نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 17, 2019

بازار روز چپ جمهوری خواهان (فداییان خلق)

بازار روز چپ جمهوری خواهان (فداییان خلق)

«بازار مکاره، بازار دروغ، ریا، تقلب و بنجل فروشی نبود». بازاری بود که همگان آنچه در دل داشتند، بی ریا عرضه می کردند. من گاری دستی کوچک خودم را به این طرف و آن طرف می کشیدم، رهگذران را به دیدن ( شنیدن) لطیفه، طنز و هجو فرامیخواندم.
آنچه عرضه می کردیم، در شهر خودمان، خریداری (شنونده) نداشت. یا زیاد شنیده بودند. سخنان ما مانند قالیچه کهنه ای (خاطرات مان) است که برای بازماندگان مان ارزشی نداشت. تنها خریدار این قالی کهنه ما بودیم. چون به رنج و دردی که بافنده ( گوینده) کشیده اگاه بودیم. در دیدار یکدیگر مشتاق بودیم.
کسی برای فروش نیامده بود، تنها برای به نمایش گذاشتن بود. بهانه ای برای دیدن یکدیگر، شنیدن سخنان یکدیگر.هیچ کس نگفت، جنس من، (سحنان من) بیشتر میارزد. کس نگفت که ماست دیگری ترش است و ماست من شیرین. هیچ کس از دماغ فیل نیفتاده بود، به کونش نگفت به دنبالم نیا که بوی گند میدی، هیچ کس از کون ترکیده آسمان نیفتاده بود. چند مرد نقلی عصا در دست داشتند، اما کس عصا قورت داده نبود.

دکتر، مهندس و استاد کم نبود. هیچ کس دیگری را آقای یا خانم دکتر، مهندس و استاد صدا نمی کرد. ( بر عکس اعضای گروهای دیگر که پس از چهل سال دوستی همدیگر را جناب آقای دکتر و مهندس صدا می کنند )

همه یکدیگر را منوچهر، احمد، فرخ، رضا، اسفندیار، محمد، علی ، مهر زاد …. صدا می کردند. در گفتارشان ریا و دورویی نبو. کسی منِ دیوانه را با جفنگیاتم زیر پرسش نبرد، با وجودیکه سخنان جدی چندی را با خنده به هجو کشیدم. کسی نپرسید، چرا این را گفتی؟ چرا این را نوشتی؟ چه خواهی نوشت؟.
از همه مهمتر: مدعی روشنفکری ندیدم که بگوید: سخن من یا سخن هیچ کس. با مقاله ای بلند بالای خود مسایل سیاسی دنیا را بر رسی کند، ولی نتواند شلوارش را بالا بکشد. از حقوق زنان دفاع کند، ولی با همسرش مانند کنیز رفتار کند. در باره آزادی بیان سخنرانی کند و مقاله پر آب و تاب بنویسد، ولی کمترین مخالفتی را تحمل نکند، و با خشونت پاسخ دهد.

شبی از روی تصادف مهمان روشنفکری ( استاد دانشکده …) بودم. سر میز غذا امرانه به همسرش چند بار گفت: فلان چیز را بیار، فلان چیز را بیار. من یکباره ترمزم برید، گفتم: کون گشاد، کونت رو تکون بده خودت بلند شو بیار.بگذریم دل پری از این روشنفکران کون گشادِ پر مدعا خیر سرشان دارم.

در نوشتار پیشین، واژه «نقلی دوست داشتنی» را چند بار را به کار بردم. نقلی مردی است کم بیش با قد کوتاه، کمی چاق با شکم، سری گرد و صورتی چاق آلود، با لپی سرخ. موهای سپید، یا خاکستری، پر پشت. کاهی هم سر طاس با موهای بلند از پشت سر. سبیل سپید و یا خاکستری بر روی لب. ابروهای پر پشت. چشمانی پر نفوذ گود رفته. لبانی خندان. بیش از 65 سال.
پیر مرد نقلی همیشه خنده بر لب دارد. هیچ زمان از کسی گله یا بد گویی نمی کند. با معرفت با حال است. مردی است با حال، عشقی، خوش مشرب و با صفا و دوست داشتنی.
در بیمارستان دانشگاه لوون در سالن انتظار نشسته بودم. مردی بلژیکی نقلی: کمی دورتر از من نسشته بود. به هم با لبخندی نگاه می کردیم و می خواستیم، سخن آغاز کنیم. ولی حرفی برای گفتن نداشتیم.
من روی صندلی تکان خوردم و صندلی قرچ ــ قرچ صدا کرد. مرد نقلی نگاهی به من کرد و با خنده گفت: مواظب باش بد فهمی، بد برداشت می شود. من و دیگران خندیدیم.
پنج دقیقه ای نگذشته بود که من تکانی خوردم و باد پر صدایی رها کردم. او دیگران جا خوردند. من رو به مرد نقلی کردم و گفتم: بد برداشت کردی. همه از خنده قش کردند برایم دست زدند و براوو Bravo گفتند. این اولین بار بود که با رها کردن بادی مورد تشویق قرار می گرفتم. شما هم مرا گاهی تشویق کنید.
25 تیر1398 ـــ 16 ژوئن 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک ــ یک مگس پررو و سمج داره دور سر من می گرده، پدر سگ مثل اینکه توی این خونه بزرگ کثیف تر از محتوای سر من پیدا نکرده.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 15, 2019

کنگره حزب چپ ایران( فداییان خلق) دریغا !

کنگره حزب چپ ایران ( فداییان خلق) دریغا

من به عنوان مهمان در کنگره حزب چپ ایران (فداییان خلق) دعوت شده بودم. (12 تا 14 ژوئیه در هلند) برگزار کنندگان این گنگره هیچگونه وابستگی مالی، با هیچ کشور یا سازمانی ندارند، شرکت کنندگان مجبور به پرداخت تمام هزینه های خود بودند. هزینه رفت و برگشت،خواب و خوراک.

میانگین سن مردان ( از دید من65 سال بود، میانگین بانوان؟ شجاعت گفتنش را ندارم)
مردان و زنانی که در آنجا دیدم، انسان هایی بودند، پاک سرشت و دوست داشتنی. (چندی نقلی = با حال، عشقی، پر بار و فروتن، من این واژه نقلی را دوست دارم) گویی هریک آنان ذره ای از وجود من بودند. من هویت خود را در آنها می دیدم. هر یک از مردان یکی مانند من بود. خود را میان گروهی از پرندگان مهاجر احساس می کردم، که هر دسته ای از ما به سرزمینی پرواز کرده ایم، اینبار در «هلند» گرد هم آمده ایم، با خاطرات ، آرزوها و دردهای مشترک.
همه گی غمگینیم، ولی می گوییم و میخندیم، لطیفه (جوک) می گوییم، من هجو و طنز می گویم، هیچ کس نا آشنا نیست، هر چند چندی را هرگز ندیده بودم. با همه شوخی می کنم: اما همه در دل غمگین هستیم، از اینکه می دانیم، به آن سر زمینی که در آن زاده شده ایم، هرگز باز نمی گردیم. «دریغا، دریغا» . با این وجود برای آینده سرزمین نیاکان مان ، برای مردم کشورمان نگرانیم، همیشه در اندیشه ایران هستیم. و من! و من با حسرت به پرندگان مهاجر می نگرم،؛ خوشا به حالشان؛ خوشا به حالشان که به زادگاه خویش باز می گردند،ولی ما؟!

آنچه سبب شگفتی و خوشحالی من گشت: با وجود اختلاف و تصاد عمیق ذاتی و فرهنگی میان گروهای گوناگون با کوشش بر گزار گنندکان، به یک اتحاد با هدف مشخص و معین رسیدند.

گره های شرگت کننده: مادر زنان، مادر شوهران، خواهر زنان، خواهر شوهران، جاری ها، گروهای وابسته، خاله عمه، و دخترانشان، و… پدرزن، پدر شوهر، برادر زن، برادر شوهر. گروهای وابسته، دایی ها، عموها. و پسرانشان.
هیچ کس از هر گروهی، هیچگونه اعتراضی به دیگران نکرد، و نگفت کج است، و نپرسید که می گوید کج است، و مادر َشوهر، خواهر شوهر، و جفت جاری ها را زیر پرسش نبرد.  هیچ کس از هند با ماشین بنز نیامده بود که قسم اش بدهند که بگوید که می گوید کج است.

با وجود شرکت در کنگره های زیاد، این اولین بار است که می بینم هیچ یک از شرکت کنندکان، با داد و فریاد نخواست حرف خودش را ثابت کنند، و اگر نتوانست، قهر کنند برود.
در میان اینان، خود بزرگ بینی و خود پسندی ندیدم. همه پر بار، با سواد، پر تجربه و فروتن بودند. می توانم به جرات بگویم، همه با دست و جیب خالی با هزار زحمت از ایران خارج شده اند. اما توانستند با کارو کوشش، نه تنها گلیم خود را از آب در بیاورند،( از کاسبکار تا استاد دانشگاه، پزشک، و…) بلکه خیلی از آنها با تمام وجود به تازه از ایران آمده ها به ویژه جوانان کمک کردند. مدعی روشنفکری ندیدم. (برعکس چندی افرادی از گروه های سیاسی دیگر)
من قدر (ارزش) زحمت فرد ــ فرد برگزار کنندگان را می دانم. گرچه نه زر گرم و نه گوهری. با خاطره ای خوب: و سپاس از  زحمت بی دریغ شما.
24 تیر 1398 15 ژوئن 2019 ــ اردو خانی ــ بلژیک.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 10, 2019

پاسخ همسایه را شما بدهید!

پاسخ همسایه ام را شما بدهید!

مرخ همسایه مرتب به به باغچه من می آید. همسایه خواهش کرده به او آب وغدا ندهم. من هم خواست او را برآروده می کنم. مرغ من نامش گلگلی گذاشته ام، به خاطر لکله های زرد خاکستری بر روی پرهای سپیدش، دانه اش را خانه خوش می خورد، همانجا تخم می گذارد، ولی کم و بیش تمام روز در خانه من است. اگر من در باغچه نباشم، پشت پنحره میاید، قد قد آرامی می کنم، نوک به شیشه پنجره می زند. به محظ اینکه مرا می بیند، به طرفم میدود. من او را بغل می کنم، زیر گلو یش را نوازش می کنم، دست به پشتش می مالم، با او حرف می زنم، وقتی در باغچه سر گرم کاری هستم، راه میروم، یا نشسته ام همیشه کنار من، سرش را بلند می کند، من باز هم نوازشش می کنم.
همسایه از من می پرسد: آب و دانه اش را خانه ما میخورد، لانه اش هم همانجاست، در آنجا تخم می گذارد، شب هم در لانه اش می خوابد. نمی دانم چرا تمام روز پیش شما می آید؟ پاسخ همسایه را شما بدهید.
18 تیر 1398 ــ 9 ژوییه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 10, 2019

همسرم با بالش تو سرم کوبید!

همسرم با بالش تو سرم کوبید!

باور کنید تا به حال همسرم را آنقدر عصبانی ندیده که هرچه دم دستش باشد توی سر من بکوبد. این چند روز هوای بلژیک بسیار کرم بود. آسمان در روز آبی و آفتابی، شبها آسمان مهتابی و پرستاره.
چند شب پیش وقتی من و همسرم خواستیم، برویم بخوابیم، به آسمان نگاه کردم، دیدم پر ستاره است. ماه هم با تمام زیبایی اش می تابد. به همسرم گفتم، ما در ایران اغلب شب های تابستان بیرون می خوابیم، به ویژه زمانی که شب ها پر ستاره است و ماه تمام قرص. امشب هم چنین است، بیا بیرون بخوابیم.
قالیچه بزرگی پهن کردم. تشک، ملافه، بالش و پتو را هم به همچنین. رخت خواب را آماده کردم.
همسرم سر بر شانه من نهاد و کنار هم خوابیدیم. هوای بیرون حنک لذت بخش بود. زیر پتو گرمای تن او هم آنچنان را آنچنان تر می کرد. هوس کردم در وصف یار ( او) و این لحظه شعری که تا به حال نگفته بودم، بگویم. در میان شعرهای خودم، هر چه جستجو کردم، دیدم، همه را نه یک بار، بلکه ده ها بار شنیده و لبخند زده. در گوشش آرام گفتم: امشب که در کنار توام چشمم به ماه است – میان روی تو ماه اشتباه است.
(دیشب که در کنار تو بودم چشمم به ماه بود – میان روی تو ماه اشتباه بود) دیشب را امشب کردم، بودم را هم است.
همسر عزیزم، معشوقم، یکاره بلند شد و بالش را از زیر سر من کشید و کوبید تو سرم و گفت: احمق بی شعور نفهم، فکر نمی کنی! من را با ماه اشتباهی میگیری؟ یعنی من آنقدر زشتم. چند هزار سال شاعراتون در وصف ماه شعر گفتن و معشوق را به ماه تشبیه کردند، قبول: آن زمان امریکایی نرفته بودند توش برینن. عکس امامتون رو هم توش ندیده بودند. یعنی من شکل امام هستم. اگه خاطر خواه امام هستی برو پیش امامت. چند بار دیگر بالش را کوبید تو سرم و چند تا ناسزای دیگر گفت و رفت در اتاق نشیمن رو کاناپه خوابید. من هم پتو را برداشتم بردم انداختم روی زمین کنار کاناپه و دراز کشیدم. دستش انداخت پایین و دستش را گرفتم.
18 تیر 1398 ــ 9 ژوییه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 7, 2019

زر زیادی نزنید!

برای مطرح کردن خود، زر زیادی نزنید!

هدف من پشتیبانی از دریا صفایی نیست! هر زمان که طنز یا هجوی می نویسم، احتیاج به دلیل منطق ندارم، تنها احساس یا برداشت خودم را از گفتار یا کردار شخصی بیشتر دولت مردان ایران را بازگو می کنم. لطیفه (جوک)،هجو، طنز و کاریکاتور،هر چند به هم شبیه اند، ولی با هم فرق دارند، چون بنیاد آن بر منطق نیست، پاسخ منطقی هم ندارد. اصولا پاسخ ندارد.
اما زمانی که بخواهم نوشتاری جدی بنوبسم، نخست در باره آن می اندیشم، نا آنجا که بتوانم مطالعه می کنم، با این وجود جای تردید می گذارم، و به عنوان یک سند یا مدرک نمی نویسم. ( در مورد زیر از دوستان حقوق دان و پزشک خود پرسیدم)
من به هیچ کس بدهکاری اخلاقی مادی ندارم.(به غیر از بانک)هدف من از نوشته زیر پشتیبانی از دریا صفایی نیست، بلکه  آنچه را که میاندیشم است (به ویژه به او و همسرش هم هیچگونه بدهکاری ندارم)
یکی از دوستان در فیسبوک در باره خانم دریا صفایی نوشته:
خانم دریا صفایی نماینده منتخب از حزب راستگرای ضد خارجی ان و آ، از اولین لایحه پیشنهادی آماده شده خود با همراهی سه همکار نوشته‌اند. لایحه ایشان بدین شیوه است که اگر پناهجویی به بلژیک آمد و ادعا کرد که زیر سن (١٨ سال) است و به وی شک شود، لازم است که اسکن استخوان بشود و در صورتی که تحقیقات پزشکی خلاف ادعای پناهجو را نشان بدهد، کل هزینه پزشکی- باید- بوسیلە خود پناهجو به دولت بلژیک باز پرداخت شود. من هم میگم خسته نباشید ولی: …
من نوشته بالا را خواندم، و می خواستم پاسخ کوبنده ای هم به دریا صفایی بدهم. ولی پس از مطالعه در باره این موضوع متوجه شدم که این قانون سال 1935 است. چیز جدیدی نیست، و آزمایش استخوان برای تشخیص سن اشخاص چه مرده و زنده رواج دارد. و در بلژیک، گرفتن امتحان رادیوگرافی جهت تعیین سن برای کسانی که کارت شناسایی به همراه ندارند و گمان جدی می‌رود که بالای ۱۸ سال باشند ولی خود را زیر ۱۸ سال معرفی می‌کنند، امری است که سالهای سال وجود داشته و اصلا ریطی به این طرح ندارد. این امتحان رادیوگرافی، سن دقیق را نمی‌تواند تشخیص دهد و تقریبی است، بین دو تا سه سال. بر اساس این قانون کمترین سن مبنا قرار می‌گیرد. این طرح جدید تنها می‌گوید که هزینه رادیوگراقی برای تشخیص سن کسانی که بالای ۱۸ سال هستند ولی به دروغ گفته بودند زیر ۱۸ سال دارند، را بیمه نپرداز. همین و بس بدین ترتیب آنها مجبور می‌‌شوند از ocmw این مبلغ را درخواست کنند. «از خود او می گیرند کاملا دروغ است».(پناهنده پولی ندارد که بپردازد، بنا بر این از او نمی گیرند)اما علت این طرح این است که افراد زیر ۱۸ سال باید بتوانند خانه داشته باشند و با تعداد زیادی افراد بالای ۱۸ سال زندگی نکنند. ولی متاسفانه به خاطر کمبود خانه و تعداد زیاد پناهجوی زیر ۱۸ سالی که کاهی تک و تنها به بلژیک آمده‌اند، بسیاری از آنها در کمپ‌ها با جمعیت زیادی در یک محل به سر می‌برند. هدف از این طرح این بوده که تعداد کمتری از کسانی که سن بالای ۱۸ سال دارند و مدرک شناسایی ندارند سن خود را کمتر از ۱۸ سال عنوان کنند تا فرصت افرادی که واقعا کمتر از ۱۸ سال دارند را برای گرفتن خانه مستقل نگیرند. در واقع طرحی است برای دفاع از منافع کودکان ریر ۱۸ سال و جهت جلوگیری از اجحاف افراد بالای ۱۸ سال به آنها. دوستان گرامی، پیش از اینکه مطلبی جدی بنویسید، خوب بیاندیشید، و برای مطرح کردن خود، زر زیادی نزنید.
16 تیر 1398 ــ 7 ژوئن 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 4, 2019

آرزوی یک دختر نوجوان!

آرزوی یک دختر نوجوان!

رفتم خانه شان، دیدم دختر و پسر هر کدام یک طرف میزی نشسته اند و سرگرم درس خواندن هستند.
سلام، اسمت چیه؟
ـــ تو شناسنامه زهرا، ولی تو خونه و پیش فک و فامیل زهره.
ــ چند سالته؟
ـــ 15 سالمه و کلاس چهارم دبیرستان.
ـــ تو اسمت چیه و چند سالته؟
ـــ 5/13 سالمه کلاس سوم دبیرستان، تو شناسنامه مهدی، ولی تو خونه و پیش فک و فامیل مهرداد.
می تونم بپرسم مامان و باباتون کجان؟
زهره: مامانمون دبیر ادبیات ِ سر کاره، بابامون دبیر ریاضیاتِ، حالا بی کار شده سر انتخابات احمدی نژاد و موسوی. حالا درس خصوصی میده.
ببخشید فضولی می کنم: این خونه مال خودتونه؟
زهره: مال بابا بزرکمون بود، تا سه سال پیش هم با ما زندگی می کردن. اول مادر بزرک فوت کرد، یک هفته بعدش پدر بزرگ. مادر بزرگ و پدر بزرگمون (پدر و مادر بابامودن) می گفتن: خوشحالیم اگه بمیریم، جای شما یخورده واز میشه، آخه یک خونه (اپارتمان) فسقلی با دو تا اتاق خواب، واسه 6 نفر تنگِ، اون موقع من مهرداد تو اتاق نشیمن می خوابیدیم. بعد از فوت اونها یک مدتی با هم تو اتاق سابق بابا و مادر بزرگمون می خوابیدم. حالا دیگه بزرگ شدیم، من تو اون اتاق می خوابم، مهرداد اینجا روی کاناپه.
ببینم زهره، وقتی میری مدرسه حجابت رو رعایت می کنی؟
زهره: من مهردا راهمون یکیه، چند بار اون خانموهای امر به معروف و نهی از منکر جلومون رو گرفتن، شناسنامه خواستن، فهمیدن که خواهر برداریم، دیگه بهمون کار ندارن، ولی یه وقتا عوض میشن. مامانم میگه دلم واسشون میسوزه، بیچاره ها کناهی ندارن، خیلی از این ها سابقه بد دارن، مجبورن این کار رو بکنن،چند تاشون تو یک خونه با بچه هاشون زندگی می کنن، بیشترشون هم شوهر ندارن، بعضی ها شون هم که جایی ندارن بخوابن، شب میرن تو زندان، چند تا از بچه هاشون شاگرد مامانمه.
ــ چکاره میخواین بشین؟
مهرداد: میخوام خوب درس بخونم، دانشگاه تهران مهندسی برق بخونم، آخه دانشکاه آزاد خیلی گرونه خوبم نیست. تازه ما پول نداریم خرج دانشگاه آزاد رو بدیم.
زهره: من هم سعی می کنم دانشگاه تهران فبول بشم و پزشکی بخونم. خیلی ها اگه بچه شون دانشگا دولتی قبول نشه، خونه شون رو می فرشون که بچه شون بره دانشگاه آزاد، ولی ما نمی خوایم پدر مادرمون بی خونه بشن. آگه قبول نشدم، والله نمی دنم.
ــ اگه هین الان بپرسم چه آرزویی داری چی میگین؟
زهره: دلم نه خونه بزرگ میخواد، با استخر، یا ماشین آخرین مدل برای مامان و بابام، پول تو جیبی زیاد، فقط دلم میخواد با پسرا فوتبال بازی کنم، با پدر و مادرم بریم فوتبال تماشا کنم، راحت دوچرخه سواری کنم، اگه با برادر و یا بابام تو خیابون برم، کسی جلومن رو نگیره، اگه روسریم رفت عقب به اسم بد حجابی کسی مزاحمم نشه. تو تلویزیون دیدم، تو استادیوم های فوتبال غرب زن و مرد بچه جمع میشن، واسه تیم کشورشون شیپور طبل می زنن و میگن و می خندن، دست می زنن. وقتی تیمشون گل بزنه همه با فریاد و دست زدن تیمشون رو تشویق می کنن. وقتی هم که برنده بشن، از خوشحالی همدیگر رو بغل می کنن، وقتی بازنده بشن، اشک میریزن. من دلم میخواد مثل تمام دخترهای دنیا با دوستام برم فوتبال تماشا کنم . مگه من چی کم دارم از پسرها؟
اشک در چشم زهره جمع شد، مهردا سرش را به زیر انداخت.
13 تیر 1398 ــ 4 زوئیه 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 3, 2019

افشاگری !

افشاگری

صادقی گفت: امروز برای اولین بار می خواهم اعلام کنم که حتی عده ای از این افراد می گفتند که ما را حضوری دعوت می کردند و به صورت حضوری به ما این پیشنهادها را می دادند. یکی از جاهایی که این افراد را دعوت می کردند خیلی معروف است. آنها را به مسجد سید عزیزالله در بازار تهران دعوت می کردند.

وی ادامه داد: این مسجد سید عزیزالله در بازار تهران معروف است و اگر شما به نمایندگان ادوار مجلس بگویید، اینجا را می شناسند و می دانند کجا و چگونه بوده است.

نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی اظهار داشت: متاسفانه دوستان در شورای نگهبان واکنش خوبی نداشتند و بعد شکایت کیفري علیه من مطرح کردند که این شکایت به هیات نظارت بر رفتار نمایندگان ارجاع شد.
وی تصریح کرد: 5 نفر را به عنوان شاهد به هیات نظارت بر رفتار نمایندگان معرفی کردم. یکی از شهود می گفت که از من 100 میلیون تومان برای تایید صلاحیت خواستند. دیگری می گفت ابتدا به من پیشنهاد 2 میلیارد تومانی دادند، اما بعد به 500 میلیون تومان راضی شدند. یک نفر دیگر هم می گفت که من را به مسجد سیدعزیز الله دعوت کردند و به من پیشنهاد 300 میلیون تومانی دادند تا تایید شوم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 30, 2019

من هم دیگر بر نمی گردم!

من هم دیگر بر نمی گردم!

گفت: یک پرنده شده ام. مانند پنگوئن و یا بیشتر پرندگان دریایی، یا مانند عقاب و جغد و سایر پرندگان شکاری. چرا راه دور برویم! مانند کلاغ و کبوتر، و همین پرندگان کوچک که نر و ماده با هم لانه می سازند، ماده تخم می گذارد، نر ماده هر کدام به نوبت روی تخم می نشینند، زمانی جوجه ها به دنیا آمدند، هر دو با هم جوجه ایشان را پروش می دهند.
من و همسرم هم چنین می کنیم. هر دو کار می کنیم، در کار خانه با هم شریکیم. نوبتی نیست، هرکدام که زودتر آمد، به بچه ها خوراک می دهیم، می شوریم، پوشاک شان را عوض می کنیم، می خوابانیم شان. کوتاه بگویم: پروش کودکان، کار خانه و خرید را با هم انجام می دهیم. البته چون بدن من قویتر از اوست، کارهای سنگین را نمی گذارم او انجام دهد.
آه؛ فراموش کردم: پرندگان محاجر را که هزارها فرسنگ می روند، و دوباره به مکانی که به دنیا آمده اند باز می گردند. در آنجا لانه میسازند، ماده تخم می گذارد، هریک به نوبت روی تخم می نشیند، آن یکی به شکار می رود، زمانی که جوجه به دنیا آمدند، با هم…
نگاه غمگینی در چشم من کردو گفت: چندی از این پرنگان مهاجر، در راه می میرند، چندی در دام میافتند. و دیگر بر نمی گردند. من هم دیگر بر نمی گردم .
9 تیر 1398 ــ 30 روئن 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 26, 2019

اینجا ایران است !

ﺍﯾﻨﺠﺎ : ایران است

ﻣﻨﻄﻖ ، ﺗﻘﻠﯿﺪ ﺍﺳﺖ
ﮐﺘﺎﺏ ، ﺩﮐﻮﺭ ﺍﺳﺖ
ﺭﻭﺯﻧﺎﻣﻪ ، ﺗﺒﻠﯿﻎ ﺍﺳﺖ
ﺁﺯﺍﺩﯼ ، ﻣﯿﺪﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺟﻤﻬﻮﺭﯼ ، ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﺳﺘﻘﻼﻝ ، ﺗﯿﻢ ﺍﺳﺖ
ﺷﻌﺎﺭ ﺁﺳﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺷﻌﻮﺭ ، ﻧﺎﯾﺎﺏ ﺍﺳﺖ
ﭘﯿﻨﻪ ﻫﺎﯼ ﺩﺳﺖ ، » ﻋﺎﺭ » ﺍﺳﺖ
ﭘﯿﻨﻪ ﺑﺮ ﭘﯿﺸﺎﻧﯽ ، ﺍﻓﺘﺨﺎﺭ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭﻭﻍ ، ﺣﻼﻝ ﺍﺳﺖ
ﺷﺎﺩﯼ ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ
ﺍﻋﺪﺍﻡ ، ﺍﺻﻼﺡ ﺍﺳﺖ
ﺍﺻﻼﺡ ، ﻓﺴﺎﺩ ﺍﺳﺖ
ﺩﺍﻧﺎ ، ﺍﻓﺴﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ
ﻧﺎﺩﺍﻥ ، ﮐﺎﻣﯿﺎﺏ ﺍﺳﺖ
ﺩﺭﺩ ﻣﺮﺩﻡ ، ﺑﯽ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺍﺳﺖ
تظاهر فراوان است
ﺭﯾــــــــﺎ ، ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ
ﺍﯾﻤﺎﻥ ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﻥ ﺍﺳﺖ .
ﺍینجا ایران است. 5 تیر 1398 ــ 26 ژوئن 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 24, 2019

قدرت نظامی یا زندگی آباد؟

قدرت نظامی یا زندگیِ آباد؟

چرا جامعه‌ی ایران به سقوط پهپاد آمریکایی واکنشی درخور نشان نداد و چرا در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی، کسی جیغ و دست و هورا نکشید و ابراز خوشحالی نکرد و چرا در ساحت عمومی سیاست، رفتاری ستایش‌گرانه شکل‌ نگرفت؟ عدم واکنش مناسب به چنین داستانی به چه علت و یا علت‌هایی است؟

در فضای مجازی، اطلاعات پراکنده‌ای در باب تکنولوژی فوق مدرن پهپاد و سیستم جاسوسی امریکا وجود دارد که نشان می‌دهد حاکمان امریکا به ساختن چنین هواپیمای غیرقابل ردیابی و غیر قابل دسترسی افتخار می‌کنند و آن را نشانه‌ای از برتری نظامی‌شان در صحنه‌ی بین الملل می‌دانند. و ایران دقیقا با شلیک موشک به قلب چنین ادعایی، حاکمان امریکا را به تنش و چالش کشید. اکنون این پرسش مطرح است که چرا جسارتی این چنین و اقدامی غیرقابل باور در سقوط پهپاد غول پیکر به یک حرکتِ افتخارآمیز و تحسین برانگیز در جامعه تبدیل نشد؟ در حالی که نزد حاکمان، این انتظار وجود دارد که مردمانش برای نمایش اقتدار نظامی عکس‌العمل اجتماعی داشته باشند و مثلا طی تظاهراتی خیابانی از آنان برای پیشرفت در حوزه‌ی تسلیحات سپاسگزاری نمایند.

جامعه اما مبهوت به سکوت خود ادامه داد و جشن سپاس‌گزاری و آتش بازی برگزار نکرد. زیرا:

آن چه نزد عموم شهروندان «ارزش» است، زندگی است و نه اقتدار و سلاح نظامی. در جهت مقابل، آن‌چه برای حاکمان ارزش دارد، جسارت و شهامت رزم و نمایش اقتدارِ نظامی است. بدین قرار گویی شهروندان و حاکمان در دو جهان ارزشی متفاوت زندگی می‌کنند. در یکی زندگی اولویت دارد و در دیگری تسلیحاتِ نظامی. این سخن بدان معنا نیست که توانایی دفاع از کشور نزد شهروندان کم اهمیت باشد، اما آن چه که بدان خیره شده‌اند و از حاکمانشان طلب می‌کنند، زندگی به سامان، جامعه‌ای آبادان و حیاتی بی تنش است.

در این رویکرد، این پرسش شکل می‌گیرد که چه فایده دارد جامعه‌ای رو به افول باشد و زندگی اش رو به سختی و مرارت روزافزون، اما بتوان پهپاد زد و اقتدار خود را در عالمِ نظامی‌گری به رخ جهان کشید؟ زیستْ جهان ارزشی متفاوتِ حاکمان با جامعه در رخ‌دادهایی از این دست، نمایان می‌شود. گسستی معنادار میان دو جهان ارزشی، منطقا به دو گونه انتظار و دو شیوه از حیات سیاسی منجر می‌گردد.

هر گونه رفتار حاکمان یک کشور و هر شیوه از سیاست‌ورزی‌شان، واجد نتایج پیامدهایی است که گریبان تمامی جامعه را خواهد گرفت. تک‌تک شهروندان تحت تاثیر آثار و عواقب آن قرار می‌گیرند. از این رو چشم حساس جامعه به سقوط پهپاد خیره نشد، بلکه نگاهش را به پس از سقوط برد و به جنگ احتمالی پس از آن اندیشید.

به ویژه که دوره ای طولانی از جنگ و تخریب را در خاطره‌اش بازیابی می‌کند و از شروع نبردی ویران‌کننده نفسش به شماره می‌افتد. رویارویی نظامی و رخ‌دادی شبیه سقوط پهباد، آژیرِ خطر را برایش تداعی می‌کند. وقتی صدایی ترسناک از رادیو پخش می‌شد و می‌گفت: «حمله‌ی هوایی انجام خواهد شد. محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید». و او کزکرده در زیرپله‌ای تاریک به این می‌اندیشد که این بار قرار است موشک برسر چه کسی و کسانی فرود آید. از خودش می‌پرسید، نوبت من کی می‌رسد و برخودش می‌لرزد.

مردمی که هراسان از سقوط زندگی خویش اند، چگونه می‌توانند در سقوط پهپاد، پایکوبی کنند؟ اینان بیش از هر چیز به سقوط زندگی خود می‌اندیشند و بدان می‌نگرند.

علی زمانیان

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی