چرا مردان از زنان برترند؟
حاج اصغر گفت: خداوند مردها را برتر از زنان آفرید. (*به غیر از سارا زن ابراهیم)و با سر افرازی ادمه داد: بابام «نود» سال داشت که مادرم که «29 » سالش بود من را زایید، یعنی بابام سر «نوده» سالگی با خوشحالی صاحب فرزند شد، خدا بیامرزتش چهارــ پنج ساله بودم که به رحمت ایزدی پیوست. من خاطره زیادی از پدرم ندارم. یک سال پس از مرگ پدرم مادرم زن یکی فامیل های دورمان که سالی سه ــ چهار بار به دیدن مان میامد،شد. نمیدانم چرامن خیلی شبیه پدر خوانده ام بودم. پس از این ازدواج مادرم دو پسر زایید. شانس آوردم، پدر خوانده ام مرد مهربانی بود، به من بیشتر از فرزندان خودش می رسید. نداشتن پدر را در زندگی هیچوقت احساس نکردم.
حاج اصغر آهی کشید و ادامه داد: با این حرف می خواهم ثابت کنم که خداوند مردها را برتر از زنان آفرید، چرا که مردی در سن نود ـ حتی صد سالگی قوای جنسی کافی برای بچه دار شدن دارد، ولی زنان پس از چهل ــ پنجاه سالگی این توانایی را ندارند، چه برسد به نود سالگی.
پرسیدم: تو هم می خواهی سر نود سالگی بچه دار بشوی؟ با خنده پاسخ داد: نه بابا می ترسم بچه ام شبیه یکی از رفقای نامردم بشود.
* سارا 90 ساله، از همسرش ابراهیم 100 ساله باردار شد، و پسری به دنیا آورد به نام اسحاق
10 آبان 1399 ــ 31 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
چرا مردان از زنان برترند!
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
سلام روسپیان، سلام!
من دنیا را از دید مرگان می بینم. برای مرده چه تفاوت که دیگران در باره اش چگونه می اندیشند. بدین خاطر هرچه می اندیشم، می گویم و می نویسم.
من با روسپیان زیادی هم آغوش بودم، با آگاهی به اینکه پیش از من با مردان دیگری هم آغوش بودند، و پس از من هم به همچنین.
چندی شان را دوست داشتم، چندی دوستم داشتند، با چندی شان عاشق و معشوق بودیم. حالا هر کدام شان را به یاد می آورم، با همان احساس و احترامی که در زمان هم آغوشی نسبت به ایشان داشتم، می اندیشم.و آرزو می کنم هر چند پیرو شکسته شده اند، بینم شان و دست شان را ببوسم.
تاریخ از روسپیان نامی نبرده، چرا که تریخ نویسان نخواستند با نوشتن نام آنها لکه ننگی ازخود به جای بگذارند.
ولی از کشت و کشتارحاکم های خونخوار به نیکی یاد کرده اند. شاعران در وصف نیکی آنها شعر های بلند بالا سروده اند.
اگر به خوبی به تاریخ بنگریم می بینیم که این روسپیان نبودند که بزرگترین جنایت های تاریخ بشری را انجام داده اند. این روسپیان نبودند که برای حفظ مال ومقام شان، هزارن نفر را به کشتارگاه فرستاده اند و زندانی شکنجه کرده اند. این روسپیان نبودند که وطن فروختند به قیمت خون هزاران و از دست دادن نیمی ار خاک وطن.
سلام روسپیان، سلام
روسپی در آغوشم بود. سرو صورت و گوش هایش را نوازش می کردم. در این حال به او گفتم: آنچه من به تو برای این هم آغوشی می پردازم، هرگز به اندازه آنچه تو به من می دهی نیست. من پول می دهم تو جان. گفت بیشتر نوازشم کن. گفتم نوازش شکم ات را سیر نمی کند، گفت: راوانم را که سیر می کند.
روسپی گری (و گدایی) یکی از قدیمی ترین مشاغل دنیا است. کسانی را که ما «روسپی، فاحشه، جنده» می نامیم، زنانی هستند که در برابر مزدی که می گیرند تن به همخوابی مردی می دهند. روسپی رو سیاه است. مردی که با او نزدیکی می کند، رو سپید. اگر ننگی در این کار است، برای هر دو است. هر دو رو سیاه اند یا رو سپید.
نوازشم کن: لخت شد آدم کنارم دراز کشید. روسپی را چه شرم. گفتم اگر تو مشتری من بودی، چه انتظاری از من داشتی؟ گفت: نوازشم کن، نوازشم کن. به جای اینکه دست بر سینه ام ببری، موهایم را نوازش کن،لبم را فراموش کن، پشت و زیر چشمانم را نوازش کن. به جای این که همچو حیوان درنده ای به روی من بپری. تمام بدنم را نوازش کن. نرمک گوشم را بمال، مژه بر صورت و پیشانی ام زن. بگو مرا دوست داری. دروغ بگو، بگو که تنها عاشق منی. به کسی جز به من نمی اندیشی، در وصف ام شعری بگو. داستانی از داستان های ات برایم تعریف کن.
نوازشم کن، نوازشم کن. پس از آن او مشتری من بود و من در خدمت مشتری. سلام روسپیان سلام.
بر گرفته از دو رمان خودم «سلام روسپیان و اِوا»
11 آبان 1399 ــ 21 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
دیدار با خر قبرسی!
خری قبرسی روزی آمد به پیش ام، ز فضل و دانش اش پرید عقل و هوشم
بدو گفتم ارسطویی یا افلاطون، و یا گوته و شکسپیر و مارکس
بگفتا من خری گمنام بودم ، دو روزی در ایران با خران موسی بگشتم،
دانش و عقل خر موسی بدیدم، یک شبه استاد و سیاستمدار گشتم.
کمال خر موسی در من اثر کرد، و گرنه من همان خر قبرسی هستم که هستم.
8 آبان 1399 ــ 28 اکبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
عبا و عمامه در کوزه!
عبا و عمامه در کوزه!
روزگاری مرد حاکمی غیر از حکومت کارش خرید و فروش روغن بود. در همسایگی او هم درویش ساده دلی زندگی می کرد که از مال و دارایی بی بهره بود وچون کار وشغلی نداشت با قناعت زندگی می کرد و معروف بود که آدم نجیب و خوش قلبی است. اما حاکم که دارای ثروت و درآمد بسیاری بود به صداقت و نیکی همسایه درویش ایمان داشت او هر بار که معامله تازه ای و فایدای می برد یک پیاله روغن برای درویش می فرستاد. درویش که به قناعت عادت کرده بود از روغن هایی که هرچند روز یکبار برایش می فرستاد کمی مصرف می کرد و بقیه را در کوزه های بزرگی که در خانه داشت می ریخت. روزی که کوزه های روغن پر شدند درویش با خود گفت:من که به این روغن ها احتیاجی ندارم پس کجاببرم و به کی بدهم ؟ کم کم به این فکر افتادکه نبخشد یک کوزه بر از روغن به کس دیکرهیچ فایده ندارد می خورد و تمام میشود بعد هم بخشش از کسی خوش است در آمد مرتبی دارد علاوه بر آن مگر خود من چه عیبی دارم که نباید زن و فرزند نداشته باشم؟ پس بهتر است این کوزه هارا بفروشم و پول آن را سرمایه کنم و همین طور با خود فکر میکرد، خوب ببینم این کوزه چه قدر روغن دارد حالا فرض می کنیم پنج من روغن چقدر قیمت دارد حالا فرض می کنیم دویست دینار . خوب اگراین روغن را بفروشم ،با این پول می توانم پنج گوسفند بخرم. حالا هم تابستان است و خوراک گوسفندان فراوان و صحرا هم پر از علف است روز ها آنها را می برم صحرا می چرانم پس. شش ماه اگر هر یک دو بره بیاورند می شود ده تا. مقداری هم علف خشک جمع می کنم برای زمستان شش ماه بعد هم باز بره می آورند این دفعه یکی بزاید می شود بیست تا یکسال دیگر هم نگه می دارم سال بعد شماره آن هازیاد می شود و می شود یک گله گوسفند. آن وقت تا وقتی خودم تنها هستم از پول شیر و ماست و پنیر و سرشیر و خامه و کره و پشم و کود آنها برای خودم و خانه ام اثاث و لباس و اسباب حسابی می خرم و می شوم یک مرد ثروتمند. بعد وقتی که خانه و اثاث زندگی ام مرتب شد و به سهم خودم آدمی شدم و مردم مرا صاحب گوسفندان بی شماری و باغ و خانه شناختن آن وقت می فرستم از خانواده ی بزرگان دختری خواستگاری می کنم. مدتی پس از عروسی صاحب فرزند می شوم. اگر بچه ام دختر باشد یا پسر فرقی ندارد مطلب مهم این است که خوب تربیت بشود و وقتی بزرگ شد بسیار کوشش می کنم اما چون دیگر آن وقت خودم نمی توانم به کار های گوسفندان برسم یک نوکر و یک کلفت استخدام می کنم تا گوسفندان را چرا ببرند و شیر آن را بدوشد و به آن ها آذوقه بدهد و به کار های خانه برسند ولی بچه های این دوره خیلی شیطون هستند وقتی فرزندم پنچ یا شش سال بشود و به فکر بازی افتاد ممکن است گوسفندان را اذیت بکند و ممکن است یک روز بخواد سوار آن ها بشود البته او بچه است و باید به زبان خوش به ان ها فهماند که گوسفند حیوان سواری نیست ولی خدمتکار که دلش برای بچه من نسوخته ممکن است یک روز عصبانی بشود و بچه ام را کتک بزند البته بچه نباید سوار گوسفند بشود ولی نمی خواهم فرزند غصه بخورد خدمتکار غلط می کند بچه من را کتک بزند و اگر چنین اتفاقی بیافتد با همین عصایی که در دست دارم چنان به سرش خواهم زد. درویش همین طور که در عالم خیال فرو رفته بود ودر فکر تنبیه خدمتکار بود چوبی را که در دست داشت محکم به کوزه های روغن زد، کوزه هاشکستند.
و، از درون کوزه ها صدها عبا بر دوش عمامه به سر بیرون ریختند و دمار از روزگار درویش را در آرودند. از آن طرف حاکم که خمره ، خمره روغن به دیار عمو سام برای روز مبادایش فرستاده بود، چون روز مبادا رسید، حاکم دیار عمو سام او را به خود راه نداد و آواره شد. تنها یک مرد بزرگ از دیار فراعنه به نام انور سادات او را به خود راه داد. روان هر دو شاد.
5 ابان 1399 ــ 25 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
چرا در زندگی آقای رضا پهلوی دخالت می کنید؟
چرا در زندگی آقای رضا پهلوی دخالت می کنید؟
عده ای از آقای رضا پهلوی انتقادهایی زیادی می کنند، و لحظه به لحظه زندگی او را زیر پرسش می برند.
مگر آقای رضا پهلوی در زندگی ما دخالت می کند، که ما به خودمان اجازه میدهیم در زندگی او دخالت کنیم. او کاری به کار مردم ندارد، روانشاد پدرش هم تا موقعیکه کاری به کار او نداشتند، کاری به کار مردم نداشت…
آقای رضا پهلوی گاهی خیالی می شود و خود را ناتجی و پادشاه آینده ایران می داند، البته به تحریک دیگران. ولی یک نفر دیگر هم از خانواده قاجار هست که مدعی رهبری ایران است. و بسیاری هم هستند که نخست می خواهند رهبر اپوزیسیون ، سپس در آینده رهبری ایران را در دست بگیرند، پس از مدت کوتاهی نا امید، به گوشه ای پناه می برند، حتی من هم گاهی خیال به سرم می زند و خود را رییس جمهور تمام عمر ایران می پندارم. ما از آقای رضاپهلوی انتقاد می نیم، ولی ایشان هم هیچ زمان به ما نگفته بروید کش تان را بسابید مگر دیوانه شده اید؟
آقای رضا پهلوی به محض اینکه حرفی در یکی از شبکه های تلویزیونی یا رادیویی بزند، فورا عده ای جنجال راه می اندازند که چرا این حرف را زده ای، و گفته های او را بد تفسیر می کنند و به باد ناسزایش می گیرند. در صورتیکه ایشان منظور بدی نداشته. در حالیکه که ما هر چه دلمان بخواهد می نویسیم و می گوییم و در نشریه های «مزاجی» می گذاریم. بیش از 40 سال مقاله کوناگون نوشتیم، سخنرانی کردیم، بحث های پالتاکی گذاشتیم، شب شعر و داستان خوانی بر قرار کردیم. مقاله های صد تا صنار نوشتیم… یکبار آقای رضا پهلوی به ما نگفت: مگر شما با این کارهایتان چه نیشی به جمهوری اسلامی زدید که من نزدم. آدم های حسابی بلانسبت؛ مگر مجبورید هر روز یک چرند بنویسید و در هر موردی اظهار فضله کنید، به خیالتان کمر قول رامی شکنید.
آقای رضا پهلوی به کنسرت ابی و گوگوش میرود. البته برای ایشان مجانی است، ولی من باید وردوی سنگینی بپردازم. او هر گز به من نگفت، تو چرا به این کنسرت ها نمی آیی.
پدرش برای او 20 میلیلارد ثروت گذاشت. البته ایشان ان را برای روز مبادا گذاشته، و به گفته خودش از مادرش پول جیبی می گیرد. من با 2000 دلار ( دلار هفت تومان) 55 سال پیش از ایران خارج شدم. او از من نمی پرسد، این 2000 دلار را از کجا اورده ای، من هم از او نمی پرسم، این 20 ملیارد را پدرت از کجا به دست آورد.
آقای رضا پهلوی، مانند بسیاری از مردم، ورزش می کند، با همسر فرزندانش می گوید می خندد، خوراک درست می کند، به گردش می رود، ماهی گیری می کند، دو چرخه سوار می شود، پول خرج عیاشی نمی کند، تنها فکر خانواده اش است. مثل اینکه چند جاسوس همه جا او را دنبال می کنند، فورا عکس اش در نشریه های «مزاجی» نشان داده می شود، من در این باره از او پرسش نمی کنم و مورد انتقادش قرار نمی دهم، همین کارها را من هم می کنم، آقای رضا پهلوی هرگز در این باره از من باز خواست نکرده.
ایشان رقص چاچا چا تویست، راک اندرول می کند، موزیک پاپ دوست دارد. من بابا کرم می قصم، آهنگ گل پری جون و الهی بشکنه دسته قشنگت مینا، دیشب خونه فاطمه بودم، ای فاطمه بارک الله، آمنه ، آمنه دست تو به تنبان منه،… می خوانم. من از ایشان ایرادی نمی گیرم، ایشان هم کمترین تذکری به من نداده و مرا امل و عقب مانده نخوانده.
اقای رضا پهلوی در آخرین مصاحبه اش بی بی کلثوم گفت: باید متحد شویم! صد تا ناسزا شنید.من می گویم «حرف راست را از دهن بچه بشنو»،. ایشان به حرف من اعتراضی ندارد، من هم صدتا ناسزا با نوشتن این مقاله می شنوم. ایشان به روی خودش نمی آورد، من هم زیر سبیلی در می کنم.
آقای رضا پهلوی هرگز به کازینو نمی رود، مانند شاهزاده های عرب که میلیون ها در کازینو ها نمی بازد، یا مانند روانشاد عمه بزرگوارش. ولی من گاهی تخته می زنم سر یک جفت جوراب، یا چلو کباب. ایشان هرگز از من انتقادی نکرده، . من هم ایرادی نسبت به ایشان ندارم.
اگر هم شما با او یک فنجان قهوه بنوشید، او پول خودش را حساب می کند، نمی خواهد خرج رو دست شما بگذارد، و شما هم باید پول قهوه خودتان را بپردازید.
دوستان: آقای رضا پهلوی مانند بیشتر مردم فکر خانواده اش است و گاهی هم مانند ما حرفی می زند.
از شما خواهش می کنم گفته های آقای رضا پهلوی را جدی نگیرید راحتش بگذارید.
4 آبان 1399 ــ 24 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها
محمد رضا شجریان!؟
محمد رضا شجریان !؟
برای نقد کردن آثار یک هنرمند «رونشاد محمد رضا شجریان» یاید موسیقی دان بود، به ویژه آشنایی کامل با موسیقی ایرانی داشت. در من این هنر نیست. نقد ( بر رسی) کردن حرفه ای جداگانه است.
و، هر بار که از کسی انتقاد کردم،( ایراد گرفتم) و او را مورد سر زنش قرار دادم، زمانی که از روی وجدان به انتقادم نگاه کردم. متوجه شدم که اگر من جای او بودم، صدها بار بدتر از او عمل می کردم. بنا براین به خودم اجازه نمی دهم از روانشاد محد رضا شجریان یا نزیکانم، به ویژه هرمندان کمترین انتقادی بکنم.
هنرمند آموزگار اخلاق نیست، زنگی خصوصی او مربوط به خود اوست. شجریان در زمان جنگ با فقر زندگی کرد، با وجود اینکه او باره ها به مجلس دست اندر کاران حکومت دعوت شده بود، ولی نپذیرفت، و خود را نفروخت. و جمله معروف اخوان ثالث را گفت،«ما بر حکومت ایم، نه با حکومت».
شاید یکی از ایرادهایی که مخالفان شجریان از او می گیرند، این بود که او در جنبش سبز شرکت کرد، و با موسوی عکس گرفت. این موسوی بود که می خواست با شجریان عکس بگیرد، برای مسوی افتخاری بود؛ نه برای او. شجریان در این تظاهرات سال 88مانند سایر مردم ، مرگ بر دیکتاتور سر داد. و به علت مجبوبیتی که بین توده ها داشت، مردم دور او گرفتند و کوشش می کردند با او عکس بگیرند.
برای یک نظام استبدادی یک هنرمند با اوست یا بر او. چنانچه یک هنرمند با او نباشد، کمترینش ممنوع القلم و ممنوع التصویر بودن است. این چنین هنرمند از جامعه ترد می شود. پس از آن به اتهام جاسوسی برای آمریکا و اسراییل، مفصد العرض بودن زندانی، شکنجه محکوم به مرگ است. مانند روانشاد سعیدی سیر جانی، یا بدونه هیج اتهامی به قتل می رسد. مانند مختاری و پوینده، و بسیاری دیگر.
در کشوری که نوحه خوان ها و روضه خوان ها برای یک ساعت نوحه خوانی و روضه خوانی یک تا سه میلیون تومان دریافت می کنند، شاعران در باری با سرودن شعر های بی سرو ته، و تعریف از امام مورد تشویق او قرار گرفته و جایزه می گیرند، شجریان هرگز حاضر نشد چاپلوسی نظامدارن جمهوری اسلامی را بکند، و مورد خشم قرار گرفت.
محمد رضا شجریان یک اسطوره موسیقی ایرانی بود، و خواهد ماند. او هرگز سر سفره دست اندر کاراان حکومت ننشست، چاپلوسی هیچ یک از آنها را نکرد. بین مردم و حکومت، طرف مردم را گرفت. با آوازش گوینده درد و رنج ملت ایران بود. بدین جهت جمهوری اسلامی هر چه کوشش کرد، او را آلوده جلوه بدهد نتوانست. روانش شاد
*شجریان در گفتگو با بیبیسی گفت: «در شرایطی که مردم در بهت و حیرت هستند و به گفته آقای احمدینژاد، خس و خاشاک به حرکت درآمدهاند، صدای من در صدا و سیما جایی ندارد. صدای من صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود»
* بعدازظهرِ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹ در ۸۰ سالگی درگذشت.[۵۶][۵۷] در ساعت ۱۷ همان روز، همایون شجریان، فرزند وی نیز خبر درگذشت پدرش را در اینستاگرام رسمی خود تأیید کرد و نوشت: «خاک پای مردم ایران به دیار معشوق پرواز کرد».[۵۶] ساعاتی پس از درگذشت شجریان، در هنگام سخنرانی همایون شجریان مقابل بیمارستان جم، عدهای از حضار شعار «مرگ بر دیکتاتور» سر دادند.[۵۷] آنها همچنین در شب درگذشت، شعارهای «ننگ ما ننگ ما صدا و سیمای ما»[۵۸] و «دیکتاتور بمیرد شجر هرگز نمیرد» و «مرگ بر دیکتاتور» سر دادند و به ممنوعالتصویری وی از سوی صدا و سیما به دلیل مواضع سیاسیاش پس از انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ معترض شدند.[۵۹] همچنین هواداران او در مقابل بیمارستان تجمع کردند و برای ادای احترام، تصنیف «مرغ سحر» شجریان و دیگر آثاری که او خواندهاست را به صورت آواز دستهجمعی خواندند.[۵۷] در همین حال، ویدئوهای به اشتراک گذاشتهشده در شبکههای اجتماعی نشان میداد که یگان ویژهٔ نیروی انتظامی به مردم تجمع کننده در روبهروی بیمارستان جم حمله کرد.[۶۰] همچنین گزارشهایی در رسانههای اجتماعی از حضور پلیس ضد شورش برای متفرق کردن این تجمع منتشر شد.[۵۸]
فراد سرشناسی چون عبدالوهاب شهیدی، احمد سمیعی گیلانی، ابراهیم گلستان، عالیم قاسمف، سیما بینا، محمود دولتآبادی، ایران درودی، سید محمد خاتمی[۶۱]، حسن روحانی، نچیروان ادریس بارزانی، محمدرضا عارف، فرناز فصیحی، رضا پهلوی، علی لاریجانی، محمدجواد ظریف، سید مصطفی تاجزاده، علی دایی و همچنین بسیاری از مردم در شبکههای اجتماعی به درگذشت وی واکنش نشان داده و از درگذشت وی ابراز تأسف نمودند. همچنین چند سفارتخانه خارجی، از جمله سفارت فرانسه در ایران نیز درگذشت او را تسلیت گفتند.
پیکر شجریان صبح روز ۱۹ مهر ۱۳۹۹ نزدیک آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد. پیکر او با نوای ربنا به محل دفن رسید و پیش از خاکسپاری، همایون و مژگان شجریان به همراه جمعیت مرغ سحر را با گریه خواندند. ورود به محوطه دفن ممنوع اعلام شد و ترافیک سنگینی در راه به وجود آمد. همچنین در شبکههای اجتماعی گفته شد که نیروی انتظامی مسیرهای ورودی به مشهد و توس را بسته و نیروهای امنیتی حضور سنگینی در مراسم داشتند.[
*برگرفته از وییکی پدیا
30 مهر 1399ــ 21 اگتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها
من درمانده چه می دانم؟
منِ درمانده چه می دانم؟
یک مورچه بیشتر از من می داند. دانایی او در بنیاد (ذات) اوست. «من باید بیاموزم» زمانی که از تخم بیرون میاید، میداند برای چه به دنیا آمده، و وظیفه او چیست. من نمی دانم چرا به دنیا آمده ام، هستی چه وطیفه ای برایم تعین کرده» مورچه کارگر، یا سربازِ نازا است، تعدادی نر دارای نطفه، شماری ماده توانایی بار دار شدن.
تاریخ مورچه ها بین 110 تا 130 میلیون سال می رسد. «تاریخ من 2500 سال». در حدود 2200 نوع مورچه وجود دارد. آنها خود را با محیط وفق می دهند.
مورچه ها با کوشش فراوان در صلح با هم زندگی می کنند. ما همدیگر را می کشیم، خانه های دیگران را به آتش می کشیم. مال شان را می بریم. مورچه ها از تاریخ خود دم نمی زنند و به آن سر افراز نیستند. ما مرتب دم از تاریخ پر از جنایت و خیانت، دزدی با کشت و کشتارها می زنیم و به آن سر افرازیم.
مورچهها برای برقراری ارتباط با یکدیگر از فرومون(pheromone) استفاده میکنند. این سیگنالهای( نشان) شیمیایی در مورچهها نسبت به سایر نازک بالان تکامل یافته تر است. همانند سایر حشرات مورچهها برای تشخیص بوی فرومون، از شاخکهای بلند و نازکِ متحرّک خود استفاده میکنند. مورچه به وسیلهٔ دو شاخک خود اطلاعاتِ لازم در مورد جهت و شدت بو را استخراج میکند.
همانگونه که در بالا اشاره کردم، اگاهی، دانش، مورچه در ذات اوست. اما منِ درمانده؟ گویند مرا چو زاد مادرد (م) پستان به دهان گرفتن آموخت… دستم بگرفت و پا به پا برد. تا شیوه راه رفتن آموخت. یک حرف دو حرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آموخت. اگر راه رفتن نمی آموخت، من راه نمی رفتم؟ اگر الفاط نهادن و گفتن نمی آموخت، من سخن نمی گفتم؟ (نخوانده بگیرید و بین خودمان باشد) در کودکی نوجوانی رکیک ترین حرف ها را در کوچه و خیابان آموختم.
منِ به اندازه مورچه ای نمی دانم. از خود می پرسم، دانستنی هایم به چه کار آید؟ راستی منِ درمانده چه می دانم؟
(این صدها ( گتاب هایم) صفحه کاغد که سیاه کردم، اگر 70 ــ 80 سال پیش بود، و نزد بقالی می بردم، شاید یک سیر خرما خرک به من می داد.)
28 مهر 1399 ــ 19 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
پیش بینی عبید زاکانی!
پیش بینی عبید زادکانی!
باور کنید، خیلی از عارفان ما از جمله عبید زاکانی در قرن هشتم هجری روزگار امروز ما را پیش بینی کرده بودند. عبید می فرماید: پسری دعا می کرد مادرش بمیرد، تا پدرش زن جوانی بگیرد، تا او هم بتواند نسیبی ببرد. از بخت بد پدر بمرد مادر شوهر جوانی کرد. مرد جوان علاوه بر خدمت مادر رسیدن، خدمت پسرهم می رسید.
ما هم دعا کردیم انقلاب شود، نان، آب ، برق، خانه و … رایگان نسیب مان شود. ار بخت بد نان پنچ ریالی پانصد تومان شد، آب کمیاب، برق به قیمت خون پدر، اجاره خانه 300 تومانی به سه ملیون تومان رسید، تا آخر که خودتان می دانید. شاعر می فرماید:
دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را، ما انقلاب نکردیم، انقلاب کرد ما را.
در همین مورد، وقتی رییس جمهور ما می فرماید: وضع اقتصادی ما بهتر از آلمان است. روایتی از سعدی شیرین سخن است که می گویند: سعدی پسرکی بر دوش داشت و در بازار می گشت. پسرک فریاد می زد من سعدی را کردم. سعدی در پاسخ فرمود: عاقلان دانند. اکنون به رییس جمهور عزیز ملت ایران باید گفت: عقلان دانند.
مولانا در داستان گنیزکی که با خر خاتون شهوت می راند کیر را دیدی ولی کدو را ندیدی. ماهم خواب نان، برق، آب و خانه مجانی را دیدیم، ولی تزویر، ریا و دروغ آخوند را ندیدیم.
14 مهر 1399 ــ 5 اگتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
بیایید با هم از دور دالی کنیم!
بیایید با هم از دور، در دل دالی کنیم!
اگر دست تان را سوی چشم و صورت بگذارید و بردارید، و با لبخندی به یک کودک یک ساله دالی بگویید، لبخندی بر لب او پدیدار می شود. دالی آغاز یک بازیست، عشق بازیست.
چنانچه با کودکان سه ــ چهار ساله قایم موشک بازی کنید. خود را ( نه دور از او) پنهان کنید. تا ده با صدای بلند بشمارید، تا بتواند خود را پنهان کند، به دنبال او درمکان هایی که او نیست بگردید، سپس او را ببینید، و با خنده به او بگویید: پیدایت کردم، پیدایت کردم. قایم موشک بازی هم یک بازیست، عشق بازیست. ( در ضمن شمردن هم به او می آموزید)
با کودکان، «کودکانه» گرگم به هوا بازی کنید، تند نروید، بگذارید شما را بگیرند، با آنها کودکلنه بازی کنید، عشق بازی کنید.
پرنده کوچکی در پس برگی خود را پنهان می کند، پرنده دیگر او را پیدا می کند، به سر وکول هم می پرند، نوک به هم می زنند. این هم یک بازیست، عشق بازیست.
بچه شیرها به سرو کول مادر می پرند، همدیگر را گاز یواشی می گیرند. بچه آهوها هم با هم شاخ به شاخ می شوند. این هم بازیست. آغاز یک عشق بازیست.
ماه که پس پرده ابر رخ پنهان می کند و پدیدار می شود، خورشید که ابر را بر چهره می کشد و پس می زند، ستاره ای که چشمک می زند، با ما دالی بازی می کند. عشق بازی می کند.
دالی آغاز یک بازیست، عشق بازیست. بیایید با هم از دور، در دل دالی کنیم .
14 مهر 1399 ــ 5 اگتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
حاکم شهر ما مهربان و مهمان نواز است
حاکم شهر ما مهربان ومهمان نوازاست !
حاکم شهر ما نماز روزه اش ترک نمی شود. او هرروز بر پشت بام خانه اش دانه برای کبوترها می ریزد. کبوترهای جلدش را به اطراف می فرستد تا بغو بغو کنان به گوش کبوترهای دیگر برسانند که راه دور پرواز نکنید، دانه در خانه حاکم فراون است.
کلاغ های دست پرورده حاکم هم غار غار کنان بگوش کلاغ های بی خبر می رسانند که اگر فرمانبردار باشید، روزی تان بدون زحمت در خانه حاکم است.
حاکم شهر ما مهربان و مهمان نواز است. هر روز و شب خانه اش مهمانان زیادی کباب کبوتر می خورند. گاهی هم کباب کلاغ. کلاغ ها پس مانده مهمانان را می خورند.
کبوتران جلد و کلاغ های خبر چین،هر چند گاهی خوراک مهمانان می شوند، ولی بیشترشان نور چشم حاکم هستند، هر کجا که بخواهند می نشینند و فضله می اندزند و به کسی هم حساب پس نمی دهند. حاکم شهر ما مهربان و مهمان نواز است.
12 مهر 1399 ــ 3 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

دیدگاه های تازه