نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 17, 2020

از این متاع بسیار دارم.

از این متاع بسیار دارم.

به دوست مهربان، با وفا و ارجمندم حسین دولت آبادی.
در بیابان کاروانی طولانی شتری را دیدم که برپشت کول بارهای های بزرگ دارند. و چنان راه می روند که گویی هر لحظه از سنکینی بار به زمین خواهند غلطید.
پشت و جلو ، سمت چپ و راست کاروان را ده ها قراولان با شمشیر های تا دم پا و سرنیزهای بلند در دست، سوار بر شترهای تند رو، کاروان را حفاظت می کردند.
پنداشتم از معدن طلا می آیند به قصر سلطنتی می روند. ضربه ای با عصایم به یکی از بارها زدم. صدای طبل در آمد. سپس به ساربان نزدیک شدم، پرسیدم بار این شترها چیست؟
آهسته گفت: به کس مگو! بارشان تظاهر است و ریا و دروغ.
ناگهان قراولان مرا گرفتند، به قل زنجیر کشیدند، که تو دزدی می خواهی به کاروان بزنی؟ خندیم گفتم:  دزد ناشی نی ام که به کاهدان بزنم، نگران مباشید که من نیز از این متاع بسیار دارم.

نظامی :

به جای دوست گرت هر چه در جهان بخشند
رضا مده که متاعی بود حقیر از دوست . 28 اردیبهشت 1399 ــ 17 مه 2020 ــ اردوخانی بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 16, 2020

وصف حال ما از ربان سعدی !

وصف حال امروز ما از زبان سعدی.

روانشاد، خدا بیامرز، مرحوم سعدی می فرماید، در بازار وکیل می گشتم، غره به خود که من سعدی شیرین سخنم، و سرور شاعران عارفانم. از خدایم پرسیدم، آیا کسی بالا تر از من در گیتی وجود دارد. توجه کردم که کس مرا محل گربه نگذاشت. حاکم شهر با چاکران و نوکران سبیل از گوش بنا در رفته را دیدم که همه کس جلویش سر تا به زمین خم می کند، به بقالی رفتم، ماست خواستم، بقال کاسه ای ماست ترش به من داد و پواش دو چندان گرفت. حاکم ماست خواست، بقال قدحی ماست به حاکم با تعظیم تقدیم کرد، دیناری هم نگرفت. به قصابی رفتم، استخوان و لثه به جای گوشت خریدم. حاکم دو ران گوشت گرفت، دیناری هم نپرداخت. با این حال همچنان با خدایم راز نیاز می کردم: شاعری برجسته تر از من هست در گیتی، که ناگهان یکی از نوکران حاکم چنان تنه ای به من زد که دو، دور، دور خود چرخیدم و گفتمش: مرد پوزش بخواه.
ــ مگر تو که هستی که من از تو پوزش بخواهم؟
ــ من سعدی ام.
ــ من معدی ام.
ــ معدی کیست؟
ــ سعدی کیست؟
ــ سعدی شاعر است.
ــ معدی ماعر است.
ـــ تو یک معر بگو ببینم.
ــ نخست تو یک شعر بگو ببینم. سعدی می فرماید رو کردم به قصر شیرین و گفتم:

چشم من اسب است و مژگان یال او، میرود در قصر شیرین ابروان دنبال او.
 
گفتمش: اکنون تو یک معر بگو تا ما ببینم؟ مرد گفت:

کیر من اسب است و پشم اش یال او، میرود بر کون سعدی خایه ها دنبال او.

اینجا بود که پی بردم، در این سرزمین شاعرانی بسی والاتر از هستند که ما از وجودشان نا اگاهی ایم.
ماعر در حال رفتن سر تکان دادن ؛ با صدای غمگینی گفت:  
کشور ماست، کشور گل و بلبل، آنکه نانش در روغن است کرده قنبل.
آنکه دارد مقام منزلتی، داده با فن و فوت کلکی.
یکبار مرد دست به آسمان بلند کردو گفت: خدایا به آنکه داد، چه ندادی، به آنکه نداد چه دادی.
این وصف حال امروز ماست ای برادر!
سعدی:
ای که در نعمت و نازی به جهان غره مباش
که محال است درین مرحله امکان خلود. (همیشگی، پایداری)
27 اردیبهشت 1399 ــ 19 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 15, 2020

لودگی؟!

لودگی !؟

خانم شهلا خاکزاد عکسی از ربو را در صفحه فیسبوک گذاشته بود که نشان دهنده زن بسیار زیبایی بود. در باره این ربو خیلی از مردان با شوخی نطرهایی داده بودند. شهلا خانم هم با «لودگی= بی پروایی، بی ریایی ، شوخ طبعی» پاسخ یک به یک مردان را داده بود. در واقع گرداننده این مجلس شهلا خانم بود. من هم نطری گذاشتم. بدون شگ من و دیگران کم و بیش نیم ساعت با دیدن عکس ربو، و نظرها بدون اینکه همدیگر را بشناسیم، شوخی کردیم و خندیدیم. جالب اینکه هیچ گونه نظری از خانم های دیگر ندیدم.
ساعت یک پس از نیمه شب بود که به تخت خواب رفتم، و این واژه « ربو» در ذهنم رخنه کرد، همراه با  واژه
«لوده» و نمی گذاشت بخوابم. یاد خواهرانم، افتادم که خود را از هیج مردی کمتر نمی دانستند، و در نشست و برخاست با مردان از آنها کم نمیاوردند، و با بی پروایی حرف خودشان را می زدند، حتی در شوخی و متلک گویی، با یک جمله نیش خوبی به مردان پر رو وکم جنبه می زدند که تا زیر گلو سرخ می شدند.
(بسیاری از این متلک ها و لطیف ها را من در داستان هایم به کار برده ام)

در این میان خانم های دیگری هم بودند که سرشان را پایین می انداختند،لب می گزیدند و با چشم قره، و گوشه ابرو به همدیگر اشاره می کردند. در این اشاره ها چشم قره ها، بدترین ناسزاها پنهان بود.
( در این رابطه داستان خودش نمی ده را بار دیگر می گذارم) مادرم در باره خواهرانم می گقت: دخترهای من لوده هستند.( به معنی لو دادن کسی نیست)
خانم هایی که سرشان را پایین میاندختند، به خانم هایی مانند خواهر من می گفتند، زنیکه جلف، پر رو، وقیح، خجالت هم سرش نمیشه، زن باید سنگین و رنگین بشینه، صدای هر هرشو بلند نکنه، زنی گفتن مردی گفتن،و و. همه اینها از روی حسودی بود.
مردان دیگری را هم می شناختم، و می شناسم که پشت سر بعضی از خانم های، زننده ترین، واژه ها را به کار می برند، چرا که زنانی مانند خواهر من می دانستند به چه مردی رو بدهند و بگویند و بخندند که برای شان بد فهمی (سوء تفاهم) نشود. و به چه مردان کم جنبه رو ندهند، چرا که با کمترین لبخندی خیال می کنند عاشق شان شده اند. چون این مردان به گفته معروف ، دماغ شان سوخته بود، این ناسزاها را به کار می بردند.خواهران من از سن 18 سالگی (سال 1327) به آموزگاری مشغول بودند، سپس دبیری و مدیر دبیرستان پسرانه که لات خونه بود، و کمتر مردی جرات مدیری آن را داشته اند. بین شاگردان شان از استاد دانشگا بود تا را ننده تاکسی و…
26 اردیبهشت، 1399 ــ 15 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 12, 2020

جمعی را شاد کردم، هذیان می گفتم!

جمعی را شاد کردم، هذیان می گفتم!

میان خرت و پرت هایم، چشم به چاقوی ضامندار که در سن هفت سالگی با جمع کردن ده شاهی ها، به مبلغ هفت ریال خریده بودم، افتاد. دلم میخوست یک نفر را با این چاقو بکشم، چه کسی بهتر حاکم خونخوار زور گو و دزد!
شنیده بودم که  به در کاخ شاهنشاه زنجیری آویزان است، هر کس که دادی دارد آن را بکشد، شاهنشاه عادل به داد و می رسد. پس بهتر است پیش از اینکه حاکم را بکشم نزد شاهنشاه شکایت او برم.
به طرف کاخ روانه گشتم، با هزار امید زنجیر را کشیدم، شاهنشاه از پنجره کاخ سر به بیرون آرود و گفت: چه می خواهی، چه کسی در حق تو نا روایی کرده؟.
عرض کردم: فدای خاک پای شما، حاکم ما جان مان را به لب مان رسانده، مال مان می گیرد، به بیگاری مان می کشد، گوسپندان مان می دزد، با کمترین گله، ما را با غل و زنجیر در سیاهچال می اندازد.
شاهنشاه فریاد برآوردند: در سرزمینی که ما فرمانروایی می کنیم، عدالت چنان بر قرار است، که هیچ حاکمی جرات تجاوز به حقوق رعیت ندارد، بگیرید و بر دار آویزید، این رعیت ناسپاس از عدل ما را.

مزدوران ریختند، دست پایم را با غل و زنجیر کشیدند، با طبل و شیپور، فریا کنان که این مرد به ذات مقدسِ عادل ملوکانه توهین کرده، به امر شاهنشاه رعیت پرور، محکوم به اعدام است. مرا به طرف میدان اعدام کشیند.

در پای چوبه دار جمعیت زیادی دیدم، همه از دور نزدیک آشنا که فریاد می زدند، مرگ بر خائنِ، مرگ بر مزدور…
چندی با سنگ، چندی که آشناتر بودند، کلوخ به روی من پرتاب کردند. چندی که نه این و آن داشتند، با سکه.
هیچ کس از خود نپرسید گناه این مرد چیست! همه میدانستند، شاهشاه چنان عادل است که هیچ زمان فرمان اعدام بی گناهی را نمی دهد. پس گناه کار است، مرگ بر گناهکار.
پیش از اینکه طناب دار بر گردنم آویخته شود، جلاد پرسید آخرین آرزوی تو چیست؟ فریاد زدم: ریش شاهنشه عادل و رعیت پرور را بکشم و گوزی رها کنم، جمعیت به خنده افتاد. جلاد بیچاره بر من رحم کرد و گفت، ریش مرا به جای ریش شاهنشاه بکش. پشت من خم شد، ریش اش را به دستم داد، کمی کشیدم، به جان شما نباشد، به جان شاهنشاه عادل  و رعیت پرور، چنان گوزی رها کردم که زمین لرزید، و جمعیت را چنان خنده گرفت که چندی بر زمین غلطیدند، گویی که خود به ریش شاهنشه گوزیدند. و من شاد از اینکه در آخرین لحظه زندگی، جمعی را شاد کردم.
تب تندی داشتم، هذیان می گفتم.
23 اردیبهشت 1399 ــ 12 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 11, 2020

پرکار ترین وزیر کابینه حسن روحانی!

پرکار ترین وزیر کابینه حسن روحانی

ساعت چهار بعد از ظهر، ورازتخانه ما تعطیل می شود. نیم ساعت قبل از آن جناب آقای وزیر وارد وازتخانه می شوند، به قوچعلی سریدار وزارت خانه دست می دهد و احوال پرسی می کند، ولی جواب سلام کارمندان را با غرشی می دهد، به اتاق خودش می رود، منشی اش نامه هایی که او باید امضا کند می آورد و جلویش قرار می دهد، او سرسری یک نگاهی به آنها می کند و امضایش را پای نامه ها می گذارد. ساعت چهار مطابق معمول کارمندان وزارتخانه را ترک می کنند. ساعت چهار و نیم قوچعلی ماست خیار، زبان بره، مقداری سالاد و مخلفات دیگر با یک بطری ویسکی یا ودکا به اتاق آقای وزیر می برد. ساعت پنج، خانمی با چادر و رو گرفته، از در پشتی وزارتخانه چند تلنگر به پنجره اتاق قوچعلی می زند. او در را باز می کند، خانم وارد اتاق قوچعلی می شود. چادرش را بر می دارد، در حالیکه زیر چادر لباس دکلته خیلی سکسی پوشیده، جلوی آینه سرش را شانه و یک کمی لبانش را قرمز می کند. قوچعلی دستی به باسن خانم می مالد. او در حالیکه می خندد، یواش پشت دست قوچعلی می زند و می گوید؛ «خجالت بکش به آقای وزیر میگم آ»… قوچعلی او را به اتاق آقای وزیر راهنمایی می کند. قوچعلی گفت:
بد شانسی، در حدود دو ماه قبل جناب آقای وزیر ساعت ده که سخت مشغول کار و یا بهتر بگوییم خدمت به ملت بوده، سکته کرد، در این موقع خانم اشک ریزان، با ترس و لرز سراسیمه وارد اتاق من شد و گقت: «آقای وزیر روی من در حال فعالیت غش کردند».  من با شتاب وارد اتاق آقای وزیر شدم، دیدم که عمرش را به شما داده. با کمک خانم و زحمت زیاد لباسش را تنش کردیم، پشت میز کارش نشاندیم، مقداری کاغذ جلویش گذاشتیم، اتاق را جمع و جور کردیم. خانم مرخص شد. روز بعد، وقتی کارمندان آمدند، من وارد اتاق شدم، با فریاد و اشک ریزان خبر ناگوار مرگ جناب آقای وزیر را در حال کار به آگاهی همه رساندم.
پزشک قانونی از من پرسید چرا آقای وزیر شلوار پایش نیست؟ عرض کردم به علت گرمی هوا آقای وزیر شلوارش را می کند. فراموش کرده بودیم شلوار آقای وزیر را پایش کنیم.

در مراسم شب هفت و چهله جناب آقای وزیر، رییس جمهور محبوب در ضمن شمردن خدمات شایان ایشان، از او به عنوان پر کارترین وزیر کابینه یاد کرد، و امیدواری نمود که ایشان نمونه خوبی در راه خدمت به ملت برای سایر وزیران و مدیر کل ها باشند.

جناب آقای وزیر جدید در پر کاری و خدمت به ملت  دست وزیر سابق را از پشت بسته اند. واقعا که ما وزرا و وکلا و مدیران لایق و پر کاری داریم که ملت قدر آنها را نمی دانند.
اگر کار مهمی در وزارت خانه دارید، دم قوچعلی را ببیید، کارتان به سرعت درست می شود.

دو نفر از رییس جمهوران فرانسه و یک سفیر از کشورهای خاومیانه، چند سیاستمدار دیگر و نویسنده و شاعر مانند وزیر ما جان خود را در حال خدمت به ملت از دست دادند.

28 شهریور 1390 ــ 19 سپتامبر 2011 ــ بلژیک ــ اورایز ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 9, 2020

ما مورچه نیستیم؟

مورچه نیستیم؟

مورچه ای از قطره آبی گذشت، جای پایش را در خشکی دید. مغرور که اثر پای من جاودانی شد. به دریا رفت، تا به خشکی برگردد و اثر بیشتری از او در دنیا جاودانی شود. مورچه بینوا در دریا غرق شد. ما با آثارمان،با نوشته های مان، با پر گویی های مان،با دیدگاه مان در هر مورد مورچه نیستیم؟
20 اردیبهشت 1399 ــ 9 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 9, 2020

خدا خیلی خر دارد؟

خدا خیلی خردارد؟

چند سال پیش در پاریس به جایی میخواستم بروم. ناگهان زنی چاق و قد بلند، اهل رومانی جلوی من خم شد و یک انگشتر از زمین برداشت و به من نشان داد و گفت: این را پیدا کردم، روز تولد من است، شانس آوردیم، این را میخری؟ پس چک و چانه به قیمت 20 یورو خریدم، درحالیکه انگشتر را طوری دستم گرفته بودم تا شاید صاحبش ببیند و بگوید مال من است، به او بدهم. کسی پیدا نشد، من به کمیسریا پلس رفتم، با سری برافراشته که کار نیکی کرده ام، به خانم جوان سیاه پوست پلیسی که آنجا بود انگشتر را نشان دادم و با سرافرازی گفتم: شاید صاحبش بیاید اینجا به دنبال انگشترش.
خام نگاهی به سر تا پای من کرد و از درون یک قوطی تعداد زیادی انگشتر به من نشان داد و گفت شما اولین نفر نیستید. چنان خنده ام گرفت از ابلهی خودم که حق نداشت، در همان حال خندیدن، از کمیسریا خارج شدم، به کشیشی بر خوردم، از دیدن قیافه خندان من خندید. جلویش رفتم و گفتم: آیا خرها هم خدایی دارند. پاسخ داد بله فرزندم، من هم خدایی داردم. فراموش کردم بگویم: خرها خدا ندارند، بلکه خدا خیلی خر دارد.
20 اردیبهشت 1399 ــ 9 مه 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 5, 2020

مرتیکه بی شعور الاغ!

مرتیکه بی شعورالاغ!
چند سال پیش در محفلی؛ کم و بیش بیست نفره بودم. هرکسی خودش را معرفی کرد. من در ضمن معرفی خودم، گفتم، خیلی خرم، . مجسمه سر در خانه ام را نشانش دادم و گفتم این مجسمه استاد من. انقدر در زنگی کارهای ابلهانه کرده ام که اندازه ندارد یکی که خیلی اظهار فضله می کرد گفت: تو که خودت بگویی خری، دیگران چگونه باید در باره تو فکر کنند. بی نوا نمی دانست، با آن همه پر حرفی و اظهار فضله، پشت سرش می گویند: مرتیکه بی شعورالاغ.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 4, 2020

مشکل فرهنگی، عقب و جلوی ما، حتی در ماشین!

مشکل فرهنگیِ عقب و جلو ما،حتی در ماشین!

هیچ ملتی، به اندازه ما با عقب و جلو مشکل ندارد. و در این باره دانشمدان  شان به اندازه علمای ما پژوهش نکرده اند رساله ها روایت از طرف پیغبران و امامان ننوشته اند. به طوریکه در رفتار روزمره شان حتی در عقب و جلوی ماشین نشستن هم موثر باشد.

 گاهی با سه ــ چهار نفر از دوستان با ماشین من می خواهیم جایی برویم، من که راننده هستم، جایم مشخص است، ولی بقیه دقایقی طولانی بر سر اینکه کدام جلو بنشیند، و کدام عقب، با هم تعارف و کشمکش من بیمرم تو بمیری دارند.
یکبار که چنین پیش آمد، من از ماشین پیاده شد و گفتم من می روم خانه، یک لیوان چایی میخورم، سیگارم را هم می کشم، خیر ستان چند تا باد هم ول می کنم، وقتی دعوای تان تمام شد، تلفن کنید، میایم.
رفتم به درون خانه، جای شما خالی سر فرصت، چایی خوبی دم کردم، با بیسکویت خورد، سیگارم را هم کشیدم، مستراح هم رفتم، در این میان دوستان مرتب تلفن پشت تلفن، من پاسخ ندادم، پس از نیم ساعت آرام آمدم، دیدم همه مثل بچه آدم سر جای شان ساکت نشسته اند.
*یکی دیگر از مشکل های من با دوستان این است که به مجرد اینکه سوار ماشین می شوند، شروع می کنند به بحث و جدال. حالا تصور کنید، شب در شهر شلوغ پاریس، با ترافیک سنگین و هوای بارانی که من هم راه را خوب بلد نیستم، و باید به ناویگاسیون گوش کنم، دوستان با داد و بیداد سرگرم بجث سیاسی(خیر سرشان) پشت گوش من هستند. اول خواهش می کنم ساکت شوید، بعد با لتماس می گویم: بگذارید حواسم را جمع کنم، به کسی نمالم، کسی به من نمالد. (کسی، یعنی ماشین) باز هم دوستان دست بردار نیستند. یکباره داد می رنم: خفه شید، یکی می گوید، چرا توهین می کنی، کاری نمی کنیم، داریم حرف می زنیم. چند دقیقه ای ساکت می شوند و قور می زنند و در گوشی به سحن ادامه می دهند. من در اولین پمپ بنزین ماشین را نگهمیدارم می گویم: حرفهایتان را بزنید: هر وقت تمام شد راه میافتیم. چند دقیقه از کسی صدایی درنمیاید، ولی به محض اینکه حرکت می کنم، دو باره وراجی آغاز می گردد.
هر بارهم که شخصی که جلوی نشسته و بر می گردد به پشت سری می گوید: ببخشید پشتم به شماست: من این داستان را تعریف می کنم. چند مرد در باره خوبی تعریف می کردند. یکی چند بار می گوید، همسر من خیلی با ادب است، وقتی من از پشت با او نزدیکی می کنم، می گوید: عزیرم، ببخشید که پشتم به شماست. این داستان را ده ه بار تگرار کرده ام.

پشت آینه بغل دستی ام با خط درشت نوشته بودم،(دوستان شاهد هستند)  «گوزیدن آزاد، پر حرفی ممنوع»و هر باز که کسی شروع به حرف زدن می کرد، من پشت آینه را نشانش می دادم. باور کنید، هیچ کس حرف مرا جدی نمی گیرد. حرف تو حرف شد، یکی از هموطنان نویسنده که تازه از ایران آمده بود، کنار من در ماشین نشسته بود. من با سرعت 120 رانندگی می کردم. هموطن ما آهی کشید و گفت: باید یه دختر مختر گیر بیارم تا زبونم خوب شه!
من هم نامردی نکردم و آینه به طرفش بر گرداندم و گفتم: اول قیافه … ری رو بیین بعد گه زیادی بخور. چند سال که اینجا بود گربه هم به او محل نگذاشت.
*دوستان از پاریس یادشان به خوبی، همه رفقای خوب دوست داشتنی هستند، وامیدوارم این داستان را بخونند
15 اردیبشت 1399 ــ 4 مه 2020 ــ اردوخانی بلژیک. حوصله ویراستاری ندارم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 3, 2020

یک قطره باران!

یک قطره باران!

ابر سپید کوچکی در آسمان آبی، آرزوی می گرد بر صحرایی بی آب علف ببارد. آنجا پر از گل گیاه کند، درختان  برویند، سر به فلک کشند، پرندگان در آن آشیانه کنند، آهوان بدوند. …  یکباره ترس او را فرا گرفت وبه خود لرزید: اگر درندگان آهوان را بدرند، اگر پرندگان شکار عقاب شوند. اگر برقی بزند، آتش به درختان افتد، و اگر، اگر…
همه گناه من خواهد بود. جنگی در درونش آغاز شد. جنگ میان آرزو  و پشیمانی.
بادی وزید، لکه بزرگ ابر سیاهی او را در خود گرفت و آغاز به باریدن کرد. لکه سپید ابر ما شاد، اوست
که می بارد

ناگهان سیلی به راه افتاد. لکه سپید میان شادی ز باریدن،غم خرابی به بار آرودن سر گردان شد.
بادی دیگری وزید سپیدی از سیاهی جدا شد، سپیدی در اشعه آفتاب محو شد. قطره بارانی بر فرق موی جدا شده بافته دخترکی بارید.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی