نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 18, 2020

آلرژی به مادر زن!



در زبان فرانسه، و بیشتر زبان های اروپایی، برای مادر زن، و مادر شوهر، تنها واژه «Belle-mère » به کار برده می شود. چنانچه مرد بگوید: مادر زن است، و چنانچه زن بگوید، مادر شوهر است. همچنین برای خواهر زن، و خواهر شوهر، پدر زن، پدر شوهر، برادر زن، برادر شوهر. « belle-sœur, beau-frère, beau-père ». همانگونه که پیش از هم گفته ام: باره ها در بیمارستان بستری بودم، و عمل جراحی شده ام. همیشه پیش از عمل از من پرسیده اند به چه چیزی الرژی دارید؟ من خیلی جدی پاسخ دادم: به مادر زن. این حرف من سبب خنده دکترها و پرستارها می شد. یکبار خانم پرستار جوانی که مشغول خون گرفتن از من بود، پرسید به چیزی آلرژی دارید؟ مانند همیشه گفتم به مادر زن. یکباره مثل اینکه دست روی دلش گذاشته باشم، فریادش بلند شدو گفت: من هم همینطور. مادر شوهر من یک «Diables » (شیطان، عزراییل) بود. به همه کار ما دخالت می کرد، حتی رخت خواب ما. شوهرم هم همیشه از او پشتیبانی می کرد. سه ــ چهار سال تحمل کردم. یک روز که دیگر نتواستنم تحمل کنم، شوهرم را از خانه بیرون کردم ، به او گفتم: برو با مادرت زندگی گن و مانند بچگی ات بغل او بخواب. حالا یک سال می شود که را حت شده ام. توجه کنید: برای مادر زن، و مادر شوهر یک واژه به کار برده می شود.
29 آذر 1399 ــ 19 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 17, 2020

ناسزا گفتن به خود کار نیکویی است؟


هر بامداد ( بین ساعت 4 تا 12) که از خوب بیدار می شوم، بیشتر هم برای اینکه شاشم گرفته، به خودم می گویم: گون گشاد، خجالت بکش بلند شو، برو بشاش، بیمارستان نیستی که بطری پلاستیکی بغل دست ات باشه و نتونی از جات بلند شی( در دروه های کوناگون، بیش از 5 ماه در بیمارستان بستری بودم، آخرین بار 2 ماه) برو بشاش، و گرنه تو جات می شاشی، بعدش هم دست صورت ات رو بشور، یک چیزی بخور، یه خورده ورزش کن، خونه رو تمیز کن، برو خرید کن. تا این کارها را بکنم دوسه ساعتی گذشته. تنگم میگیره، میرم (گلاب به روتون) میرم دست به آب، سر مستراح آهنگ «بیهوده آتش مزن بر جانم، ای گل شیرین خندانم، دردم دوا کن» را می خوانم، سپس خوراکی میخورم و میرم یه چرت می زنم، بعد باز هم به خودم می گم: مرتیکه نره خر، کونت رو تکون بده، (هوا خوب یا بد) برو یه خورده راه برو، خرید کن، به دوسه نفر تلفن کن که خوشحال میشن. بعدش هم  بی خود نشین پای تلویزیون، به مزخرفات بی معنی تماشا کردن. اگه هم چند صفحه کتاب بخونی گناه کبیره نکردی. بعدش هم وقت کنم میام با شما دوستان فیسبوکی درد دل می کنم.

خوبی ناسزا گفتن به خود( انتقاد از خود، خود را زیر پرسش بردن) مرا وادار می کند از تنبلی بپرهیزم، و دچار سرخودگی و نا امیدی نشوم. چنانچه همین حرف ها را از کس دیگری بشنوم، ممکن است دلخور بشوم، ولی با خودم رو دربیاستی، (رو درواسی) ندارم.
شاید برای بسیاری از دوستان این واژه هایی که من به کار بردم«کون گشاد، مرتیکه نره خر، کونت رو تکون بده» خوش آیند نباشد. در این صورت می توانند به خودشان بگویید: جناب آقا، حضرت اشرف، قربان شکل ماهت، عزیزم خواهش می کنم، تنبلی را کنار بگذار، از جایت برخیز غوغا کن در خلوت یاران، که به سر «می آید» هجران، ای سرین تر از جان…
24 اسفند 1399 ــ 14 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 16, 2020

با شما درد دل می کنم!

خوبی این زمانه، در این است!
حرف زیادی نمی شنوم،
حرف زیادی نمی زنم.
از خودم ایراد می گیرم،
به خودم قور می زنم.
کتابی می خوانم،
با قهرمان داستانش،
با نویسنده اش حرف می زنم.
در اینجا، درد دل تان را می شنوم،
کوتاه می نویسم،
با شما در دل می کنم.
26 آذر 1399 ــ 16 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 15, 2020

ملت با غیرت انگلستان!

ملت با غیرت انگلستان!

باور کنید هیچ ملتی به اندازه ملت انگستان با غبرت نیست. دور دامن ملکه انگیس «نوارسرب ، به وزن – + 300 گرم» با کار رفته، تا با باد به هوا نرود ، و ناموس ملکه الیزابت خدای ناکرده دیده نشود، و به باد نرود. بگذریم از اینکه خشتک مردم دنیا را روی سرشان کشیده اند و به فقر و بد بختی دچار نموده اند،  داستانی جداگانه است، و به تخم پرنس ویلیام. پرنس فلیپ همسر ملکه، و پسرش پرنس چالز از تخم رفته اند. (باور نمی کنید امتحان کنید)  این دامن با بادی به سرعت 250 کیلومتر در ساعت بالا نمی رود.( این را هم  قبول ندارید، بروید با یک باد بزن با همین سرعت امتحان کنید.) البته روانشاد پرنسس دیانا را با مایوی شنای دو تکه همه دیده ایم، مهم نیست، و خودش هم تیکه بود، باز هم مهم نیست، اصل ناموس ملکه  الیزایت است که مانند جواهرات سلطنتی انگستان باید نگهداری، و از چشم بیگانه دور بماند. اندیشه ناب یک قرنطینه در ساعت 1 بامداد 12 دسامبر 2020 ــ 25 آذر 1399

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 13, 2020

معجز پشکل ماچه الاغ و طرز تهیه آن



کم و بیش 5 ساله بودم، به بیماری سالک گرفتار شدم که هنوز جای ان در سمت چپ سرم(گیژگاه) دیده می شود ، و با مالیدن روغن پشکل ماچه الاغ درمان شد.حالا خودتان خوب فکر کنید! کسی سرش با پشکل ماچه الاغ درمان شود، محتوای آن سر می تواند بهتر از این چرندیاتی که می نویسم باشد؟شاید بگویید، مگر مجبوری بنویسی! فضولی به شما نیامده، مگر من ازاین همه مزخرافات تکراری که شما می نویسید، ایرادی گرفته ام، و یا اینکه از آخوندهای بالای منبر وچرندیاتی می گویند که روی سر خر علف سبز می شود، و چند هزار نفر می نشینند و گوش می دهندانتقادی کره ام، چرا نمی روید یقه آخوندها و شنوندگانش را بگیرید.
طرز ساخت روغن پشکل ماچه الاغ !
درست به یاد دارم: روزهای جمعه خانواده های تهرانی با ماشین دودی به شاه عبداعظم می رفتند. یکی از کارهای زنان این خانواده ها این بود که دنبال الاغ های ماده راه بروند، و منتظر بمانند تا پشکل بیاندازد، و گرم ــ گرم آنها را در کیسه ای می ریختند. گاهی هم بین بانوان گرامی بر سر پشکل دعوا می شد و موی همدیگر را با گفتن رکیک ترین ناسزاها می کشیدند.بگذریم!
برای ساختن روغن: بانوان گرامی، منقلی آتش می کردند، وقتی ذغال ها خوب قرمز می شد، پشکل ها را با دقت و بسم الله گویان روای ان می گذاشتند، و روی منقل سینی که درحدود دوسه سانتیمتر پهن تر از منقل، و با فاصله کمی از لب منقل می گذاشتند، از کنار منقل دود بیرون میامد، و لبه سینی روغن می نشست. این روغن را با نمی دانم چی! زهر زنبور، عقرب ، مار، یا چیز دیگری مخلوط می می کردند. این می شد روغن پشکل ماچه الاغ و درمان سالک و دیگر بیماری های عفونی.
می خواهید باو کنید، می خواهید نکنید!( گشت ارشاد نیستم که مسئول کردن یاد کسی باشم) درست به یاد دارم درهمان سن پنج سالگی و زخم سالک در یکی از کوچه های دروازه دولاب نزدیک یخچال صغیرا دست در دست پدرم، بی خیال راه می رفتیم که یکباره یک کلاغ آمد و به سالک من نوک زد و پرواز کرد و رفت، خون از گیژگاه من سرازیر شد، پدرم با دستمال«یزدی، معروف به استمال ابریشمی» روی ان را محکم گرفت، تا رفتیم خانه و مادرم روغن پشکل ماچه الاغ روی آن مالید و پنبه گذاشت، و همان دستمال پدرم  با بستن دور سرم روی زخم را پوشاند. و چرا کلاغ به سالک من نوک زد، علتش این بود که جوجه کلاغی از درخت چنار پایین افتاده بود، و بچه های محل ان را گرفته بودند. اصولا در این موقع ها جوجه کلاغ را روی پشت بام می گذشتند تا کلاغ ها بیایند و ببرند.
البته از شاش شتر هیچ وقت استفاده نکردیم، بلکه از شیر شتر، آب هندوانه برای بریدن تب، تنقیه و شاف صابون برای دل درد. … در ان زمان، هفتاد ــ هشتاد سال پیش کودکانی که ضعیف به دنیا میامدند، با انواع بیماری های عفونی می مردند، از جمله ابله ، و… تنها قوی تر ها زنده می ماندند. 80 سال دارم. خسته شدم بروم یک لیوان چایی بنوشم. فراموش کردم: زمانیکه دست مان در کوچه زخم می شد روی زخم میشاشدیم.
23 آذر 1399 ــ 13 نوامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 12, 2020

ما نخودی هستیم!

ما نخودی هستیم!

زمانیکه ما در کوچه والیبال بازی می کردیم، یکی از بچه های بی بخار تر از همه، نخودی بود، و نقش داور را بازی می کرد. و همیشه از گروه بازنده کتک می خورد.
نخودی نقش چرخ پنجم ماشین را داشت، و قتیکه فوتبال بازی می کردیم، نخودی دوازه بان می شد، و گل که  می خورد، با رکیک ترین ناسزاها باز هم کتک می خورد.
نخودی بیچاره اشک ریزان وقتی خیلی دور می شد، چند تا سنگ به طرف ما پرت می کرد که به هیچ کس نمی خورد، همرا با چند تا فحش خواهر مادر به خودش که اگر من دفعه دیگر با شما ها مادر وخواهر فلان فلان شده بازی کنم.

ولی این ما بودیم که او را به بازی نمی گرفتم، و همیشه احتیاج به داور، یا دروازه بان داشتیم، و او هم که دلش می خواست بازی کند، این سمت پر خطر را می پذیرفت.
حالا حکایت ما است، به بازی مان نگرفته کتک را خورده ایم، فراری شده ایم، وسنگی هم نداریم به طرف کسی پرتاب کنیم، از دور به نظام جمهوری اسلامی ناسزا می گوییم. ما نخودی هستیم.
20 آذر 1399 ــ 10 دسامبر 2020 ــ بلژیک ـت اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 10, 2020

خواهش می کنم دروغ مرا باور کنید!


در هیچ دوره ای از تاریخ، انسان ها اینقدر دروغ به هم نگفته اند که در این زمان.ــ حالت چطوه؟
ــ خوبم، سپاسگزارم،
ــ همسرت چطوره؟ــ او هم خوب است، سلام می رساند.
بچه ها چطورند؟ــ آنها هم خوب اند، سلام می رسانند.(بیش از دو ماه است که فرزندانش را ندیده)
بیاید با هم فعل دروغ گفتن را صرف کنیم! من دروغ می گویم، تو دروغ می گویی، او دروغ می گوید. ما دروغ می گوییم، شما دروغ می گویید، ایشان دروغ می گویند. خواهش می کنم دروغ مرا باور کنید.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 9, 2020

دلم تنگ شده!

دلم تنگ شده، برای گوهی، با بزهای کوهی اش، برای چراگاهی با چوپانی، آوای نی و سگ گله و گوسپندانش.
دلم تنگ شده، برای دشتی با آهوان، حتی گرگ ها روباه و شغال هایش، فرار خرگوش هایش.
دلم تنگ شده، برای باغی با گل ها میوه و باغبانش. برای دریایی، با قایقی و سیادی، مرغ های دریاهایش.
دلم تندگ شده، برای رودخانه ای، آبشار و ماهی اش.
دلم تنگ شده، برای کوچه ای، آواز کوچه باغی هایش، رفت وآمد رهگذرانش
دلم تنگ شده، برای پسرکی شیطان، تیرو کمانش، برای دخترکی لی لی کنان، با عروسک هایش.
دلم تنگ شده، برای نشستن زیر درختی و شنیدن صدای پرندگانش.
دلمی تنگ شده، بی خیال، برای ولگردی، در گوچه پس گوچه ها، با سگ های ولگردش.
دلم تنگ شده، برای واق واق سگی، میو میوی گربه، جیک جیک گنجشک هایش.
دلم تنگ شده، برای دیدن پرواز سارها، کبوتری بر بامی نشسته و بقو بقو هایش.
دلم تنگ شده، برای خوابیدن بر پشت بام، در آسمان ، تابش ماه، شمردن ستارگانش.
دلم تنگ شده، برای نسشتن زیر کرسی، تماشای بارش برف، برف شیره، قل قل سماور، قوری و قندان و استکان  و نعلبکی هایش.  
دلم تنگ شده، برای یک درخت توت، شیرینی توت هایش. برای تاکی آویزان، خوشه های انگورهایش.
دلم تنگ شده، برای بسیار مکان ها، برای خیلی چیزها، برای بسیاری کسان، حتی ناکسان، با بگو مگو هایش.
دلم تنگ شده، برای تو ای دوست نا دیده، تنها چند خطی از گله تو از روزگار که گویای غم و درد تو دیده ام، کنار هم بنشینیم، با چای لب گز و دهن سوز، نان و پنیری، یا جام شرابی، لطیفه ای بگوییم و بخندیم، ساعتی فراموش کنیم، دنیا را با غم و دردهایش. بگوزیم به ریش داران دروغ گوی و متظاهر و دین دارنش.
18 آذر1399 ــ 8 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 6, 2020

سایه های دروغ گو!

در این دوران سخت، ما سایه یکدیگریم را می بینیم،
ز درون یکدیگر، بی خبرم،
سایه های مان، با سایه آن دیگر سخن می گوید،
به سایه های مان دروغ می گوییم،
سایه هامان، به سایه آن دیگری دروغ می گویند،
به دروغ، چهره غمگین را، شاد،
نا امیدی، امیدواری
رخ زرد را، گلگون،
لب های بسته را، خندان،
ناله امان را، آواز شادی،
چشمان اشک ریز، براق ز خوشحالی،
ابرو های در هم رفته را، بالا کشیده،
خسته ز تنهایی را،  با  یاران با وفا،
دل های پر در را، بی خیال،
سایه های مان، وانمود می کنند که غم و دردی ندارند،
برای فرار از افسردگی،سایه ام به هجو می پردازد،
قهقه دروغی در دل می زند.
16 آذر 1399 ــ 6 دسامبر 2020 ــ اروخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 4, 2020

سگ هار!



امروز صبح ساعت 10 از خواب بیدارشدم مثل سگ هارمیخواستم پاچه همه رو بگیرم. (البته عادت دروان خر کاری ام را فراموش نکردم، ساعت 6 بیدار شدم و نون و پنیر و چایی شیرین خوردم ) اول از همه پاچه خودم رو گرفتم. به خودم گفتم: بلند شو، کون گشاد خجالت بکش، دست و صورتت رو بشور، خیر سرت برو مستراح سرت رو سبک کن. این کارها رو کردم و بعدش گفتم: برم سراغ دوستان مزاجی هرکه هر چی نوشت، «تکراری، کلمات قصار، اخبار دست دهم» خرشون رو بگیر چند تا متلک بارشون کن. بازم به خودم گفتم: « عنتر گوزوی خر» مگه با اون چیزهایی که تو می نویسی تخم دو زرده ای می کنی که دیگران نمی کنند. مگه نوشته های تو رو باید با اب طلا نوشت. خلاصه کلًی به خودم ناسزا گفتم  و حال کردم. مثل اینکه بعد ازحموم کیسه و لیف، مشت و مالم داده باشن، حالم جا اومد و با خودم حال کردم، رفتم مقدار کار خونه کردم و یک کتاب خوب مال اسد سیف رو برداشتم و شروع کردم به خوندن، با اون هم حال کردم. ولی یه خورده دلخور شدم، ار این موقعیت کنونی کرونایی بی پدر مادر، چون می تونستم برم پیش سیف، یا دولت حسین دولت آبادی با هم حال کنیم.  یا اونا بیا پیش من، بر این روزگار تلخ تر از زهر لعنت، کی روزگار دگر چون شکر آید. نمی دونم شما هم برایتون پیش اومده که بیخودی بخوان پرو پاچه همه رو بگیرین؟
4 آدز 1399 ــ 4 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی