش گفت: باقر تو از بچگي آرزو داشتي آق مهندس شي! چي شد پس؟ دنگ! فرشته آرزوها نه گذاشت و نه برداشت و باقر را كرد رييس بزرگترين هولدينگ مهندسي كشور كه از تونل تا بندر و از سد تا اتوبان مي ساخت! تحصيلات مهندسي؟ اين سوسول بازي ها در سرزمين آرزوها معنا ندارد. ضمنا تا چشم باز كرد ديد در كنار اداره صدها پروژه مهندسي، يك فوق ليسانس جغرافياي سياسي هم از دانشگاه تهران گرفته. چطوري؟ آدمي با اين همه مشغله، جزييات چطور يادش بماند؟ سه سال گذشت. لامصب مهندسي، دل نازك باقر را زد. اصلا كه گفته او بايد مهندس شود؟ از اولش آرزو داشت خلبان شود.دنگ! در ٣٦ سالگي يهويي شد فرمانده نيروي هوايي. سابقه پرواز؟ زياد! قبل از آن، بارها سوار هواپيماي مشهد شده بود! تا بيايد خودش را جمع كند حين فرماندهي نيرو، خلباني آموخته، رفته بود فرانسه و خلبان ايرباس غير نظامي ايران اير هم شده بود. محدوديت سن پذيرش خلبان؟ انگار به فرشته مرشته اعتقاد نداري ها! تازه از بخت خوش، وسط اين هير و وير ،صدقه سر دل پاكش يك دكترا هم گرفته بود. لامصب درد دارد آدم همزمان در ايران فرمانده نيروي هوايي، در فرانسه دانشجوي ايرباس و در تهران دانشجوي دكترا باشد. همه اين كارها با هم، آنهم در سه چهار سال! چه رنجي برده، باقر جان! حالا در آستانه ٤٠ سالگي داشت فكر مي كرد كه خلباني به چه درد مي خورد؟ راستش را بخواهي باقر از بچگي چشمش دنبال پاگون پاسبان ها بود. دنگ! اين فرشته لامصب معتقدست سلسله مراتب هر كاري را از تهش بايد شروع كرد. باقر جان يهو شد رييس پليس يك مملكت به چه بزرگي. آفرين! اينكه از سابقه باقر جان در امور پليسي نپرسيدي، نشان مي دهد نرم نرمك داري آدم مي شوي. ٤٤ سالگي از راه رسيد. حالا ژنرال زميني-ژنرال هوايي-كاپتان-دكتر- ژنرال پليسي بود براي خودش. يك فرم خزنده نامحسوسي استاد دانشگاه تهران هم كرده بودندش طفلي بچه ام را . ولي آرزوي بچگي اش چه؟ از اولش او بدجوري تو نخ اين ماشين هاي بزرگ زباله بود. دنگ! بله! معرفي مي كنم. سركار عليه مخدره فرشته خانم هستند با حكم شهرداري باقر جان! آنهم سه دوره! بدهي افسانه اي؟ املاك ؟ آقا من از اول گفتم تو مارمولك، تنت ناجور مي خارد! نگفتم؟ شما هالو هف شنبه هاي تنبل مفتخور بايد خجالت بكشيد كه هي نق مي زنيد و آيه ياس مي خوانيد. بجاي آن برويد دلتان را صاف كنيد كه فرشته جماعت اطرافتان پلاس باشند. آنوقت مثل باقر جان هي آرزوي گنده گنده، دشت خواهيد كرد. با شنيدن اين داستان، آدم شديد يا قصه ابوالمشاغل مولانا علي اكبر خان ولايتي را هم تعريف كنم برايتان؟ نشناس هاي نمك بحرام!
1 تیر 1398 ــ 22 ژوئن 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل, طنز
آخوندها را بهتر بشناسیم !
آخوندها ابتدا دنیا را جهنم میکنند و سپس وعده بهشت دهند.
هیچ تجارتی پر سود تر از این نیست که کالایی خیالی را به مردم بفروشی که زمان تحویل آن پس از مرگ باشد!
در هرکجای دنیا که باشید می توانید با مقایسه دست های آخوندها با کارگران مقایسه کنید، به راحتی متوجه شوید که رنج دنیا برای چه کسی و راحت دنیا از بهر چه کسی است!
آنها می توانند نگاه کردن را حرام کنند و خون مردم را حلال، می توانند به جای خدا نشسته و احکام متناقض صادر کنند و کسی هم نمی تواند علت آن را جویا شود.
می توانند کشوری را نابود کنند و بعد بگویند شرایط بسیار خوب است.
می توانند یک شاعر را به خاطر شعر خوانی زندانی کنند، می توانند یک قاری را به خاطر بچه بازی، آزاد بگذارند. می توانند از حرم سوریه دفاع کنند، می توانند در حرم مشهد بمب بگذارند.
می توانند ام کلثومهایشان را به اسم پرستو بفرستند برای بی ابرویی کسی بفرستند، همزمان دختری را بخاطر دیده شدن چند تار موی اش بکشند
می توانند در ثروتمند ترین کشور جهان مردم را گرسنه بی خانمان نگه دارند، همزمان خود در قصرهای با شگوه زندگی کنند
می توانند شریک دزد و رفیق قافله باشند، میتوانند در قم درس بدهند و در لواسان ویلا داشته باشند، میتوانند مردم را برای شفا به مشهد بفرستند و خود برای یک سرما خوردگی به آلمان و انگلیس بروند.
می توانند شعار مرگ بر آمریکا و اسراییل بدهند، در حالیکه فرزندان شان در آمریکا سر گرم عیاشی است، با اسراییل هم معامله پنهانی دارند
می توانند شراب را حرام اعلام کنند، ولی چپاول کردن مال ملت را حلال.
آخوندها موجودات عجیبی هستند، اشتباهی بزرگ در هستی.
27 خرداد 1398 ــ 17 ژوئن 2019 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در منتشر نشده ها
نامه سر گشاده به شاه بانو مریم عضدانلو!
نامه سرگشاده به شاه بانو مریم عضدانلو!
نخست ــ خاک کاهو تو سر هرچی آقا زاده (آخوند زاده) است. شما آقا زاده ها غیرت ندارید، شرف ندارید، وجدان ندارید که با دزدی و احتکار هزار جور خیانت و کلک میلیاردها ثروت ملت ایران رو می برید خرج آمریکایی ها می کنید، تازه یک چیزی هم طلبکار می شوید. یاد بگیرید از «شاه بانو مریم عضدانلو» (رجوی) یک شاهزده است، یک انسان دوست است، یک پارچه خانم، همه اش فکر هموطنان های فقیرش و مردم فقیر رومانی، بلغاری، لیتوانی و کنگو، سومالی، سودان و عرب هاست.
آقا زاده های کثیف، این بانوی گرامی پول از صدام حسین و شیخ های عرب رو گرفته خرج این مردم فقیر می کند، نه مثل شما تو کابره ها و کازینوها غرب خرج کند. قبول ندارید به یکی از این تظاهرات شان بروید، بیینید، ده ها هزار نفر از مردم این کشورها رو با هواپیما و اتوبوس میاورند، نهار و شام و صبحونه شان رو میدهند، در هتل 5 ستاره می خوابانند، یک چیزی کف دست شان می گذارند. با احترام می فرستندشان به کشور خودشان. تا سال یعد و تطاهرات دیگر
شاه بانوی ارجمند مریم عضدانلو: اگر یک نفر لیاقت پادشاهی ایران را داشته باشد، شما هستید.
یک ــ اینکه شما به درستی از خاندان شریف قاجار و شاهزاده اید، نه آقا زاده. (گدا زاده)
دوــ شما خانواده گرامی تان، سال ها با نظام فاسد شاه مبارزه کردید، و خیلی از بستگان و یاران شما جان خود را در این راه فدا کردند.
سه ــ شما درس خوانده در دانشگاه شریف رشته متالوژی (صنایع فلزی)هستید، (دانشگاه شریف یکی ار مهترین دانشگاه های دنیا بود) پرستار سویسی و فرانسوی نداشتید. نه اینکه چهار کلاس درس در ایران خوانده باشید، سپس در آمریکا به خوشگذرانی و الواتی گذرانده باشید.
چهار ــ سالها به طور جدی با رژیم جمهوری اسلامی مبارزه کردید، و نشان داده اید که اهل عمل هستید، نه حرف، و مانند آقا رضا ناز پروده نیستید، هر چند خیلی نازکش دارید. (خود من هم یکی)
شاه بانو مریم عضدانلو: خواهش می کنم، از پول هایی که از عرب ها گرفته (خوب کاری کرده اید، نوش جانتان) و به سناتور ها وکیل ها و وزیران در غرب می دهید برای سخنرانی. چند ده هزار دلاری هم به من بدهید، به جان شما نباشد، به جان گربه ام که از سگ همسایه برایم عزیز تر است، به جان خرم که از جان هر گاوی برایم عزیزتر است قسم، من هم در تظاهرات صدها هزار نفری شما سخنرانی می کنم، مانند خیلی از شاعران که در وصف امام شعر سروده اند، در وصف تان شعر و سرود می سرایم. سرودی بهتر از سرود شاهنشاهی.
جاوید شاه بانو مریم قجر عضدانلو. 27 خرداد 1398 ــ 17 ژوئن 2019 ــ بلژیک ــ اردوخانی
(فحش دادن و ناسزا گفتن برای همه آزاد است)
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
دیگ به دیگ میگه، روت سیاه؟!
دیگ به دیگ میگه، روت سیاه ؟!
نام خویشاوندان و فرزندان رهبران جمهوری اسلامی که میلیون ها در آمریکا ذخیره کرده اند، از طرف «حامیان رضا پهلوی، رضا شاه دوم » توجه ام به خود گرفت.( حامیان = پشتیبانان)
نخست رویم سخنم به «پشتی بانان رضا شاه دوم است». دوستان گرامی، هموطنان ارجمند، شما انتطار دارید این آقایان مانند من و صدها نمونه دیگر، در غرب با دست خالی بیایند، در خیابان بخوابند، گرسنگی بکشند، عملگی، ظرف شویی کنند، تاکسی، کامیون برانند، زحمت بکشند، تا پس از مدتی بتوانند زندگی نسبتا آبرومندی برای خانواده شان دست پا کنند.
پشتیبانان رضا شاه دوم: کمی انصاف داشته باشید، درست است که پدران این آقا زاده ها سوار الاغ می شدند و روضه دو تومانی می خوانده، ولی حالا اینها آقا زاده ( خانم زاده) هستند. «پول حلال صیغه» ( جاکشی) و دزدی و قاچاق پدرانشان که با زحمت به دست آروده اند در آمریکا سرمایه گذاری کرده اند. این پول از شیر گرگ و سگ هم حلال تر است. چرا شما خوشحال هستید که دولت آمریکا می خواهید این پول ها را ضبط کند؟ این کار شما درست نیست. گناه کبیره است. به جهنم می روید. بین خودمان باشد: « دیگ به دیگ می گوید روت سیاه»
درست یا غلط بودن این لیست به عهده پشتیبانان شاهزاده رضا شاه دوم است. ( بنا به خواست نویسنده منشر کننده من وظیفه ملی خود را در نشر و بیداری ملت ایران را انجا دادم) 25 خرداد 1398 ــ 15 ژوئن 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک
عیدی ترامپ به ملت بزرگوار ایران
انتشار لیست کامل پولهای ضبط شدە فرزندان مسئولین ایرانی از سوی وزارت خزانەداری آمریکا. وزارت خزانەداری آمریکا در اقدامی جدید اسامی ٦٦ نفر از آقازادەهای نظام را برای افکار عمومی منتشر کرد کە پولهایشان را ضبط کردە است
لیست وزارت خزانەداری بە شرح زیر است :
1- غلامحسین الهام : 56 میلیون دلار2- سعید پناهیان : 17 میلیون دلار 3- مسعود ڪاظمی : 84 میلیون دلار
4- علی هاشمی : 44 میلیون دلار 5- محمد محمدی : 40 میلیون دلار 6- مهدی احمدینژاد : 121 میلیون دلار
7- بنت الهدی خامنهای : 293 میلیون دلار8- مجتبی خامنهای : 4.5 میلیارد دلار9- صادق محصولی : 6 میلیارد دلار
10- حسین معادیخواه : 83 میلیون دلار11- عیسی ڪلانتری : 7 میلیون دلار12- حسین تائب : 180 میلیون دلار
13- علی اکبر ولایتی: 176 میلیون دلار 14- سردار احمد وحیدی : 219 میلیون دلار15- عباس ڪدخدائی : 15 میلیون دلار
16- مجتبی مصباح یزدی : 463 میلیون دلار17- علی مصباح یزدی : 347 میلیون دلار 18- حسین فیروزآبادی : 505 میلیون دلار
19-پرویز فاتح : 47 میلیون دلار 20- حسین شجونی : 127 میلیون دلار 21- سردار حجازی: 1 میلیارد دلار
22- حسین جنتی : 1 میلیارد دلار 23 – مرتضی خامنهای : 4.17 میلیارد دلار
24- اسفندیار رحیم مشایی : 79 میلیون دلار 25- حسین آقا محمدی: 123 میلیون دلار
26- علی جنتی : 466 میلیون دلار27- محمدحسینی ری شهری:453 میلیون دلار
28- محسن هاشمی: 91 مبلیون دلار29- محسن هاشمی ثمره : 17 میلیون دلار
30- علی لاریجانی : 400 میلیون دلار31- عباس آخوندی : 520 میلیون دلار 32- محسن رفیق دوست : 266 ملیون دلار
33- حمید حسینی : 130 میلیون دلار 34- محمد حسینی: 43 میلیون دلار 35- محمود حسینی : 16 میلیون دلار
36- مجتبی هاشمی ثمره : 228 میلیون دلار 37- ڪامران دانشجو : 108 میلیون دلار38- احمد رضا رادان : 286 میلیون دلار
39- یدالله جوانی :50 میلیون دلار 40- غلامرضا فیاض: 47 مبلیون دلار 41- رضا فیاض : 47 میلیون دلار
42- علی مباشری : 73 میلیون دلار 43- محمد نقدی : 232 میلیون دلار 44- فرهاد دانشجو : 9 میلیون دلار
45- خسرو دانشجو : 18 میلیون دلار 46- حمید حسینی : 33 میلیون دلار 47- محمدباقر خرازی: 248 میلیون دلار
48- مهدی هاشمی ثمره : 50 میلیون دلار 49- حمید رسائی : 142 میلیون دلار 50- حسین موسوی اردبیلی : 163 میلیون دلار
51- علی مبشری : 33 میلیون دلار 52- حسین شریعتمداری : 379 میلیون دلار53- حسین شاهمرادی : 127 میلیون دلار54- ڪامران دانشجو : 6 میلیون دلار55- مهدی احمدینژاد : 125 میلیون دلار56- عبدالله عراقی : 320 میلیون دلار
57- بهاءالدین هاشمی: 125 میلیون دلار 58- محیاالدین فاضل : 97 میلیون دلار59- احمد جنتی : 1.7 میلیارد دلار
60- فاضل لاریجانی : 305 میلیون دلار 61- مرتضی رفیقدوست: 221 میلیون دلار62- م.ح پارسا : 55 میلیون دلار
63- فاطمه عسگراولادی: 59 میلیون دلار 64- علیاڪبر محتشمی: 460 میلیون دلار65- یاسر هاشمی : 56 میلیون دلار 66- غلامعلی حداد عادل: 580 ملیون دلار
هموطن ، اشتراک حداکثری برای آگاهی و بیداری ملت. تا میتونید نشر دهید…
نوشته شده در Uncategorized, طنز
ما ملت بی فرهنگی هستیم.
ما ملت بی فرهنگی هستیم.
دولت مردان ایران آدم های با فرهنگی هستند!. ما ملت بی فرهنگی هستیم، تمام بدبختی ها ما از بی فرهنگی است. بدون شک این حرف را بارها از افراد گوناگون شنیده اید. البته من غلط بکنم چنین حرفی در باره فرهنگ چند هزار ساله مان بزنم. هرچه هستم، حاصل همین فرهنگ ام.
رفتم رستوران ایرانی … چیزی بخورم. حاج محسن مرا دید، و با صدای بلند گفت: آقای اردوخانی سلام عرض می کنم، بفرمایید در خدمت باشیم.
ــ سپاسگزارم، میخوام یک چیزی بخورم و زود برم.
ــ خواهش می کنم، افتخار بدید مهمون ما باشید. پس از سماجت زیاد، گفتم به شرطی که خودم پول غدایم را بدهم. به این خاطر اینجا نیامده ام تا کسی مرا مهمان کند. به هر حال سر میز او که چند مرد دیگر هم بودند نشستم.
من خوراکی مختصری خوردم. حاجی و یارانش مانند از قحطی درآمده ها با سرعت مقدار زیادی غذا در شکم چپاندند.
پس ار غذا، حاجی آروغ شتری زد و صلوات فرستاد و گفت: احمدالله ربع العالمین. خدایا شکرت ، هرچه ما کم کردیم، تو زیاد کن، ما که خوردیم سیر و پر، کافر بیمره گُر و گُر.
پس از آن حاجی آهی کشیدو گفت: بعله آقای اردوخانی، شما که نویسنده هستی حتما میدانی: مشکل ما بی فرهنگی است. ما ملت بی فرهنگی هستیم. پرسیدم حاج آقا فرهنگ یعنی چی؟ حاجی دست اش روی شکم گنده اش گذاشت، نگاهی به اطراف کرد، دید یک خانواده با چند زن و بچه دور میز کناری نشسته اند، لبخندی زد و به لای پایش اشاره کرد.
حاجی خوب فهمیده بود، فرهنگ یعنی چی! در لندن 60 رستوران ایرانی است و همیشه شلوغ. یک کتابخانه با پشتکار و زحمت زیاد آقای ماشالله آجودانی و چند نفر ایران دوستان دیگر است که همیشه خلوت. در بلژیک چندین رستوران ایرانی است. سالهای 1990 با پشتکار علاقه فراوان انور میرستاری کتابخانه در بروکسل برپا کرد که دوسه سالی بیشتر دوام نیاورد. در سایر کشورهای غرب هم به همچنین. در ایران که نپرس؟!
حاج محسن درست می گفت: فرهنگ یعنی سیر کردن شکم و زیر شکم. دولت مردان ایران آدم های با فرهنگی هستند. 11 خرداد 1398 ــ 1 ژوئن 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
محمد علی نجفی و خرگوش بازی گوش
محمد علی نجفی و خرگوش بازی گوش
روزی خرگوشی از پای درختی می گذشت ،دید چند کلاغ بالای درختی خوشحال و خندان نشسته اند.خرگوش کجنکاو از کلاغ ها پرسید علت خوشحالی خنده شما چیست. پاسخ شنید: ما با تخم مان بازی می کنم و می گوییم و میخندیم. خرگوش هم نگاهی به لای پایش کرد و دید که او هم دوتا تخم گنده بین دو پا دارد، بزرگتر از تخم کلاغ ها، و شروغ کرد بازی با تخمش و خندیدن.
همچنان که مشغول بازی با تخمش بود بی خبر از اطرافش، روباهی پرید و او را گرفت. در حالی که روباه او را می برد، یکی از کلاغ داد زد:
«وقتی کسی با تخمش بازی می کند، باید اون بالا بالاها بنشیند.»
محمد علی نجفی، خیال می کرد که بالا بالاها نشسته، و بالانشینیان او را رها نمی کنند، و نمی دانست تاریخ مصرفش گذشته . 8 خرداد 1398 ــ 29 مه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
خر اسب نمی شود!
خر اسب نمی شود !
همانگونه که می بینید، نام من «ابولفضل» است. در زندگی همیشه از این نام رنج می بردم و می برم، وبرایم عقده شده است. به ویژه اینکه این نام برای اروپایی ها گفتارش مشکل است.
مادر و پدرم از روی ایمان به دین اسلام این نام را برای من اتنخاب کرده اند. (روانشان شاد)«ابولفضل العباس، باب الحوایج، قمر بینی هاشم»
*پس از انقلاب خیلی از ایرانی های خارج از کشور نام خود را عوض کردند.محمد شد مهرداد. حسن، هوشنگ. قوچعلی، آریانا.حسین، نادر. گاظم، کیانوش. محمود، داوید، اسد، شیرزاد، ابول حسن (بنی صدر) همان ابول حسن بماند، قاسم، سهراب. رقیه، شهناز. فاطمه، فریده. سکینه، سوسن، ضغرا، شهلا. این قصه سر دراز دارد.
بارها دوستان از من پرسیده اند که چرا نام ات را عوض نمی کنی؟ پاسخ دادم: اگر به خری بگویند: اسب، آیا بنیان ( ذات) او عوض می شود؟ خر عیسی گرش که به مکه برند، چونکه باز آید هنوز خر باشد.
البته می تواند بار نبرد، مفت بخورد و بخوابد و لگد پرانی کند و گاز بگیرد و پسوند ( لقب) حاجی را به دنبال بکشد و مورد احترام خران دیگر هم باشد.
*کاری به این نداریم که خیلی ها در ایران که نام ایرانی داشتند، برای اینکه نان را به قیمت روز بخورند، نام ایرانی خود را با نام عربی عوض کردند و صاحب مال مقام شده اند.
1 خرداد 0398 ــ 22 مه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه, طنز

دیدگاه های تازه