نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 24, 2020

موش ترسو!

داستان کوتاه: زیبا رویی دیدم که به شکار میرود. گفتمش مرا شکار کن. تفنگ بی فشنگش را به رویم کشید و ماشه را کشید. برق از کونم پرید و بر زمین افتادم. گفت:ترسو، تیر نخورده غش کردی و خود را به موش مردگی زدی. من موش ترسو شکار نمی کنم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 23, 2020

روی سخنم با شماست!



شمایی که در این صفحه می نویسید. از این سایت ها مجازی (فیسبوک ، یالاترین، و …) سپاسگزارم که در این دوران کرونایی و تنهایی این امکان را به ما میدهد، تا با بسیاری از دوستان گفتگو و درد دل کنم.
فیسبوک یک سایت تخصصی در باره یک دانش «پزشکی، مهندسی، شیمی، فیزیک، جامعه شناسی ، روانشناسی
و دیگر دانش ها دیگر نیست». بلکه نشریه است که هر کسی هر لحظه هرچه دلش بخواهد، در آن می نویسد، یا عکس و فیلمی  و موسیقی می گذارد. من به شخصه فکر نمی کنم، با نوشته هایم ( هجو، طنز، داستان) تخم دو زده ای کرده ام، و باید همه بپسندند و به به بگویند و تشویقم کنند. من می نویسم، خواننده حق دارد بنا بر تجربه و عقیده اش، هر گونه که می خواهد برداشت کند. حتی ناسزا بگوید.
فیسبوک به من اجازه می دهد، تاچندی از دوستان که از نزدیک می شناسم، رابطه بر قرار کنم، و کسانی را که هرگز از نزدیک ندیده ام، از نوشته های شان نقشی در خیال بپرورانم. و بنا بر این نقش گاهی نطری  بنویسم.
بدون خود بزرگ بینی بهتر است بپذیریم، آن خانمی که هر روز عکس اش را در فیسبوک می گذارد، آن  خانم دیگر با فرزند نوزادش، آن زن و مرد جوان، یا میانسال با عکس شان، مقاله های سیاسی، اجتماعی، انتقادی، هر که هر چه در این صفحه می گذارد، هیچ کدام شاهکاری نسبت به دیگران نیست. گاهی عقیده ها با هم اختلاف دارند. «ولی در یک مورد همه با یکدیگر هم عقیده هستند، و آن زمانی است که یک آخوند می میرد، ده ها نظر را می خوانم، شادی همگان را با بدترین ناسزاها می بینم. گویی  از خوشحالی در دلشان قند می سابند.»
تمام کسانی که در فیسبوک می نویسند، برای من دوست داشتنی هستند. دلم میخواهد موقعیتی پیش میامد تا به دور هم جمع شویم و هرکه هرچه در چنته دارد در این بازار مکاره عرضه کند. گاهی دلم می خواهد انتقادی از کسی بکنم، ولی به خود می گویم: تو چکاره، به تو چه مربوط. گاهی هم به طور خیلی دوستانه به صورت پیام، با پوزش به او تذکر می دهم. یکبار هم نشده یاد آوری من با تند خویی پاسخ داده شود. بگذردیم از اینکه نوشته های بی بی سی، و دیگر خبر گذاری ها پر از اشتباه نوشتاری( املایی) است، و یاد آوری ما بی فایده.
فراموش کرد: وازه های فارسی به کار می برم.


در این تنهایی، با خودم حرف می زنم.،
گله می کنم، از خودم ایراد می گیرم،
اوقاتم تلخ است، هی نق می زنم،
در دل، بر سر خود فریاد می زنم.

ای دوست بیا، بیا! از تو گله نمی کنم،
اوقات تو را شیرین می کنم،  نق نمی زنم،
ایراد نمی گیرم، بر سرت فریاد نمی زنم.
تنها! درد دل می کنم و حرف می زنم
1 نیمه شب 3 دی 1399 ــ 23 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 21, 2020

خوب شد زنده نماند!


مادر زنم در 95 سالگی دو ماه پیش از این بیماری کرونا در خانه سالمندان در گذشت. پسرم می گوید، خوب شد زودتر مرد، و این دوران تنهایی را در خانه سامندان ندید. و ما تا آخرین لحظه به دورش جمع بودیم.
پدر بزرگم از قول پدرش می گفت: خوب شد پدرم مرد و دوران تسخیر ایران به وسیله ارتش، انگلستان، آمریکا و روسیه را ندید. امریکایی ها و انگلیسی ها یک کمی انسانی ات در وجودشان بود. ولی این سربازان روسیه هیج جنایتی خود داری نمی کردند.
پدر بزرگم درست دوهفته پیش از کودتای 28 مرداد سال 1332 در گذشت. پدرم می گفت: خوشحالم اینکه فرار شاه را دید، به امید پیروزی مصدق از دنیا رفت، و زنده نماند تا کودتای آمریکا و انگلیس، خیانت بعضی ها را ببیند.

من خواشحالم از اینکه پدرم مدت کوتاهی پیش انقلاب اسلامی در گذشت. تا این جنگ، فقر، بی خانمانی، صدها درد بی درمان این ملت را ببیند
در این دوران تاریخ چند هزار ساله بسیاری از پدران مان گفتند: خوب شد پدرم مرد و این دروان را ندید. حمله اسکندر، کشتار مزدکیان ، مانویان اردشیر ظالم، ظلم موبدان زرتشتی، حمله عرب ها، حمله مغول، آدمخوران قزلباش، بی لیاقتی فتحعلی شاه و خیانت آخوندها، و تا به امروز. شاید فرزندان ما هم بگویند: خوب شد پدر ما زنده نماند تا این دوران را ببیند.
دوشنبه 1 دی 1399 ــ 21 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک.


نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 18, 2020

آلرژی به مادر زن!



در زبان فرانسه، و بیشتر زبان های اروپایی، برای مادر زن، و مادر شوهر، تنها واژه «Belle-mère » به کار برده می شود. چنانچه مرد بگوید: مادر زن است، و چنانچه زن بگوید، مادر شوهر است. همچنین برای خواهر زن، و خواهر شوهر، پدر زن، پدر شوهر، برادر زن، برادر شوهر. « belle-sœur, beau-frère, beau-père ». همانگونه که پیش از هم گفته ام: باره ها در بیمارستان بستری بودم، و عمل جراحی شده ام. همیشه پیش از عمل از من پرسیده اند به چه چیزی الرژی دارید؟ من خیلی جدی پاسخ دادم: به مادر زن. این حرف من سبب خنده دکترها و پرستارها می شد. یکبار خانم پرستار جوانی که مشغول خون گرفتن از من بود، پرسید به چیزی آلرژی دارید؟ مانند همیشه گفتم به مادر زن. یکباره مثل اینکه دست روی دلش گذاشته باشم، فریادش بلند شدو گفت: من هم همینطور. مادر شوهر من یک «Diables » (شیطان، عزراییل) بود. به همه کار ما دخالت می کرد، حتی رخت خواب ما. شوهرم هم همیشه از او پشتیبانی می کرد. سه ــ چهار سال تحمل کردم. یک روز که دیگر نتواستنم تحمل کنم، شوهرم را از خانه بیرون کردم ، به او گفتم: برو با مادرت زندگی گن و مانند بچگی ات بغل او بخواب. حالا یک سال می شود که را حت شده ام. توجه کنید: برای مادر زن، و مادر شوهر یک واژه به کار برده می شود.
29 آذر 1399 ــ 19 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 17, 2020

ناسزا گفتن به خود کار نیکویی است؟


هر بامداد ( بین ساعت 4 تا 12) که از خوب بیدار می شوم، بیشتر هم برای اینکه شاشم گرفته، به خودم می گویم: گون گشاد، خجالت بکش بلند شو، برو بشاش، بیمارستان نیستی که بطری پلاستیکی بغل دست ات باشه و نتونی از جات بلند شی( در دروه های کوناگون، بیش از 5 ماه در بیمارستان بستری بودم، آخرین بار 2 ماه) برو بشاش، و گرنه تو جات می شاشی، بعدش هم دست صورت ات رو بشور، یک چیزی بخور، یه خورده ورزش کن، خونه رو تمیز کن، برو خرید کن. تا این کارها را بکنم دوسه ساعتی گذشته. تنگم میگیره، میرم (گلاب به روتون) میرم دست به آب، سر مستراح آهنگ «بیهوده آتش مزن بر جانم، ای گل شیرین خندانم، دردم دوا کن» را می خوانم، سپس خوراکی میخورم و میرم یه چرت می زنم، بعد باز هم به خودم می گم: مرتیکه نره خر، کونت رو تکون بده، (هوا خوب یا بد) برو یه خورده راه برو، خرید کن، به دوسه نفر تلفن کن که خوشحال میشن. بعدش هم  بی خود نشین پای تلویزیون، به مزخرفات بی معنی تماشا کردن. اگه هم چند صفحه کتاب بخونی گناه کبیره نکردی. بعدش هم وقت کنم میام با شما دوستان فیسبوکی درد دل می کنم.

خوبی ناسزا گفتن به خود( انتقاد از خود، خود را زیر پرسش بردن) مرا وادار می کند از تنبلی بپرهیزم، و دچار سرخودگی و نا امیدی نشوم. چنانچه همین حرف ها را از کس دیگری بشنوم، ممکن است دلخور بشوم، ولی با خودم رو دربیاستی، (رو درواسی) ندارم.
شاید برای بسیاری از دوستان این واژه هایی که من به کار بردم«کون گشاد، مرتیکه نره خر، کونت رو تکون بده» خوش آیند نباشد. در این صورت می توانند به خودشان بگویید: جناب آقا، حضرت اشرف، قربان شکل ماهت، عزیزم خواهش می کنم، تنبلی را کنار بگذار، از جایت برخیز غوغا کن در خلوت یاران، که به سر «می آید» هجران، ای سرین تر از جان…
24 اسفند 1399 ــ 14 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 16, 2020

با شما درد دل می کنم!

خوبی این زمانه، در این است!
حرف زیادی نمی شنوم،
حرف زیادی نمی زنم.
از خودم ایراد می گیرم،
به خودم قور می زنم.
کتابی می خوانم،
با قهرمان داستانش،
با نویسنده اش حرف می زنم.
در اینجا، درد دل تان را می شنوم،
کوتاه می نویسم،
با شما در دل می کنم.
26 آذر 1399 ــ 16 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 15, 2020

ملت با غیرت انگلستان!

ملت با غیرت انگلستان!

باور کنید هیچ ملتی به اندازه ملت انگستان با غبرت نیست. دور دامن ملکه انگیس «نوارسرب ، به وزن – + 300 گرم» با کار رفته، تا با باد به هوا نرود ، و ناموس ملکه الیزابت خدای ناکرده دیده نشود، و به باد نرود. بگذریم از اینکه خشتک مردم دنیا را روی سرشان کشیده اند و به فقر و بد بختی دچار نموده اند،  داستانی جداگانه است، و به تخم پرنس ویلیام. پرنس فلیپ همسر ملکه، و پسرش پرنس چالز از تخم رفته اند. (باور نمی کنید امتحان کنید)  این دامن با بادی به سرعت 250 کیلومتر در ساعت بالا نمی رود.( این را هم  قبول ندارید، بروید با یک باد بزن با همین سرعت امتحان کنید.) البته روانشاد پرنسس دیانا را با مایوی شنای دو تکه همه دیده ایم، مهم نیست، و خودش هم تیکه بود، باز هم مهم نیست، اصل ناموس ملکه  الیزایت است که مانند جواهرات سلطنتی انگستان باید نگهداری، و از چشم بیگانه دور بماند. اندیشه ناب یک قرنطینه در ساعت 1 بامداد 12 دسامبر 2020 ــ 25 آذر 1399

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 13, 2020

معجز پشکل ماچه الاغ و طرز تهیه آن



کم و بیش 5 ساله بودم، به بیماری سالک گرفتار شدم که هنوز جای ان در سمت چپ سرم(گیژگاه) دیده می شود ، و با مالیدن روغن پشکل ماچه الاغ درمان شد.حالا خودتان خوب فکر کنید! کسی سرش با پشکل ماچه الاغ درمان شود، محتوای آن سر می تواند بهتر از این چرندیاتی که می نویسم باشد؟شاید بگویید، مگر مجبوری بنویسی! فضولی به شما نیامده، مگر من ازاین همه مزخرافات تکراری که شما می نویسید، ایرادی گرفته ام، و یا اینکه از آخوندهای بالای منبر وچرندیاتی می گویند که روی سر خر علف سبز می شود، و چند هزار نفر می نشینند و گوش می دهندانتقادی کره ام، چرا نمی روید یقه آخوندها و شنوندگانش را بگیرید.
طرز ساخت روغن پشکل ماچه الاغ !
درست به یاد دارم: روزهای جمعه خانواده های تهرانی با ماشین دودی به شاه عبداعظم می رفتند. یکی از کارهای زنان این خانواده ها این بود که دنبال الاغ های ماده راه بروند، و منتظر بمانند تا پشکل بیاندازد، و گرم ــ گرم آنها را در کیسه ای می ریختند. گاهی هم بین بانوان گرامی بر سر پشکل دعوا می شد و موی همدیگر را با گفتن رکیک ترین ناسزاها می کشیدند.بگذریم!
برای ساختن روغن: بانوان گرامی، منقلی آتش می کردند، وقتی ذغال ها خوب قرمز می شد، پشکل ها را با دقت و بسم الله گویان روای ان می گذاشتند، و روی منقل سینی که درحدود دوسه سانتیمتر پهن تر از منقل، و با فاصله کمی از لب منقل می گذاشتند، از کنار منقل دود بیرون میامد، و لبه سینی روغن می نشست. این روغن را با نمی دانم چی! زهر زنبور، عقرب ، مار، یا چیز دیگری مخلوط می می کردند. این می شد روغن پشکل ماچه الاغ و درمان سالک و دیگر بیماری های عفونی.
می خواهید باو کنید، می خواهید نکنید!( گشت ارشاد نیستم که مسئول کردن یاد کسی باشم) درست به یاد دارم درهمان سن پنج سالگی و زخم سالک در یکی از کوچه های دروازه دولاب نزدیک یخچال صغیرا دست در دست پدرم، بی خیال راه می رفتیم که یکباره یک کلاغ آمد و به سالک من نوک زد و پرواز کرد و رفت، خون از گیژگاه من سرازیر شد، پدرم با دستمال«یزدی، معروف به استمال ابریشمی» روی ان را محکم گرفت، تا رفتیم خانه و مادرم روغن پشکل ماچه الاغ روی آن مالید و پنبه گذاشت، و همان دستمال پدرم  با بستن دور سرم روی زخم را پوشاند. و چرا کلاغ به سالک من نوک زد، علتش این بود که جوجه کلاغی از درخت چنار پایین افتاده بود، و بچه های محل ان را گرفته بودند. اصولا در این موقع ها جوجه کلاغ را روی پشت بام می گذشتند تا کلاغ ها بیایند و ببرند.
البته از شاش شتر هیچ وقت استفاده نکردیم، بلکه از شیر شتر، آب هندوانه برای بریدن تب، تنقیه و شاف صابون برای دل درد. … در ان زمان، هفتاد ــ هشتاد سال پیش کودکانی که ضعیف به دنیا میامدند، با انواع بیماری های عفونی می مردند، از جمله ابله ، و… تنها قوی تر ها زنده می ماندند. 80 سال دارم. خسته شدم بروم یک لیوان چایی بنوشم. فراموش کردم: زمانیکه دست مان در کوچه زخم می شد روی زخم میشاشدیم.
23 آذر 1399 ــ 13 نوامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 12, 2020

ما نخودی هستیم!

ما نخودی هستیم!

زمانیکه ما در کوچه والیبال بازی می کردیم، یکی از بچه های بی بخار تر از همه، نخودی بود، و نقش داور را بازی می کرد. و همیشه از گروه بازنده کتک می خورد.
نخودی نقش چرخ پنجم ماشین را داشت، و قتیکه فوتبال بازی می کردیم، نخودی دوازه بان می شد، و گل که  می خورد، با رکیک ترین ناسزاها باز هم کتک می خورد.
نخودی بیچاره اشک ریزان وقتی خیلی دور می شد، چند تا سنگ به طرف ما پرت می کرد که به هیچ کس نمی خورد، همرا با چند تا فحش خواهر مادر به خودش که اگر من دفعه دیگر با شما ها مادر وخواهر فلان فلان شده بازی کنم.

ولی این ما بودیم که او را به بازی نمی گرفتم، و همیشه احتیاج به داور، یا دروازه بان داشتیم، و او هم که دلش می خواست بازی کند، این سمت پر خطر را می پذیرفت.
حالا حکایت ما است، به بازی مان نگرفته کتک را خورده ایم، فراری شده ایم، وسنگی هم نداریم به طرف کسی پرتاب کنیم، از دور به نظام جمهوری اسلامی ناسزا می گوییم. ما نخودی هستیم.
20 آذر 1399 ــ 10 دسامبر 2020 ــ بلژیک ـت اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 10, 2020

خواهش می کنم دروغ مرا باور کنید!


در هیچ دوره ای از تاریخ، انسان ها اینقدر دروغ به هم نگفته اند که در این زمان.ــ حالت چطوه؟
ــ خوبم، سپاسگزارم،
ــ همسرت چطوره؟ــ او هم خوب است، سلام می رساند.
بچه ها چطورند؟ــ آنها هم خوب اند، سلام می رسانند.(بیش از دو ماه است که فرزندانش را ندیده)
بیاید با هم فعل دروغ گفتن را صرف کنیم! من دروغ می گویم، تو دروغ می گویی، او دروغ می گوید. ما دروغ می گوییم، شما دروغ می گویید، ایشان دروغ می گویند. خواهش می کنم دروغ مرا باور کنید.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی