برابری زن مرد !
اگر چه درجمهوری اسلامی زن ستیزی از هر اندازه ای گذشته ولی در یک مورد به برابری زن و مرد رسیده!
تلفن کردم به پرویز، زری خانم ، همسرش تلفن را برداشت، پیش از اینکه احوال پرسی کنم، شروع کرده به خنده، چه خنده ای!
گفتم: من که حرفی نزدم، چرا میخندی؟ گفت، چند دقیقه پیش منیژه خانم تلفن کرد، خودش و شوهرش انسان های بسیار مهربان دوست داشتنی هستند، ولی وقتی منیژه شروع میکند به حرف زدن، دیگر ول کن نیست، و برای صدمین بار شروع کرد از شوهر من تعریف کردن، گفت و گفت و گفت، یکباره عصبانی شدم، ولی با خنده گفتم، منیژه جون چهل ساله هر شب سرم بعل سرشه، او خور،خور مرا تحمل می کند من گوز او را.
گفت: خدا مرگم بده، مگه مرد هم می گوزه. گفتم نه خیر عزیزم این یکی مخصوص بانوان گرامی است، معلومه که مرد هم می گوزه. گوزیدن که زن و مرد نداره!…
پیش از انقلاب با شکوه اسلامی، کمتر زنانی پیدا می شدند که فحش ها زننده به ویژه ناموسی بدهند. و دیگر اینکه ناسزا گویی ها مخصوص طبقه لات ( لومپن ) بود. و در بین مردان کسانی که ازتربیت خانوادگی بر خوردار بودند، هرگز واژه های زننده به کار نمی بردند.
واژه هایی مانند،«جاکش، قرمساق، دیوث، پفیوز، بی شرف، خواهر…، مادر،…بی ناموس، دزد، خائن و…» مخصوص مردان بود. و زنان واژه هایی مانند «خاک بر سر، پدر سگ، نفهم، بی شعور،الاغ، کره خر» را به کار می بردند. و خیلی که رنج می بردند نفرین می کردند « گور به گور شده، بر پدرت لعنت، الهی به حق پنج تن در زندگی خیر نبینی، الهی مادرت به عزات بنشیند،…
پس از درگذشت آیت الله یوسف طباطبایی (یا هر آیت الله) دیدم که ناسزاهای زنانه گویای نهایت و عمق تنفر بسیاری از زنان نیست، و ناسزاهای مردان را نیز به کار می برند.
باید واژه های تازه ای برای گفتن عمق احساس تنفر خود نسبت به آخوندها پیدا کنیم.
7 اردیبهشت 1399 ــ 26 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
برابری زن و مرد!
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
وای به روزی؟
واي به روزي كه ترامپ دوباره در كاخ سفيد ابقا شودعلیرضا احمدپور خرمی
طبق آنچه گیدنز در کتاب جامعهشناسی خود میگوید و اغلب جامعهشناسان نیز بر آن صحه گذاشتهاند؛ روسپیان اغلب افرادی هستند که همهی درها به رویشان بسته شده و قبلا تمام دارایی مادی و معنوی خود را باختهاند و در ته خط، چیزی جز تنشان برای عرضه ندارند. اغلب آنها علیرغم میل درونیشان به اموری تن میدهند که در حالت عادی هرگز حاضر به انجام آن نیستند.
اما دولت ما هم در چنین شرایطی قرار دارد. تحریمهایی که هرگز تا به حال برای هیچ کشوری به این میزان، اعمال نشده است. اقتصادی که در حال فروپاشیست. دولت ما هم درست همانند یک روسپی مراحلی را طی کرده و اکنون ته خط است.
ابتدا دولت سعی کرد با بالا بردن نرخ ارز و فروش آن به ملت، نقدینگی مورد نیاز خود را تامین کند؛ اما این استراتژی تا جایی جواب میداد و در نهایت، خود عامل فروپاشی میشد.
سپس سیاست موازی پیگیری شد که افزایش مالیاتها و جلوگیری از فرار مالیاتی بود. اما این سیاست هم با عبور از خطرقرمز، موجب تعطیلی کارخانهها و مراکز تولیدی شد و نارضایتی تولیدکننده و بیکاری کارگران را درپی داشت.
سپس حکومت دست به یک ریسک خطرناک زد که همانا گران کردن بنزین بود. در واقع ترجیح انتخاب جیب مردم به جای مذاکره با آمریکا. سیاستی که ناآرامیهای بیسابقهای را در آذر ماه سال گذشته در پی داشت و موجب از دست رفتن جان بیگناهان و لرزیدن پایههای حکومت شد. گرفتاریی که هنوز هم دست از دامان حاکمیت برنداشته است.
اما اکنون دولت برگ برندهای برای بازی کردن ندارد یا چیزی برای باختن هم ندارد. درست مانند یک روسپی ترحمبرانگیز، آخرین موجودیش، یعنی تنش را به عرضه گذاشته است. عرضهی شرکتها و کارخانجات دولتی در بورس.
درست است که طبق اصل 44 قانون اساسی، خصوصیسازی الزامیست؛ اما این خصوصیسازی نه از سر میل و همراه با کارشناسی، که از روی جبر روزگار است. دولت آخرین موجودی خود را برای تامین بودجهی جاری کشور به عرضه گذاشته است تا زمان بخرد، بدان امید که از این ستون به ستون آخری، فرجی رخ دهد. مثلا شاید ترامپ رای نیاورد و ورق به زعم آقایان برگردد.
اما وای به روزی که ترامپ دوباره در کاخ سفید ابقا شود. آن روز، روزیست که دیگر نرمش ما قهرمانانه که هیچ، بلکه از سر نیاز خواهد بود، بدون آنکه چیزی برای مذاکره در چنته داشته باشیم
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
آیا به اندازه سگی هم نیستیم؟
آیا به اندازه سگی هم نیستیم؟
آیا تا به حال اندیشیده اید به اینکه، چه کاری کرده اید که به آن سر افرازید. چه کاری کرده اید، که از یاد اوریش شرم دارید، و با تمام وجود، پوزش خواسته اید؟.
شاید بگویید بسیاری! من هم مانند شما. اما این دو را هرگز فراموش نمی کنم.
سال 1974 در بیمارستانی در بروکسل برای عمل کوچک جراحی بستری بودم. در آن زمان اتاق های بیمارستان دونفره یا یک نفره نبود، بلکه سالنی بود که نزدیک بیست نفر، و تخت خواب ها با فاصله یکی دو متر از هم.
یک روز ظهر مشغول خوردن ناهار بودم، من آب نصف لیمو را در سوپ چلاندم. مردی که یک چایش را قطع کرده بودند، و با وجود تزریق مرفین از درد سخت ناله می کرد، کنار تخت من خوابیده بود، سرش را برگرداند و با خنده ای بر لب گفت: هه هه هه آب لیمو تو سوپ می ریزی. شاید این کار برای شما عادی باشد، ولی برای یک اروپایی غیر عادی است. به این جهت برایش خنده دار بود. غروب آن روز مرد زنده نبود.
من انسانی را چند ساعت پیش از مرگش خنداندم، و به این سر افرازم. و پس از آن هم با هر سیله، با هر کاری که کسی را بخندانم خوشحالم.
سال 1979 یک دوست بلژیکی ام که میخواست به مسافرت برود، سگ آلمانی اش را به من سپرد. (کلاب به رویتان) سگ در ماشینم از بالا و پایین کثافت کاری کرد که نیا و نبین. من ماشین را با چه بدبختی درحال که بالا می اوردم شستم، « و سگ را زدم » برای گناهی که نکرده بود. پس از یکی دو ساعت چنان از کار خودم «شرمنده شدم که اندازه ای نداشت.» احساس از خود بیزاری می کردم. سگ را شستم، قربان صدقه اش رفتم و هزار بار پوزش از او خواستم، و چها روزی که با من بود، به او گوشت چرخ کرده می دادم، و گاهی هم از آبگوشت خودم.
در حدود هفت سال هم که پیش دوستم بود،(پس ازآن در گذشت) هر بار که به دیدن دوستم می رفتم برای سگش هم مقداری گوشت می بردم، سگ در چشمان من نگاه می کرد، و من باز هم پوزش می خواستم، و او به سر و کولم می پرید دورم می گشت، کنارم می نشست، چشم در چشم من، اینگونه به من می فهمند که گناهت را فراموش کرده ام و بخشیدم. آیا به اندازه سگی نیستیم که گناه های همدیگر را فراموش کنیم و ببخشیم؟
3 اردیبشت 1399 ــ 22 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
آرزوها را بر باد ندهید !
آرزوها را بر باد ندهید!
چندی است که این واژه «آرزو» در سرم رخنه کرده، و نمی دانم از کجا آغاز کنم وچگونه بنویسم!
دروغ ( نه دروغ برای سود) خیالی است که پرواز می کند به سوی آرزوها، آن را پرورش می دهد، تا به حقیقتی در وجود شخص بنیادین شود.
آقای «م» استوار پیشین ارتش، با هزار دردو رنج از ایران فرار کرده، و در اینجا به عنوان سرهنگی که جانش در خطر بوده، پناهندگی گرفته. و توانسته با کار کوشش فراوان برای خودش و خانواده اش زندگی تا اندازه مرفهی ایجاد کند. شما او را از سابق می شناختید، و می دانید که او «استوار» بوده. زمانی که او شما را می بیند، به خود می لرزد، ز شما می ترسد. می ترسد که شما به همه بگویید: او یک استوار بیشتر نبوده، بی خود خودش را سرهنگ معرفی کرده. زمانی که به او رسیدید، بگویید: سلام جناب سرهنگ. با رسوا کردن «م» آرزوی سرهنگ شدن او که در وجودش بنیادی شده، و باور کرده که سرهنگ بوده بر باد داده اید. وگرنه! او را نابود کرده اید.
آرزوها را بر باد ندهید.
آقای «آ» بهیار بوده در بیمارستان … در ایران کار می کرده. تصافی او را یکبار دیده اید. در بلژیک یا هرکشور دیگری غربی خودش را دکتر معرفی کرده و پناهنده شد، و یک تاکسی دارد، با کار کردن در روز بین 12 ــ تا 14 ساعت تونسته زندگی مرفهی برای خود وخانواده اش به وجود بیاورد، و فرزندانش خوب تحصیل کنند. نا انسانی است اگر به اطرافیانتان بگویید: یارو بهیار بوده، حالا خودش رو دکتر جا زده . لاف در غریبی و گوز در بازارمسگرها.
با این کار آرزوی دکتر شدن او که در وجودش بنیادین شده، و به حقیقت پیوسته نابود کرده اید، او را کشته اید.
خواهش می کنم اگر او را دیدید، بگویید: سلام آقای دکتر، و همسرش را هم خانم دکتر صدا کنید.
آرزوها را بر باد ندهید.
از این نمونه ها بسیار می توانم بنویسم، همین کوتاه مشتی از خروار ما است.
2 اردیبهشت 1399 ــ 21 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
گاو ما شیر ندارد
گاو ما شیر نداره ماشاءالله به شاشش.
جناب آقای حداد نا عادل!!!!!!!!!
در سخنانتان فرمودید که ایران در دوران قبل از انقلاب برای آمریکا و غرب یک گاو شیرده بود!!!!!
اما امروزه که به گفته خودتان ایران به آمریکا و غرب شیر نمیدهد ، شیرش را دقیقا به چه کسی میدهد که مردمش اینگونه در فشار و گرسنگی هستند؟؟
آیا ایران شیرش کلا خشک شده است؟!
و یا شیر می دهد اما نه به مردم خودش!!
شاید هم نه شیر داره و نه پستون و شیرش را می برید روسیه و چین و .. هندستون !!
و یا موقع دوشیدن به جای ظرف مردم، آن را در ظروف خواص می دوشیدش؟!
اصلا نکند اشتباه شده و به جای اینکه او را برای ما بدوشید، مارا برای او ….
کسی چه می داند، عقل ما که به این عجایب قد نمی دهد!!
هرچه که هست قطره ای از این شیر به ما مردم نرسیده و نخواهد رسید…
از اینها که بگذریم ، مشکل بزرگتر این است که این گاو علاوه بر اینکه شیر نمیدهد همهی دار و ندارمان را بلعیده است…
نفت می خورد ، مس میخورد ، طلا میخورد، گاز میخورد، سنگ می خورد، حتی خاک هم میخورد و از شیرش خبری نیست!
تازه شاخ و لگد هم می زند!
یک شاخش سایپا است و در سال سیهزار نفر را به گور می فرستد…
شاخ دیگرش ایرانخودرو است که او هم، در رقابت با بلایای طبیعی رتبه اول را در مرگ و میر و قطع نخاع دارد!
کاش لااقل گاومان نر بود تا کمی ابهت داشت ،که همهی دنیا با تحریم و برجام و فلان و فلان انگولکش نمی کردند و از سرو کولش بالا نمی رفتند!!
**یادمان باشد ماااااااااااا با ما زمین تا آسمان فرق دارد!
اولی صدای گاو است و دومی صدای ما**
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
نامه وارده !
نامه وارده
برنامه ای به نام شاد، جهت غمگین کردن و بازی با احساسات مردم !!!!
اینجانب مالک فروشگاه تلفن همراه در شهرستان اهر می باشم که سه روزی است با اجازه ستاد مبارزه با کرونا مغازه خود را باز نموده ام و در این چند روز با صحنه هایی مواجه شده ام که واقعا انسان را به گریه وامیدارد.
پدرانی که با یک گوشی قدیمی اندروید با ورژن پایین به مغازه می آیند که به علت قدیمی بودن نسخه اندروید قادر به نصب برنامه شاد (اپلکیشن آموزش از راه دور آموزش و پرورش) نیستند و ورژن گوشی نیز قابل ارتقا نمی باشد.
پدرانی که با یک گوشی خراب جهت تعمیر مراجعه، ولی متاسفانه گوشی قابل استفاده نبوده و حتی در صورت تعمیر هم، بخاطر قدیمی بودن قابلیت نصب برنامه شاد را ندارد.
و یا پدرانی که همراه فرزند خود جهت خرید ارزانترین گوشی اندروید جهت استفاده از برنامه شاد مراجعه می کنند که پس از شنیدن قیمتها شرمگین از فرزند خود مغازه را ترک می کنند.
ای کاش وزارت آموزش و پرورش بجای واژه شاد از یک واژه دیگری برای اپلکیشن خود استفاده می نمود تا حداقل اسم و واژه شاد معنی خود را برای خانواده ها از دست نمی داد.
بنده واقعا با شنیدن واژه شاد فقط غمگین می شوم.
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
آدم از بیکاری دست به هر کاری می زند!
آدم از بیکاری، دست به هر کاری می زند!
به بهروز تلفن کردم، حال و احوالش را پرسیدم. گفت مانند همه در خانه زندانی ام.
ـــ حال همسرت فرزانه چطور است؟
ـــ مرتب فال می گیرد.
ــــ از کی تا به حال فال گیر شده؟ با کدام کتاب فال می گیرد؟
ـــ با کتاب آشپزی.
ـــ پس او ضاع شکم ات رو براست.
ـــ نه بابا، از وقتی که بچه ها نوه ها را نمی بیند حوصله آشپزی هم ندارد. مرتب حاضری میخوریم، به شکم من نمی رسد.
با خنده گقتم، به جای دیگرت چی. با خنده داد زد، فرزانه! اردوخانی حال جای دیگر مرا می پرسه، چی بگم؟
صدای بلند فرزانه شنیدم که گفت، به او بگو: بهتر از بیکاری است، آدم از بیکاری دست به هر کاری می زند.
28 فروردین 1399 ــ 16 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک در وبلاگ گذاشته شد.
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
ما خوردیم!
ما خوردیم!
هر روز به کنار دریاچه ای نزدیک خانه ام می رفتم، به یک ماهی خورده نان می دادم. پس از آن هر بار مرا می دید، تا کنار دریاچه میامد، من خورده نان در دهانش می گذاشتم. پس از یک ماه غیبت، دوباره رفتم. تا مرا دید به کنار دریاچه آمد، خورده نانی در دهانش گذاشتم و پرسیدم، در مدت که من نیامدم چه خوردی؟ گفت: پاسخش آسان است! ماهی های دیگر را.
غمگین به خانه رفتم و به خود گفتم: دیگر به کنار دریاچه نمی روم و به او نان نمی دهم. ولی پس از مدتی حس کنجکاویم نگذاشت آرام بگیرم، باز هم به کنار دریاچه رفتم، ولی او را ندیدم. از یک ماهی دیگر پرسیدم، آن ماهی را که من به او نان می دادم کجاست؟ گفتند «ما» خوردیم.
27 فرودین 1399 ــ 15 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
دیدگاه عموی 90 ساله من در باره کرونا!
دیدگاه عموی 90 ساله من در باره کرونا!
عموی 90 ساله ام از ده مان تلفن کرد. پس از احوال پرسی گفت: هرآخوند کون شسته ای، یک چیزی در باره کرونا گفته، تو هم یک چیزی بگو. پرسیدم: چه بگویم عمو جان؟ گفت: بگو خر و گاو و گوسفندن من در مزرعه با فاصله از هم می چرند، و فهمیده اند که از هم باید فاصله بگیرند، و اگر خر نری که به ماده خری نزدیک شود، فورا با چند تا جفتک دهانش را خونین مالین می شود. و خرهای نر خیلی عصبانی هستند، فلانشون رو غلاف کردند و مرتب عر و عر می کنند و گوزهای خرکی می دهند، همراه با آخوندها نفهم مرتب تو هم می لولند و دعا می کنند، و منتظر فرمان امام هستند تا دستور ظهور امام زمان را برای نجات شان بدهد.
دوم بگو: آمریایی ها و چینی ها با هم یک کرم در شکم شان می لولید، خیال کردند باد خفیفی است، گفتند ولش می کنیم ببینم چه پیش می اید، نفهمیده به دنیا ریدن، اول از همه به خودشان. چیزی که خوابش را هم نمیدیند.
گفتم: عمو جان این حرف ها بی ادبی است، میخواهی فحش بشنوم. گفت: کسی که از ترس حرف دلش رو نزند، بهتر است خفه شود. نمی دانم شما چگونه می اندیشید.؟
26 فروردین 1399 ــ 14 آوریل 2020 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
آرزوی من برای پس از کرونا!
آرزوی من برای پس از کرونا!
روبروی خانه من یک نانوایی و کک فروشی است. روزهای شنبه ــ یکشنبه بین ساعت 8 تا 10همیشه شلوغ است. پیش از کرونا مردم نزدیک همکدیگر صف کشیده بودند، و گاهی با هم خوش و بشی می کردند.
با موقعیت کنونی «بیماری واگیر کرونا» می بینم مردم به فاصله سه تا چار متر، از هم صف کشیده اند. یک نفر بیرون میاید، و نفر بعدی به درون می رود. و پول نقد قبول نمی کنند، باید هم با کارت اعتباری پرداخت کنند. بین خریدار و فروشندگان یک شیشه است. فروشنده نان، یا کک را به دست خریدار نمی دهد، لکه در جایی که معین شده می گذارد، تا مشتری بردارد.
اگر این بیماری (کرونا) بین ما جدایی انداخته، بیاییم، پس از آن ، نه مانند تاجری کلاش یا آخوندی مفت خور ریا کار که سالها دزدی احتکار کرده اند و دروغ گفته اند، و به مکه میرود تا خدا گناهش ببخشد، و چون باز میاید، سر از نو روزی از نو، بلکه یکی مانند من و شما، که اگر با اشتباهی کوچک همدیگر را آزرده ایم، اشتباه دیگران را فراموش کنیم، و در دل آرزو کنیم که دیگران هم اشتباه ما را نادیده بگیرند، و دل های مان را به هم نزدیک کند.
25 فروردین 1399 ـــ 13 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان بلند

دیدگاه های تازه