نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 15, 2020

ما خوردیم!

ما خوردیم!

هر روز به کنار دریاچه ای نزدیک خانه ام می رفتم، به یک ماهی خورده نان می دادم. پس از آن هر بار مرا می دید، تا کنار دریاچه میامد، من خورده نان در دهانش می گذاشتم. پس از یک ماه غیبت، دوباره رفتم. تا مرا دید به کنار دریاچه آمد، خورده نانی در دهانش گذاشتم و پرسیدم، در مدت که من نیامدم چه خوردی؟ گفت: پاسخش آسان است! ماهی های دیگر را.
غمگین به خانه رفتم و به خود گفتم: دیگر به کنار دریاچه نمی روم و به او نان نمی دهم. ولی پس از مدتی حس کنجکاویم نگذاشت آرام بگیرم، باز هم به کنار دریاچه رفتم، ولی او را ندیدم. از یک ماهی  دیگر پرسیدم، آن ماهی را که من به او نان می دادم کجاست؟ گفتند «ما» خوردیم.
27 فرودین 1399 ــ 15 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 14, 2020

دیدگاه عموی 90 ساله من در باره کرونا!

دیدگاه عموی 90 ساله من در باره کرونا!

عموی 90 ساله ام از ده مان تلفن کرد. پس از احوال پرسی گفت: هرآخوند کون شسته ای، یک چیزی در باره کرونا گفته، تو هم یک چیزی بگو. پرسیدم: چه بگویم عمو جان؟ گفت:  بگو خر و گاو و گوسفندن من در مزرعه با فاصله از هم می چرند، و فهمیده اند که از هم باید فاصله بگیرند، و اگر خر نری که به ماده خری نزدیک شود، فورا با چند تا جفتک دهانش را خونین مالین می شود. و خرهای نر خیلی عصبانی هستند، فلانشون رو غلاف کردند و مرتب عر و عر می کنند و گوزهای خرکی می دهند، همراه با آخوندها نفهم مرتب تو هم می لولند و دعا می کنند، و منتظر فرمان امام هستند تا دستور ظهور امام زمان را برای نجات شان بدهد.
دوم بگو: آمریایی ها و چینی ها با هم یک کرم در شکم شان می لولید، خیال کردند باد خفیفی است، گفتند ولش می کنیم ببینم چه پیش می اید، نفهمیده به دنیا ریدن، اول از همه به خودشان. چیزی که خوابش را هم نمیدیند.
گفتم: عمو جان این حرف ها بی ادبی است، میخواهی فحش بشنوم. گفت: کسی که از ترس حرف دلش رو نزند، بهتر است خفه شود.  نمی دانم شما چگونه می اندیشید.؟
26 فروردین 1399 ــ 14 آوریل 2020 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 13, 2020

آرزوی من برای پس از کرونا!

آرزوی من برای پس از کرونا!

روبروی خانه من یک نانوایی و کک فروشی است. روزهای شنبه ــ یکشنبه بین ساعت 8 تا 10همیشه شلوغ است. پیش از کرونا مردم نزدیک همکدیگر صف کشیده بودند، و گاهی با هم خوش و بشی می کردند.

با موقعیت کنونی «بیماری واگیر کرونا» می بینم مردم به فاصله سه تا چار متر، از هم صف کشیده اند. یک نفر بیرون میاید، و نفر بعدی به درون می رود. و پول نقد قبول نمی کنند، باید هم با کارت اعتباری پرداخت کنند. بین خریدار و فروشندگان یک شیشه است. فروشنده نان، یا کک را به دست خریدار نمی دهد، لکه در جایی که معین شده می گذارد، تا مشتری بردارد.
اگر این بیماری (کرونا) بین ما جدایی انداخته، بیاییم، پس از آن ، نه مانند تاجری کلاش یا آخوندی مفت خور ریا کار که سالها دزدی احتکار کرده اند و دروغ گفته اند، و به مکه میرود تا خدا گناهش ببخشد، و چون باز میاید، سر از نو روزی از نو، بلکه یکی مانند من و شما، که اگر با اشتباهی کوچک همدیگر را آزرده ایم، اشتباه دیگران را فراموش کنیم، و در دل آرزو کنیم که دیگران هم اشتباه ما را نادیده بگیرند، و دل های مان را به هم نزدیک کند.   
25 فروردین 1399 ـــ 13 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 10, 2020

من گاو پیشانی سپیدم !

من گاو پیشانی سپیدم!

در محله خودم گاوه پیشانی سپیدم. کمتر کسی است که مرا نشناسد و نشانی خانه ام را نداند، و نداند ایرانی هستم.
دو سال پیش به سوپر مارکت رفتم. مرد جوانی بدون اینکه چرخ دستی را بردارد، مقدار زیادی خرید کرده بود. به طوریکه دو دستش پر بود و خریدش تا زیر چانه اش می رسید. به او گفتم شما هم مانند من برای خرید یکی دو رقم جنس آمده بودید. من هم بیشتر وقت ها همینطور، ولی برای خاطر جمعی همیشه یک چرخ برمیدارم. اگر می خواهید، می توانید خریدتان را در چرخ دستی من بگذارید. گذاشت و با خنده گفت: حالا شما باید همه را بپردازید. من با لبخندی بسته کوچکی شکلات از خرید او برداشتم روی خرید خود گذاشتم، و با خنده گفتم: این را من می پردازم.
سپاسگزاری کرد و گفت: شوخی کردم. (  
Je plaisantais ) گفتم، من شوخی سرم نمی شود.این هم یک شوخی کوچک از طرف من.
با چرخ دستی تا کنار ماشین او آمدیم ، او خرید خود را در ماشین اشن گذاشت، و پس از سپاسگزاری رفت.

چند روز بعد، زمانیکه می خواستم از خانه خارج شوم، آن مرد جوان را جلوی در خانه ام دیدم، با بسته ای در کاغذ کادو پیچیده، و گفت: به دخترم گفتم، این شکات کادوی یک موسیو که من نمی شناسم است. دخترم خوشحال از من خواست که حتما یک پاکت شکلات بخرم و برای شما بیاورم. پرسیدم از کجا نشانی خانه مرا پیدا کردی؟ گفت: از همان خانمی که پشت صندوق موقع خرید نشسته بود پرسیدم، فکر کردم او می داند، برای اینکه شما با او خوش بش کردید و حال همسر و فرزندش را پرسیدید، او با خنده گفت در حدود 400 متر از اینجا روبروی نانوایی … با مجسمه خر بر سر در خانه اش. نشانی خانه شما را همه می دانند.
گفتم : من در این محل گاوه پیشانی سپیدم، و برایش توضیح دادم، یعنی چه.
دخترکی از توی ماشین دست تکان می داد.
11 فروردین 1399 ـــ 30 مارس 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 8, 2020

سپاسگزاری از امام خامنه ای!


سپاسگزاری از امام خامنه ای !؟

حضرت آیت الله خامنه ای ، نه از طرف خودم بلکه از جانب کسی که نمک نشناس است قدر شما را نمی داند که مانند آموزگاری که چند ترکه ملایم به دست بچه تنبل می زند، چرا که او را دوست دارد ونگران آینده اوست. و یا پدری که گوش پسر بازیگوش درس نخوانش را می کشد و می گوید: کره خر جای الواتی بشین سر درس و مشقت، بلکی فردا یک گهی بشی، از آینده ات نگران است. شما هم ده سال پیش (اسفند 1389 ) با آگاهی به آینده » بلای خانمان براندر امروز» و گرفتار شدن ملت به این بلای آسمانی وارد شده از چین به نام «کرونا»  «میر حسین موسوی»  را که پدران شما پسر دایی، پسر عمه هستند، خانه نشین کردید. ولی او نمک شناس است، تنها سپاسگزار نیست بلکه ننه من غریبی در میاورد که زندانی ام بد بختم بیجاره ام، و دنیا را بر ضد شما شورانده، اگر اجازه فرمایید، این بنده کمترین، از طرف آن بی چشم رو از شما سپاسگزار باشم، . و همچنین از جانب آن معظم الله پاسخ ایشان را بدهم.
میر حسین، تو از دو چشم ام حتی از فرزندانم برایم عزیز تر بودی، بدین جهت 10سال پیش تو را قرنطینه کردم. اگر نمی کردم، شاید اکنون به مرض کرونا گرفتار می شدی و به دار باقی مانند یک یاغی شتافته بودی.
خیال کن رییس جمهور می شدی، چه کاری می توانستی بیشتر، یا بهتر از حمدی نژاد  روحانی بکنی.

ای اصلاح طلب، خیر سرت کدام اصلاحات را می خواستی بکنی؟ بی کاری را کم می کردی،؟ به جای 600 نفر اعدام، 300 نفر اعدام می شدند؟ زندانی های سیاسی را آزاد می کردی؟
شمار قاچاقچیان و معتا دان را کم می کردی؟ نفت را به جای گران کردن، ارزان می کردی؟ بیمه درمانی را همه گانی می کردی،؟ جلوی خارج شدن میلیاردها دلار را می گرفتی؟ دلاز 3000 تو مان را هزار تومان می رساندی؟ و هزارن مشکل دیگر را حل می کردی؟.

فراموش کردی: در 27 بهمن 1389، 233 نفر ازاعضای مجلس درخواست اعدام تو کروبی را کردند، ولی ما به روی خودمان نیاوردیم. به خاطر تو هزارن جوان که در خیابان ها راه افتادند، یا حسین میر حسین سر دادند، چندی از آنها کشته شدند، بسیاری هم زندانی شکنجه، و بسیار فراری. ما انگشت یک دوچرخه دزد را قطع می کنیم، ولی تو را آنقدر دوست داشتیم که به خاطر این همه جوان که کشته شدند و زندانی، آنهم برای اینکه تو خدا ناکرده امروز بیرون نباشی و با بی ابرویی به مرض کرونا گرفتار نشوی خانه نشین ات کردیم. بهتر نیست که آدم (آدم یعنی میر حسین) از در سوزاک و بواسیر بمیرد تا کرنا؟

ای نمک نشناس :  نه غصه نان داری ، نه غصه آب وبرق گاز. با خیال راحت می خوری و می خوابی و طلبکار هم هستی. پول هایت هم در آمریکا ضبط نشده، دکتر و داروی ات هم مجانی است، دیگر چه مرگت است، بسیاری از زندانی ها، حتی کارگران و کرا مندان، آرزو می کند جای تو باشند. صدها نفر از شخصیت های برجسته و سینه برجسته در خارج و داخل طرفدار تو هستند. و چنانچنه رییس جمهور می شدی همه اینان دشمنان تو بودند.
ده ها بار خواندم، ولی بهتر از این نمی توانستم بنویسم که کوتاه و گویا و بدون غلط باشد.
20 فروردین 1399 ــ 7 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 6, 2020

می خواهم دروغ بگویم !


می خواهم دروغ بگویم!

به شما چه که دروغ می گویم. دلم میخواهد دروغ بگویم. دلم برای کسی تنگ نشده، حوصله دیدن کسی را ندارم. در انتطار کسی نیستم. هیچ کس را دوست ندارم. از دیدار کسی خوشحال نمی شوم. حال کسی را نمی پرسم. به من چه که فلانی بیمار است، یا بیکار و درمانده. اصلا من در این دنیا چه کاره ام؟ به همه چیز و همه کس بی تفات ام.
دریغا خری ندارم که برانم، وگرنه خر خود می راندم، و مانند خری در گل مانده ام.

به شما چه که دروغ می گویم. مگر شما نمی گوید.؟ اگر بگویید هرگز، بزرگترین دروغ زندگی اتان را گفته اید.
مگر اطرافیان تان مرتب به شما دروغ نمی گویند؟ حال تان را می پرسد، چه بگویید خوب یا بد، برایش فرقی نمی کند. نه در شادی شما شریک اند و نه در غم تان. بی خبر از ماه ها که در بیمارستان بستری بودید. اگر هم خبر داشتند خود را به بی خبری می زنند. آه باور کنید نمی دانستم، اگر می دانستم، حتما به زیارت تان مشرف می شدم.

حال همسر شما را می پرسند، وادامه می دهند:سلام مرا به ایشان برسانید. بدون اینکه بدانند شما همسری دارید یا نه.
آقا زاده ها را از طرف من ببوسید. شما فرزندی ندارید. شما هم از مهرش سپاسگزاری می کنید، و ادامه می دهید: از قول من به خانواده گرامی تان سلام برسانید، با آکاهی به اینکه او نسبت به شما مهری ندارد. زنده ومرده اتان برایش یکی است. این دیدار با قربان شما، قربان شما … پایان می یابد. با آگاهی به اینکه هیچ کدام از شما حاصر نیستید کمترین قدمی برای یکدیگر بردارید. و اگر از هم  کمترین خواهشی از یکدیگر بکنید: به جان شما وقت ندارم.
شما دروغ میگویید، او دروغ می گوید. پس هردوی شما می دانید دروغ می گویید. در اینصورت هر دو راست گفته اید.
تاریخ بر دروغ بنا شده. پادشاهان و سلطان ها با خون ریزی و آدمکشی کبیر شده اند، شاعران با چاپلوسی آقای شعر، خوانندگان با دو رویی استاد آواز. این داستان پایانی ندارد.
خواهش می کنم، به کسی نگویید دروغ میگوید، و کوشش به ثابت کردنش نکنید، و گرنه چنانچه دوست بسیار نزدیک شما باشد، دشمن تان خواهد شد.
خسته شدم از دروغ گفتن. به شما چه دلم میخواهد دروغ بگویم.
18 فروردین 1399 ــ 6 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 4, 2020

من بنی صدر را دوست دارم؟

من بنی صدر را دوست دارم؟

شاید از خودتان بپرسید چرا؟ بنی صدر را (اگر اشتباه نکنم) سال 1992 یا 93 در بروکسل همرا دوست ارجمندم ومهران ادیب در هتلی دیدم. در آن زمان من در کتاب «فرهنگ بی فرهنگ ها» مقداری طنز در باره او نوشته بودم، و این کتاب رابه او دادم. بنی صدر با شوخی خنده، بدون هیچ گونه برخورد زننده پاسخ مرا داد. پس از آن هم طنزهای زیادی در باره او، و ملی مذهبی بودنش نوشتم، و برایش فرستادم. در جلسه های سخنرانی اش هم با کمی پر رویی از او انتقاد کردم. باز هم برخورد او مودبانه بود. چون هرچه در دل داشتم، گفتم، پس عقده ای در دل نسبت به او ندارم.

شاید باور نکنید: باره ها یک بچه 5 ــ 6 ساله مرا گول زده. و حتی گربه ای. یکی از دوستان که میخواست به مسافرت برود، گربه اش را پیش من گذاشت. من عادت دارم سیگارم را روی بالکن بکشم، تا دودش در خانه نماند.
هر بار که میخواستم پنجره رو به بالکن را باز کنم، گربه حمله می کرد به طرف پنجره. من او را دور می کردم. یکبار خودش را پشت مبل مخفی کرد، من او را ندیدم، در همان لحظه ای که پنجره را باز کردم، به بیرون پرید.

برابری( مقایسه) می کنم خودم را با بنی صدر. بچه 5 ــ 6 ساله، و حتی گربه ای می تواند مرا گول بزنند. در صورتیکه بنی صدر گول بزرگترین شیاد تاریخ را خورد، کسی نه تنها ملت ایران را، بلکه که دنیا را گول زد.

بنی صدر آرمان شهر اسلامی را در وجود خمینی می دید. ولی زمانی که حس کرد، این آرمان شهر کهنه خرابه ای بیش نیست، با هزار بد بختی ایران را ترک کرد. چنانچه مانند بسیاری بی وجدان بود! می توانست غلام برده به گوش امام بماند، و در گوشه ای به زندگی راحت و بی دغدغه ادامه بدهد، وبا یک شغل سمبولیک (بی ارزش بی استفاده) ازحقوق مزایای زیاد بهر مند شود. ولی نخواست. مانند ده ها نفر دیگر انگل وار به تفسیر آثار امام بپردازد . میلیاردها از ایران خاج کند، وانگلیس بفرستد و فرزندانش را به انگلستان بفرستد، و خودش هم پاسپورت انگلیسی داشته باشد.

بنی صدر از دست شیادی فرار کرد، و همرا با مسعود رجوی از ایران گریخت، و در دام شیادی به مرتب خطرناک تر از خمینی، مسعود افتاد. و شورای مقاوت ملی را با مسعود تشکیل داد. او در سال 1362 پس از حضور مجاهدین در عراق، از این شورا جدا شد.

هر چند بنی صدر آخوند زاده است، ولی در بن (ذات) آخوند صفت نیست. آرمان گراست. دو بار آرمانش را از دست داد. اسلام هویت (شخصیت) اوست، و به هیچ قیمتی حاضر به از دست دادن آن نیست. کتابی هم به زبان فرانسه نوشته که در آن اسلام را دینی خواستار صلح برابری حقوق مرد و زن، و نخستین مدافع حقوق زنان معرفی کرده.

بنی صدر خود را ملی مذهبی معرفی می کند، باره ها با طنز  در سخنرانی هایش، به او یاد آوری کردم، ملی بودن با مدهبی بودن در تصاد است. او از *ماکیاولیسم به دور است. کمتر سیاست مداری پیدا می شود که ماکیاوالیسم نباشد، و موفق کردد.
( *حکومت برای نیل به  قدرت ازدیاد و حفظ و بقای آن مجاز است به هر عملی از قبیل کشتار، خیانت، ترور، تقلب و … دست بزند و هرگونه شیوه‌ای حتی منافی اخلاق و شرف و عدالت را برای رسیدن به هدفش روا می‌دارد.  )

به هر حال من بنی صدر را دوست دارم.  برای او عمری طولانی با تندرستی و شادی آرزو می کنم. و حاضر نیسیتم یک موی از سبیل سپیدش کم شود. (به زودی طنز دیگری در باراه اش: بزرگترین فراری مغز تاریخ ایران می نویسم)

طنز زیر پرسش بردن است، نه تهمت و ناسزا( فحش). بدین جهت طنز نویسان در غرب مورد توجه مردم و حتی دولت مردان هستند. طنز نوشتاری با دلیل و منطق نیست. بنا بر این دولت مردان نه تنها به آن پاسخ نمی دهند، بلکه سبب مشهور شدن ومحبوبیت شان هم می شود. بر عکس شایعه، چون نوشته نمی شود، دهان به دهان می گردد، سالها در بین مردم رواج پیدا می کند، و با خیال پردازی بزرگتر و بزرگتر می شود. هر دو نمونه را ما داریم. خسته شدم از فکر کردن. حوصله ویراستاری ندارم و به چرندی نویسی روی میاورم.
17 فروردین 1399 ــ 4 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 1, 2020

خدا مرگم بده، من دخترم!

خدا مرگم بده، من دخترم!

تا پیش از اینکه فیسبوک و نمونه هایش آغاز به کار کنند و همه گانی شوند، بیشتر مردم ایران به ویژه جوانان و نوجوانان وبلاگ نویس بودند. ومن با خیلی از آنها در ارتباط بودم. داستان های من اغلب مورد پسندشان قرار می گرفت و نطر می دادند. و من هم به وبلاگ شان می رفتم. در این بین با دختر جوانی 18 ــ 19 ساله آشنا شدم، و داستان ها یش را در وبلاگش خواندم.
باور کنید: به قدری زیبا و موشکافانه و پر احساس بود که اندازه ندشت. پس از خواندن چندی از آنها، با احساسی پدرانه در یکی از نطرهایم، به نبوغ او صد آفرین گفتم، و ادامه دادم: دلم میخواست تو را در بغل بگیرم و پیشنانی ات را ببوسم.
او پاسخ داد، «خدا مرگم بده، من دخترم». در نخستین لحظه خندیدم، ولی پس از آن غمگین، اندیشیدم!؟

خدا مرگ بده به آنکه به تو اجازه نمی دهد «حتی در خیال ات» در آغوش مردی، مانند دختر بچه ای در آغوش پدر، سر برسینه اش نهی و، او موهای تو را نوازش کند و برایت قصه بگوید. ( کاری که با دختر خودم، و بچه های دوستان می کنم)
خدا مرگ بده به آنکه، با رفتن دو ــ سه سالی در حوزه علمیه قم، ابلهی می شوند که تنها مردکش ریش و پشم است، و به تو دستور میدهد.
خدا مرگ بده به کسانی که قانونی تو را نیم خودشان می دنند، و از حقوق انسانی ات به دور می دارند. بی وجدانانی که به تو دستور می دهند، چگونه لباس بپوشی، اگر با برادر، یا پدرات تو را درخیابان دیدند، باید مدرک نشان بدهی، و اگر با همشاگردیِ پسری،یا پسر خاله و پسر عمو و… دیدند، تو  و او را باز داشت کنند، شلاق بزنند.
خدا مرگ بده به آنکه نبوغ و انسان بودن را در تو نمی بیند. و هزار ها مانند تو برای فرار از آن جهنم با تحمل هزار رنج به غرب پناهنده می کند.

خدا مرگ بده به آنهاییکه مانند حشره ای به دنیا میایند، کوچک تر از خودشان را می بلعند، خود خوراک بزرگتر از خود می شوند، جفت گیری می کنند، تخم گذاری می کنند، و حشره های مانند خود به وجود میاورند.

دخترم: خدا تورا مرگ نده! خدا مرگ بده به آنان که سبب بد بختی و آوارگی ملتی شدند.
آرزو می کنم تو زنده باشی و نابودی شان ببینی.
13 فروردین 1399 ــ 1 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 31, 2020

گِله نامه به فصل بهار!

گِله نامه ای به فصل بهار!

بهارا، بهاری را فراموش کردی، یکباره پاییز شدی. بزرگ درختان ات زرد و بر زمین ریخت. گل هایت پر پر. برگ و گل هایت خوراک چرندگان، بذر و دانه ات می برند پرندگان . باران بهاری ات، اشک دیدگان.
نوروزت، روز کهنه. هفت سین ات، هفت  غ. سیزده ات چله . شادی ات غم، آسایش ات رنج. خندها گریه. گره بر سبزه، با آرزویی برای سال نو، نا امیدی. دردی بی درمان، افزوده بر دردهای دگر.

پاسخ بهار: در پس هر پاییز، زمستانی پر برف و سرد و سوزان، و سپس  بهاری فرح انگیز و سر سبز. درختان پر ز برگ و گل، چمن سر سبز. غم اسیر زمستان، آرزوی نو برای سال نو در دل ها زنده. آوازی نو، دستی در دستی، رقص دخترکان، شادی مادران و پدران. قوری تاج سر سماور، استکان و نعلبکی و قندان در انتطار. چای پر رنگ دهان سوز و لب گِز قند پهلو. چای دو رنکه برای بچه ها …
نمی دانم چرا نامه نیمه تمام است. نکند، باد سختی وزیدن، ابر سیاهی در آسمان. باران تندی به بارش.
نکند بهار ز ترس یکباره پاییز شده. نکند!   
12 فرودین 1399 ــ 31 مارس 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
  

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مارس 29, 2020

نامه لنین به پدرِ پدر بزرگم، و پاسخ!

نامه لنین به پدرِ بزرگ پدرم، و پاسخ!

میان نامه های پدر بزرگم می گشتم، ناگهان چشمم به نامه ای از روانشاد رفیق لنین به پدرش افتاد. و این جمله توجه مرا به خود گرفت.«کامپوتر تریاک ملت هاست، به ویژه ملت های بی کار». تاریخ نامه
شنبه 28 دسامبر 1918ــ 6 دی 1297

پاسخ پدر بزرگ به لنین، بر روی یک د، و، د ضبط شده بود. رفیق لنین ( پدر بزرگ درحال رقص با آهنگ ضربی). کون گشاد و، فیسبوکی و، کمپیو ترایم من، بیست چهار ساعت پاش نشسته ام من، حل می کنم مسائل دنیا رو، نظر می ذارم همه جا رو.
می خوام اینا رو ترکش کنم، صبح ها بلند شم نرمش کنم، عصرا برم جنگل ورزش کنم. برم حموم و ریش بزنم. جارو وردارم و جارو بزنم. ظرفا تلنبار شده تو آشپرخونه، پشه دورش زده لونه.
دماغم که داره میوفته، بگیرم. شلوارم رو بکشم بالا، داره میوفته از کونم حالا.
تلیفون کنم به چند تا رفیق تنها، صواب داره به جون تو و به جون مولا. به همه بگم از بیخ عربم، به موت قسم چیزی نمیشه سرم.
از بی سوادی سرم میکشه سوت، از کونم میاد سیاهه دود. چند تا کتاب بخونم، کتاب هایی که بسته به جونم.
سرم شده آشغال دونی، پر از داستانها های بند تنبونی. خالی کنم سرم رو، نیگاه کنم درو ورم رو. نفرستم واسه این و اون. زحمت بی خودی ندم بهشون. هفته ای بی کمپوتر و ای می یل. بتراشم ریش و سی بیل.

زنده پایدار باد رفیق لنین پدر کارگران و کشاورزان جهان، و دوست ملت ایران که پولهایی خاندان قاجار برای عیاشی از شما قرض گراده بودند بخشیدی«26 اگتبر 1917 قانون کاپیتولاسین را لغو کردی.
10 فروردین 1399 ـــ 29 مارس 2020 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی