خدا خیلی خردارد؟
چند سال پیش در پاریس به جایی میخواستم بروم. ناگهان زنی چاق و قد بلند، اهل رومانی جلوی من خم شد و یک انگشتر از زمین برداشت و به من نشان داد و گفت: این را پیدا کردم، روز تولد من است، شانس آوردیم، این را میخری؟ پس چک و چانه به قیمت 20 یورو خریدم، درحالیکه انگشتر را طوری دستم گرفته بودم تا شاید صاحبش ببیند و بگوید مال من است، به او بدهم. کسی پیدا نشد، من به کمیسریا پلس رفتم، با سری برافراشته که کار نیکی کرده ام، به خانم جوان سیاه پوست پلیسی که آنجا بود انگشتر را نشان دادم و با سرافرازی گفتم: شاید صاحبش بیاید اینجا به دنبال انگشترش.
خام نگاهی به سر تا پای من کرد و از درون یک قوطی تعداد زیادی انگشتر به من نشان داد و گفت شما اولین نفر نیستید. چنان خنده ام گرفت از ابلهی خودم که حق نداشت، در همان حال خندیدن، از کمیسریا خارج شدم، به کشیشی بر خوردم، از دیدن قیافه خندان من خندید. جلویش رفتم و گفتم: آیا خرها هم خدایی دارند. پاسخ داد بله فرزندم، من هم خدایی داردم. فراموش کردم بگویم: خرها خدا ندارند، بلکه خدا خیلی خر دارد.
20 اردیبهشت 1399 ــ 9 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
خدا خیلی خر دارد؟
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
مرتیکه بی شعور الاغ!
مرتیکه بی شعورالاغ!
چند سال پیش در محفلی؛ کم و بیش بیست نفره بودم. هرکسی خودش را معرفی کرد. من در ضمن معرفی خودم، گفتم، خیلی خرم، . مجسمه سر در خانه ام را نشانش دادم و گفتم این مجسمه استاد من. انقدر در زنگی کارهای ابلهانه کرده ام که اندازه ندارد یکی که خیلی اظهار فضله می کرد گفت: تو که خودت بگویی خری، دیگران چگونه باید در باره تو فکر کنند. بی نوا نمی دانست، با آن همه پر حرفی و اظهار فضله، پشت سرش می گویند: مرتیکه بی شعورالاغ.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
مشکل فرهنگی، عقب و جلوی ما، حتی در ماشین!
مشکل فرهنگیِ عقب و جلو ما،حتی در ماشین!
هیچ ملتی، به اندازه ما با عقب و جلو مشکل ندارد. و در این باره دانشمدان شان به اندازه علمای ما پژوهش نکرده اند رساله ها روایت از طرف پیغبران و امامان ننوشته اند. به طوریکه در رفتار روزمره شان حتی در عقب و جلوی ماشین نشستن هم موثر باشد.
گاهی با سه ــ چهار نفر از دوستان با ماشین من می خواهیم جایی برویم، من که راننده هستم، جایم مشخص است، ولی بقیه دقایقی طولانی بر سر اینکه کدام جلو بنشیند، و کدام عقب، با هم تعارف و کشمکش من بیمرم تو بمیری دارند.
یکبار که چنین پیش آمد، من از ماشین پیاده شد و گفتم من می روم خانه، یک لیوان چایی میخورم، سیگارم را هم می کشم، خیر ستان چند تا باد هم ول می کنم، وقتی دعوای تان تمام شد، تلفن کنید، میایم.
رفتم به درون خانه، جای شما خالی سر فرصت، چایی خوبی دم کردم، با بیسکویت خورد، سیگارم را هم کشیدم، مستراح هم رفتم، در این میان دوستان مرتب تلفن پشت تلفن، من پاسخ ندادم، پس از نیم ساعت آرام آمدم، دیدم همه مثل بچه آدم سر جای شان ساکت نشسته اند.
*یکی دیگر از مشکل های من با دوستان این است که به مجرد اینکه سوار ماشین می شوند، شروع می کنند به بحث و جدال. حالا تصور کنید، شب در شهر شلوغ پاریس، با ترافیک سنگین و هوای بارانی که من هم راه را خوب بلد نیستم، و باید به ناویگاسیون گوش کنم، دوستان با داد و بیداد سرگرم بجث سیاسی(خیر سرشان) پشت گوش من هستند. اول خواهش می کنم ساکت شوید، بعد با لتماس می گویم: بگذارید حواسم را جمع کنم، به کسی نمالم، کسی به من نمالد. (کسی، یعنی ماشین) باز هم دوستان دست بردار نیستند. یکباره داد می رنم: خفه شید، یکی می گوید، چرا توهین می کنی، کاری نمی کنیم، داریم حرف می زنیم. چند دقیقه ای ساکت می شوند و قور می زنند و در گوشی به سحن ادامه می دهند. من در اولین پمپ بنزین ماشین را نگهمیدارم می گویم: حرفهایتان را بزنید: هر وقت تمام شد راه میافتیم. چند دقیقه از کسی صدایی درنمیاید، ولی به محض اینکه حرکت می کنم، دو باره وراجی آغاز می گردد.
هر بارهم که شخصی که جلوی نشسته و بر می گردد به پشت سری می گوید: ببخشید پشتم به شماست: من این داستان را تعریف می کنم. چند مرد در باره خوبی تعریف می کردند. یکی چند بار می گوید، همسر من خیلی با ادب است، وقتی من از پشت با او نزدیکی می کنم، می گوید: عزیرم، ببخشید که پشتم به شماست. این داستان را ده ه بار تگرار کرده ام.
پشت آینه بغل دستی ام با خط درشت نوشته بودم،(دوستان شاهد هستند) «گوزیدن آزاد، پر حرفی ممنوع»و هر باز که کسی شروع به حرف زدن می کرد، من پشت آینه را نشانش می دادم. باور کنید، هیچ کس حرف مرا جدی نمی گیرد. حرف تو حرف شد، یکی از هموطنان نویسنده که تازه از ایران آمده بود، کنار من در ماشین نشسته بود. من با سرعت 120 رانندگی می کردم. هموطن ما آهی کشید و گفت: باید یه دختر مختر گیر بیارم تا زبونم خوب شه!
من هم نامردی نکردم و آینه به طرفش بر گرداندم و گفتم: اول قیافه … ری رو بیین بعد گه زیادی بخور. چند سال که اینجا بود گربه هم به او محل نگذاشت.
*دوستان از پاریس یادشان به خوبی، همه رفقای خوب دوست داشتنی هستند، وامیدوارم این داستان را بخونند
15 اردیبشت 1399 ــ 4 مه 2020 ــ اردوخانی بلژیک. حوصله ویراستاری ندارم.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه, طنز
یک قطره باران!
یک قطره باران!
ابر سپید کوچکی در آسمان آبی، آرزوی می گرد بر صحرایی بی آب علف ببارد. آنجا پر از گل گیاه کند، درختان برویند، سر به فلک کشند، پرندگان در آن آشیانه کنند، آهوان بدوند. … یکباره ترس او را فرا گرفت وبه خود لرزید: اگر درندگان آهوان را بدرند، اگر پرندگان شکار عقاب شوند. اگر برقی بزند، آتش به درختان افتد، و اگر، اگر…
همه گناه من خواهد بود. جنگی در درونش آغاز شد. جنگ میان آرزو و پشیمانی.
بادی وزید، لکه بزرگ ابر سیاهی او را در خود گرفت و آغاز به باریدن کرد. لکه سپید ابر ما شاد، اوست که می بارد
ناگهان سیلی به راه افتاد. لکه سپید میان شادی ز باریدن،غم خرابی به بار آرودن سر گردان شد.
بادی دیگری وزید سپیدی از سیاهی جدا شد، سپیدی در اشعه آفتاب محو شد. قطره بارانی بر فرق موی جدا شده بافته دخترکی بارید.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
نکانی که از حسن روحانی(روباه مکار) نمی داند
نکاتی که از حسن روحانی (روباه مکار)نمیدانید:
متولد ۹ دی ۱۳۲۷ (در شناسنامه ۲۱ آبان ۱۳۲۷) منطقه بهایینشین سرخه است.
هفت خواهر و برادر بودند که خواهر و برادر بزرگتر وی در کودکی مرده و حسین، طوبی، فاطمه و طاهره، برادر و خواهران او هستند.
چهار فرزند دارد:
۱. زهرا، با نام دوم طناز، ساکن اتریش و عروس محمدحسین بهشتی، وارد کننده بزرگ میوه و دومین شخص حقیقی دریافت کننده ارز دولتی در کشور.
۲. منصوره، همسر کامبیز مهدیزاده.
۳. محمد، کشته شده در سال ۷۶ و در ۲۰ سالگی به دست فردی که نگران افشای اسرارش بود. جالب آنکه روحانی در کتاب خاطراتش هیچ اشارهای به این فرزند خود نمیکند.
۴. مجید، با نام فامیلی «عمرانی»!
قبل از انقلاب توسط ساواک دستگیر، و برای آنچه «رهایی از فشار دستگاه» نام نهاده، راهی انگلستان میشود.
هرچند ادعای روحانی این است که این خروج از کشور به توصیهی شهیدان بهشتی و مطهری بوده، اما هیچ مؤیدی بر گفتهی وی موجود نیست.
پس از آن و پیش از انقلاب به ایران بازمیگردد و بلافاصله شرایط تحصیل وی در رشته حقوق دانشگاه تهران فراهم میگردد! یعنی از یک سو به بهانه خوف جانی از کشور خارج میشود، اما کمی بعد و بدون کمترین آمادگی و مطالعه برای کنکور، و بدون هیچ منعی، در بهترین رشتهی برترین دانشگاه کشور پذیرفته میگردد!
«وکیل پایه یک از سال ۸۶» از سوابق ذکر شده برای او است، درحالیکه هیچگاه نه در آزمون وکالت شرکت کرد و نه مراحل ارتقاء به مرتبه پایه یک (از جمله کارآموزی) را طی نمود.
از مجلس اول تا پنجم نماینده بود و در تمام طول این مدت خود را دکترای حقوق از انگلستان معرفی میکرد درحالیکه وی در سالهای ۷۳ تا ۷۷ درحالیکه عالیترین مقام امنیتی ایران بود، به نام تحصیل در مقاطع ارشد و دکترا، رفت و آمد مکرر به انگلستان داشت.
جالب آنکه با بررسی رساله ارشد و دکتری وی از طریق نرمافزارهای سرقت یاب، مشخص میگردد بخش عمده آن کپیکاریِ بدون ذکر منبع و سرقت بوده است.
روحانی درحالی عضو خبرگان رهبری و مدعی اجتهاد است که هیچگاه آزمون اجتهاد نداده و «تسلط»ی بر زبان عربی ندارد؛ همچنین درحالی ادعای داشتن دکترای حقوق از انگلستان را دارد که از بیان سادهترین جملات انگلیسی نیز عاجز است و با این حال مدتی مدیرمسؤل فصلنامه علمی پژوهشی «Iranian Review of Foreign» بود!
پیشنهاد به دار آویختن ضدانقلاب در نمازجمعه را در مجلس اول میدهد و آشوبگران ۱۸ تیر را در نمازجمعه پستتر از اوباش میخواند. عضو همیشگی نهاد راستگرای جامعه روحانیت مبارز، مخالف سرسخت اکران فیلم «مارمولک»، عامل اجباری شدن حجاب در کشور و معتقد به لزوم «بریدن دست معتقدان به حجاب اختیاری» بوده اما در انتخابات ۹۲ با چهرهای جدید از جامعه و جوانان رأی میگیرد!
یکماه قبل از حمله صدام، با وجود تحرکات مرزی عراق، در مجلس اول پیشنهاد انحلال تیپ ویژه ارتش را میدهد که با واکنش تند شهید چمران مواجه میشود.
در اواسط جنگ همراه با هاشمی، مجمع موسوم به «عقلا» را تشکیل میدهند که با تمرکز بر بحث توقف جنگ، موجب کاهش انگیزه مسؤلان و رزمندگان شد که با عتاب امام، جلسات مذکور تعطیل میگردد.
سال ۶۰ رسما نام «روحانی» را جای «فریدون» ثبت میکند اما در مدرک اهدایی دکترایش توسط انگلستان در سال ۷۷، نام «فریدون» اعلام و درج میگردد!
مطابق اعلام کمیته تحقیق و تفحص مجلس از دوتابعیتیها، مشخص میگردد یک مقام عالی اجرایی دارای تابعیت اسکاتلندی (انگلیسی) است که بسیاری از سفرهای مخفی خارجی خود را با پاسپورت دوم انجام میداده.
حداقل دو مرتبه ارتباط مخفی روحانی با آمریکاییها ثبت و مسجل شده: اولی به عنوان یکی از سه نماینده هاشمی در دیدار با نماینده مشاور امنیت ملی آمریکا (مک فارلین) که موضوع آن آینده رهبری در ایران بود؛ و دومی سفر روحانی به پاریس و دیدار با نمایندگان اسرائیلی که خود را آمریکایی معرفی کرده بودند و روحانی در آن دیدار خواهان فشار بیشتر بر امام برای پایان جنگ میشود.
موضوع اخیر توسط حسن عباسی افشا و با شکایت دولت مواجه میگردد که با تبرئهی عباسی، صحت ادعای وی مسجل شد.
موضوعی که عینا با تبرئه حمید رسایی از شکایت دولت در خصوص اتهام تقلب تحصیلی روحانی، تکرار و اثبات میگردد.
مجید جعفریتبار، جنگیر محکوم به اعدام، حامی روحانی و از نزدیکترین افراد به وی بوده و جالب آنکه حسین فریدون نیز از مرتبطین با عباس غفاری، دیگر جنگیر محکوم به اعدام، بوده و اخبار مراجعه مکرر این خانواده به جنگیرهای مختلف تاکنون چندین مرتبه افشا شده.
جالب آنکه رؤیت اجنه در نوجوانی و مسلوبالاختیار شدن در برابر آنان، در خاطرات وی صریحا ذکر گشته.
درحالی خانهای ۲۰۰ میلیاردی در ولنجک یکی از اموال او است که طبق خاطراتش، پیش از انقلاب مستأجر اتاقی محقر در قم بود!
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
افسوس که چند تا مو روی شانه ام نبود!
افسوس که چند تار مو روی شانه ام نبود!
یک روز عصر، خسته و غمگین، بی حوصله، آهسته به طرف خانه می رفتم که یکباره دیدم جلوی من یک مرد جوان، یا یک خانم تقریبا مسن کنار هم راه می روند.
مرد جوان، کت و شلوار سرمه ای بر تن داشت، خانم پیراهن بلند مشکی، با یک روسری خاکستری.
سه ــ چهار دقیقه ای بود که من پشت سرشان راه می رفتم. یکبار هر دو ایستادند، خانم خودش را یک کمی عقب کشید، کیفش را از دست راستش داد به دست چپش، و با دست راستش، شانه و پشت مرد جوان تکاند، سپس چند تارمو هم از سر شانه او برداست و بر زمین انداخت، و کنار هم به راه شان ادامه دادند. یک دقیقه بعد، جلوی یک کتاب فروشی ایستادند، مرد جوان به درون رفت، و خانم از پشت شیشه کتاب ها را تماشا می کرد.
من بی اختیار سر شانه سمت راست کتم را به یک دیوار کچی مالیدم، آمدم کنار خانم و گفتم: سلام خانم!
ــ سلام آقا
ــ ممکنه یک خواهشی از شما بکنم؟
ــــ بفرمایید!
ــ ممکنه سر شانه مرا هم بتکانید، خندید و گفت البته. پشتم را به او کردم ، سرم را به طرف چپ، از روی شانه نگاهش می کردم، خانم کیفش را از دست راستش داد به دست چپش، رو سری اش را یک کمی بالا کشید، گفت: اقا رویتان را برگردانید، که خاک توی چشمتان نرود. سرم را بر گرداندم، خانم سر شانه مرا تکاند. پس از آن با سری کج رو به او کردم و گفتم: خیلی ممنون خانم، محبت کردید. زیر چشمی دیدم لبخندی زد و گفت: کار مهمی نکردم.
ـــ خدا حافظ!
ــ خدا حافظ،، و به راه خود ادمه دادم. در دل گفتم: افسوس که چند تار مو روی شانه ام نبود.
25 ،روردین 1371 ــ 25 مارس 1992 ــ اردوخانی ــ بلژیک از کتاب «فرهنگ بی فرهنگ ها» نوشته خودم
نوشته شده در منتشر نشده ها, کوتاه گفتار
شبحی در حال تسخیر جهان
فرید قدمی
شبحی در حال تسخیر جهان است:
نزدیک به یک ماه پیش نوشتم که چین با انتشار داده های غلط عامدانه در کار انتشار ویروس چینی در جهان است و با اتکا به داده های اروپا گفتم که قدرت کشندگی این ویروس نمی تواند کمتر از بیست درصد باشد ، (امروز در حدود بیست و یک درصد گزارش شده)
چین از همان آغاز با انتشار اطلاعات غلط راه انتشار ویروس چینی را به جهان باز کرد و با ضعیف تر خواندن آن نسبت به آنفولانزا و مرگ و میر دو درصدی ناشی از آن ؛ حال آنکه پکن ، پایتخت چین ، یکسره از هر نوع ابتلایی مصون ماند . حالا نیز جان مردم جهان به راحتی از دست داده می شود و چین اقتدارش را بر روی تلی از اجساد صد چندان می کند ، همچنان که اقتصادش را بر ویرانه اقتصاد جهانی مرتفع تر و پرشکوه تر می سازد . حتی کمک های چین به کشورهای دیگر نیز راهی برای گسترش بیشتر این ویروس بود ، ماسک های معیوب و کیت های تشخیص با هشتاد درصد خطا ، امروز و دیروز کیانوش جهانپور و دونالد ترامپ تازه تردیدهایی را درباره ی اطلاعات چینی ها گوشزد کرده اند.
اعتماد به داده های چینی ها همدستی با آنها در کشتاری مهیب است ، برای توقف این کشتار جهان باید چین را کنار بگذارد !!!
شاید به مخیله کسی هم نمی گنجید که دولت چین اینچنین ناانسانی بخواهد و مردم جهان را به چنگال مرگ بیندازد ، اما نگاهی به شیوه زندگی و حیات چینی ها درک این مساله را آسانتر می کند .
آدورنو و هورکهایمر در «دیالکتیک روشنگری» به روشنی به ما نشان داده اند که تلاش انسان برای استثمار طبیعت چگونه به استثمار انسان توسط انسان انجامید ؛ در مورد چین و گوشت خواری چینی ها (که مطلقا ارتباطی با کمبود منابع غذایی ندارد) یعنی خوردن حیوانات گوشت خواری همچون سگ و گربه و بچه موش های زنده و غیره …. ، راه آنان را برای آدمخواری نیز باز کرده است ، (حتی خوردن جنین انسان) تردیدی وجود ندارد که اگر جامعه بینالملل واکنشی سریع به چین نشان ندهند ، نخست با قطع همکاری با آنها در مورد ویروس ووهان و سپس محاکمه ی بین المللی این کشور دیر یا زود روزگاری فرا خواهد رسید که چین بر تمام جهان مسلط و حکمفرما خواهد شد که حتی جورج اورول و برگمان هم نمی توانستند خوابش را ببینند !!! کانیبالیسم چینی در انتظار جهان است ! مردم دنیا باید چین را کنار بگذارند.
گرانتر بخرید ولی چینی نخرید !!! گرانتر بخورید ولی چینی نخورید !!! کاری کنید تا چینی ها در هیچ کجای دنیا امنیت نداشته باشند . این پیام را به زبان های مختلف در دنیا منتشر کنید ، چینی ها باید برای ۱۰۰ سال تحریم و از دنیا جدا بمانند تا بفهمند باید از طرق انسانی و مسیر درست کار کنند نه با ناجوانمردی و کشتار مردم دنیا اونهم بصورت عمدی !!!
اگر چین برای دولت و نظام ما ارزش داره ، برای ما فقط بدبختی به ارمغان آورده !!!
این یک اعلام جنگ مدنی علیه تمام چینی ها در تمام دنیاست ، همه مردم دنیا باید بر علیه این انسان نماهای کافر و خدا نشناس همصدا و متحد شوند …….
این یک فراخوان جهانی علیه کالاهای چینی و حیوانات انسان نمای چینی است و باز نشر این مطلب برای هر انسان با غیرت به تمام زبانها لازم و ضروری است . بیایید این بار ولو بر خلاف مصالحمان متحد شویم ، جوکها ، کلمات ، تیغهای شمشیر و قمه ها ، مشتها و اسلحه ها و نخریدن کالاهای چینی همه و همه باید به سمت چینی ها نشانه گرفته شود .
تمام شواهد خصوصاً عدم آلودگی پکن کاملا نشانگر این است که چین تعمداً و حساب شده این ویروس را ساخته و در دنیا پخش کرده است .
راستی چرا پکن و سایر شهر های آن با جمعیت يک میلیارد و چهارصد میلیون مبتلا نشدند، چین هفده برابر ایتالیا جمعیت دارد ولی یک هزارم ایتالیا تلفات نداشته است ،
گویا این ویروس چینی با چینی ها رفاقت دارد و با دنیا دشمنی .
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
برابری زن و مرد!
برابری زن مرد !
اگر چه درجمهوری اسلامی زن ستیزی از هر اندازه ای گذشته ولی در یک مورد به برابری زن و مرد رسیده!
تلفن کردم به پرویز، زری خانم ، همسرش تلفن را برداشت، پیش از اینکه احوال پرسی کنم، شروع کرده به خنده، چه خنده ای!
گفتم: من که حرفی نزدم، چرا میخندی؟ گفت، چند دقیقه پیش منیژه خانم تلفن کرد، خودش و شوهرش انسان های بسیار مهربان دوست داشتنی هستند، ولی وقتی منیژه شروع میکند به حرف زدن، دیگر ول کن نیست، و برای صدمین بار شروع کرد از شوهر من تعریف کردن، گفت و گفت و گفت، یکباره عصبانی شدم، ولی با خنده گفتم، منیژه جون چهل ساله هر شب سرم بعل سرشه، او خور،خور مرا تحمل می کند من گوز او را.
گفت: خدا مرگم بده، مگه مرد هم می گوزه. گفتم نه خیر عزیزم این یکی مخصوص بانوان گرامی است، معلومه که مرد هم می گوزه. گوزیدن که زن و مرد نداره!…
پیش از انقلاب با شکوه اسلامی، کمتر زنانی پیدا می شدند که فحش ها زننده به ویژه ناموسی بدهند. و دیگر اینکه ناسزا گویی ها مخصوص طبقه لات ( لومپن ) بود. و در بین مردان کسانی که ازتربیت خانوادگی بر خوردار بودند، هرگز واژه های زننده به کار نمی بردند.
واژه هایی مانند،«جاکش، قرمساق، دیوث، پفیوز، بی شرف، خواهر…، مادر،…بی ناموس، دزد، خائن و…» مخصوص مردان بود. و زنان واژه هایی مانند «خاک بر سر، پدر سگ، نفهم، بی شعور،الاغ، کره خر» را به کار می بردند. و خیلی که رنج می بردند نفرین می کردند « گور به گور شده، بر پدرت لعنت، الهی به حق پنج تن در زندگی خیر نبینی، الهی مادرت به عزات بنشیند،…
پس از درگذشت آیت الله یوسف طباطبایی (یا هر آیت الله) دیدم که ناسزاهای زنانه گویای نهایت و عمق تنفر بسیاری از زنان نیست، و ناسزاهای مردان را نیز به کار می برند.
باید واژه های تازه ای برای گفتن عمق احساس تنفر خود نسبت به آخوندها پیدا کنیم.
7 اردیبهشت 1399 ــ 26 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
وای به روزی؟
واي به روزي كه ترامپ دوباره در كاخ سفيد ابقا شودعلیرضا احمدپور خرمی
طبق آنچه گیدنز در کتاب جامعهشناسی خود میگوید و اغلب جامعهشناسان نیز بر آن صحه گذاشتهاند؛ روسپیان اغلب افرادی هستند که همهی درها به رویشان بسته شده و قبلا تمام دارایی مادی و معنوی خود را باختهاند و در ته خط، چیزی جز تنشان برای عرضه ندارند. اغلب آنها علیرغم میل درونیشان به اموری تن میدهند که در حالت عادی هرگز حاضر به انجام آن نیستند.
اما دولت ما هم در چنین شرایطی قرار دارد. تحریمهایی که هرگز تا به حال برای هیچ کشوری به این میزان، اعمال نشده است. اقتصادی که در حال فروپاشیست. دولت ما هم درست همانند یک روسپی مراحلی را طی کرده و اکنون ته خط است.
ابتدا دولت سعی کرد با بالا بردن نرخ ارز و فروش آن به ملت، نقدینگی مورد نیاز خود را تامین کند؛ اما این استراتژی تا جایی جواب میداد و در نهایت، خود عامل فروپاشی میشد.
سپس سیاست موازی پیگیری شد که افزایش مالیاتها و جلوگیری از فرار مالیاتی بود. اما این سیاست هم با عبور از خطرقرمز، موجب تعطیلی کارخانهها و مراکز تولیدی شد و نارضایتی تولیدکننده و بیکاری کارگران را درپی داشت.
سپس حکومت دست به یک ریسک خطرناک زد که همانا گران کردن بنزین بود. در واقع ترجیح انتخاب جیب مردم به جای مذاکره با آمریکا. سیاستی که ناآرامیهای بیسابقهای را در آذر ماه سال گذشته در پی داشت و موجب از دست رفتن جان بیگناهان و لرزیدن پایههای حکومت شد. گرفتاریی که هنوز هم دست از دامان حاکمیت برنداشته است.
اما اکنون دولت برگ برندهای برای بازی کردن ندارد یا چیزی برای باختن هم ندارد. درست مانند یک روسپی ترحمبرانگیز، آخرین موجودیش، یعنی تنش را به عرضه گذاشته است. عرضهی شرکتها و کارخانجات دولتی در بورس.
درست است که طبق اصل 44 قانون اساسی، خصوصیسازی الزامیست؛ اما این خصوصیسازی نه از سر میل و همراه با کارشناسی، که از روی جبر روزگار است. دولت آخرین موجودی خود را برای تامین بودجهی جاری کشور به عرضه گذاشته است تا زمان بخرد، بدان امید که از این ستون به ستون آخری، فرجی رخ دهد. مثلا شاید ترامپ رای نیاورد و ورق به زعم آقایان برگردد.
اما وای به روزی که ترامپ دوباره در کاخ سفید ابقا شود. آن روز، روزیست که دیگر نرمش ما قهرمانانه که هیچ، بلکه از سر نیاز خواهد بود، بدون آنکه چیزی برای مذاکره در چنته داشته باشیم
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
آیا به اندازه سگی هم نیستیم؟
آیا به اندازه سگی هم نیستیم؟
آیا تا به حال اندیشیده اید به اینکه، چه کاری کرده اید که به آن سر افرازید. چه کاری کرده اید، که از یاد اوریش شرم دارید، و با تمام وجود، پوزش خواسته اید؟.
شاید بگویید بسیاری! من هم مانند شما. اما این دو را هرگز فراموش نمی کنم.
سال 1974 در بیمارستانی در بروکسل برای عمل کوچک جراحی بستری بودم. در آن زمان اتاق های بیمارستان دونفره یا یک نفره نبود، بلکه سالنی بود که نزدیک بیست نفر، و تخت خواب ها با فاصله یکی دو متر از هم.
یک روز ظهر مشغول خوردن ناهار بودم، من آب نصف لیمو را در سوپ چلاندم. مردی که یک چایش را قطع کرده بودند، و با وجود تزریق مرفین از درد سخت ناله می کرد، کنار تخت من خوابیده بود، سرش را برگرداند و با خنده ای بر لب گفت: هه هه هه آب لیمو تو سوپ می ریزی. شاید این کار برای شما عادی باشد، ولی برای یک اروپایی غیر عادی است. به این جهت برایش خنده دار بود. غروب آن روز مرد زنده نبود.
من انسانی را چند ساعت پیش از مرگش خنداندم، و به این سر افرازم. و پس از آن هم با هر سیله، با هر کاری که کسی را بخندانم خوشحالم.
سال 1979 یک دوست بلژیکی ام که میخواست به مسافرت برود، سگ آلمانی اش را به من سپرد. (کلاب به رویتان) سگ در ماشینم از بالا و پایین کثافت کاری کرد که نیا و نبین. من ماشین را با چه بدبختی درحال که بالا می اوردم شستم، « و سگ را زدم » برای گناهی که نکرده بود. پس از یکی دو ساعت چنان از کار خودم «شرمنده شدم که اندازه ای نداشت.» احساس از خود بیزاری می کردم. سگ را شستم، قربان صدقه اش رفتم و هزار بار پوزش از او خواستم، و چها روزی که با من بود، به او گوشت چرخ کرده می دادم، و گاهی هم از آبگوشت خودم.
در حدود هفت سال هم که پیش دوستم بود،(پس ازآن در گذشت) هر بار که به دیدن دوستم می رفتم برای سگش هم مقداری گوشت می بردم، سگ در چشمان من نگاه می کرد، و من باز هم پوزش می خواستم، و او به سر و کولم می پرید دورم می گشت، کنارم می نشست، چشم در چشم من، اینگونه به من می فهمند که گناهت را فراموش کرده ام و بخشیدم. آیا به اندازه سگی نیستیم که گناه های همدیگر را فراموش کنیم و ببخشیم؟
3 اردیبشت 1399 ــ 22 آوریل 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

دیدگاه های تازه