نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 25, 2020

واقعیت و حقیقت در داستان!

واقعیت، و حقیقت در داستان؟

تنها داستان (رمان) است که در حقیقت، ما را با واقعیت آشنا می کند. حقیقت برداشتی است از یک وافعیت.
در داستان زیر ( قهرمان داستان پس از مرگ پدر احساس می کند، از بند پدر آزاد شده، و برای اولین بار لذت زندگی را چشیده) منِ نویسنده که روزهای زیادی درد کشیدم، بغض گلویم را گرفت، تا بتوانم این داستان را بنویسم، و اکنون هم که می خوانم، نمی توانم جلوی اشکم را بگیرم. ولی روزهای درد و غم من کجا و رنج و درد آن زن در چند دهه کجا! وشاید شما هم که می خوانید دقایقی غم وجودتان را فرا گیرد، غم چند قیقه شما کجا و  درد و رنج من در روزها کجا و غم درد و رنج آن زن در چند دهه کجا ! این داستان را در سال 1387 نوشته ام.
«مادر مرا ببخش که گناهت نبخشیدم»

پدرم فریاد می زد. مادرم روی فرش افتاده بود و گریه می کرد. پدرم با گفتن رکیک ترین ناسزاها با عصبانی‌ات به او لگد می زد. از ترس گوشه اتاق صورتم را گرفته بودم و اشک می ریختم و از لای انگشتانم به این صحنه دردآور نگاه می کردم. پدرم در را به هم کوبید و از خانه بیرون رفت. مادرم اشک ریزان از جایش بلند شد و به سوی من آمد و گفت: چیزی نیست تمام شد. صورتش کبود بود و موهایش آشفته. از بینی اش خون می آمد. این اولین باری نبود که شاهد چنین صحنه ای بودم.

سیزده ساله بودم. همیشه آرزو می کردم، وقتی پدرم از خانه خارج می شود، زیر ماشین برود و دیگر بر نگردد. برای من خوش ترین خبر، خبر مرگ پدرم بود. مادرم مهرش را حلال کرد و جانش را آزاد. و به هر قیمتی می‌خواست که من با او باشم. پدرم مرا نمی خواست.(شاید برای اینکه دختر بودم) ولی مدت‌ها بهانه می کرد، تا مادر از او برای من خرجی نخواهد. یک روز هم با وانتی آمد و وسایل خانه را که بیشتر آنها جهازیه مادرم بود، با خود برد. مادرم اشک می ریخت و چیزی نمی گفت. پدرم همین طور یک زبان فحش می داد. من کنار مادرم ایستاده بودم. عروسکی را که پدرم برایم خریده بود، جلویش انداختم. آن را با لگد به گوشه ای پرتاب کرد و گفت: تو هم گهی هستی مثل ننه‌ات.

خانه تقریبا خالی شده بود. وقتی پدرم برای آخرین بار در را به هم کوبید و رفت، مادر آهی کشید و گفت: جانم آزاد شد، راحت شدیم، به درک که همه چیز رفت، تو را که دارم. با هم گریه کردیم. این آخرین گریه‌مان برای مدت‌ها بود.

من به مدرسه نزدیک خانه‌مان می‌رفتم. مادرم دبیر دبیرستانی دور تر بود. دو–سه سالی گذشت. یک شب مادرم با مردی به خانه آمد. قبلا صحبتش را سر بسته را کرده بود. مرد خیلی با ادب حرف می زد. کوشش می کرد با من پدرانه رفتار کند. من از این کارش لجم می گرفت. تا پایش را از در خانه بیرون گذاشت، من شروع کردم به درآوردن ادایش و خندیدن. مادر با لبخند غمگینی گفت: ادای کسی را درآوردن خوب نیست، مخصوصا آقای … که آدم با نزاکت و فهمیده و با سوادی است.

هفته دیگر، شبی مرد با دسته گلی به خانه ما آمد. مادرم این بار میز رنگینی چید و خودش را کمی آرایش کرد.

بعد از شام مادرم از من خواست که به اتاق خودم بروم و تکلیف مدرسه‌ام را انجام بدهم. رفتم، ولی از سوراخ کلید تماشا می کردم. با هم به صحبت نشستند. نمی فهمیدم چه می گویند. مرد پیش از نیمه شب رفت. دم در با هم چند دقیقه‌ای حرف زدند. فردا من گل ها را پرپر کردم. وقتی مادرم از سر کارش برگشت و دید، گفتم: حیف خیلی زود پر پر شدند، حتما خیلی کهنه بود. مادرم گل ها را جمع کرد. من هم به دروغ قیافه غمگینی به خود گرفتم. مادرم مرا خوب می شناخت.

مرد باز هم آمد. برایم کتاب آورد. من کتاب ها را خط خطی کردم و جلوی مادرم گذاشتم. وقتی دید صدایش بلند شد. گفتم حتما بچه هایش این کار را کردند. اشک در چشمانش جمع شد و گفت: این مرد بچه ندارد. مرد باز هم می‌آمد. با هم به صحبت می‌نشستند. من از لای در نگاه می‌کردم. مرد دست مادرم را می‌گرفت و می‌بوسید. مادرم آرام اشک می‌ریخت. مرد صورت مادرم را آرام پاک می‌کرد. مادرم دست مرد را می‌گرفت و می‌بوسید و بر سینه‌اش می‌فشرد. هر بار که مرد برای مادرم گل می‌آورد، من گل ها را پر پر می‌کردم. گاهی برای من هم هدیه‌ای می‌آورد، من آنها را خراب می‌کردم. مرد کوشش می‌کرد با من پدرانه رفتار کند. و من از هرچه پدر بود، بیزار بودم. جلوی مادرم ادایش را در می‌آوردم  و او را مرتیکه می خواندم. در حضور او هم مسخره‌اش می‌کردم. به او می فهماندم که در این جا زیادی است، سر بار است، طفیلی است، از او بیزارم. در حضور او طوری با مادرم حرف می‌زدم که انگار او نیست، هیچ وقت به او سلام نمی‌کردم، جواب سلامش را هم نمی‌دادم. مرد متوجه می‌شد. لبخند غمگینی بر لبانش ظاهر می‌شد و خون به شقیقه هایش می‌دوید. من مادرم را به خاطر این آشنایی گناه کار می‌دانستم و گناهش را نمی‌بخشیدم. مادرم حس می کرد. با من خیلی مهربان بود، به من باج می داد.

یکی دو سالی گذشت. مادرم بیمار شد، کم سر کارش می‌رفت. مرد مرتب مادرم را نزد دکتر و به بیمارستان می‌برد. مادرم خانه نشین شد. مرد هر روز به دیدن مادر می‌آمد، ساعت‌ها کنارش می‌نشست، دواهایش را می‌داد، با او صحبت می‌کرد. مادرم در بیمارستان بستری شد، باز هم مرد اغلب کنار مادرم بود. سه سال، شاید هم بیشتر مادرم با مرگ مبارزه کرد، تا اینکه فوت کرد. مرد بیش از من درد کشید.

پنج سال بعد از مرگ مادر خبر مرگ پدرم را شنیدم، یک باره آزاد شدم. انگار سایه شومی از روی سرم کنار رفت. ترسم ریخت. روشنایی را دیدم لذت زندگی را چون میوه‌ای شیرین و رسیده چشیدم. برای اولین بار در زندگی دور خود چرخیدم، رقصیدم و آواز خواندم.


نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 23, 2020

خواهش از نمایندگان زن در مجلس شورای اسلامی!

خواهش از نمایدگان زن درمجلس شورای اسلامی، و تمام زنان ایرانی!

بنا بر آخرین آمار 18 زن وارد مجلس شورای اسلامی شده اند.  13 نفر اصلاح طلب، و 5 نفر مستقل.خواهران گرامیِ نماینده ملت ایران در مجلس، همانگونه که آگاه هستید، خسارت (دیه) یک زن نیم یک مرد است. و شهادت دو زن برابر یک مرد . در اینصورت رای دو نفر از شما نمایندگان زن برابر یک مرد در مجلس خواهد بود.
و دیگر اینکه خسارت بیضه سمت راست یک مرد نصف بیضه چپ اوست. در اینصورت خسارت تمام اعضای سمت راست بدن یک مرد نصف
سمت چپ خواهد بود. با این وصف، شما اگر خواستید  توی گوش یک مرد پر مدعا بزنید، به سمت راستش بزنید. همچنین تو سرش ولگد در کانش. مواظب باشید موقع لگد زدن به بیضه اش خوب نشانه گیری کنید، و سمت راست را بزنید. (برای این کار بهتر است مدتی روی یک متکا خوب تمرین کنید) اگر خواستید چشمش را کور کنید، چشم چپش را هدف قرار بگیرید. بهتر است برای وارد کردن خسارت احتمالی خود را بیمه کنید. همچنین این آموزش ها را دختران خود بیاموزید
 هرگز به چهره مردان نگاه نکنید، بنا به گفته سید احمد خاتمی، اگر نگاه یک زن به چهره یک روحانی برای شهوت نباشد، اشکالی ندارد. خواهش می کنم به چهره احمد خاتمی  و امثالش نگاه نکنید، چون ممکن است خوابش را ببینید و در خواب سکته کنید. (فراموش نکنید، بر روی سینه خود بنویسید: ما نماینده ملت ایران هستیم، و پرستو نیستیم. و اگر می توانید با هم یک فراکسیون ایجاد کنید)
 به امید پیروزی شما نمایندگان زن در مجلس شورای اسلامی، و تمام زنان ایرانی.
نام نمایندگان زن!مستقل: زهرا سعیدی، هاجر چنارانی، سکینه الماسی، ،معصومه آقاپور علیشاهی، سمیه محمودی.
اصلاح طلب:حمیده زر آبادی، فریده اولادقباد، زهرا ساعی، سهیلا جلو دار زاده،سیده فاطمه حسینی، فاطمه ذولقدر،فاطمه سعیدی، پروانه سلحشور، پروانه مافی، طیبه سیاوشی، ناهید تاج الدین، مینو خالقی.
4 اسفند 1398 ــ 23 فوریه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 21, 2020

پرسش از آقای ظریف، پشم خالص و جواهردون

پرسش از آقای ظریف، پشم خالص جواهر دون
شاید بپرسید این سه موضوع چه ربطی با هم دارند؟ سیزده ــ چهارده ساله بودم. با یک مشت بچه های همسن خودم در سبزه میدان  دیدیم یک نفر روی گاری دستی مقداری سینه بند و تنکیه زنانه گذاشته بود و داد میزند: جواهر دونه، جواهر دونه… یک نفر هم چند متر آنطرف تر مقداری پلوور روی یک گاری دستی پهن کرده بود، در حالیکه یک دستش در جیب شلوارش بود، با صدای بلند می گفت: پشم خالصه، پشم خالصه، و قسم میخورد که پشم خالص است. قسم اش هم درست بود، آنچه از توی جیب شلوارش در دست داشت، پشم خالص بود.
چند نفری زن و مرد، دور میز جواهر دون فروش جمع بودند. یکی دو نفر هم که با فروشنده شریک بودند، وانمود به خریدن برای بوتیک های بالای شهر با قیمت چند برایر می کردند.  چند نفری هم دور گاری پشم خالص فروش. این جا هم شریکان هم نقش خریدار را بازی می کردند.
آقای جواد ظریف فرمودند: ما جعبه سیاه هواپیمایی اوکرایینی را پس نمی دهیم. من از ایشان می پرسم، فکر می کنید که این جعبه سیاه جواهر دان شما است، با پشم تان در آن در گرو شما؟ بهتر نیست برای پس دادن جواهردان در خواست باج چند میلیارد دلاری بکنید؟
29 بهمن 1398 ــ 18 فوریه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 18, 2020

چرا خیلی از بانوان صلاحیت نمایندگی شان تایید شد؟

چرا خیلی از بانوان صلاحیت شان نمایندگی شان تایید شد؟


جناب استاد سروش (خروس اخته) در کالیفرنیا، فرمودند: در تمام دوران هخامنشیان و پادشاهان دانشمندان غرب، و شرق در برابرامام خمینی از لحاظ سواد و دانش هیچ بودند و هستند و خواهند بود. باید بگویم ما معنی این حرف را نفهمیدیم، نه تنها امام خمینی بلکه هیچ یک از سیاستمداران غرب و شرق به زیرکی و سیاستمداری دانشمندان مجلس خبرگان نیستند و نخواهند بود. چرا؟

خبرگان خیلی خبره هستند، متوجه شدند هرچه تبلیغ کنند، کمتر کسی پای صندوق رای میاید، بدین جهت از خیلی نامزدهای وکالت مرد رد صلاحیت کردند، و به جای آنان چندین بانوی زیبا را صلاحیت شان را تایید فرمودند. یعنی اگر به خاطر حفظ آبروی نظام، به خاطر وطن نمی روید رای بدهد، و نمی خواهید قیافه زشت و پر پشم آخوندهای ریشو را در مجلس ببیندید، به خاطر دیدن این زیبا رویان  بروید رای به این بانوان گرامی بدهید.
این نشان دانش و سیاستمداری خبرگان خرفت  نیست؟
روی سخنم به نمایندگان مرد مجلس شورای اسلامی است. آقایان این بانوان پروانه نیستند و شما شمع که به دورتان   بگردند. شما چراغ پیه سوزی هم نیستید. این بانوان بلبل نیستند و شما گل. شما کاکتوسی هم نیستید.  این بانوان هر چند یکی زیباتر از دیگری، ولی کبوتری هستند وفا دار به جفت خود. آنها با پرستو هاعوضی نگیرید.

آیت الله خاتمی فرمودند: اگر یک زن از روی شهوت به صورت یک روحانی نگاه نکند، اشکالی ندارد. خاطر جمع باشید که این بانوان گرامی اگر شما در خواب ببینند، سکته می کنند. ترجیح می دهند خواب عزراییل را ببیند تا خواب شما.

بانوان گرامی نبادا به یکی از این نمایندگان نر لبخند بزنید(اگر هم جای پدر بزرگ شما باشند) چون فورا بد برداشت می کنند، و می پندارند که عاشق شان شده اید.اگر سعدی امروز زنده بود می گفت:
بخت باز آید آز آن در که یکی چون تو در نیاید، روی زشت تو دیدن در جهنم بکشاید.
29 بهمن 1398 ــ 18 فوریه 2020 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 15, 2020

اندر حکایت رای دادن!

اندر حکایت رای دادن!

 داستان هایی زیادی از نیکان مان به جای مانده که فراموش کرده ایم.
آورده اند: مردی به زنی نجیب گفت، زنیکه جنده بیا بریم پشت او کوه قلان کار رو باهات بکنم. زن پرسید چقدر میدی؟ مرد گفت: صنار. زن پاسخ داد، به زبان خوب ات، به راه نزدیک ات، به پولی زیادی که میدهی؟ آخه برای کدامش بیایم.
اکنون حکایت سران نطام است که التماس می کنند، بیایید رای بدهید، رای شما نشان پشتیبانی از نظام است
باید  از آنها پرسید، به نان، برق، نفت و خانه مجانی ات. به کشت و کشتارهای نخستین روزهای انقلاب ات، به راه انداختن جنگ و کشته شدن و فلج کشتن بیش از یک ملیون جوانان کشورت، به اعدام هایت، به گرانی ات، به بیکاری ات، به فقر ات، به معتادادن ات، به فرار مغزهایت، به دزدی های وملیاردها ثروت ملت را خارج کردن ات، به دشمنی تراسیدن ات، به آزدادی ات، به سرکوب کردن زنان و مردان ات و…؟ به کدام خدمتی کرده ای که ما باید رای بدهیم و پشیبان شما باشیم.
 26 بهمن 1398 ــ 15 فوریه 2010 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 11, 2020

زن فریاد می زند، من زن هستم!

زن فریاد می زند: من  زن هستم!

عکس زنی چهل پنج ــ پنجاه ساله یک کمی چاق، قد متوسط را در فیسبوک، با لباش شنای یک تکه، دو تکه، به رنگ های گوناگون، در حالت های مختلف با لباس خواب نیمه برهنه lingerie sexy در حالت های گوناگون دیدم. و دو بار هم تنها چهره اش با دو بچه 8 ــ ده ساله، دو ــ سه عکس هم در خیابان بالباس معمولی. و از طرف 250 تا 300 نفر زن و مرد هر یک از عکس ها را پسندیده شده بود.
این زن نه تقاضای کمک مالی می کرد، نه به دنبال مردی برای آشنایی می گشت، نه یک روسپی بود که به دنبال مشتری باشد.
من فکر می کنم، این زن فریاد می زند: به من نگاه کنید، من یک انسانم، یک زن، هر گونه که دلم بخواهد لباس می پوشم، هنوز در این سن و سال ها هوس انگیز و زبیایی ام را حفظ کرده ام، با وجودیکه با بالا رفتن سن زیبایی ام رو به کاستی می رود.!
من هیچ انتطاری از شما ندارم جز اینکه می خواهم مورد توجه و پسند شما قرار گیرم، می خواهم مرا دوست داشته باشید. این برداشت من از دیدن عکس های این زن در حالت های گوناگون بود.
نمی دانم شما چگونه در باره این زن، و برداشت من میاندیشد؟
22 بهمن 1398 ــ 11 فوریه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 9, 2020

فرق بین مخالفین رای دادن و گشت ارشاد

فرق بین مخالفان رای دادن و گشت ارشاد.

راستش را بخواهید با هم هیچ فرقی ندارند. در جمهوری اسلامی وظیفه گشت ارشاد جلوگیری از رابطه جنسی یک زن و یک مرد  نامحرم با هم  است ( یا دو مرد، یا دوزن) به زبانی ساده تر نبادا یک نفر بدون صیغه به کسی بدهد. البته پس پرداخت مبلغی به آخوند، این مشکل حل می شود.
مخالفین رای دادن هم در حقیقت همین کار را می کنند. تنها فرقش این است که به محرم نامحرم بودن کاری ندارند، فقط می گویند ندهید، دادن (رای) کار خوبی نیست.
باید اشاره کنم که خارج نشینان حق رای دادن به نامزدهای وکالت مجلس را ندارند. حتی نمی توانند به کسی در ایران وکالت بدهند که از طرف او رای بدهد. (می توانند از طریق سفارت تنها به انتخابات ریاست جمهوری رای بدهند.)
وکالت قوچعلی از بلژیک به برادرش در دهشان کلبعلی ــ  بردار جان به غلامرضا پسر کدخدا رای ندهی ها، یادت میاد اون گوسفندهای ما رو می دزدید.
پاسخ ـــ اول اینکه به هرکی دلم میخواد میدم، به تو مربوط نیست. دوم اینکه غلامرضا چند سال رفت حوزه خوب دادن و دزدی رو یاد گرفته و شده وکیل میلارد ، میلیادر می دزده .
20 بهمن 1398 ــ 9 فوریه 2020 ــ اردوخانی بلژیک   

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 4, 2020

همه را مار میگزه، ما رو جوجه آخوند!

همه رو مار میگزه، ما رو جوجه آخوند!

خواستگاری آخوند. پروانه گفت: خسته از سر کار به خانه رفتم. هنوز مانتو و روسری ام را در نیاورده بودم که بردارم با لبخند بدجنسی گفت: مهمان داریم. پس از برداشتن روسری در آرودن مانتو به مهمان خانه رفتم. دیدم جوانی با عبا و عمامه نزدیک پدرم نشسته. خیال کردم برای روضه خوانی آمده، ولی پدر و مادر من اهل روضه خوانی نبودند، تعجب کردم. پدرم او را حاج حسن معرفی کرد. مرد سر به زیر انداخته از جایش بلند شد و سلام کرد. من هم دستم را برای دست دادن به طرفش بردم. او همانگونه که به زمین نگاه می کرد، دستش را عقب کشیدو گفت، انشالله اگر خدا بخواهد بعدا.
مرد ادامه داد: همانگونه که خدمت ابوی گرامی تان تلفنی عرض کردم و گفتم: می خواهم برای امر خیری به زیارت شما بیایم. ابوی هم مرا مفتخر فرمودند اجازه فرمودند. بنده شما را چندین ماه در خیابان دیدم که چقدر سر به زیر و نجیب هستید. در خیابان به هیچ مردی نگاه نمی کنید و لبخند نمی زنید، درو همسایه از خوبی خانواده شما تعریف می کنند، بدین جهت به خودم اجازه دادم که به خواستگاری شما بیایم، اگر موافقت فرمودید، به پدر و مادرم هم می گویم که از شهرستان بیایند، برای مراسم بعدی. ولی خواهش من از شما این است که حجاب اسلامی را رعایت فرمایید.

پروانه خندید و ادامه داد: من که خون خونم رو میخورد و لب به سیگار نمی زدم، یک سیگار از پاکت سیگار پدرم برداشتم ( شاخ در آرودن پدرو مادر و بردارم) به لب بردم و آتش زدم، و گفتم حضرت آقا: بهتر نیست شما خواستگاری دختر یک آخوند بروید؟ در ثانی اگر شما هم آن عبا و عمامه را به دور انداختید و آن ریش تان را هم تراشیدید و شغل آبرومندی پیدا گردید، اگر زنی دستش را به طرف شما دراز کرد، دست او را با ادب بفشارید، تشریف بیاورید با هم در مورد بقیه شرایط مان حرف بزنیم

خواستگار که نمی دانست چه پاسخی بدهد: چند لحظه فکر کرد و پس از دست دادن با پدر و برادر یک وجبی ام، بدون اینکه به من و مادرم نگاه کند، گفت: امیدوارم در این باره پیشنهاد بنده تجدید نظر بفرمایید. خدا حافظی کرد و رفت.
 پس از رفتن  با خنده هرچی فحش بود نثارش کردم، همرا با خنده دیگران. مادرم گفت: ننه، می تونستی مودب جوابش رو بدی، جوونه، نمی فهمه، یک مشت مزخرفات تو حوزه تو مخش کردن، چی میشه کرد؟
همه رو مار میگزه، ما رو جوجه آخوند.
9 بهمن 1398 ــ 29 ژانویه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 1, 2020

این یک تبعیض نیست؟

این یک تبعیض نیست؟

سر دبیر یک نشریه که هر دوسه ماه بیرون میاید، با من مصاحبه کرد. در ضمن حرف های دیگر گفتم: من خودم را ایرانی احساس می کنم، ولی آینده فرزندان و نوه هایم را در اینجا می بینم، و امیدی هم به آینده ایران ندارم.
زمانی که در باره ایران پرسید، گفتم: شما نظام استالینی و هیتلری را روی هم بگذار، می شود نظام جمهوری اسلامی، و La Planète des singes و سیاره میمون ها، خیال کن میمون ها با ارزش های شان بر ما حکومت کنند چه پیش خواهد آمد؟

آنچه سبب دلخوری من پس از دیدن عکس و مصاحبه ام در این نشریه شد، این بود که، عکس من بدون روتوش با ریش نتراشیده و کلاه شابگاه در آن بود، ولی عکس سوفیالون،  کلودیا کاردیناله، آنتونی کویین، کلارد گیبل،و همچنین عکس ملکه الیزابت انگلستان که سن شان از من هم بیشتر است، و چند نفرشان سال ها است که عمرشان را ّه آخوندها داده اند، چنان رو توش شده بود که گویی مردان و زنان بیست ــ  بیست پنج ساله هستند.
این یک تبعیض نیست؟ 11 بهمن 1398 ــ 31 ژانویه 2020 ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 1, 2020

کشور بی صاحب !

کشور بی صاحب!

این کشور صاحب ندارد. هر  آخوندی، هر چه به مخ بیمارش میرسد،می گوید. آخوند حسین موسوی در بالای منبر چندین بار تکرار می کند، غلط می کنید هر کی رای نمی دهید.
آقای عبدالرضا رحمانی فضلی، وزیر محترم کشور، شما باید نخستین نفری باشید که پاسخ این آخوند وقیح را بدهید.، و از او شکایت کنید.
جناب آقای روحانی، رییس جمهور انتخاب شده بیش از 25 میلیون نفر رای، مگر لولوی سرخرمن هستید؟ چرا پاسخ این مردک را نمی دهید که به خودش اجازه می دهد بدون کمترین شرمی به مردم توهین کند.
رهبر معظم: از خودتان نمی پرسید، چگونه ممکن است یک هم لباس شما بالای منبر مردمی که رای نمی دهند، تحقیر کند. پاسخی دندان شکن برای او ندارید؟
اگر کسی در اروپا عضو حزب چپ افراطی، یا راست افراطی باشد، وچنین حرفی بزند، نه تنها از طرف حزب های دیگر، بلکه اول از همه از طرف حزب مربوطه خود و تمام نشریه ها زیر سوال میرود، مجبور است پوزش بخواهد، از حزب استعفا بدهد، و ممکن است به پرداخت جریمه سنگینی محکوم شود.
خیال کنیم، از 50 میلیون نفر ملت ایران که حق رای دارند، تنها یک نفر رای ندهد، آیا این آخوند بالای منبر حق دارد به او توهین کند. بدون شک چنین آدمی پشت اش محکم است، و گرنه جرات گفتن چنین سخنانی را ندارد.
به چه کس و چه دستاگاهی آخوند حسین موسوی وابسته است، که می تواند چنین گستاخ باشد.؟ نمی دانم.
11 بهمن 1398 ــ 31 ژانویه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی