نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 24, 2020

چرا در زندگی آقای رضا پهلوی دخالت می کنید؟

چرا در زندگی آقای رضا پهلوی دخالت می کنید؟

عده ای از آقای رضا پهلوی انتقادهایی زیادی می کنند، و لحظه به لحظه زندگی او را زیر پرسش می برند.
مگر آقای رضا پهلوی در زندگی ما دخالت می کند، که ما به خودمان اجازه میدهیم در زندگی  او دخالت کنیم. او کاری به کار مردم ندارد، روانشاد پدرش هم تا موقعیکه کاری به کار او نداشتند، کاری به کار مردم نداشت…

آقای رضا پهلوی گاهی خیالی می شود و خود را ناتجی و پادشاه آینده ایران می داند، البته به تحریک دیگران. ولی یک نفر دیگر هم از خانواده قاجار هست که مدعی رهبری ایران است. و بسیاری هم هستند که نخست می خواهند رهبر اپوزیسیون ، سپس در آینده رهبری ایران را در دست بگیرند، پس از مدت کوتاهی نا امید، به گوشه ای پناه می برند، حتی من هم گاهی خیال به سرم می زند و خود را رییس جمهور تمام عمر ایران می پندارم. ما از آقای رضاپهلوی انتقاد می نیم، ولی ایشان هم هیچ زمان به ما نگفته بروید کش تان را بسابید مگر دیوانه شده اید؟

آقای رضا پهلوی به محض اینکه حرفی در یکی از شبکه های تلویزیونی یا رادیویی بزند، فورا عده ای جنجال راه می اندازند که چرا این حرف را زده ای، و گفته های او را بد تفسیر می کنند و به باد ناسزایش می گیرند. در صورتیکه ایشان منظور بدی نداشته. در حالیکه که ما هر چه دلمان بخواهد می نویسیم و می گوییم و در نشریه های «مزاجی» می گذاریم. بیش از 40 سال مقاله کوناگون نوشتیم، سخنرانی کردیم، بحث های پالتاکی گذاشتیم، شب شعر و داستان خوانی بر قرار کردیم. مقاله های صد تا صنار نوشتیم…  یکبار آقای رضا پهلوی به ما نگفت: مگر شما با این کارهایتان چه نیشی به جمهوری اسلامی زدید که من نزدم. آدم های حسابی بلانسبت؛ مگر مجبورید هر روز یک چرند بنویسید و در هر موردی اظهار فضله کنید، به خیالتان کمر قول رامی شکنید.

آقای رضا پهلوی به کنسرت ابی و گوگوش میرود. البته برای ایشان مجانی است، ولی من باید وردوی سنگینی بپردازم. او هر گز به من نگفت، تو چرا به این کنسرت ها نمی آیی.
پدرش برای او 20 میلیلارد ثروت گذاشت. البته ایشان ان را برای روز مبادا گذاشته، و به گفته خودش از مادرش پول جیبی می گیرد. من با 2000 دلار ( دلار هفت تومان) 55 سال پیش از ایران خارج شدم. او از من نمی پرسد، این 2000 دلار را از کجا اورده ای، من هم از او نمی پرسم، این 20 ملیارد را پدرت از کجا به دست آورد.

آقای رضا پهلوی، مانند بسیاری از مردم، ورزش می کند، با همسر فرزندانش می گوید می خندد، خوراک درست می کند، به گردش می رود، ماهی گیری می کند، دو چرخه سوار می شود، پول خرج عیاشی نمی کند، تنها فکر خانواده اش است. مثل اینکه چند جاسوس همه جا او را دنبال می کنند، فورا عکس اش در نشریه های «مزاجی» نشان داده می شود، من در این باره از او پرسش نمی کنم و مورد انتقادش قرار نمی دهم، همین کارها را من هم می کنم، آقای رضا پهلوی هرگز در این باره از من باز خواست نکرده.

ایشان رقص چاچا چا تویست، راک اندرول می کند، موزیک پاپ دوست دارد. من بابا کرم می قصم، آهنگ گل پری جون و الهی بشکنه دسته قشنگت مینا، دیشب خونه فاطمه بودم، ای فاطمه بارک الله، آمنه ، آمنه دست تو به تنبان منه،… می خوانم. من از ایشان ایرادی نمی گیرم، ایشان هم کمترین تذکری به من نداده و مرا امل و عقب مانده نخوانده.

اقای رضا پهلوی در آخرین مصاحبه اش بی بی کلثوم گفت: باید متحد شویم! صد تا ناسزا شنید.من می گویم «حرف راست را از دهن بچه بشنو»،. ایشان به حرف من اعتراضی ندارد، من هم صدتا ناسزا با نوشتن این مقاله می شنوم. ایشان به روی خودش نمی آورد، من هم زیر سبیلی در می کنم.

آقای رضا پهلوی هرگز به کازینو نمی رود، مانند شاهزاده های عرب که میلیون ها در کازینو ها نمی بازد، یا مانند روانشاد عمه بزرگوارش. ولی من گاهی تخته می زنم سر یک جفت جوراب، یا چلو کباب. ایشان هرگز از من انتقادی نکرده، . من هم ایرادی نسبت به ایشان ندارم.

 اگر هم شما با او یک فنجان قهوه بنوشید، او پول خودش را حساب می کند، نمی خواهد خرج رو دست شما بگذارد،  و شما هم باید پول قهوه خودتان را بپردازید.
دوستان: آقای رضا پهلوی مانند بیشتر مردم فکر خانواده اش است و گاهی هم مانند ما حرفی می زند.
از شما خواهش می کنم گفته های آقای رضا پهلوی را جدی نگیرید راحتش بگذارید.
4 آبان 1399 ــ 24 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 21, 2020

محمد رضا شجریان!؟

محمد رضا شجریان !؟

برای نقد کردن آثار یک هنرمند «رونشاد محمد رضا شجریان» یاید موسیقی دان بود، به ویژه آشنایی کامل با موسیقی ایرانی داشت. در من این هنر نیست. نقد ( بر رسی) کردن حرفه ای جداگانه است.
و، هر بار که از کسی انتقاد کردم،( ایراد گرفتم) و او را مورد سر زنش قرار دادم، زمانی که از روی وجدان به انتقادم نگاه کردم. متوجه شدم که اگر من جای او بودم، صدها بار بدتر از او عمل می کردم. بنا براین به خودم اجازه نمی دهم از روانشاد محد رضا شجریان یا نزیکانم، به ویژه هرمندان کمترین انتقادی بکنم.

هنرمند آموزگار اخلاق نیست، زنگی خصوصی او مربوط به خود اوست. شجریان در زمان جنگ با فقر زندگی کرد، با وجود اینکه او باره ها  به مجلس دست اندر کاران حکومت دعوت شده بود، ولی نپذیرفت، و خود را نفروخت. و جمله معروف اخوان ثالث را گفت،«ما بر حکومت ایم، نه با حکومت».
شاید یکی از ایرادهایی که مخالفان شجریان از او می گیرند، این بود که او در جنبش سبز شرکت کرد، و با موسوی عکس گرفت. این موسوی بود که می خواست با شجریان عکس بگیرد، برای مسوی افتخاری بود؛  نه برای او. شجریان در این تظاهرات  سال 88مانند سایر مردم ، مرگ بر دیکتاتور سر داد. و به علت مجبوبیتی که بین توده ها داشت، مردم دور او گرفتند و کوشش می کردند با او عکس بگیرند.
برای یک نظام استبدادی یک هنرمند با اوست یا بر او. چنانچه یک هنرمند با او نباشد، کمترینش ممنوع القلم و ممنوع التصویر بودن است. این چنین هنرمند از جامعه ترد می شود. پس از آن به اتهام جاسوسی برای آمریکا و اسراییل، مفصد العرض بودن زندانی، شکنجه محکوم به مرگ است. مانند روانشاد سعیدی سیر جانی، یا بدونه هیج اتهامی به قتل می رسد. مانند مختاری و پوینده، و بسیاری دیگر.
در کشوری که نوحه خوان ها و روضه خوان ها برای یک ساعت نوحه خوانی و روضه خوانی یک تا سه میلیون تومان دریافت می کنند، شاعران در باری با سرودن شعر های بی سرو ته، و تعریف از امام مورد تشویق او قرار گرفته و جایزه می گیرند، شجریان هرگز حاضر نشد چاپلوسی نظامدارن جمهوری اسلامی را بکند، و مورد خشم قرار گرفت.

محمد رضا شجریان یک اسطوره موسیقی ایرانی بود، و خواهد ماند. او هرگز سر سفره دست اندر کاراان حکومت ننشست، چاپلوسی هیچ یک از آنها را نکرد. بین مردم و حکومت، طرف مردم را گرفت. با آوازش گوینده درد و رنج ملت ایران بود. بدین جهت جمهوری اسلامی هر چه کوشش کرد، او را آلوده جلوه بدهد نتوانست. روانش شاد
 
*شجریان در گفتگو با بی‌بی‌سی گفت: «در شرایطی که مردم در بهت و حیرت هستند و به گفته آقای احمدی‌نژاد، خس و خاشاک به حرکت درآمده‌اند، صدای من در صدا و سیما جایی ندارد. صدای من صدای خس و خاشاک است و همیشه هم برای خس و خاشاک خواهد بود»

 * بعدازظهرِ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹ در ۸۰ سالگی درگذشت.[۵۶][۵۷] در ساعت ۱۷ همان روز، همایون شجریان، فرزند وی نیز خبر درگذشت پدرش را در اینستاگرام رسمی خود تأیید کرد و نوشت: «خاک پای مردم ایران به دیار معشوق پرواز کرد».[۵۶] ساعاتی پس از درگذشت شجریان، در هنگام سخنرانی همایون شجریان مقابل بیمارستان جم، عده‌ای از حضار شعار «مرگ بر دیکتاتور» سر دادند.[۵۷] آن‌ها همچنین در شب درگذشت، شعارهای «ننگ ما ننگ ما صدا و سیمای ما»[۵۸] و «دیکتاتور بمیرد شجر هرگز نمیرد» و «مرگ بر دیکتاتور» سر دادند و به ممنوع‌التصویری وی از سوی صدا و سیما به دلیل مواضع سیاسی‌اش پس از انتخابات ریاست جمهوری ۱۳۸۸ معترض شدند.[۵۹] همچنین هواداران او در مقابل بیمارستان تجمع کردند و برای ادای احترام، تصنیف «مرغ سحر» شجریان و دیگر آثاری که او خوانده‌است را به صورت آواز دسته‌جمعی خواندند.[۵۷] در همین حال، ویدئوهای به اشتراک گذاشته‌شده در شبکه‌های اجتماعی نشان می‌داد که یگان ویژهٔ نیروی انتظامی به مردم تجمع کننده در روبه‌روی بیمارستان جم حمله کرد.[۶۰] همچنین گزارش‌هایی در رسانه‌های اجتماعی از حضور پلیس ضد شورش برای متفرق کردن این تجمع منتشر شد.[۵۸]
فراد سرشناسی چون عبدالوهاب شهیدی، احمد سمیعی گیلانی، ابراهیم گلستان، عالیم قاسمف، سیما بینا، محمود دولت‌آبادی، ایران درودی، سید محمد خاتمی[۶۱]، حسن روحانی، نچیروان ادریس بارزانی، محمدرضا عارف، فرناز فصیحی، رضا پهلوی، علی لاریجانی، محمدجواد ظریف، سید مصطفی تاج‌زاده، علی دایی و همچنین بسیاری از مردم در شبکه‌های اجتماعی به درگذشت وی واکنش نشان داده و از درگذشت وی ابراز تأسف نمودند. همچنین چند سفارتخانه خارجی، از جمله سفارت فرانسه در ایران نیز درگذشت او را تسلیت گفتند.

پیکر شجریان صبح روز ۱۹ مهر ۱۳۹۹ نزدیک آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد. پیکر او با نوای ربنا به محل دفن رسید و پیش از خاکسپاری، همایون و مژگان شجریان به همراه جمعیت مرغ سحر را با گریه خواندند. ورود به محوطه دفن ممنوع اعلام شد و ترافیک سنگینی در راه به وجود آمد. همچنین در شبکه‌های اجتماعی گفته شد که نیروی انتظامی مسیرهای ورودی به مشهد و توس را بسته و نیروهای امنیتی حضور سنگینی در مراسم داشتند.[
*برگرفته از وییکی پدیا

30 مهر 1399ــ 21 اگتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 19, 2020

من درمانده چه می دانم؟

منِ درمانده چه می دانم؟

یک مورچه بیشتر از من می داند. دانایی او در بنیاد (ذات) اوست. «من باید بیاموزم» زمانی که از تخم بیرون میاید، میداند برای چه به دنیا آمده، و وظیفه او چیست. من نمی دانم چرا به دنیا آمده ام، هستی چه وطیفه ای برایم تعین کرده» مورچه کارگر، یا سربازِ نازا است، تعدادی نر دارای نطفه، شماری ماده توانایی بار دار شدن.
تاریخ مورچه ها بین 110 تا 130 میلیون سال می رسد. «تاریخ من 2500 سال». در حدود 2200 نوع مورچه وجود دارد. آنها خود را با محیط وفق می دهند.
مورچه ها با کوشش فراوان در صلح با هم زندگی می کنند. ما همدیگر را می کشیم، خانه های دیگران را به آتش می کشیم. مال شان را می بریم. مورچه ها از تاریخ خود دم نمی زنند و به آن سر افراز نیستند. ما مرتب دم از تاریخ پر از جنایت و خیانت، دزدی با کشت و کشتارها می زنیم و به آن سر افرازیم.


مورچه‌ها برای برقراری ارتباط با یکدیگر از فرومون(pheromone) استفاده می‌کنند. این سیگنال‌های( نشان) شیمیایی در مورچه‌ها نسبت به سایر نازک بالان تکامل یافته تر است. همانند سایر حشرات مورچه‌ها برای تشخیص بوی فرومون، از شاخک‌های بلند و نازکِ متحرّک خود استفاده می‌کنند. مورچه به وسیلهٔ دو شاخک خود اطلاعاتِ لازم در مورد جهت و شدت بو را استخراج می‌کند.
همانگونه که در بالا اشاره کردم، اگاهی، دانش، مورچه در ذات اوست. اما منِ درمانده؟ گویند مرا چو زاد مادرد (م) پستان به دهان گرفتن آموخت… دستم بگرفت و پا به پا برد. تا شیوه راه رفتن آموخت. یک حرف دو حرف بر زبانم، الفاظ نهاد و گفتن آموخت. اگر راه رفتن نمی آموخت، من راه نمی رفتم؟ اگر الفاط نهادن و گفتن نمی آموخت، من سخن نمی گفتم؟ (نخوانده بگیرید و بین خودمان باشد) در کودکی نوجوانی رکیک ترین حرف ها را در کوچه و خیابان آموختم.

منِ به اندازه مورچه ای نمی دانم. از خود می پرسم، دانستنی هایم به چه کار آید؟ راستی منِ درمانده چه می دانم؟
(این صدها ( گتاب هایم) صفحه کاغد که سیاه کردم، اگر 70 ــ 80 سال پیش بود، و نزد بقالی می بردم، شاید یک سیر خرما خرک به من می داد.)
28 مهر 1399 ــ 19 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 10, 2020

پیش بینی عبید زاکانی!

پیش بینی عبید زادکانی!

باور کنید، خیلی از عارفان ما از جمله عبید زاکانی در قرن هشتم هجری روزگار امروز ما را پیش بینی کرده بودند. عبید می فرماید: پسری دعا می کرد مادرش بمیرد، تا پدرش زن جوانی بگیرد، تا او هم بتواند نسیبی ببرد. از بخت بد پدر بمرد مادر شوهر جوانی کرد. مرد جوان علاوه بر خدمت مادر رسیدن، خدمت پسرهم می رسید.
ما هم دعا کردیم انقلاب شود، نان، آب ، برق، خانه و … رایگان نسیب مان شود. ار بخت بد نان پنچ ریالی پانصد تومان شد، آب کمیاب، برق به قیمت خون پدر، اجاره خانه 300 تومانی به سه ملیون تومان رسید، تا آخر که خودتان می دانید. شاعر می فرماید:
دل می رود زدستم صاحب دلان خدا را، ما انقلاب نکردیم، انقلاب کرد ما را.

در همین مورد، وقتی رییس جمهور ما می فرماید: وضع اقتصادی ما بهتر از آلمان است. روایتی از سعدی شیرین سخن است که می گویند: سعدی پسرکی بر دوش داشت و در بازار می گشت. پسرک فریاد می زد من سعدی را کردم. سعدی در پاسخ فرمود: عاقلان دانند. اکنون به رییس جمهور عزیز ملت ایران باید گفت: عقلان دانند.

مولانا در داستان گنیزکی که با خر خاتون شهوت می راند کیر را دیدی ولی کدو را ندیدی. ماهم خواب نان، برق، آب و خانه مجانی را دیدیم، ولی تزویر، ریا و دروغ آخوند را ندیدیم.
14 مهر 1399 ــ 5 اگتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 8, 2020

بیایید با هم از دور دالی کنیم!

بیایید با هم از دور، در دل دالی کنیم!

اگر دست تان را سوی چشم و صورت بگذارید و بردارید، و با لبخندی به یک کودک یک ساله دالی بگویید، لبخندی بر لب او پدیدار می شود. دالی آغاز یک بازیست، عشق بازیست.

چنانچه با کودکان سه ــ  چهار ساله قایم موشک بازی کنید. خود را ( نه دور از او) پنهان کنید. تا ده با صدای بلند بشمارید، تا بتواند خود را پنهان کند، به دنبال او درمکان هایی که او نیست بگردید، سپس او را ببینید، و با خنده به او بگویید: پیدایت کردم، پیدایت کردم. قایم موشک بازی هم یک بازیست، عشق بازیست. ( در ضمن شمردن هم به او می آموزید)

با کودکان، «کودکانه» گرگم به هوا بازی کنید، تند نروید، بگذارید شما را بگیرند، با آنها کودکلنه بازی کنید، عشق بازی کنید.

پرنده کوچکی در پس برگی خود را پنهان می کند، پرنده دیگر او را پیدا می کند، به سر وکول هم می پرند، نوک به هم می زنند. این هم یک بازیست، عشق بازیست.
بچه شیرها به سرو کول مادر می پرند، همدیگر را گاز یواشی می گیرند. بچه آهوها هم با هم شاخ به شاخ می شوند. این هم بازیست. آغاز یک عشق بازیست.

ماه که پس پرده ابر رخ پنهان می کند و پدیدار می شود، خورشید که ابر را بر چهره می کشد و پس می زند، ستاره ای که چشمک می زند، با ما دالی بازی می کند. عشق بازی می کند.
دالی آغاز یک بازیست، عشق بازیست. بیایید با هم از دور، در دل دالی کنیم .
14 مهر 1399 ــ 5 اگتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 3, 2020

حاکم شهر ما مهربان و مهمان نواز است

حاکم شهر ما مهربان ومهمان نوازاست !

حاکم شهر ما نماز روزه اش ترک نمی شود. او هرروز بر پشت بام خانه اش دانه برای کبوترها می ریزد. کبوترهای جلدش را به اطراف می فرستد تا بغو بغو کنان به گوش کبوترهای دیگر برسانند که راه دور پرواز نکنید، دانه در خانه حاکم فراون است.
کلاغ های دست پرورده حاکم هم غار غار کنان بگوش کلاغ های بی خبر می رسانند که اگر فرمانبردار باشید، روزی تان بدون زحمت در خانه حاکم است.
حاکم شهر ما مهربان و مهمان نواز است. هر روز و شب خانه اش مهمانان زیادی کباب کبوتر می خورند. گاهی هم کباب کلاغ. کلاغ ها پس مانده مهمانان را می خورند.
کبوتران جلد و کلاغ های خبر چین،هر چند گاهی خوراک مهمانان می شوند، ولی بیشترشان نور چشم حاکم هستند، هر کجا که بخواهند می نشینند و فضله می اندزند و به کسی هم حساب پس نمی دهند. حاکم شهر ما مهربان و مهمان نواز است.
12 مهر 1399 ــ 3 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 28, 2020

ما گوسپندانیم که گوسپند می خوریم!

ما گوسپندانیم که گوسپند می خوریم!

چه خوشبخت اند گوسپندان، در چراگاه همچنان که آرام و سر به زیر می چرند، پشکل می اندارند. گاهی کرمی به بینی شان می رود، وارد سرشان می شود. مخ شان را میخورد و رشد می کند. سرشان به خارش می افتد، سر بلند می کنند، به جلو می افتند بع بع کنان پند اندرز می دهند. مدعی روشنفکری و سیاسی بودن می کنند. از حقوق گوسپندان سخن می گویند. خیال می کنند اگر بع بع نگنند کسی نمی داند گوسپند اند.

سگ های گله گوسپندان از گله جدا شد را به گله باز می گردانند، تا گرگ آنها ندرد.  چوپان چوب دستی بلند در دست، با خیال راحت به دنبال گله راه می رود.
میشی (گوسپند ماده) از درد زایمان بع بعش به آسمان می رسد. قوچ ( گوسپند نر)حواسش به زیر دم میش جوانی است. بره از پشت میش به زمین میافتد، مادرش او را لیس می زند و پوسته نازکی که روی اوست پاره می کند. بره با پاهایی لرزان، دیده ای مه الود به طرف پستان مادر می رود.
چوپان مهربان است، بره را در آغوش می گیرد و نوازش می کند. شامگاهان میش ها شیرشان دوشیده می شود.

گوسپندان آرام چرا کنان با خیالی راحت به طرف کشتارگاه می روند. چوپان مهربان است، جای خطرناگ انها را نمی برد. لحظه ای، سپس! این نیز می گذرد. سگ های گله هم که پاسدارند، بی نسیب نمی مانند.

امروز کباب بره خوردیم. گوشت بره نرم تر و لذید تر از گوشت گوسپند است. گران تر هم هست. گوشت بره تو دلی از گوشت بره هم لذیذتر گرانتر از گوشت بره است. پوست تار و کمانچه از پوست بره تو دلی، یا بز تو دلی است.
آهنگ دلنواز تار و سه تار از پوست بره تو دلی خوش آیند است.
کلاه پوستی هم از پوست پشم دار بره تو دلی است. ما گوسپندانیم که گوسپند می خوریم .
7 مهر 1399 ــ 28 ــ سپتامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 22, 2020

کفشی به رنگ بنفش!

کفشی به رنگ بنفش !

 جلوی ویترین یک کفاشی زنانه ایستاده محو تماشای کفش ها بودم. یکی از یکی زیباتر. یک جفت کفش بنفش پاشنه بلند ظریف بیشتر از همه توجه مرا به خود گرفت. و آن را زیباتر از سایر کفش ها یافتم. درحالیکه من جلوی ویترین ایستاده بودم، مردی میانسال وارد کفاشی شد، و آن کفش بنفش را خرید. وقتی خارج شد، به او گفتم: به شما شاد باش می گویم، زیباترین را انتخاب کردید، اگر من هم جای شما بودم، همان ها را می خریدم. مرد با لبخندی از من سپاسگزاری کرد رفت.
چند روز بعد در خیابان آن کفش ها را در پای زنی میانسال زیبایی دیدم، با پیراهنی بلند به رنگ آبی آسمانی، با گل های درشت بنفش، و کیفی همرنگ، کمی آرایش کرده، روی صندلی چرخ داری نشسته، و مرد صندلی آرام به جلو می راند. من و مرد با لبخندی سر به هم تکان دادیم و از کنار هم گذشتیم.
چند متری نرفته بودم، که متوجه شدم کسی آرام بر شانه ام می زند. برگشتم آن مرد بود و گفت: به همسرم گفتم که شما هم این کفش ها را زیبا یافتید. همسرم از من خواهش کرد که از شما بپرسم: اگر کسی را دارید که این کفش ها به پایش میخورد، من آنها را به شما، و یا زنی که ندیده ام و نمی شناسم پیش کش می کنم. گفتم: از مهر همسرتان و شما سپاسگزارم، من کسی را ندارم.
1 مهر 1399 ــ 22 سپتامبر 2020 ـــ اردوخانی ـــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 15, 2020

همه چیز کهنه، کهنه!

همه چیز کهنه، کهنه !

در این اتاق من تنها هستم، با خاطرات نویِ دیروز، امروز کهنه.
این رنگ دیوار، زمانی نو، شده کهنه.
این پرده زمانی بوده نو، اکنون کهنه.
دیروز آمد عتیقه فروش، خرید یک قالیچه. نوی دیروز امروز کهنه.
به تمسخر گفتمش، خریداری این عکس من او، خندید، زمانی نو، اکنون کهنه.
این پنجره! زمان زیادیست نخورده رنگ، شده هم رنگ من، بی رنگ و کهنه.
این بخاری دیگر گرما ندارد، باید انداختش دور، نه! جایی نیست برای نو، آنجا که هم چیز است کهنه.
باران، حتی بارن هم وقتی به روی پنجره ام می بارد، تیره است و کهنه.
آفتاب از پشت ساختمان های بلندِ روبرو، وقتی به من می رسد، گرما ندارد و کهنه.
به بیرون می نگرم، سنگ فرش کوچه، زمانی نو ، اکنون کهنه.
آن پیر زنِ عصا زنان در کوچه، دست بر دیوار، زمانی بود، زیبا، خیلی زیبا، دل ها برده، اکنون کهنه.
پنجره باز است، شاید توپی بیافتد به درون اتاق من، صدای تاپ تاپ پای بچه ها، روی پله ها، که از کهنگی مینالد. چند ضربه بر در، دست پسرکی بیاید تو، مانند دست بچگی من، گویی دیروز بود! بگوید: آقا بده توپ من، جز آنهایی که هستند شبیه بچگی من، همه چیز کهنه، کهنه.
2 تیر 1369 ــ 23 ژوئن 1990 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 8, 2020

خوش به حال تختی و نامجو!

خوش به حال تختی و نامجو!

همه چیز داشتیم، هیچ چیز کم نداشتیم، جز یک دفترچه کار نیک. آن هم یک نفر که کودکستان ، دبستان، دبیرستان و دانشکاهش را در سویس تمام کرده بود برایم مان سوقاطی آورد. بعســــــله ماه هم صاحب یک دفنرچه کادر نیک به اندازه کف یک دست شدیم. بایستی هر روز یک کار نیک می کردیم، و در آن می نوشتیم، آموزکار گاهی نگاهی به آن میانداخت وروی نمره انظباتمان تاثیر می گذاشت.
شنبه ــ ده شاهی دادم به گدا. خودم روزی ده شاهی پول جیبی می گرفتم.
یک شنبه ــ یک کور را بردم اونور خیابان.
دوشنبه ــ ده شاهی دادم به گدا. دروغ نوشتم.
سه شنبه ــ یک کور را از اونور خیابان آوردم اینور
چهار شنبه ــ رفتم نون گرفتم برای همسایه زمین گیر مون. همسایه ما سورو مور گنده بود.
پنج شنبه ــ یک بچه گنجشک افتاده بود تو حوض گرفتم، خشکش کرد، گداشتم لب پشت بون، تا ننه ا ش بیاد ببره.
جمعه ــ هرچی فکر کدم چیزی به عقلم نرسید. نوشتم، جمعه تعطیل.

هفته دیگه دیدم نمیشه همون ها را نوشت.
شنبه ــ یک خورده فکر کردم، نوشتم: سوار اتوبوس شدم، جام رو دادم به یک پیز زن علیلِ آبستن.
یک شنبه ــ چهار دفعه به حسنی پس گردنی نزدم.
دو شنبه ــ دو دفعه انگشت به رضا نرسوندم.
سه شنبه ــ پنج دفعه کلاه جمال کچل را از سرش بر نداشتم پرت کنم.
چهار شنبه ــ سه دفعه عباس بلند شد سوال کنه ، زیر کونش پونز نداشتم.
پنج شنبه ــ امروز به خلیل پشت پا نمی زنم. همان روز اموزگار دفترچه من را گرفت و خواند. پرسید، مگه با اتوبوس  میای؟
ــ نه آقا اتوبوس به خونه ما نمی خوره.
ــ پس چرا نوشتی اتوبوس سوار شدی. جات را دادی به یک پیر زن.
ــ تقصر ما نیست آقا به جون شما حسرت یک اتوبوس سواری به دلمون مونده.
ـــ جناب عالی، چهار دفعه تو سر حسن نزدی. دو دفعه به رضا انگشت نرسوندی. پنج دفعه کلا جمال را از سر بر نداشتی پرت کنی. زیر کون عباس پونز نداشتی، به خلیل هم پشت پا نمی زنی! مگه این کار هر روزته؟

ــ  آقا چهار دفعه دستم رفت، پس گردنی به حسن بزنم، نزدم.  چها تا کار نیک کردم. پنج دفه دستم رفت کلاه جمال را از سرش وردارم پرت کنم، جلوی دستم رو گرفتم، پنج تا کار خوب کردم. سه دفعه عباس بلند شد، زیر کونش پونز نداشتم، سه دفعه کار خوب کردم. امروز هم به خلیل پشت پا نمی زنم، اینا خودش کار نیک به حساب میاد. نکردن کار بد مثل کار خوب کردن میمونه، اون بچه های دیگه یک کار خوب می کنن، من هر روز چند تا. مثلا اگه شما تو سر ما نزنین و فحش هم ندین، کار نیک کردین، اگه هم یک نمره خوب به ما بدین دیگه کارنیک در نیکه، هم من راضیم، هم خدا. کار نیکو کردن از پر کردن است.
کلاس یک کمی شلوغ شده بود. آقا معلم سرش انداخته بود زیر و فکر می کرد. من سر جام مثل دسته بیل تو ماسه ، یا درخت چنار بی برگ وایساده بودم. آقا معلم سرش را بلند کرد و رو کرد به بچه ها گفت: ساکت. بعد رو کرد به من ادامه داد: اگه یه نمره خوب بهت بدم چی میگی؟
ــ به چیم نمره خوب بدین؟
ـــ به اخلاقت، چند بدم؟
ـــ خندیم و گفتم ، ده بدین آقا.
ــ بیشتر!
ـــ  دروازده!
ــ بارم بیشتر.
ــ سیزده ندین که نحسه، چهاده خوبه، به جون مادم روم نمیشه بیشتر از این چونه بزنم، ما اهل چونه نیستیم.
ــ بازم بیشتر.
ــ نه به جون شما می ترسم مرد رندی کنم و این از دستم در بره، بستگی به معرفت خودتون داره، نکنه دارین شوخی می کنین. ما رو دست انداختین، ما خاک پاتونیم، ما سوسک دیوارتونیم.
ــ  یه هفده بهت میدم، یک چیزی نوشت تو دفتر.
ـــ اجازه داریم بیایم ببنیم؟
ــ بیا ببین. سرمو رو کردم تو دفتر. باورم نمی شد، یا امام زمون، یا قمر بنی هاشم، یا خدا. یه هفده گنده جلوی اسمم تو دفتر دیدم. دیگه هیچ کاریش نمیشد کرد. من که هیچ وقت از ده، یازده بیشتر نگرفته بودم، اونم به زور. مثل اینکه عید زودتر اومده بود. کت و شلوار نو تنم بود. کفش و جوراب نو، چیبام پر از تخمه و پسته بادوم. داد زدم هفده رو عشق است. اشک تو چشام جمع شد،. آقا معلم دید، نزدیک بود بپرم ماچش کنم. رو کرد به بچه ها گفت: یک دست واسش بزنین. بچه ها دست زدن، چه دستی! مثل اینکه رو پله اول قهرمانی وایسادم، به سینه ام مدال زدن و سرود ملی می خونن. از خوشحالی داشتم پرواز می کردم. آقا معلم یواشی زد پشت سرم و گفت برو بشین. مثل یک قهرمان ملی که داره تو مسابقه های جهانی پرچم ایران رو دستش گرفته و رژه میره رفتم با گردن راست سر جام ته کلاس نشستم. خوش به حال تختی و نامجو.
17 شهریور 1399 ــ 7 سپتامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک. از کتاب « فرهنگ بی فرهنگ ها» نوشته خودم.
 

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی