مرگ دهها کرمانی تشییع کننده، یک تراژدی افسون شده است. مرگ خاموش عده ای بینوا که هم جسمشان له شد و هم خبرشان زیر دهها خبر جذاب تر و پرسودتر دفن شد. انگار برای هیچ کس صرف نداشت که به این له شدگان بپردازد. اینطرفی ها لابد گفتند به ما چه! می خواستند دنبال جنازه راه نیفتند. مگر کور بودند و ندیدند که شلوغ است. آن طرفی ها هم گفتند، همه به قربان قاسم شدند! مبارکشان باد، عوضش جمعیت باشکوهی بود.
من نمی دانم این تشییع کنندگان با چه نیتی رفته بودند و فکرشان از کدام قماش بود. ولایی بودند یا صرفا برای تکریم و تشییع سرباز وطن رفته بودند. برخی هم می گویند چون غذا می دادند رفتند. حتما به انگیزه های مختلف رفته اند، اما به هر دلیلی که رفته باشند مرگ حقشان نبود
. من نمی دانم آنان چه کسانی بودند، ولی هر کس که بودند، از مسوولین نبودند، آقازاده هم نبودند، هنرمند و اهل قلم و ادب و علم هم در میانشان نبود، که اگر هر کدام از اینها بودند خبرشان به ما می رسید که فلان فرماندار یا فلان مدیر یا فلان هنرمند و یا فلان دانشمند هم مرده است.
بیشتر اینها در حقیقت هیچ کس نبودند و برای همین کسی یادی از آنان نمی کند و دنبال حقشان نمی رود. اینها ولشدگان این سرزمین بودند که زیر دست و پا له شدند.
عجیب است! من حدودا سی نفر از جانبختگان پرواز اوکراین را با واسطه می شناختم. داستان بسیاری از آنها را هم در فضای مجازی خواندم. از ترانه و عکس گرفته تا خاطرات و فضیلت هایشان و عشقهایشان را همگی خواندیم و دیدیم. اما من حتی یک عکس یا یک خاطره و یا حتی یک اسم از له شدگان کرمان، ندیدم و نشنیدم و نخواندم. این نشان می دهد که ارتباط من با بخش عظیمی از جامعه به کلی قطع است و عملا من هم آنها را نه می بینم و نه می شناسم.
درست است که ما طبقه متوسط هم ولشدگانیم و بالاتری ها، ما را به خود واگذاشته اند، ولی حداقلش این است که خودمان به نحوی گلیممان را از آب کشیده ایم و هیچ هم نداشته باشیم، قلمی داریم و می نویسیم و یک عده را همراه می کنیم. یعنی به هر حال ما هم قدرتی داریم و بالاتری ها صد در صد نمی توانند ما را نادیده بگیرند.
اما ولشدگان له شده کرمان، آنقدر از طبقات ضعیف و دست و پا بسته بودند که حتی در میان دوستان و اقوامشان کسی اهل نوشتن و گفتن نبود که خاطره ای، نکته ای یا فضیلتی درباره آنها بگوید و یا حداقل برای استیفای حقشان مطلبی بنویسد. انگار اینها نفرین شدگان این سرزمین بودند که جایشان از اول در پستوها بوده. پستوهای بی خبری. انگار اینها هیچ حرفی برای گفتن و هنری برای عرضه نداشتند و هیچ کس نبود که از نبودنشان غصه بخورد، جز خانواده های کوچکشان که عزادار شدند. انگار بودن و مردنشان برای ما فرقی نمی کرد. اینها پاسپورت خارجی نداشتند/
من خودم را متهم می دانم. من از له شدگان کرمان دورم، خیلی دور… . از ایران
10 بهمن 1398 ـــ 30 ژانویه 2020
ولشدگانِ له شده
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
دو زنی که هرگز فراموش نمی کنم!
دو زنی را هرگز فراموش نمی کنم!
در زندگی کارهای شگفت انگیزی کرده ام که باور کردنش مشکل است.
در حدود 40 سال پیش یک روز که در خیابان با عجله راه می رفتم، بدون اینکه بدانم بند کفشم باز است، پایم را روی یک بند گداشتم، وفتی خواستم پای دوم را به جلو ببرم، محکم زمین خوردم. به طوریکه آه و ناله ام بلند شد، و چند دقیقه ای نمی توانستم از جایم بلند شوم. یک زن و مرد جوان به کمکم آمدند و من را بلند کردند.
شاید بیش از 10 سال هر زمان که در خیابان های شلوغ راه می رفتم، به کفش مردم نگاه می کردم، ببینم باز است یا بسته. و اگر باز بود با لبخندی به آنها باز بودن بند کفش شان را یاد آوری می کرم.چند بار هم بند کفش اشخاص مسن، (زن و مرد) یا زنان جوان بار دار را بستم.
یکبار زن چاق و کوتاه قد مسن عربی دیدم با حجاب اسلامی که پیراهن خاکستری بلندش روی مچ پایش را هم پوشانده بود، و بند کفش اش باز بود، به طوریکه روی زمین کشیده می شد. این خانم برای اینکه پا روی بند کفش اش نگذارد خیلی آرام با احتیاط راه می رفت. رفتم جلویش و سلام کردم، و ادامه دادم اگر اجازه بدهید، بند کفش شما را ببندم؟.
خانم با لبخندی خجالت زده گفت: ولی مواظب باش پسرم دست ات به پای من نخورد. همانگونه که خانم خواسته بود عمل کردم. خانم با مهربان ترین انسانی ترین نگاه ها از من چندین بار سپاسگزاری کرد، و گفت: خدا پشت وپناه ات باشد. Que Dieu te protège نگاه پر مهری که هر گز فراموش نمی کنم.
حالا که پیر شده ام، بند کفشم را طوری می بندم، که بدون باز و بستن آن بتوانم به پا کنم، یاد این خانم افتادم.
جمعه 24 ژانویه 2020 در بیمارستان لوون ( Leuven) بودم. در کافه تریا نشسته و قهوه ای می نوشیدم. یکباره متوجه شدم، خانم جوان زیبایی ( همسن بچه های خودم) به طرف دو مرد و زن مسن رفت، و هرکدام از آنها را چند لحظه ای در آغوش فشرد. من بدون اینکه لحظه ای بیاندیشم، به طرف این خانم جوان رفتم و گفتم: من هم. Ik ook خانم بدونه لحظه ای تردید، من را لحظه ای در آغوشش فشرد. با لبخندی به راه خود ادامه داد.
در غیر اینصورت بهترین حالت می توانست با لبخندی از کنارم بگدرد، بدترینش: با چند تا ناسزا پاسخم را بدهم.
همانگونه که نگاه پر مهر آن زن با حجاب را فراموش نمی کنم، اطمینان به خود، و آزادگی این زن را نیز فراموش نمی کنم.
6 بهمن 1398 ــ 26 ژانویه 2020 ــ اروخانی ــ بلژیک.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
ما ویروس نیستیم!
ما ویروس نیستیم؟
در تظاهرات چند روز پیش تهران خانمی کاغذی در دست داشت که روی آن نوشته شده بود» حجاب من آنتی ویروس من است» یعنی مردها ویروس هستند.
نمی دانم، آیا این بانوی گرامی شب ها بغل مردی می خوابد یا نه؟ اگر چنین است باید بداند عمری به یک «ویروس زندگی کرده، اگر رابطه انسانی بین انها نباشد.(شاید این بانو تمام مردان را به کیش همسر خود پندارد)
بدن انسان که ضعیف می شود، ویروس او را از پای درمیاورد.(گریپ یا هر ویروس دیگر) چنانچه زمانی که هوا آلوده است، پزشکان به کودکان و اشخاص مسن که بدن شان ضعیف است، پیشنهاد می کنند، در خانه بمانند. به آدم های بالاس سن 65 سالگی، و کارکنان بیمارستان ها واکسن آنتی گریپ پیشنهاد می کنند.
در این صورت بانوی گرامی: این ضعف شماست که به انتی ویروس احتیاج دارید.
روانشاد خواهرم می گفت: زن اگر نجیب باشد، چنانچه بین یک فوج سرباز برود کسی جرات ندارند کمترین نگاه بدی به او بکند. او سالها مدیر دبیرستان پسرانه ای بود که لات ترین شاگردها را داشت. در این دبیرستان مردان گردن کلفت از عهده شاگردان بر نمی آمدند، ولی او پس از مدت کوتاهی لات بازی در این دبیرستان برانداخت.
بسیاری از زنان در کشورهای گوناگون رییس جمهور، یا نخست وزیر هستند که بیشتر همکاران شان مرداند. رییس دانشگده پلی تکنیک بروکسل یک خانم جوان، الجزیره بی حجاب است که بیشر شاگردان، و استادان دانشگده مرد هستند. وزیر دفاع سابق آلمان که سمت مهمی اکنون در پارلمان اروپا دارد زن زیبای 45 است با 4 فرزند.
بسیاری از زنان جوان ایرانی بی حجاب در دانشگاه های مهم دنیا یا شرکت های چند ملتی دارای مقام بلندی هستند. ( ده ها نمونه را می توانم یاد آروی کنم)
بانوی گرامی که میگویی حجاب من انتی ویروس من است.(خدا را شکر که پس از یاد گرفتن صدها دعا برای درمان صدها بیماری، با واژه ویروس هم آشنا شدی که معنی آن را نمی دانی) ما ویروس نیستیم. «کرم ازخودِ درختِ است»
رفیق بد جنس من که یک همسایه ایرانی دارد، می گوید: نمی دانم چرا زن همسایه ام نیمه شب فریاد می زند: آخ جون ویروس جون، آخ جون ویروس جون…
چند تا زن با هم درد دل می کردند. اولی: از دست این ویروسم خسته شدم، همه اش میفته به جونم، نمی دونم ننه اش چی بخوردش داده که نمی ذاره یک شب راحت بخوابم.
دومی ــ خوش به حالت خواهر، ویروس من همچین شامش رو میخوره میره میخوابه خور و خورش می ره به هوا.
سومی ــ چی می گین خواهر! 50 ساله زن این ویروسم، هنوز جرات ندارم پشتم رو بهش بکنم، وگرنه میاد میچسبه درِکونم.
چهارمی ــ چی میگین شما: از دست این پدرو پسر دلم خونه. تمام روز به پسرم باید بگم: نکن ــ نکن. به بابای ویروس بی بخارش باید بگم : بکن ــ بکن.
یگ گاوه ماده برای چند تا گاوه ماده دیگر در چراگاه تعریف می کرد: شب که می رفتیم تو طویله، این ویروس هیز (شیخ حسن پیشنمار مسجد ده)، یواشکی میومد، پستو ن های من رو می مالید و میک می زد. نمی گذاشت راحت بخوابم و نشخوار کنم. حالا جام رو با شوهرم عوض کردم. میاد خایه شوهرم رو می ماله و میک میزنه، و مرتب میگه، خوشگلم، قشنگم، چرا پستون هات رو کوچک کردی. راستش رو بخوان شوهر هیزو بدجنسیم م هم بدش نمیاد یکی خایه اش بمالد. بانوی گرامی: اگر کرم از خود درخت نباشد. ما ویروس نیستیم.
6 بهمن 1398 ــ 26 ژانویه 2020 ــ اردوخانی ـــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
سر خر علف سبز می شود و می گرید!
سر خر علف سبز می شود و می گرید!
باور کنیدزمانی که آدم (آدم یعنی من) چیزهایی در این جمهوری اسلامی می بیند، که در هیچ جای دنیا سابقه ندارد، خر شاخ در میاورد و روی سرش علف سبز میشود.
41 سال است که یک کارخانه پارچه بافی پرچم آمریکا و اسراییل می بافد، برای آتش زدن و روی آن راه رفتن و شعارمرگ بر آمریکا اسراییل دادن.
نیرو و سرمایه ای که برای این کار به هدر می رود، در تصور نمی گنجد. اگرهمان پرچم ها لباس می شد، هزاران نفر لخت در سرمای زمستان راه نمی رفتند.
از این بگذریم: به جای پرچم این دو کشور که می سوزانند، با همان پرچم ها اگر پوشاک می ساختند، نمایندگان مجلس خبرگان و خیلی از پیشنمازهای شهرهای بزرگ و کوچک، مجبور نبودند به فرزندان شان، در آمریکا و اروپا بگویند برای شان پوشاک بفرستند. و پوشاک خیلی از خانه های سالمندن تامین می شد. علاوه بران، می توانستند صادر کنند، و در تمام فروشگاه های ایرانی مانند واجبی (داروی نظافت، موبر، در حقیقت پشم بر) به فروش برسد. این خود یک خدمتی به آدم های مسن می شد که سرافراز بودند، پوشک ایرانی می پوشند، با پرچم آمریکا اسراییل، و شعار مرگ بر این دو کشور. (شاید آمریکایی های ملی گرا نیز خریدار بود، البته بدون مرگ بر آمریکا)
( در اینصورت من هم جلوی دوستان بلژیکی ام شلوارم را پایین می کشیدم و می گفتم ببینید چقدر ما پیشرفت کردیم! خواهش می کنم تهمت نوکر و جیره خور جمهوری اسلامی به من نزیند. و به آنها هم پیش کش می کردم)
دود از کله ادم بلند می شود: در این 41 سال میلیون ها نفر در خیابان ها را افتادند و شعار مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل دادند. اگر این جمعیت، بیل کلنگ در دست می گرفتند، می تتوانستند، خلیج فارس را با کندن کانالی به دریای مازندران وصل کنند. علاوه بر آن یک مدرسه خرابه در ایران نبود، یک نفر بی خانه نبود.
زمانی که به این خیانت ها، جنایت ها، به این بزرگترین فاجعه تاریخ ایران فکر می کنم: شاخ در میاورم، روی سرم علف سبز می شود، با لبخند تلخی در درون می گریم.
3 بهمن 1398 ــ 23 ژانویه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, تحلیل
پرسشی از فرماندهان نظامی ایران!
پرسشی از فرماندهان نظامی ایران!
در مواقع بحرانی، زمانی که دولتی فکر می کند که ممکن است، کشور مورد حمله هوایی دشمن قرار گیرد، فرماندهان ارشد ارتش، دور هم می نشینند، و مواظب حمله دشمن هستند.
نیروهای نطامی ایران به باور اینکه 80 نفر از سریازان آمریکایی را در عراق کشته اند، منتظر حمله هوایی آمریکا به تهران ، به ویژه جماران بودند. در اینصورت می بایستی سران قوه نظامی ایران دستگاه های رادار را کنترل می کردند. ولی اینگونه نبود
رییس ستاد ارتش در مرخصی بود، بقیه هم در خانه های شان. رهبر هیچ گونه خبری از اوضاع نداشت، یک درجه دار، یا افسر بی تجربه پشت دستگاه رادار نشسته بود، و با دیدن یک هواپیما به خیالش هواپیما بمب افکن آمریکا است، دو موشک به طرف هواپیمای اوکراینی پرتاب کرد. و به خیالش، با سرنگون کردن هواپیمای بمب افکن آمریکایی از او سپاسگزاری می شود، و یک روزه به درجات بالا می رسد، جایزه رفتن به مکه را هم می گیرد، یکی از خیابا ن ها هم به نام او می شود، رادیو، تلویزیون و روزنامه با او مصاحبه می کنند، و حتی افتخار دست بوسی امام هم نصیب او می شود، و…
یکی نیست از فرماندهان ارتش بپرسد، شما که می دانستید کشته شدن80 سرباز دروغ است، پس امکان حمله امریکا به ایران برای انتقام گرفتن تقریبا صفر است. خیال کنیم که شما باور داشتید، و منتظر حمله هوایی آمریکا هم بودید، پس در این لحظه بحرانی شما و کجا بودید. 2
بهمن 1398 ــ 22 ژانویه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, کوتاه گفتار
شرایط ورود به مجلس خبرگان
خبرنگاره به پیره مرده میگه: به کی رای میدی؟ میگه ای بابا من دیگه نه چشمام میبینه! نه گوشام میشنوه! نه بدنم حس داره! دستام هم میلرزه! فراموشی دارم! ادرارم بی اختیار میریزه! دایم هم خوابم یا چرت میزنم! حتی کنترل گوزم هم ندارم!، توشلوارم هم خرابی می کنم. نمی تونم از جام بلند شم.
خبرنگاره میگه: پس چرا اینجا نشستی پاشو ۱۲ تا عکس بردار برو شورای نگهبان، شما تمام شرایط ورود به مجلس خبرگان رو داری!!!!
25 دی 1398 15 ژانویه 2020 ــ اروخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
دو پرسش آسان!
دو پرسش آسان!
همانگونه که میدانیم، پوشاک نوزادن ارزانتر از پوشاک بزرگ سالان است، خیلی هم کمتر هم در آن خرابی می کنند، علاوه بر آن عوض کردنش آسانتر است. فکر نمی کنید که به جای نمایندگان مجلس خبرگان کنونی، مجلس نوزادگان جانشین آن می شد، هزینه کمتری برای ملت داشت، بازحمت کمتری، و به اندازه نمایندگان کنونی به مملکت دست به آب می کردند؟
روانش شاد: مادر زن من 97 سال عمر کرد. در حدود یک ماه و نیم پیش از مرگش، زمانی که متوجه شد، نمی تواند، از جایش بلند شود به دستشویی برود، و پرستار خانه سالمندان مجبور است او را بشوید، از شرم اینکه یک زن جوان باید کثافت او را تمیز کند، از غذا خوردن خو داری کرد تا اینکه در گذشت.
آیا ( جنتی و امثالش که کم هم نیستند) نمایندگان مجلس خبرگان شرم ندارند که یک نفر باید کثافت آنها را بشوید؟
29 دی 1398 ــ 19 ژانویه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, کوتاه گفتار
کاشکی دلقک بودم!
کاشکی دلقک بودم!
یک نفر پس از خواندن یکی از طنزهایم، به من نوشت، خیال میکنی نوشته ات خنده دار است، نه! دلقکی بیش نیستی.
پاسخ اش دادم: دریغا که دلقک نیستم، کاشکی دلقکی بودم، تا شاید بتوانم تو را بخندانم، آرزو کنی مرا ببینی، تا با هم عکسی بگیریم. خاطره خوبی یادگاری برایت به یادگار بگذارم، و هر زمان که به یاد این خاطره بیافتی، با تمام وجود بخندی شادی کنی، بخواهی دیگران با بازگو کردن آن خاطره در شادی خود سهیم کنی. و ببینی با سری طاس و بینی بزرگ سرخی ابلهانه کوشش می کنم نخ را در سر سوزن فرو کنم. … دلقکی هنر است، من چنان بی هنرم که حتی این هنر را هم ندارم
و : خرسندم از ایتکه آخوندی روضه خوان نیستم که با یاد آوری مردگان چند صد ساله و تو و هزان دیگر را به گریه و عزا داری وادارم.
از دلقک بودن شرم ندارم. و سر افرازم که آخوند هم نیستم .
28 دی 1398ــ 18 ژانویه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
به زیر کدام عبا پناه می برید
به زیر کدام عبا پناه می برید؟
*سپرینگ رایس (کاردار وقت سفارت بریتانیا در تهران) در خاطرات خود مینویسد: مردی که از همه بیشتر در دربار ایران قدرت نفوذ دارد سیّدی است که شاه را هنگام و رعد و برق زیر عبای خود پناه میدهد و برایش دعا میخواند
*مظفرالدین شاه در سفر اول خود ، سیّد حسین پسر سیّد بحرینی را برای حمل عبای پدرش به اروپا همراه برد تا هنگام رعد و برق از آن استفاده نماید و امین السلطان صدراعظم برای منصرف کردن او از این سفر حاضر شد چهار هزار تومان بپردازد، ولی سیّد حسین نپذیرفت و همراه شاه به اروپا رفت
و در سفرهای دوم و سوم شاه هم از ملتزمان بود.
پرسش من از حاکمان ایران این است که، شما موقع فرار از ایران، (رعد و برق ملی) به زیر کدام عبا پناه می برید، و عبای چه کسی را با خود می برید؟. پاسخ این پرسش از طرف خوانندگان را می توانم تصور کنم
*سیّد بحرینی نیز از نفوذ خود در شاه سوءاستفاده کرد و به صدراعظم و امنای دولت و دربار نزدیک شد و برای اجرای مقاصد آنها در قبال دریافت پول به همه نوع کاری دست زد.
مظفرالدین شاه در هیچیک از مسائل مملکتی جز با استخاره تصمیم نمیگرفت و این استخارهها معمولاً بر عهده سیّد بحرینی بود. درباریان با توجه به منافع خود قبلاً سیّد را از موضوع استخاره مطلع میساختند و به وی میفهماندند که پاسخ استخاره را چگونه و به چه ترتیب به اطلاع شاه برساند.
شرحی که معیّرالممالک
از جریان استخاره سیّد برای اعاده میرزا علی اصغرخان امین السلطان به صدارت آورده است از این حیث کاملاً گویاست. نفوذ سیّدبحرینی در شاه در تمام دوران صدارت امین السلطان و همچنین عین الدوله به نفع این دو صدراعظم اعمال میشد. عین الدوله که هرگز مایل نبود کاری در ایران برخلاف نظر وی صورت بگیرد با سیّدبحرینی همدست بود…
*برگرفته از ویکی پدیا. 26 دی 1398 ــ 16 ژانویه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, گاه نوشته ها
نامه ای از هموطن قزوینی!
نامه ای از هموطن قزوینی!
دوست گرامی: جمهوری اسلامی، علاوه بر پر رویی، با دروغ، دزدی، ریا کاری، سنگ پای ما را رو سفید و تبدیل به سفید آب کرده.
سنگ پای ما اگر با پر رویی و سماجت، «پینه» (کبره) پاشنه پای زن مرد در حمام ، یا دست گارگران را از بین می برد، و سبب نرمی پوست می شد، ولی هیچگاه زخمی به پوست کسی وارد نگرده، تا سبب شکنجه و درد و رنج او شود. ولی جمهوری اسلامی که ابرو را خوده حیا بالا آورده، نه تنها پوستی را در این مدت 41 سال نرم نکرده،( درد ملت را دوار نکرده) بلکه پوست ملت هم چنان کنده که فریاد می زنند: مرگ بر جمهوری اسلامی.
25 دی 1398 ــ 25 ژانویه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز

دیدگاه های تازه