مهراب صادقنیا
مارادونا درگذشت و جهان ورزش و بویژه فوتبال را شوکّه کرد. او پس از پایان فوتبال اعجابآورش با زندگی خود خوب تا نکرد. مواد مخدّر مصرف میکرد و حاشیههای زیادی داشت. اما حالا که او مرده است، دولتمردان و مردم آرژانتین برایش سنگ تمام گذاشتهاند. دولت سه روز عزای عمومی اعلام کرده و پیکر او را در کاخ ریاستجمهوری گذاشته است تا به هواداران بیشمارش این امکان را بدهد تا به شایستگی از او تجلیل کنند.
📂 از دیروز تا حالا کسی به بهانه حاشیههای زندگیِ شخصیِ «خدای فوتبال» مانع بزرگداشت او نشده است؛ گویی به قول پِپ گواردیولا، برای کسی مهم نیست که او با زندگی خودش چه کرده بود، بلکه مهم آن است که او با زندگی مردم و هوادارانش چه کرده است و تا چه اندازه توانسته است برایشان لحظههای خوش فراهم آورد.
🗂 اما در کشور ما ماجرا کمی فرق میکند. همین چند وقت پیش که خسرو آواز ایران درگذشت، برخیها به موضوع طلاق و ازدواج دوبارهی او پرداختند و با پررنگ کردن حاشیههای زندگیاش او را شایستهی تکریم ندانستند. در میان ما کمتر کسی به این اندیشید که او با زندگی و فرهنگ ایرانیها و زبان فارسی چه کرد و چه خاطراتی برای این مردم رقم زد. نه کسی برایاش عزای عمومی اعلام کرد و نه آنگونه که باید رسانهی ملّی حُرمتش را پاس داشت. فرق ما با آرژانتینیها و بسیار کشورهای دیگر درست همینجاست؛ اینجا ما به زندگی و احوال شخصی هم کار داریم، و بر اساس همین احوال همدیگر را ارزیابی میکنیم. فکرش را بکنید ببینید چند هنرمند، ورزشکار، شخصیّت علمی و فرهنگی، و چند انسان اثرگذار بر تاریخ و فرهنگ خود را به بهانهی زندگی خصوصیشان از احترام و نکوداشت محروم کردهایم.
مارادونای آرژانتین، وشجریان ما!
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
داستان کرونایی، زنی که گردو شده!
سلام خواهر، حالت چطور است با این هوای کرنایی/ خیلی وقت است با همسرسراغ ما نمیایی.
خانم ــ سلام جوان قدیم، دارم پادرد و درد کمر/ راه رفتن نتوانم، همه اش دارم سر درد.من ــ حال همسر چطور است، خوب است یا بد/ نکند می کند ناله و دارد درد.
خانم ــ حال آن جوان عهد باستان / با دمش می شکند کردوی همچنان
همه حیوان دارد دم زعقب آویزان/ دم او در از جلو در خشتک پنهان
شب و روز دمش در دست/ هر کجا که میروم او هم هست
من مفلس عمری شدم گردو/هر چه می گویم بس نمی رود ز رو
گر کنم اخم و تخم و بروم ز برش/ یا بشکنم کاسه کوزه بر سرش
باز هم خندان می نشیند به بروم/ می گوید ای گردوی تازه و ترم،
جان من اینقدر عشوه نیا ناز نکن/ من به فدای عشوه و نازت.
یک دست بر گردن، یک دست بر مو/ نوازش می کند بدنم مو به مو
من خجالت زده طاقتم طاق می شودو/ هوسم صد چندان، می روم زیر و روی او.
29 آبان 1399 ــ 19 نوامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
شاید شما باشید!
شاید شما باشید!
دوستان شرمنده، من اگر مطلبی در سرم رخنه کند و ننویسم و نگویم بیمار می شوم و خواب ندارم، و رنج می برم. میدانم شما مایل به رنج و درد من نیستید.
یکی نزد دوستش که پدرش را از دست داده بود، برای تسلیت گفتن رفت. و سر کج کرده،با چهره ای غمگین، اشک در چشمان گفت: خدا بیامرزت شان، گوروش بزرگ مرد، هارون الرشید مرد، شاه عباس مرد، ناصرالدین شاه مرد. خدا بیامرز رضا شاه مرد. پدر تو که تخم اینها هم نمیشد مرد.
اکنون به خودم می گویم: زرتشت مرد،بزرگ مهر مرد، مانی مرد،فارابی مرد،زکریای رازی مرد، ابن سینا مرد، خیام مرد، خواجه نصر الدین طوسی مرد، سهرودی مرد… احسان طبری مرد، احسان نراقی مرد، سید حسین نصر مرد، نصرت الله حکمت مرد، مولانا مرد، شمس مرد، حافظ مرد،… هیچ کدام از اینها نتوانستند در جامعه ایران تغیرو تحول عمده ای انجام دهند، تو که تخم اینها هم نمی شوی، خیال نکن که روشنفکر و فیلسوفی، با چرندیات ات هایت تغیری در جامعه کنونی ایران می دهی.
من در باره خود داوری می کنم، شاید شما باشید و با تفسیرهای سیاسی و اجتماعی و ادبی خود، سر همدیگر را تراشیدن ، و پسندیدن نوشته های همدیگر، و اظهار نطرمی توانید تغیر و تحول یزرگی در ایران بکنید. و کشور را از این بدبختی نجات دهید. امین 29 آبان 1399 ــ 19 نوامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
نمی بینم!
زمان، زندگی را بر باد می دهد.
باد به خاک می سپارد.
خاک به فراموشی.
فراموش شدگان را، فراموش می کنیم.
در دفتر تاریخ، جز قطره ای از رگبار،
یا، نسیمی از توفان،
یا، جرقه ای از آتش خرمن،یا، غباری از سخره ای،
یا، قطره اشکی، از سیلاب اشکِ به خاک سپردگان،
نمی بینیم.
احساس لحظه ای بود و نوشتم! 29 آبان 1399 ــ 19 نوامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
چه کنیم؟
ایا توجه کرده ای که یک حرف اضافه»را» می تواند معنی سخن ِا نوشته شما را تغیر بدهد!
و، من(ما) در این دوران کرونایی، در تنهایی سخن گفتن را فراموش کرده ام. از سایه خود هم می ترسم، نکند او به بیماری بی درمان کرونا گرفتار شده باشد و مرا هم گرفتار کند؟ از تماس گرفتن با دیگران پرهیز می کنم، حتی تلفنی. گاهی به خود می گویم: به این وآن تلفن کن، چه بگویم؟ چه بشنوم؟ حوصله حرف زیادی زدن و شنیدن ندارم، حوصله هیچ کاری را ندارم چون کسی ندارم که به او فکر کنم، تنها فکر «را»می کنم. راستی اگر این واژه «را» نبود چه کسی را می کردم.
چندی پیش به آقای …. تلفن کردم، پرسیدم چه می کنی؟ گفت فکر می کنم. گفتم فکر می کنی، یا فکر را می کنی، خندید و گفت: فکر را می کنم . از او پرسیدم: نمی دانم کی این دوران سرسخت کرونایی به پایان می رسد. «تا » آن زمان زنده می مانم؟ ادامه دادم: در ضمن زیاد فکر را نکن، چنانچه زیاد بکنی، او تورا می کند و از پای درت میاورد. شوربختانه فکر موجود صبوری است، زن و مرد فکر را می کنند، ولی وقتی زیاد فکر را کردند، فکر مانند گردابی می ماند که شخص را به درون خود می کشد. گفت، از زیاد فکر را کردن، به چرند فکر کردن افتاده ای، نکند فکر زیاد دارد تو را می کند. راستی اگر این فکر نبود، که را می کردیم. آیا حیوان ها هم فکر را می کنند.خندیدم و خندید.
بسیاری کسانی هستند که مرتب ناله می کنند، چنانکه ناله شان به چس ناله تبدیل شده. دایم ننه من غربی درمیاورند.
مواظب باشید! زیاد که چس ناله نکنید، وگرنه چس ناله شما «را» می کند به افسرگی (دپرسیو) دایم دچار می شوید. تا ان اندازه چس ناله «را» بکنید که چش ناله شما را نکند. غور و غور را هم زیاد نکنید، وگرنه مانند گربه کس بریده می شوید. در این دوران سخت کرونایی از بیکاری آدم از بی کاری هر کاری «را» می تواند می کند. کاردیگری «را» نمی توانیم بکنیم. چه کنیم؟ 20آبان 1399 ــ 10 نوامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
مورچه ای که گریست !
من تمام روز شب می خندم. حتی در خواب چنان قهقه می زنم که از صدایش بیدار می شوم و مستانه می خندم. به اندیشه های ابلهانه خود می خندم. به بیهودگی زندگی می خندم. به بی هدفی عمر گذشته می خندم. خودم و شما را مسخره می کنم، مسخره وار می خندم. در تنهایی نقش دلقکی را بازی می کنم. تنها من ام که به دلقکی خودم می خندم. به درد روانی و بدنی خود می خندم. به آرزو های بر باد رفته ام، می خندم. زمانی که غم تمام وجودم را فرا می گیرد، به جای گریستن، می خندم. زمانی که توانایی خنده ندارم، به درماندگی خود گریان بازهم ، به زور می خندم.
به نوشته ای خودم، به ابراز فضل روشن اندیشیان ( روشن فکران) پر مدعای متظاهر می خندم. به سخنان پوچ و تکراری سخنرانان سیاسی، می خندم.
به مورچه ای گفتم: بی هدف به دنیا آدمده ام، بی هدف زندگی کرده ام، هدفی که نداشته ام، تا شاد از رسیدن به آن از دنیا بروم، خوشا به حالت که با هدف زاده شدی، به هدف ات رسیده از دنیا می روی. مورچه به حال من (ما) گریست.
15 آبان 1399 ــ 5 نوامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
چرا مردان از زنان برترند!
چرا مردان از زنان برترند؟
حاج اصغر گفت: خداوند مردها را برتر از زنان آفرید. (*به غیر از سارا زن ابراهیم)و با سر افرازی ادمه داد: بابام «نود» سال داشت که مادرم که «29 » سالش بود من را زایید، یعنی بابام سر «نوده» سالگی با خوشحالی صاحب فرزند شد، خدا بیامرزتش چهارــ پنج ساله بودم که به رحمت ایزدی پیوست. من خاطره زیادی از پدرم ندارم. یک سال پس از مرگ پدرم مادرم زن یکی فامیل های دورمان که سالی سه ــ چهار بار به دیدن مان میامد،شد. نمیدانم چرامن خیلی شبیه پدر خوانده ام بودم. پس از این ازدواج مادرم دو پسر زایید. شانس آوردم، پدر خوانده ام مرد مهربانی بود، به من بیشتر از فرزندان خودش می رسید. نداشتن پدر را در زندگی هیچوقت احساس نکردم.
حاج اصغر آهی کشید و ادامه داد: با این حرف می خواهم ثابت کنم که خداوند مردها را برتر از زنان آفرید، چرا که مردی در سن نود ـ حتی صد سالگی قوای جنسی کافی برای بچه دار شدن دارد، ولی زنان پس از چهل ــ پنجاه سالگی این توانایی را ندارند، چه برسد به نود سالگی.
پرسیدم: تو هم می خواهی سر نود سالگی بچه دار بشوی؟ با خنده پاسخ داد: نه بابا می ترسم بچه ام شبیه یکی از رفقای نامردم بشود.
* سارا 90 ساله، از همسرش ابراهیم 100 ساله باردار شد، و پسری به دنیا آورد به نام اسحاق
10 آبان 1399 ــ 31 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
سلام روسپیان، سلام!
من دنیا را از دید مرگان می بینم. برای مرده چه تفاوت که دیگران در باره اش چگونه می اندیشند. بدین خاطر هرچه می اندیشم، می گویم و می نویسم.
من با روسپیان زیادی هم آغوش بودم، با آگاهی به اینکه پیش از من با مردان دیگری هم آغوش بودند، و پس از من هم به همچنین.
چندی شان را دوست داشتم، چندی دوستم داشتند، با چندی شان عاشق و معشوق بودیم. حالا هر کدام شان را به یاد می آورم، با همان احساس و احترامی که در زمان هم آغوشی نسبت به ایشان داشتم، می اندیشم.و آرزو می کنم هر چند پیرو شکسته شده اند، بینم شان و دست شان را ببوسم.
تاریخ از روسپیان نامی نبرده، چرا که تریخ نویسان نخواستند با نوشتن نام آنها لکه ننگی ازخود به جای بگذارند.
ولی از کشت و کشتارحاکم های خونخوار به نیکی یاد کرده اند. شاعران در وصف نیکی آنها شعر های بلند بالا سروده اند.
اگر به خوبی به تاریخ بنگریم می بینیم که این روسپیان نبودند که بزرگترین جنایت های تاریخ بشری را انجام داده اند. این روسپیان نبودند که برای حفظ مال ومقام شان، هزارن نفر را به کشتارگاه فرستاده اند و زندانی شکنجه کرده اند. این روسپیان نبودند که وطن فروختند به قیمت خون هزاران و از دست دادن نیمی ار خاک وطن.
سلام روسپیان، سلام
روسپی در آغوشم بود. سرو صورت و گوش هایش را نوازش می کردم. در این حال به او گفتم: آنچه من به تو برای این هم آغوشی می پردازم، هرگز به اندازه آنچه تو به من می دهی نیست. من پول می دهم تو جان. گفت بیشتر نوازشم کن. گفتم نوازش شکم ات را سیر نمی کند، گفت: راوانم را که سیر می کند.
روسپی گری (و گدایی) یکی از قدیمی ترین مشاغل دنیا است. کسانی را که ما «روسپی، فاحشه، جنده» می نامیم، زنانی هستند که در برابر مزدی که می گیرند تن به همخوابی مردی می دهند. روسپی رو سیاه است. مردی که با او نزدیکی می کند، رو سپید. اگر ننگی در این کار است، برای هر دو است. هر دو رو سیاه اند یا رو سپید.
نوازشم کن: لخت شد آدم کنارم دراز کشید. روسپی را چه شرم. گفتم اگر تو مشتری من بودی، چه انتظاری از من داشتی؟ گفت: نوازشم کن، نوازشم کن. به جای اینکه دست بر سینه ام ببری، موهایم را نوازش کن،لبم را فراموش کن، پشت و زیر چشمانم را نوازش کن. به جای این که همچو حیوان درنده ای به روی من بپری. تمام بدنم را نوازش کن. نرمک گوشم را بمال، مژه بر صورت و پیشانی ام زن. بگو مرا دوست داری. دروغ بگو، بگو که تنها عاشق منی. به کسی جز به من نمی اندیشی، در وصف ام شعری بگو. داستانی از داستان های ات برایم تعریف کن.
نوازشم کن، نوازشم کن. پس از آن او مشتری من بود و من در خدمت مشتری. سلام روسپیان سلام.
بر گرفته از دو رمان خودم «سلام روسپیان و اِوا»
11 آبان 1399 ــ 21 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
دیدار با خر قبرسی!
خری قبرسی روزی آمد به پیش ام، ز فضل و دانش اش پرید عقل و هوشم
بدو گفتم ارسطویی یا افلاطون، و یا گوته و شکسپیر و مارکس
بگفتا من خری گمنام بودم ، دو روزی در ایران با خران موسی بگشتم،
دانش و عقل خر موسی بدیدم، یک شبه استاد و سیاستمدار گشتم.
کمال خر موسی در من اثر کرد، و گرنه من همان خر قبرسی هستم که هستم.
8 آبان 1399 ــ 28 اکبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
عبا و عمامه در کوزه!
عبا و عمامه در کوزه!
روزگاری مرد حاکمی غیر از حکومت کارش خرید و فروش روغن بود. در همسایگی او هم درویش ساده دلی زندگی می کرد که از مال و دارایی بی بهره بود وچون کار وشغلی نداشت با قناعت زندگی می کرد و معروف بود که آدم نجیب و خوش قلبی است. اما حاکم که دارای ثروت و درآمد بسیاری بود به صداقت و نیکی همسایه درویش ایمان داشت او هر بار که معامله تازه ای و فایدای می برد یک پیاله روغن برای درویش می فرستاد. درویش که به قناعت عادت کرده بود از روغن هایی که هرچند روز یکبار برایش می فرستاد کمی مصرف می کرد و بقیه را در کوزه های بزرگی که در خانه داشت می ریخت. روزی که کوزه های روغن پر شدند درویش با خود گفت:من که به این روغن ها احتیاجی ندارم پس کجاببرم و به کی بدهم ؟ کم کم به این فکر افتادکه نبخشد یک کوزه بر از روغن به کس دیکرهیچ فایده ندارد می خورد و تمام میشود بعد هم بخشش از کسی خوش است در آمد مرتبی دارد علاوه بر آن مگر خود من چه عیبی دارم که نباید زن و فرزند نداشته باشم؟ پس بهتر است این کوزه هارا بفروشم و پول آن را سرمایه کنم و همین طور با خود فکر میکرد، خوب ببینم این کوزه چه قدر روغن دارد حالا فرض می کنیم پنج من روغن چقدر قیمت دارد حالا فرض می کنیم دویست دینار . خوب اگراین روغن را بفروشم ،با این پول می توانم پنج گوسفند بخرم. حالا هم تابستان است و خوراک گوسفندان فراوان و صحرا هم پر از علف است روز ها آنها را می برم صحرا می چرانم پس. شش ماه اگر هر یک دو بره بیاورند می شود ده تا. مقداری هم علف خشک جمع می کنم برای زمستان شش ماه بعد هم باز بره می آورند این دفعه یکی بزاید می شود بیست تا یکسال دیگر هم نگه می دارم سال بعد شماره آن هازیاد می شود و می شود یک گله گوسفند. آن وقت تا وقتی خودم تنها هستم از پول شیر و ماست و پنیر و سرشیر و خامه و کره و پشم و کود آنها برای خودم و خانه ام اثاث و لباس و اسباب حسابی می خرم و می شوم یک مرد ثروتمند. بعد وقتی که خانه و اثاث زندگی ام مرتب شد و به سهم خودم آدمی شدم و مردم مرا صاحب گوسفندان بی شماری و باغ و خانه شناختن آن وقت می فرستم از خانواده ی بزرگان دختری خواستگاری می کنم. مدتی پس از عروسی صاحب فرزند می شوم. اگر بچه ام دختر باشد یا پسر فرقی ندارد مطلب مهم این است که خوب تربیت بشود و وقتی بزرگ شد بسیار کوشش می کنم اما چون دیگر آن وقت خودم نمی توانم به کار های گوسفندان برسم یک نوکر و یک کلفت استخدام می کنم تا گوسفندان را چرا ببرند و شیر آن را بدوشد و به آن ها آذوقه بدهد و به کار های خانه برسند ولی بچه های این دوره خیلی شیطون هستند وقتی فرزندم پنچ یا شش سال بشود و به فکر بازی افتاد ممکن است گوسفندان را اذیت بکند و ممکن است یک روز بخواد سوار آن ها بشود البته او بچه است و باید به زبان خوش به ان ها فهماند که گوسفند حیوان سواری نیست ولی خدمتکار که دلش برای بچه من نسوخته ممکن است یک روز عصبانی بشود و بچه ام را کتک بزند البته بچه نباید سوار گوسفند بشود ولی نمی خواهم فرزند غصه بخورد خدمتکار غلط می کند بچه من را کتک بزند و اگر چنین اتفاقی بیافتد با همین عصایی که در دست دارم چنان به سرش خواهم زد. درویش همین طور که در عالم خیال فرو رفته بود ودر فکر تنبیه خدمتکار بود چوبی را که در دست داشت محکم به کوزه های روغن زد، کوزه هاشکستند.
و، از درون کوزه ها صدها عبا بر دوش عمامه به سر بیرون ریختند و دمار از روزگار درویش را در آرودند. از آن طرف حاکم که خمره ، خمره روغن به دیار عمو سام برای روز مبادایش فرستاده بود، چون روز مبادا رسید، حاکم دیار عمو سام او را به خود راه نداد و آواره شد. تنها یک مرد بزرگ از دیار فراعنه به نام انور سادات او را به خود راه داد. روان هر دو شاد.
5 ابان 1399 ــ 25 اکتبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه

دیدگاه های تازه