نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 4, 2020

من بنی صدر را دوست دارم؟

من بنی صدر را دوست دارم؟

شاید از خودتان بپرسید چرا؟ بنی صدر را (اگر اشتباه نکنم) سال 1992 یا 93 در بروکسل همرا دوست ارجمندم ومهران ادیب در هتلی دیدم. در آن زمان من در کتاب «فرهنگ بی فرهنگ ها» مقداری طنز در باره او نوشته بودم، و این کتاب رابه او دادم. بنی صدر با شوخی خنده، بدون هیچ گونه برخورد زننده پاسخ مرا داد. پس از آن هم طنزهای زیادی در باره او، و ملی مذهبی بودنش نوشتم، و برایش فرستادم. در جلسه های سخنرانی اش هم با کمی پر رویی از او انتقاد کردم. باز هم برخورد او مودبانه بود. چون هرچه در دل داشتم، گفتم، پس عقده ای در دل نسبت به او ندارم.

شاید باور نکنید: باره ها یک بچه 5 ــ 6 ساله مرا گول زده. و حتی گربه ای. یکی از دوستان که میخواست به مسافرت برود، گربه اش را پیش من گذاشت. من عادت دارم سیگارم را روی بالکن بکشم، تا دودش در خانه نماند.
هر بار که میخواستم پنجره رو به بالکن را باز کنم، گربه حمله می کرد به طرف پنجره. من او را دور می کردم. یکبار خودش را پشت مبل مخفی کرد، من او را ندیدم، در همان لحظه ای که پنجره را باز کردم، به بیرون پرید.

برابری( مقایسه) می کنم خودم را با بنی صدر. بچه 5 ــ 6 ساله، و حتی گربه ای می تواند مرا گول بزنند. در صورتیکه بنی صدر گول بزرگترین شیاد تاریخ را خورد، کسی نه تنها ملت ایران را، بلکه که دنیا را گول زد.

بنی صدر آرمان شهر اسلامی را در وجود خمینی می دید. ولی زمانی که حس کرد، این آرمان شهر کهنه خرابه ای بیش نیست، با هزار بد بختی ایران را ترک کرد. چنانچه مانند بسیاری بی وجدان بود! می توانست غلام برده به گوش امام بماند، و در گوشه ای به زندگی راحت و بی دغدغه ادامه بدهد، وبا یک شغل سمبولیک (بی ارزش بی استفاده) ازحقوق مزایای زیاد بهر مند شود. ولی نخواست. مانند ده ها نفر دیگر انگل وار به تفسیر آثار امام بپردازد . میلیاردها از ایران خاج کند، وانگلیس بفرستد و فرزندانش را به انگلستان بفرستد، و خودش هم پاسپورت انگلیسی داشته باشد.

بنی صدر از دست شیادی فرار کرد، و همرا با مسعود رجوی از ایران گریخت، و در دام شیادی به مرتب خطرناک تر از خمینی، مسعود افتاد. و شورای مقاوت ملی را با مسعود تشکیل داد. او در سال 1362 پس از حضور مجاهدین در عراق، از این شورا جدا شد.

هر چند بنی صدر آخوند زاده است، ولی در بن (ذات) آخوند صفت نیست. آرمان گراست. دو بار آرمانش را از دست داد. اسلام هویت (شخصیت) اوست، و به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادن آن نیست. کتابی هم به زبان فرانسه نوشته که در آن اسلام را دینی خواستار صلح برابری حقوق مرد و زن، و نخستین مدافع حقوق زنان معرفی کرده.

بنی صدر خود را ملی مذهبی معرفی می کند، باره ها با طنز  در سخنرانی هایش، به او یاد آوری کردم، ملی بودن با مدهبی بودن در تصاد است. او از *ماکیاولیسم به دور است. کمتر سیاست مداری پیدا می شود که ماکیاوالیسم نباشد، و موفق کردد.
( *حکومت برای نیل به  قدرت ازدیاد و حفظ و بقای آن مجاز است به هر عملی از قبیل کشتار، خیانت، ترور، تقلب و … دست بزند و هرگونه شیوه‌ای حتی منافی اخلاق و شرف و عدالت را برای رسیدن به هدفش روا می‌دارد.  )

به هر حال من بنی صدر را دوست دارم.  برای او عمری طولانی با تندرستی و شادی آرزو می کنم. و حاضر نیسیتم یک موی از سبیل سپیدش کم شود. (به زودی طنز دیگری در باراه اش: بزرگترین فراری مغز تاریخ ایران می نویسم)

طنز زیر پرسش بردن است، نه تهمت و ناسزا( فحش). بدین جهت طنز نویسان در غرب مورد توجه مردم و حتی دولت مردان هستند. طنز نوشتاری با دلیل و منطق نیست. بنا بر این دولت مردان نه تنها به آن پاسخ نمی دهند، بلکه سبب مشهور شدن ومحبوبیت شان هم می شود. بر عکس شایعه، چون نوشته نمی شود، دهان به دهان می گردد، سالها در بین مردم رواج پیدا می کند، و با خیال پردازی بزرگتر و بزرگتر می شود. هر دو نمونه را ما داریم. خسته شدم از فکر کردن. حوصله ویراستاری ندارم و به چرندی نویسی روی میاورم.
17 فروردین 1399 ــ 4 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 1, 2020

خدا مرگم بده، من دخترم!

خدا مرگم بده، من دخترم!

تا پیش از اینکه فیسبوک و نمونه هایش آغاز به کار کنند و همه گانی شوند، بیشتر مردم ایران به ویژه جوانان و نوجوانان وبلاگ نویس بودند. ومن با خیلی از آنها در ارتباط بودم. داستان های من اغلب مورد پسندشان قرار می گرفت و نطر می دادند. و من هم به وبلاگ شان می رفتم. در این بین با دختر جوانی 18 ــ 19 ساله آشنا شدم، و داستان ها یش را در وبلاگش خواندم.
باور کنید: به قدری زیبا و موشکافانه و پر احساس بود که اندازه ندشت. پس از خواندن چندی از آنها، با احساسی پدرانه در یکی از نطرهایم، به نبوغ او صد آفرین گفتم، و ادامه دادم: دلم میخواست تو را در بغل بگیرم و پیشنانی ات را ببوسم.
او پاسخ داد، «خدا مرگم بده، من دخترم». در نخستین لحظه خندیدم، ولی پس از آن غمگین، اندیشیدم!؟

خدا مرگ بده به آنکه به تو اجازه نمی دهد «حتی در خیال ات» در آغوش مردی، مانند دختر بچه ای در آغوش پدر، سر برسینه اش نهی و، او موهای تو را نوازش کند و برایت قصه بگوید. ( کاری که با دختر خودم، و بچه های دوستان می کنم)
خدا مرگ بده به آنکه، با رفتن دو ــ سه سالی در حوزه علمیه قم، ابلهی می شوند که تنها مردکش ریش و پشم است، و به تو دستور میدهد.
خدا مرگ بده به کسانی که قانونی تو را نیم خودشان می دنند، و از حقوق انسانی ات به دور می دارند. بی وجدانانی که به تو دستور می دهند، چگونه لباس بپوشی، اگر با برادر، یا پدرات تو را درخیابان دیدند، باید مدرک نشان بدهی، و اگر با همشاگردیِ پسری،یا پسر خاله و پسر عمو و… دیدند، تو  و او را باز داشت کنند، شلاق بزنند.
خدا مرگ بده به آنکه نبوغ و انسان بودن را در تو نمی بیند. و هزار ها مانند تو برای فرار از آن جهنم با تحمل هزار رنج به غرب پناهنده می کند.

خدا مرگ بده به آنهاییکه مانند حشره ای به دنیا میایند، کوچک تر از خودشان را می بلعند، خود خوراک بزرگتر از خود می شوند، جفت گیری می کنند، تخم گذاری می کنند، و حشره های مانند خود به وجود میاورند.

دخترم: خدا تورا مرگ نده! خدا مرگ بده به آنان که سبب بد بختی و آوارگی ملتی شدند.
آرزو می کنم تو زنده باشی و نابودی شان ببینی.
13 فروردین 1399 ــ 1 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 31, 2020

گِله نامه به فصل بهار!

گِله نامه ای به فصل بهار!

بهارا، بهاری را فراموش کردی، یکباره پاییز شدی. بزرگ درختان ات زرد و بر زمین ریخت. گل هایت پر پر. برگ و گل هایت خوراک چرندگان، بذر و دانه ات می برند پرندگان . باران بهاری ات، اشک دیدگان.
نوروزت، روز کهنه. هفت سین ات، هفت  غ. سیزده ات چله . شادی ات غم، آسایش ات رنج. خندها گریه. گره بر سبزه، با آرزویی برای سال نو، نا امیدی. دردی بی درمان، افزوده بر دردهای دگر.

پاسخ بهار: در پس هر پاییز، زمستانی پر برف و سرد و سوزان، و سپس  بهاری فرح انگیز و سر سبز. درختان پر ز برگ و گل، چمن سر سبز. غم اسیر زمستان، آرزوی نو برای سال نو در دل ها زنده. آوازی نو، دستی در دستی، رقص دخترکان، شادی مادران و پدران. قوری تاج سر سماور، استکان و نعلبکی و قندان در انتطار. چای پر رنگ دهان سوز و لب گِز قند پهلو. چای دو رنکه برای بچه ها …
نمی دانم چرا نامه نیمه تمام است. نکند، باد سختی وزیدن، ابر سیاهی در آسمان. باران تندی به بارش.
نکند بهار ز ترس یکباره پاییز شده. نکند!   
12 فرودین 1399 ــ 31 مارس 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
  

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 29, 2020

نامه لنین به پدرِ پدر بزرگم، و پاسخ!

نامه لنین به پدرِ بزرگ پدرم، و پاسخ!

میان نامه های پدر بزرگم می گشتم، ناگهان چشمم به نامه ای از روانشاد رفیق لنین به پدرش افتاد. و این جمله توجه مرا به خود گرفت.«کامپوتر تریاک ملت هاست، به ویژه ملت های بی کار». تاریخ نامه
شنبه 28 دسامبر 1918ــ 6 دی 1297

پاسخ پدر بزرگ به لنین، بر روی یک د، و، د ضبط شده بود. رفیق لنین ( پدر بزرگ درحال رقص با آهنگ ضربی). کون گشاد و، فیسبوکی و، کمپیو ترایم من، بیست چهار ساعت پاش نشسته ام من، حل می کنم مسائل دنیا رو، نظر می ذارم همه جا رو.
می خوام اینا رو ترکش کنم، صبح ها بلند شم نرمش کنم، عصرا برم جنگل ورزش کنم. برم حموم و ریش بزنم. جارو وردارم و جارو بزنم. ظرفا تلنبار شده تو آشپرخونه، پشه دورش زده لونه.
دماغم که داره میوفته، بگیرم. شلوارم رو بکشم بالا، داره میوفته از کونم حالا.
تلیفون کنم به چند تا رفیق تنها، صواب داره به جون تو و به جون مولا. به همه بگم از بیخ عربم، به موت قسم چیزی نمیشه سرم.
از بی سوادی سرم میکشه سوت، از کونم میاد سیاهه دود. چند تا کتاب بخونم، کتاب هایی که بسته به جونم.
سرم شده آشغال دونی، پر از داستانها های بند تنبونی. خالی کنم سرم رو، نیگاه کنم درو ورم رو. نفرستم واسه این و اون. زحمت بی خودی ندم بهشون. هفته ای بی کمپوتر و ای می یل. بتراشم ریش و سی بیل.

زنده پایدار باد رفیق لنین پدر کارگران و کشاورزان جهان، و دوست ملت ایران که پولهایی خاندان قاجار برای عیاشی از شما قرض گراده بودند بخشیدی«26 اگتبر 1917 قانون کاپیتولاسین را لغو کردی.
10 فروردین 1399 ـــ 29 مارس 2020 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 28, 2020

شاید هنوز فرصتی باشد؟

شايد هنوز فرصتي براي زيستن عاشق شدن باشد.

خيلي مغرور شده بوديم ، خيلي مشغول شده بوديم ، در تخريب و تصرف طبيعت خيلي بي پروا شده بوديم ، به چيزي جز منافع خود نمي انديشيديم ، ضعيف را پامال مي كرديم به صاحب قدرت و ثروت براي ارتقاي مال و موقعيت كرنش مي كرديم ، باور داشتيم قاعده دنيا همين است و اينگونه خواهد ماند. آسمان را از دود و سرب و گازهاي سمي سياه كرده بوديم ، دريا را از ماهي تهي و از زباله و نفت و فاضلاب پر كرده كرده بوديم. بنام دين ، بنام دمكراسي ، بنام حقوق بشر مي كشتيم ، اسير مي كرديم ، غارت مي كرديم و حتي از فروختن زنها و بچه ها شرم نمي كرديم. صبر خدا هم حدي دارد ، تحمل كائنات هم حدي دارد ،ظرفيت زمين و آسمان هم حدي دارد. بالاخره بايد كسي پيدا مي شد و به انسان مست و مغرور فرمان بدهد ايست. !!!؟؟؟ و اين ماموريت به يك ويروس كوچك غير قابل رويت واگذار شد تا به معناي واقعي انسان طغيانگر را سر جايش بنشاند. و بدرستي به او بفهماند كه اي انسان : تو خيلي ضعيفي تو خيلي تنهايي تو خيلي ترسويي همه هواپيماها و قطارها را زمين گير كرد همه تجارتخانه ها و همه بازارهاي بورس را تعطيل كرد. درهاي استاديومها ، اماكن تفريحي ،رستورانها، كازينوها، سينماها ، پاركها را به دست خود انسان بست.وبه كره زمين گفت حالا نفس بكش ، به آسمان گفت حالا آبي شو ، به خورشيد و ماه و ستاره ها گفت حالا بچرخيد و برقصيد و عشوه گري كنيد. به حيوانات هم گفت حالا بدون ترس از شكار شدن بدست انسان آنگونه كه در ذات و ميل شماست زندگي كنيد. و به انسان دستور داد در خانه بمان و به آنچه داشتي و به آنها ناسپاس بودي بيانديش، شايد هنوز فرصتي براي زيستن عاشق شدن باشد.
9فروردین 1399 28 مارس 2020 ـــ  اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 27, 2020

مدرسه بین المللی اروپا !

مدرسه بین المللی اروپا!

 خانمی تلفن کرد و گفت: سلام شما آقای ابوالفضل خان اردوخانی هستید، حالتون خوبه؟
ــ سپاسگزارم خوبم، بله خودم هستم. ببخشید شما رو به جا نمیارم!
ــ ببخشید خودم رو معرفی نکردم، زبیده (به عربی گلی همیشه بهار) بیوه مرحوم شیخ الاسلام حاج ابوالفضل … مادر حاج حسین … «آقا زاده مرحوم پدرش» ما چند ماهی میشه که با عروسم و نوه ام بلژیک هستیم، پسرم مرتب میاد و میره، انگلستان بر می گرده ایران، بیز نیس داره، ولی ما اینجا با کسی اشنا نیستیم، هر چی بین ایرونی ها گشتم، آدم حسابی تر از شما پیدا نکردیم که باهاش رفت و آمد کنیم. راستش رو بخوان شما هم اسم شوهر مرحوم ام هستید و ما همه نذر کرده «ابوالفضل عباس، مثل شاه خدا بیامرز» می خواستم خواهش کنم، اگه ما رو داخل آدم می دونید، تشریف بیارید، برای ناهار، یا اگه وقت ندارین، برای صرف چایی، هر چند منزل مل قابل شما نیست.
با این تعارف های که حاج خانم کرده بود، تو رودر واسی گیر کردم و (رو در بیاستی)دیگر نمی توانستم نه بگویم. نشانی دادند و رفتم. خانه ناقابل ایشان ویلایی بزرگی بود در منطقه اعیان نشین  Waterloo.  با ماشین لاند رور شاسی بلندی جلوی در گاراژ.جای شما خالی حاج خانم وعروسش بی نهایت، با چایی و شیرینی از من پذیرایی کردند.
در ضمن صحبت هم گفتند، بلسسسه پسرم بعد از تحقیق گفت، مدرسه های بلژیک، پر از یک مشت، عرب و ترک و سیاه سفید است. واسه همین گدوشتش کودکستان بین المملی اروپا، اونجا همه بچه های سفیر و وزیر و سرلشکر و دکتر و مهندس هستن. نمی خوایم بچه امون با یک مشت لات و لوت نزدیک بشه و حرف های بی ادبی رو ازشون یاد بگیره. (یاد اوری می کنم این خانم ها یک کلمه زبان خارجی نمی دانند)
ساعت چهار بعد از ظهر بود؛ اتوبوس مدرسه جلوی در ویلا نگه داشت، یک پسر بچه تند از ماشین آمد پایین و وارد سالن شد. مادرش با اخم گفت: اندره، سلامت کو، پسرک با نشان دادن انگشت نشانش گفت: فک یو Fack you.
مادر یزرگ گفت: آخه تو این کودکستان به زبون انگلیسی حرف می زنن، تا همه بچه ها بفهمن، اینم سلام رو به انگلیس یاد گرفته. البته چون بچه های آلمآنی، سویدی و دانماکی ، اسپانیایی و ایتالیایی و… هم هستند، سلام و آحوال پرسی رو به همه زبون ها بلده، البته چند پرسش دیگر هم از این بچه با ادب شد، و پاسخ همان بود به زبان های دیگر. من نمی خواهم یاد آوری کنم چون خودم به هفت زبان بلدم.
8 فروردین 1399 ــ 27 مارس  2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 25, 2020

هیچ ملتی به اندازه ما خر را دوست ندارد!

هیج ملی به اندازه ما خر را دوست ندارد!

یاور کنید هیچ ملتی به اندازه ما خر را دوست ندارد، و برایش ارجمند نیست و به او خدمت نکرده و نمی کند.
اول از همه من که او را استاد خود می دانم، و مجسمه اش را بالای در خانه گذاشته م و زیرش نوشته ام استاد من.

یک جوان تهرانی به دانشگاه اصفهان رفت. همشاگری هایش مرتب به او می گفتند خر. جوان تهرانی نزد رییس دانشگاه گله کرد که همه به او خر صدا می کنند. رییس پاسخ خر خدا دوست دارن. با لهجه اصفهانی بخوانید.

چند تا آخوند نزد امام شکایت بردند که چه نشستی هر کی به ما میرسد، می گوید خر.
امام پاسخ داد خر خدا دوست مان دارند. وگرنه این همه به ما خدمت نمی کردند و به ما سواری نمی دادند.

https://ordoukhani.be/2009/09/06/نامه-سر-گشاده-به-استادم-خر/

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 23, 2020

آدم … منجم میشه یا ستاره شناس !

آدم … منجم میشه یا ستاره شناس!

حاج  جعفر تلفن کرد به حاج حسن و گفت: چکار می کنی حالت چطوره. (هر دو نمیانده مجلس)
حاج حسن ـــ حالم خوبه، قدیما می گفتن کچلا خوش شانسن، حالا باهاس گفت: کون گشاده خوش شانسن. ما هم کچلیم وهم کون گشاد. با این اومدن کرونا گفتن:  باهاس از خونه بیرون نرین، ما که از کون گشادی زورمون میومد از جامون تکون بخوریم، حالا مستمسکی برای خونه نشستن پیدا کردیم. هرچند مادر بچه ها هر به من قر می زنه، یه خورده تکون بخور، جاتو تمیز کنم، ولی بی خیال. ما کون گشاد جهانیم، غم عالم پشم است. در ضمن یه شانس دیگه هم اورودم، پسرم چند هفته فبل از اینکه کرونا به ایران بیاد، از امریکا تلفن کرد و گفت: بابا هرچی پول داری ماسک و داروی ضد عفونی بخر. گفتم: اینجا که هنوز خبری نیست، میخوام تو کونم کنم؟ گفتش که نه بابا این لامصب دیرو زود داره، ولی سوخت سوز نداره، چند روز دیگه میاد اونجا، اونوقت همه هجوم می برن برای خریدش، در نتیجه دیگر گیر نمی اید. مام پیش خودمون فکر کردیم، این کره خودمه و بچه امروزه، حتما عقلش بیشتر از من می رسه، یک ملیون ماسک و داروی ضد عفونی خریدم.  دو سه هفته بعدش ده برابر فروختم.
حاج جعفر ــ قدیما می گفتن آدم کون کشاد، منجم میشه یا ستاره شناس.
(با پوزش من این داستان را با زبانی  که این نمایندگان، دکتر و مهندس در ادبیات و بیضه مالی از دانشگاه قوزآباد سخن می گویند، نوشته ام.)
18 اسفند 1398 ــ 8 مارس 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 23, 2020

باور می کنید؟ برای من که سخت است!

باور می کنید؟ برای من که سخت است.

آیت الله صافی گلپایگانی: برای ساخت داروی کرونا مقام معظم رهبری باید به حضور امام زمان برسد….!
عارف قزوینی: هر آخوند یک کارخانه خرسازیست….
آیت الله مکارم شیرازی: برای مقابله با کرونا، زیارت عاشورا و حدیث کسا بخوانید…!
هنری فیلدینگ: هیچ دسته ای از حیوانات، مزخرف تر و مسخره تر از روحانیون نیستند…
آیت الله تبریزیان، پدر خودخوانده طب اسلامی: برای پیشگیری از بیماری های مسری از جمله کرونا، موقع خواب یک پنبه آغشته به روغن بنفشه در مقعد بگذارید…!
احمد کسروی: آخوندها دسته ای در این کشور هستند که مفت می خورند، و تنها کاری که از دستشان بر می آید، ایستادگی در مقابل پیشرفت است….
آیت الله علم الهدی: اگر اینترنت قطع بود امکان نداشت کرونا وارد ایران شود…!
آلبرت انیشتن: در جهان دو چیز را پایانی نیست، یکی جهان هستی و دیگری حماقت بشر…
حسن روحانی، ریاست جمهوری: امسال در آمریکا شانزده هزار نفر بر اثر ابتلا به آنفلوآنزا فوت کرده اند….!
رضا شاه بزرگ: به ایرانی ها بگویید که از آخوندها بیشتر بترسند تا روس ها و انگلیسی ها…
حجت الاسلام سعیدی، امام جمعه قم: ترامپ با کرونا قم را هدف قرار داده…!
فردریش نیچه: روحانیون یعنی انگل های مقدس. معتقد یعنی کسی که از آن خود نیست، و ابزاری است که روحانیون از او بهره می گیرند…
و دوباره اراجیفی از علم الهدی: ویروس کرونا امتحان الهی است، و واکسن آن حمایت از ولایت فقیه و رعایت حجاب اسلامی است….!
ولتر: در سیاره کوچک ما، عقاید بیشتر از طاعون و وبا موجب بلا شده اند…
آیت الله وحید خراسانی: هر روز دست خود را روی قلبتان بگذارید و هفت مرتبه سوره حمد را قرائت کنید. و نیز هر روز صبح و شب، هفت مرتبه آیت الکرسی را تا » و هو العلی العظیم » قرائت کنید…!
ریچارد داوکینز: فرایند فکر نکردن، ایمان نامیده می شود…
و آخوندی که نمیشناختم روی منبر می گفت: تربت امام حسین مانند آنتی بیوتیک عمل می کند، کافی است هر شش یا هشت ساعت مقداری از آن را بخورید…! برای این یکی دیگه کم آوردم…. !! به قول یکی از دوستان، دارم به الاغ سهراب فکر می کنم که
یونجه را می فهمید…!
14 اسفند 1398 ــ 4 مارس 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 21, 2020

نفت بخورید، شاید کرمتان بریزد!

نفت بخورید، شاید کرمتان بریزد!

فکر می کنم، سال 1333 یا 1334 بود. شوهرم خواهرم در حیاط خانه اش سر گرم تعمیر ماشین  جیپ ویلیز قراضه که داشت بود. من با خوهر زاده هایم بازی می کردم. در ضمن فرار از دست آنها، لحظه ای کاسه نفتی که شوهر خواهرم در آن میخواست قطعات ماشین را تمیز کند، و هنوز کثیف نشده بود، در همان حال که دویدن خیال کردم آب است سر کشیدم. جای شما خالی سخت به سرفه افتادم. یک ساعت بعد هم کاهو سکنجبین زیادی خوردم.
گلاب به رویتان سخت اسهال گرفتم. رفتم سر مستراح شروع کردم به دست به آب، چه دست به آب طولانی! یک وقت متوجه شدم که کرمی بدونه زیاده گویی به درازای  دو تا سه متر همینطور از کون من خارج می شود.
با این تجربه، می خواهم به امت همیشه در صحنه پیشنهاد کنم: شما که کرم دارید، ضریح حرم ها را لیس می زنید. نفت بخورید. شاید کرمتان بریزد. 2 فرودین 1399 21 مارس 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی