حضرت آقای پزشکیان رییس جمهور محبوب ملت ایران، در عربستان سعودی هر ساله مسابقه ملکه شترها «در منطقه رما، 120 کیلومتری ریاض»برگزار می شود، با هزینه 32 میلیون دلاری. با شرکت صدها شتر از ایالات متحده عربی، امارات، کویت، عمان. و هر روز بیش از 25 هزار نفر برای تماشای این مسابقه از کشورهای خلیج فارس به این منطقه سفر می کنند.همرا با سران این کشورها، و وزیران و امیران.
در بین چند صد شتر، 12 نفربه مرجله نهایی می رسند، و در بین آنها یکی به عنوان ملکه زیبای برگزیده می شود.
شترها شرکت کننده باید جراحی پلاستیک نشده باشند،، بوتکس نزده باشند، با زعفران رنگ نشده باشند. بتوانند رقص شتری بکنند، وآروغ شتری بزنند و در مسابقه دو برنده شوند.
جناب آقای پزشکیان! برای رقابت با کشورهای همسایه، شما هم سابقه ملکه زبیایی «خرشایسته» در ایران (درکناردریا چه نمکی شوره زار قم) بر گزار کنید، با شرکت خرها شایسته تمام استان ها، علاوه بر خرهای ملکه زیبایی از تمام کشورهای دنیا. و حتی برای باز کذاشتن درِ رابطه با آمریکا و اروپا از خرهای آمریکایی بخواهید در این مسابقه شرکت کنند، و همچنین از ترامپ و همسرش خواهش کنید به عنوان داور این به ایران سفر کنند.
خواهش می کنم از خرهای سایق اعضای مجلس خبرگان دعوت نکنید، تا مانند اعضای آن با پوشک و صندلی چرخ دار، و عمل جراحی و بوتکس تزیق کرده در این مسابقه شرکت کنند. احتیاج نیست، شامپاین خوراک از فرانسه و گل از هلند وارد کنید،(مانند جشن های 2500 ساله) با خوراک ایرانی همراه با دوغ وانواع شربت، و گل های وحشی ایران از مهمانان پذیرایی کنید.
جناب آقای پزشکیان، اگر توجه کرده باشید در این 45 دهه گذشته هر رییس جمهوری که آمد خرابی بیشتری از رییس جمهور پیشین به بار آورد، و فقر زیاتر شد، وایران بیش از بیش منزوی، و جر خاطره بد برای ملت یادگاری نگذاشت. با برگزاری چنین مسابقه ای شما تنها رییس جمهوری خواهید بود که ملت ایران به خاطر برگزاری این جشن هم که شده در آینده از شما به نیکی یاد خوهند کرد.
17 آذر1403 ــ 7 دسامبر 2024 ــ اردوخانی بلژیک
برگزاریِ ملکه زیباییِ خرِ(شایسته)
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
دنیا برای ما تیز می کند!
روایت است از «ابن بنی کچلدون»، در اتاقی پسری را ختنه می کردند، اتاق بغلی چند تا دختر، گریه می کردند.
یکی از دخترهاپرسید چرا گریه می کنید؟ پاسخ شنید، آخر برای ما تیز می کنند.
اکنون ای برادر، یک کمی هم خواهر، در انتخابات آمریکا، چه جمهوری خواهان پیروز شوند، چه دمکرات ها، هر دو برایر ما تیز می کنند. علاوه برآن روسیه و چین و کره شمالی و جنوبی و ژاپن و اروپا «کوتا بگویم دنیا» برای ما تیز می کند.
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
بنیاد ( ماخذ) یکی بودو یکی نبود!
به دنبال بنیاد(ماخذ) یکی بود، یک نبود می گشتم، این بیت را در دیون عطار خواندم!
«عمر تو چون اول افسانه ای ،هر چه همی بود و نبود ای غلام».
زمانی که به کناره های (حاشیه های) برای دانستن معنی آن نگاه کردم، دیدم «هر چه همی بود و نبود ای غلام» شاید یکی از قدیمی ترین بنیاد ( ماخذ)«یکی بود ویکی نبود» باشد، به دید من زیبا آمد.
صبح رخ از پرده نمود ای غلام ، چند کنی گفت و شنود ای غلام
دیر شد آخر قدحی می بیار، چند زنم بانگ که زرود ای غلام
درد خرابات مپیمای کم، هین که بسی درد فزود ای غلام،
در دلم آتش فکن از می که می، آینهٔ دل بزدود ای غلام
آتش تر ده به صبوحی که عمر، میگذرد زود چو دود ای غلام
«عمر تو چون اول افسانهای، هرچه همی بود نبود ای غلام»
روی زمین گر همه ملک تو شد، در پی تو مرگ چه سود ای غلام
پشت بده زانکه بلایی دگر،هر نفست روی نمود ای غلام
گوشهنشین باش که چوگان چرخ، گوی ز پیش تو ربود ای غلام
دانهٔ امید چه کاری که دهر، دانهٔ ناکشته درود ای غلام
صد قدح خونش بباید کشید، هر که دمی خوش *بغنود ای غلام
بر دل عطار فلک هر نفس، صد در اندوه گشود ای غلام
*غنودن = خوابیدن، خواب رفتن سبک ، مژه گردم کردن . . .
24 مهر1403 ــ 14 اگتبر 2024 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, گاه نوشته ها
ملت شریف فلسطین آسوده بمیرید؟
اگر در سر زمین فلسطین جایگاه کرگدن یا فیل بود، و عده ای برای فروش عاج فیل، و شاخ کرگدن دست به کشتار این جانداران (حیوان ها) می زدند، فورا فریاد سازمان های دفاع از این فیل و کرگدن بلند می شد، شکارشان ممنوع، و عده ای غربی با بوق و شیپور کرنا به فلسطین می رفتند، و شکار چیانی که این جانداران را شکار می کردند سخت دنبال ومی کردند و به زندان می فرستادند.
و اگر این سر زمین جایگاه بالن، خرس، انواع نهنگ، و بسیاری از درندگان، چرندگان، پرندگان، خزندگان بود، فریاد سازمانهای دفاع از آنها به آسمان بلند می شد که نسل این جانداران در خطر است، باید شکار آنها به هر دلیلی جلوگیری شود، تا فرزندان ما درآینده بتوانند این موجود های نایاب را ببیند.وجدان بیدار غرب اجازه نمی دهد نسل این جانداران از بین برود.
اما زمانی که سخن از ملت فلسطین و لبنان گفته می شود، غرب واکسن بی وجدانی( بی شرفتی وبی غیرتی) به خود زده و حس«وجدان» (منی که در وجود شخص وجود دارد، و داور رفتار شخص است) کشته، و برای شان ملت فلسطین به اندازه یکی ازجاندارانی که در بالا نام بردم ارزش ندارد، و از کسانی که دست به این نسل کشی می زنند پشتیبانی می کند.
و اگر سر زمین فلسطین جایگاه جاندارانی که در بالا نام بردم بود، هر سال هزاران جهانگرد، از غرب و شرق با هزینه زیاد به فلسطین می رفتند، با خوشحالی با آنها عکس می گرفتند، و نوازش شان می کردند، به آنها خوراک می دادند، شاد با خاطره خوب بر می گشتند.
ملت شریف فلسطین: آسوده بمیرید، پس از اینکه یک نفر از شما زنده نماند، درسر زمین تان با سرمایه عرب های خلیج فارس و کاردانی اسراییل گردش گاه بزرگی می سازند با دریاچه های گوناگون،با قوهای سپید شناور، کازینو، پارک والت دیسنی، هتل و رستوران های فروان، ومک دونالد.
در میدان این گردشگاه بنای یادبودی بزرگی از سنگ سیاه بنا می کنند، با عکس ملیونها از زن و مرد و پیر و جوان و نوزاد، با تاریخ زاد روز، و در گذشت تان، که در زیر آوار کوه آتش فشانی که از تل آویو روان گشته ، کشته شده اید، و مجسمه رهبران فلسطین. و ملیو نها نفر در سال به این گردگشاه می آیند.
ملت شریف فلسطین آسوده بمیرید. در دوـ سه هزار سال آینده صدها انسان شناس ، همراه با ستان شناسان به کاوش در سر زمین شما می آیند، و استخوان های شما راهمراه با وسایل زندگی اتان را از زیر خاک بیرون میاورند،در موزه ای می گذارند، و هزارن هزار نفر از تمام دنیا به دیدار این موزه و گرشگاه می آییند، و این منبع در آمد بزرگی برای کشورهای عرب خلیج فارس ، و کشور دمکرات اسراییل خواهد بود، این چنین نام اتان فراموش نمی شود ودر تاریخ نگاشته خواهد شد.
وبدون شک مقدار زیادی از این وسایل به وسیله قاچاقچان روانه موزه های غرب می شود .
20مهر 1403 ــ 11 سپتامبر 2024ــــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, گاه نوشته ها
حسادت بر آرزهای بر باد رفته!
ای نا آشنایم که تو را یک بار می بینم و دیگر نمی بینم، چقدر خوبی. به بدهکاری هایم آگاه نیستی، در عین فقر و بدهکاری از ثروت زیادم می گویم، لب خندان چهره شادم را می بینی، نمی دانی که بیمار و دردمند وغمگین ام.
از دوران کودکی بی پدر مادری ام بی خبری، از پدر ثروتمند و دلیرو سخاوتمند مهربان ام می گویم، از مادر مهربانی که هرگز نداشته ام می گویم.
از کارهای مهمی که کرده ام می گویم، از دانش و سوادم، از شاعرا ن و نویسندگانی که با آنها آشنا شده ام تعریف می کنم. نمی دانی چقدر ابله و بی سوادم، و هرگز با هیچ آدم مشهوری همنشین نبوده ام.
از خودم چنان تعریف می کنم که (شاید) می پنداری من با هوش ترین و زرنگ ترین آدم دنیا هستم.
ای نا آشنایم، آرزو های بر باد رفته ام را به تو می گویم، نمی گویی این همه دروغ نگو، شاید تو هم یکی مانند من هستی، به من حسادت می کنی، من به آرزو های بر باد رفته ام حسادت می کنم.
ای نا آشنایم، نمی خواهم دیگر تو را ببینم، با تو آشنا شوم. شرمنده گردم. خواهش می کنم اگر مرا در میان آشنایان ام دیدی، آشنایی نده.
31شهریور 1403 ــ 21 سپتامبر2024 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
مرگ داستان نویس با داستان هایش !
داستان ها در سرم مانند اسب ها ی وحشی در حصاری اند که هر کدام کشوشش می کنند ازدرِ تنگ این حصار بیرون روند. ولی هر کدام سد راه دیگران می شود. و من، درمانده کوشش می کنم، یک به یک آن ها را به بیرون راهنمای کنم و بنویسم. دریغا همیشه پیروز نمی شوم.
با زحمت در باره یکی روزها می اندیشم، با رنج فراون در می نویسم، باز می بینم در این سر کوچک ام شماری (تعدادی) جای گرفته اند. نمی دانم چرا شتاب دارند. سر من گنجایش این همه داستان، (اسب وحشی، سپید، سیاه، وسرخ و ابلق) را ندارد. خسته و درمانده می خواهم فراموش شان کنم، به کنجی پناه برم، اما آن ها مرا فراموش نمی کنند، شیهه می کشند، گاهی لگدکی به من می زنند، گاهی سر بر شانه ام می گذارند، گاهی گازکی ام می گیرند، گاهی به خواب ام می آیند، می گویند شرح حال ما بنویس.
گاهی نوازش شان می کنم، پیشانی شان را می بوسم، دستی بر یال شان می کشم.
من می میرم، با داستان های بی شماری در سر.
مرگ داستان نویس با داستان هایش.
11 شهریور 1403 ــ 1 سپتامبر 2024 ــ اردوخانی ــ بلژی
نوشته شده در نوشته های دیگران, داستان کوتاه
بچه مردم !
داستان کوتاه: واژه ها و زبانزدها (ضربالمثل ها) در بیشتر زبان ها دنیا گویدنده احساس مشترک است. اما بسیاری دیگر تنها در یک ملت گوینده احساس و تجربه مشترک آنها ست.
زمانی که به جوانان نگاه می کنیم ( دختر و پسر) به کسی می گوییم: « بچه مردم» این نشان زیباترین احساس ما نسبت به آن جوانان است، همراه با ارج (احترام) فراوان، گویی آن که در باه اش سخن می گوییم «ازآن ماست» و دوست اش داریم. آن کسانی که مال ما هستند «پدر، مادر، فرزند و بستگان و آشنایان را به احساس و واژه های زنند آلوده نمی کنیم.
آن کسی که ما در باره اش سخن می گوییم، آگاه به احساس ما نیست، حتی ما را نمی شناسد، اما این احساس ما را شاد می کند و روان ما را براق می کنند و احساسی خوش آیند است. و با گفتن آن، این احساس را به دیگری انتقال می دهیم.
6 شهریور1403 ـــ 27 اوت 2024 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
پیشنهاد به آقای صادق زیبا کلام!
آقای زیبا کلام همانگونه که می دانید بسیاری از ایرانیان خارج از کشور بد ترین تهمت ها را به شما زده اند، همراه با زشت ترین ناسزاها.
من به عنوان یک هموطن که دارای تجربه زیادی در بین قمپوزیسیون دارم، به شما پیشنهاد می کنم که از دادگستری ایران با پافشاری بخواهید شما را محکوم به اعدام کند، یا اینکه یکی را پیدا کنند تا شما را ترور کند، این چنین پس ار مرگ شما، صدها نفر طی ماه ها بلکه سال ها در نشریه ها مزاجی از شما به نیکی یاد می کنند!
روانشاد صادق زیبا کلام، دانشمندی که سال ها با جمهوری اسلامی مبارزه کرد و در این راه از جان خود گذشت.
صادق زیبا کلام مردی جلوتر از زمان خویش. زیبا کلام نشانه یک ایرانی اصیل، و . . .
در تمام شهرهای غرب عکس بزرگی ازشما به دیوارها می چسبانند «یک قربانی دیگر از رژیم خون خوار ایران). و . . .
در تلویزیون های لوس آنجلسی تعداد زیادی از مفسیرن در باره خدمات های شما بحث می کنند.
در تما شهرهای غرب سخنرانان به راه می افتاند و در باره شجاعت درایت و متانت و گذشت شما سخنرانی می کنند.
استادان دانشگا های بزرگ (نه چندان بزرگ کلاس های شبانه زبان) در کلاس درس با نام نامی شما درس را آغاز می کنند. کوتاه بگویم: دشمنان مزاجی شما که بدترین ناسزاها به شما روا داشتند، یکباره شیفته و عاشق مجنون و دیوانه دوست شما می شوند.
شاعری در وصف شما می گوید: با پوزش شعر بند شدم، انشالله بار دیگر!
نوشته شده در Uncategorized, منتشر نشده ها
زن و شوهری که از هم می ترسیدند؟
خانم رُبکا فان در گروند،(33 ساله) در شهر انورپ(بلژیک) چند روز پیش مانند همیشه، ساعت شش و نیم از خانه اش خارج شد تا قطار ساعت هفت و پانزده دقیقه را بگیرد، و به بروکسل برود. او کارمند شرکت تلفن و تلویزیون پرکسیموس است. فاصله خانه او تا ایستگاه قطار 4 ــ 5 کیلومتر است.
ربکا هنوز 2 کیلومتر نرفته بود که دید چند نفری فرار می کنند و فریاد می زنند، شیر، شیر. ربکا بدون توجه به حرف آنان به راه خود ادامه داد. سر پیچ خیابان تنگی ناگهان چشمش افتاد به شیر نری که از باغ وحش فرار کرده و آرام راه می رود و سرش به طرف چپ و راست می گرداند. شیر با او دیدن نعره اکشان به طرف ربکا آمد. ربکا بدون اینکه بیاندیشد، با سرعت چترش را از کیف اش در آورد و باز کرد فریاد زنان به شیر حمله کرد. شیر که منتطر چنین صحنه ای نبود، چند نعره کشید پشت به ربکا آرام به راه افتاد، گاهی بر می گشت نعره ای می کشید. ربکا فریاد زنان چترش را باز بسته می کرد و شیر را دنبال می کرد و به طرف باغ وحش می فرستاد. در بین پلیس همراه با عده کوچکی پشت سر ربکا با ترس راه افتاده بودند. چند نفرساکنان خیابان از بالکن یا پنجر های شان از این صحنه با «آیفون» فیلم برداری می کردند.
(باغ وحش انتورپ کنار ایستگاه مرکزی است.ایستگاه قطار انتورپ سال 1905 ساخته شده، و یکی مرگزهای دیدنی این شهر است)
کم و بیش سه ربع ساعت طول کشید تا شیر همچنان نعره زنان به در باغ وحش رسید. ربکاه که از کودکی تا به حال بیش از ده بار به باغ وحش رفته بود، می دانست قفس شیر کجا است، باز هم هر بار که شیر می خواست راه دیگری برود، جز به طرف قفس اش، ربکا با فریاد و باز بسته کردن چترش شیر را مجبور کرد وارد قفش اش شود.
پس از اینکه شیر وارد قفس شد، ربکا آرام به ایستگاه قطار رفت، سوار قطار هفت و چهل و پنج دقیقه شد، وسه چهارم ساعت دیر به سر کارش رسید، و پس از پوزش از همکارن اش به کار خود سر گرم شد.
ساعت 13 جزو اولین خبر تلویزیون همکارن اش با شگفتی فیلم او را در حالی که شیر را دنبال می کرد دیدند.
دو روزپس از آن، ربکا در تلویزیون «فلاما زبان» وقتی برگزار کننده برنامه از او پرسید، از شیر نترسیدی گفت: من دو برادر دارم که یکی دو سال از من بزرگتر است، دیگری پنج سال. شش ساله بودم که یکی از بردارنم مرا زد، ومن گریه کنان پیش پدرم رفتم از بردارم شکایت کردم.
پدرم با خونسردی گفت: تقصیر تو بود. بدن تو متعلق به تو است، و هیچ کس حق ندارد بدون خواست تو به آن دست بزند. حتا که من پدر توام می گویم بیا در آغوشم، اگر نخواستی نیا. نخستین اسحله تو فریاد است، بار دیگرچنانچه کسی به تو دست زد، فریاد کنان هرچه نزدیک دست تو است بر سرش بکوب. تو نباید تمام عمر از کسی بترسی، آدم های ترسو ظعیف اند، تو قوی هستی. یکبار دیگر همان بردار که خیال می کرد از من قوی تر است، موی مرا کشید. من با بشقابی که نزدیک دستم بود چنان بر سرش کوبیدم که خون راه افتاد. زمانی که او پیش پدر و مادرم از من شکایت کرد. پدرم به من حق داد. از آن پس با برادرانم، در دبستان و دبیرستان، و دانشگاه با پسرها رابطه خوب و برابری داشتم. من این حرف پدرم را باره ها به دخترم گفته ام.
برگزار کننده برنامه با خنده از او پرسید، همسرتان از شما می ترسد.؟
ربکا با پاسخ داد: بله خیلی می ترسد، می ترسد دوست اش نداشته باشم، ترکش کنم، و من ، و من هم از او می ترسم، می ترسم، می ترسم دوستم نداشته باشد، می ترسم ترکم کند.
13 مرداد 1403 ــ 3 اوت 2024 ــ اردوخانی ـــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
همسر دندان پزشک !
امروز برای پر کردن دندانم نزد داندان پزشک رفتم. پس از پایان کارش به شوخی گفتم: با سیلیکون پر کردی؟ حندید گفت: بله. من داستان معجزه سیلیکون را برایش گفتم. خندید گفت: دندان پزشکی پس از نزدیکی به همسرش به اوگفت: عزیزم خوب بود. خانم پاسخ داد عشق من خیلی خوب، اصلا حس نکردم.
معجزه سیلیکون https://ordoukhani.be/?s=%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87+%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%86&x=9&y=8
28 تیر1403 ــ 18 ژوییه 2024 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز

دیدگاه های تازه