نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 7, 2019

این هم به تظاهر و دروغ

این هم به تظاهر و دروغ!

گشته شد. کی کشت اش؟
من، تو، او، ما، شما، ایشان.
با چه؟ با خنجر دروغ.
سلام ما دروغ بود، اظهار ارادتمان دروغ بود، قسم ما دروغ بود.
دیدارمان در بستر بیماری از روی حساب، دروغ بود.
آرزوی سلامتی امان برایش دروغ بود.
بر مزارش اشک ریختیم، این هم به تظاهر و دروغ.
30 اوت 204 اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2019

تنها، تنها میخوری، واسه بابت هم بیار

تنها می خوره، واسه بابات هم بیار!

مگر دختر ما….حسین آقا و همسرش پروانه خانم، دارای یک دختر بیست ساله به نام شیرین، و یک پسر هیژده ساله به نام سیامک هستند.
چند ماه پیش شام مهمان آنها بودم. پیش از غذا در ضمن صحب حسین آقا از نبود دمکراسی و آزادی و نا برابری حقوق زن مرد در ایران حرف زد. شیرین خانم گفت: منتظر سیامک(پسرشان) برای خوردن شام هستیم.( دخترشان شیرین قرار نبود برای شام بیاید)
حسین آقا که خیلی گرسنه بود، به همسرش گفت: خانم غذا را بیار، سیامک آمد، آمد، اگر نیامد به درک.
ما تازه سر میز نشسته بودیم که سیامک آمد، و پس از پوزش از دیر آمدنش، سر میز نشست.
حسین آقا در ضمن غذا، با سر افرازی شروع کرد از دختر بازی پسرش تعریف کردن، بعله آقا هر روز با یک دختر رفیق است، چند تا گرل فرند دارد، و بدون شرم از همسرش ادامه داد: آقا تنها ــ تنها می خورد، واسه باباش نمیاورد، با خترها بیرون میری دست بابات رو هم گاهی بگیر. پروانه خانم با چشم قزه و لبخندی،حرف همسرش را تایید می کرد، و خوشحال بود از اینکه پسر دختر بازی دارد.
سیامک با خجالت گفت: آقای اردوخانی، من هر وقت با یک دختر همکلاسی ام چهار قدم راه می روم و حرف می زنم، اینها خیال می کند خبری هست. حسین آقا باز هم شروع کرد، از دخترهایی که با سیامک دیده ، مو سیاه، مو بلوند، قد کوتاه، قد بلند… با آب و تاب حرف زد.
شام تقریبا تمام شده بود که من از حسین آقا پرسیدم: راستی شیرین چی، او هم دوست پسری دارد؟.
یکباره رنگ حسین آقا مانند گچ سپید شد و گفت: مگر دختر ما جِنده است؟ آقای اردوخانی از شما انتظار شنیدن چنین حرفی را نداشتم. من از حرفم پوزش خواستم. 15 آوریل 2004ــ اردوخانی ــ بلژیک.
این داستان را من پانزده سال پیش نوشته ام.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 30, 2019

وقتی آمریکایی ها آمدند؟

وقتی آمریکایی ها آمدند؟

جعفر بچه یکی از دهات نزدیک مرز عراق با «محمود» بچه تهران، دوره سربازی اش را در پایتخت گذارنده بود.
«محمود» در این مدت چندین بار عکس های زیادی از برادرش «رضا» که در آمریکا بود، به جعفر نشان داده و گفته بود، ببین عکس «رضا» با چند تا دختر خوشگل دارن مک دونالد و کوکاکولا می خورن. کوکای آنجا مثل نوشیدنی های ما نیست که مزه شاش خر بده! یک کوکا میخوری با مک دونالد، مس میشی. این سربازهای آمریکایی را تو عراق می بینی، روزی هفت ــ هشت مک دونالد میخورن با کوکا، یه تیر میزنن ده تا سرباز عراقی رو می کشن.

عکس رضا با چند تا دختر در استخر، سوار یک ماشین رو باز، خلاصه جعفر بیشتر صد تا عکس رضا با دخترهای زیادی دیده بود. محمود گفته بود: دخترهای آمریکایی آزادن هر کاری دلشان بخواهد می کنند. مثل دختر های ما نیستند که از ترس بابا و بردار و پاسدار، جرات نکنند به کسی بخندند، رضا برادرم ده تا گرل فرند دارد، این هم عکس های شان. من بعد از خدمتم میرم آمریکا، میدانم تو کسی را آنجا نداری، ولی بین خودمان باشد، خاطر جمع باش بعد از اینکه آمریکایی ها کار عراق را تصفیه کردند، میان اینجا، خودت را آماده کن. سیگار آمریکایی، مک دونالد، ویسکی، حتی دختر های شان را هم با خود شان می آورند ایران، تو اگر یک کمی زرنگ باشی، می کنند ات رئیس جمهور، یا سلطان، دست کم سردار.
جعفر در ضمن اینکه چند تا کلمه انگلیسی از رضا یاد گرفته بود، صدها بار این حرف ها رو هم به امید اینکه کاره ای بشود، بعد از آمدن آمریکایی ها شنیده بود. بدین دلیل پس از پایان خدمت سربازی اش، یکراست برگشت به ده شان نزدیک مرز عراق، و یک دوربین دستش گرفت و بالای تپه ای نشست، و منتطر آمدن آمریکایی ها شد. چند ماهی گذشت، تا اینکه یک روز یک خود روی زرهی با چند سرباز که راه گم کرده بودند، از دور پیدا شد. جعفر تا آنها را دید، به طرف شان دوید و فریاد زد: « ویل کام تو ایران، آی لاو آمریکا، آی ام ات یور سرویس، ایران ایز یور کانتری، آی ام جعفر» خود رو تا چند صد متری تپه آمد. درحالیکه چند سرباز مسلسل به دست اطراف را می پایدند، یک سرباز پیاده شد، شلوارش را پایین کشید، دقایقی چُنده نشست، بعد بلند شد، با سنگی کونش را پاک کرد و شلورش را بالا کشید و پرید تو خود رو. و یک سرباز چند تیر به طرف جعفر رها کردند. «آمریکایی ها آمدند»
این داستان را من زمان جنگ آمریکا و عراق در کتاب سلام روسپیان نوشته ام.
24 اوت 2004 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 29, 2019

چیزی حواله می کنم که بگنجد!

چیزی حواله می کنم که بگنجد !

در جمعی از آشنایان هوطن خالی بند بودم. هر کدام از آنها در زمان شاه، وزیر، وکیل، امیر و سرهنگ، استاد دانشگاه و … بودند. یکی با صادق هدایت همدوره بود. یکی گفت به رضا (شاه) گفتم: ولی گوش نکرد. یکی همکار دکتر مصدق بود، یکی، یکی ، یکی. همه از خدمت های شان به کشور تعریف می کردند.
من جوب کبریتی دستم بود و با آن بازی می کردم. سناتور «م» پرسید چرا با این چوب کبریت بازی می کنید؟ گفتم: این راحواله می کنم به فلان جای کسی که دروغ می کوید. چیزی حواله می کنم که بگنجد.
دکتر «س» خندید گفت: ای بابا کجای کاری! حالا مردم به دولت مردان تیر پراغ برق، منار جنبان اصفهان و برچ ایفال حواله می کنند.
پرسش من از دولت مردان ایران این است که با دروغ های که شما می گویید و گفته اید: در ایران زندانی سیاسی نداریم، 73 در صد مردم به این دولت رای داده اند، تحریم ها را پشت سر گذاشته ام، مردم در رفاه بیشتزی زندگی می کنند تا در زمان شاه، و هر روز صدها دروغ دیگر، فکر می کنید، مردم چه چیزی حواله فلان جای شما می کنند؟

7شهریور 1398 ــ 29 اوت 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 29, 2019

کتاب استکان لب پریده برای دانلود

استکان لب پریده !

ابوالفضل اردوخانی، 29/08/2019، بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 27, 2019

تخم دو زرده فیسبوک نویسان

تخم دو زده فیسبوک نویسان!

حاج حسن رفت پیش دکتر، گفت: آقای دکتر موهایم مرتب می ریزد.
دکتر: باید مرتب بشوری، تمیز نگهداری، برس بزنی، ویتامین بخوری، و…
حاج حسن: به جون شما با موهام همه این کارها را می کنم، ولی باز هم میریزد، ولی با موهای پایین تنه ام هیج کاری نمیکن، مرتب بلند میشن.
دکتر: هان پایین تنه کیف می کنه، سر فکر می کنه.
حالا دوستان فیسبوکی ما سرشان خیلی فکر می کند، و افکار ناب شان را مرتب، به عنوان کلمات قصار، یا کشف تازه (تکراری، یا گفتار یزرگان ) مسائل روز در فیسبوک می نویسند، و خیال می کنند تخم دو زرده ای کرده اند، و اصافه می کنند، هرکس آن را به اشتراک نگذارد، خائن است، ایران را دوست ندارد، و…
یکی از دوستان در روز ییش 20 مطلب گوناگون در فیسیبوک می گذارد. نمی دانم آیا دانشمندی هست در کره زمین و سایر ستارگان که اگاه و صاحب نظر در همه دانش ها باشد؟
5 شهریور 1398 ــ 27 اوت 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 23, 2019

جناب آقای ظریف خر خودتی!

جناب آقای ظریف: خر خودتی!

آقای دکتر ظریف استاد سفسطه و مغلطه، وارنه نشان دادن حقایق، وزیر خارجه محبوب و عزیز ما، در سوئد، فرمودند: 73 در صد از مردم ایران رای دادند.
اگر حساب کنیم از80 میلیون نفر، 50میلیون نفر واجد شرایط رای دادن باشند، 73 در صد آن 36.5 ملیون خواهند شد.
ولی منطور آقای ظریف از 73 درصد 50 میلیون نیست که واجد شریط رای دادن هستند، بلکه 73 در صد از 5 میلیون 3.6 ملیون نفر جیره خوار ریز و درشت است که زندگی شان وابسته به ادامه این نظام می باشد.
اینجاست که باید گفت: جناب آقای دکتر، استاد، (سفسطه، مغلطه، وارونه نشان دادن حقایق) دفاع کننده حقوق بشر، وزیر خارجه ارجمند جمهوری اسلامی: خر خودتی.
1 شهریور 1398 ــ 23 اوت 2019 ــ اردوخانی، بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 20, 2019

بدهکاری من به سعیدی سیرجانی !

بدهکاری من به سعیدی سیرجانی!

پرواز خیال از بی نهایت، تا بی نهایت! من به هیچ کس بدهکار مادی نیستم، جز به بانک. ولی به سعیدی سیرجانی بدهاکار اخلاقی هستم و تا آخر عمر خواهم بود.
اگر اشتباه نکنم! سال 1369 کتاب بیچاره اسفندیار سعیدی سیر جانی به قیمت 50 دلار که در آمریکا چاپ شده، کیهان لندن در یک اگهی از خونندگان خواهش کرده بود، برای کمک به نویسنده این کتاب را بخرید. من این کتاب را برای کمک به نویسنده خریدم. در آن زمان با وجودیکه دو کتاب پر از اشتباهای نوشتاری، و دستوری(فرهنگ بی فرهنگ ها، و هرگز بدون مادر زنم، و گل فروشی پروین) را نوشته بودم، بیش از ده کتاب در تمام عمرم نخوانده بودم. با خواندن بیچاره اسفندیار، علاقه مند به شاهنامه شدم. با خواندن سیمای دو زن، به نظامی کنجوی روی آوردم. من که می خواستم به سعیدی سیرجانی کمک کنم، «او به من کمکی کرد که هرگز فراموش نمی کنم». پس از آن به مولانا، سعدی، حافظ،، فخرالدین اسعد گرگانی، و…
از مولانا از خود رهایی یافتن را آموختم، دیگران را در وجود خود دیدن، و به هستی عشق ورزیدن . از سعدی روان نوشتن.
از نظامی کنجوی در شیرین و فرهاد آموختم که چکونه رابطه بدنی زن و مرد را با بهترین، زیباترین واژ ها در داستان هایم باز گو کنم.
از فخرالدین اسعد گرگانی بازی با واژه عشق بازی را آموختم.
اگر به داستان های من توجه کنید! یک واژه زننده و زشت در باره رابطه نزدیکی زن و مرد وجود ندارد. در لطیفه ها(جوک ها) و طنزهایم به همچنین. به غیر از هجو.
اسعد گرگانی چنین زیبا و گویا در وصف عشق بازی ویس و رامین گفته که خواندش (خیالش) مستی میاورد.

لب اندر لب نهاده روی در روی، در افکنده به میدان از خوشی گوی
ز تنگی دوست را در بر گرفتن، دو تن بودند در بستر چو یک تن
اگر باران بر آن دو سمن بر، بباریدی نگشتی سینه شان تر
به هر تیری که ویسه بر دلش زد، هزاران بوسه رامین بر گلش زد
چو در میدان شادی سرکشی کرد، کلید کام در قفل خوشی کرد
چو کام دل برآمد این و آن را، فزون شد مهربانی هر دوان را …

سعیدی سیرجانی راه «پرواز خیال، از بی نهایت، تا بی نهایت» به من نشان داد.
سپاس فروان از تو؛ سعیدی سیرجانی. روان ات شاد.

در پایان یاد آوری می کنم: از دونفر که مشوق من بودند سپاسگزارم. دوست ارجمند و پاک سرشتم، روان شاد دکتر محمد عاصمی. و عباس معروفی کودکی، فرموش کرده کودکی اش را، و در چاپ ویراستاری رمان «کلونتجه، دلقک بلژیکی» نهایت کوشش را نموده، و من هنوز دوستش دارم. هرچند به دلیلی که برای خودش موجه است، دوستی اش را با من قطع کرده.
28 مرداد 1398 ـــ 19 اوت 2019 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 19, 2019

خاطرات هشمی رفسنجانی !

خاطرات هاشمی رفسنجانی از واگذاری لاستیک دنا و انحصار صادرات چوب های جنگل های شمال به آیت الله یزدی

از مقام رهبري اجازه‌اش را‎ ‎گرفته‌اند كه براي خواهران ‏دانشكده علوم ‏قضايي مي‌خواهيم بزنيم در قم. چيز خوبي‎ ‎است كه خواهران هم در آن فضا حضور داشته باشند، اگر ‏متهمي ‏از خواهران بود از او‎ ‎بازجويي كنند و از اين حرفهاي اينطوري. خلاصه نظر آقا را گرفتند كه اين ‏دانشكده‎ ‎تأسيس شود. آقا استقبال كردند و مجوز صدور دانشكده را دستورش را دادند. مؤسسه اين‎ ‎دانشكده بلافاصله ‏بعد ‏از گرفتن مجوز رفتند دنبال ساپورت‌هاي مالي‌اش. نوشتند ‎جناب آقاي نعمت‌زاده، محبت فرماييد در جهت ‌‏حمايت از تأسيس اين دانشكده، كارخانه‎ ‎لاستيك دنا را كارشناسي كنيد جهت اين دانشكده. كارشناسي ‏رسمي ‏دادگستري را آوردند،‎ ‎چون آقاياني كه اين مؤسسه را تأسيس كرده بودند در دستكاه قضايي هم بودند، آن‎ ‎كارشناسان رسمي ‏دادگستري هم مي‌ترسيدند كه قيمتي تعيين كنند كه به اينها بر بخورد،‎ ‎حتما بايد قيمتي ‏مي‌گفتد كه خوش به حال اينها ‏بشود. زدند 126 ميليارد. در صورتي كه‎ ‎ما معتقديم 600 ميليارد هم بالاتر بود. ‏تازه، 126 ميليارد كه ويلاهايش ‏در شمال را‎ ‎نزده‌اند، اصلا در آمار نياورده‌اند، زمين‌هاي شيرازش را در ‏آمار نياورده‌اند، پول‎ ‎نقد موجود در ‏حسابش را هم در آمار نياورده‌اند، اين طوري به 126 ميليارد واگذاري‌‎ ‎كردند. ‏
آن آقا نامه نوشتند كه آقاي نعمت زاده: محبت كنيد تخفيف منظور فرماييد. آقاي‎ ‎نعمت‌زاده هم نوشتند 50 ‏درصد ‏تخفيف. ‎دوباره نوشتند كه محبت كنيد تخفيف ديگري ‏منظور ‏بفرماييد. خلاصه پنج بار نامه‌نگاري‎ ‎انجام شده، معدن 126 ميلياردي به 10 ميليارد واگذار شد. بعد از ‏آن دوباره ‏نوشتند‎ ‎كه ما حالا امكان پرداخت اين پول را نداريم، ترتيباتي فراهم نماييد تا امكان پرداخت‎ ‎اين پول ‏براي ما فراهم ‏شود. نوشتند كه 80 درصدش را اقساط بلندمدت و 20 درصد، يعني 2‌‎ ‎ميلياردش را هم نقدي ‏پرداخت كنيد. گفتند ما ‏آن 2 ميليارد را هم نداريم نقدي بدهيم،‌‎ ‎ما بررسي كرده‌ايم كه اموال كارخانه لاستيك دنا ‏به اين مقدار مي‌رسد، از ‏شما مهلت‎ ‎مي‌خواهيم كه اينها را بفروشيم تا بتوانيم اين پول را بدهيم. گفتند كه باشد،‎ ‎سفته‌اي ارائه بدهيد به مدت 9 ‏ماه و ما اين را نقد از شما مي‌پذيريم. گفتند آقا‎ ‎پول هم نداريم كه سفته بخريم! ‏نوشت كه آقاي محمدتقي بانكي، ‏مديرعامل سازمان صنايع‎ ‎ملي ايران، 23 ميليون تومان از صندوق سازمان ‏صنايع ملي ايران برداشت كنيد و سفته‎ ‌‏بخريد، برويد آيت‌الله فلاني و فلاني امضا كنند و كارخانه را تحويلشان ‏بدهيد. و‎ ‎بعد از چند وقت ديديم كه كارخانه ‏هم در بورس فروخته شد… اين بود که عرض كردم لاستيك دنا، مال ‏آقاي يزدي ‏بود – آقاي محمد يزدي رئيس قوه‌‎ ‎قضاييه – در زمان رياستش و آقاي محمدعلي شرعي نماينده ‏خبرگان استان قم.‏

‏…مجددا آقاي يزدي برمي‌دارد مي نويسد كه جناب آقاي فروزش، حميد ما بيكار است‎! ‎ترتيبي اتخاذ فرماييد كه ‏از ‏جنگل‌هاي شمال جهت صادرات چوب بهره‌مند گردد. آقاي‎ ‎حميد يزدي، پسر آقاي يزدي، مديركل حوزه ‏رياست قوه ‏قضاييه بود در آن مقطع. و‎ ‎متأسفانه جنگل‌هاي شمال را اين طوري به تاراج بردند و رفتند.‏

14:33

شیخ صادق لاریجانی گفته: «سینه‌ام خزانة الاسرار اتهامات مجموعه‌ای از معاونان، قائم‌مقامان و آقازاده‌های مسئولان و شخصیت‌هاست.»

زبانم لال می‌ترسم‌ الان یک ضد انقلاب بیاید و بگوید «لابد جیبت هم خزانة الاموالی که بابت مخفی نگهداشتن این اتهامات، به جیب زدی!»

قاضی القضات جمهوری اسلامی، افتخار می‌کند به جای اجرای عدالت در مورد مسئولان و نکبت زاده‌های آنان، اسرار فساد آنها را در سینه خود، مخفی کرده است.

دیده شده 14:35
پایان گپ

نوشتن یک پیغام…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 18, 2019

تکرار گذشته!

تکرار گذشته!
من چه هستم
؟
جز تکرار گذشته،
ماجرای لحظه ای، از گوشه تاریک ماجرا جویان،
نه، نه! گوشه ای از درد و رنج بی نوایان !
در شبی تاریک، در دخمه، دست بر هم، وه خجالت،
بسته شد نطفه.
یک شب تاریک و غمگین، آری،
که چه می دانستند، من چه هستم، من که هستم،
لحظه ای از درد و رنج یاد رفته.
فراموشی، فراموشی، نه از مستی،
نیست مطرب، نیست رقصی، نیست شادی،
با تاسف، با خجالت، با لبخند تلخی،
با غم و اندوه تکراری، ز آنچه کردند،
گر تفکر لحظه ای! من نمی گفتم به خود،
من چه هستم، جز تکرار گدشته
از کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها، 16 تیر1369 ــ 17 ژوییه 1990

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی