نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 3, 2021

فرق میان ماچ و بوسه!

فرق است، میان ماچ و بوسه!

میان ستاره ای و ستاره ای در لحظه دگر، میان موجی در دریا با موج دگر فرق است. میان گل سرخ وگل صورتی، لاله و سوسن، نرگس و کوکب، میخک و داودی، میان هزاران گل، هزاران فرق است. میان درختان جنگی، میان پرندگان. میان آهوان، همه زیبایند، اما  فرق است.
میان این لحظه و لحظه دگر ، میان ذره ای و ذره دگر، اگر نیک بنگریم فرق است. این چنین است فرق میان ماچ و بوسه! اگر با چشم بصیرت(هوشیاری، دانایی،. .. ) بنگریم؟

هر چند سال ها گذشته، دو گونه ام به یاد دارند، زمانی که فرزندانم، کودکی بودند،  به آغوش من پرواز می کردند، لبان کوچ شان را بر گونه ام می گذاشتند و با تمام نیرو می فشردند که هنوز جایش را احساس می کنم، و گاهی که به دیدار دوستان جوان می روم، کودکانشان، آنچنان با اشتیاق به آغوشم می پرند و لب بر گونه ام می فشارند، گویی دیروز بود و کودکان خودم. این ماچ است، و، در برابر هر داستانی که برای شان می گویم، ماچ دگر. یا نوه هایم.

اما بوسه؟ بوسه آغاز زندگانی است، بوسه ای در ازای بوسه دگر، همرا با نوازشی چون نسیم بر گل برگی، بوسه همراه نوازش جان می دهد و جان می گیرد، یکی شدن است، جذب وجود یک دیگر شدن است. بوسه شعری بی پایان است. بوسه آغاز عشق بازی است. بوسه زیبا ترین شعر است
زیباترین شعر

پرسید پس از عشق بازی چه می کنی؟

گفتم : عشق بازی ، سپس عشق بازی ، عشق بازی…

و! عشق بازی شعر سرودن است و معشوق همانند زیباترین شعر است که سروده ای و هزارن بار آن را خوانده ای و

می خوانی ، و آرزوی خواندنش را داری. هر بار که نوازش اش می کنی، هر بار که دست اش را می فشاری ، هر بار که در آغوش ات می گیری ،هر بارکه او را می بوسی، زیری ، زبری ، بیتی ، نیم بیتی به آن اضافه کرده ای.

معشوق زیباترین شعر بی انتهاست.

و، حتی زمانیکه در آغوش ات می فشاری ،جذب وجودت می شود، یکی می شوید، باز هم می ترسی گم اش کنی، لحظه ای فراموش اش کنی، فراموش ات کند ، به نام دیگری شود.

معشوق زیبا ترین شعر است که در تنهایی می خوانی.

زیباترین شعر بی پایان!

و ، عشق بازی شعر سرودن.
14 دی 1399 ـــ 3 ژانویه 2021 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 2, 2021

L’idiot ne savait pas

! Un garçon jouait avec une poupée. Il la lava, lui peignit les cheveux. Il l’a endormie dans le berceau, lui a raconté des histoires, a chanté des berceuses. Un passant passait, il a vu! Il a ri et a dit: Garçon, tu joues avec des poupées, es-tu devenue une fille? L’idiot ne savait pas que le garçon jouait le rôle de père. 14 septembre 2015 – Belgique

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 2, 2021

آرزو برای سال نو!



آرزو می کنم در سال نو، کوک درون خود را بیابیم، با او کوکانه بازی کنیم. از بازی کردن با کودکان همچو آنان هراس به دل راه ندهیم. با دخترکان ( دخترتان) عروسک بازی کنیم. با پسرکان تیله بازی کنیم. با هر دویشان قایم موشک بازی کنیم، گرگ م به هوا بازی کنیم. آرزو می کنم نه تنها در سال نو، بلکه سال های سال، خرد (عقل) را به کناری بگذاریم و کودکانه، بی ریا، بدون تظاهر، هر آنگونه که هستیم کودکانه با هم بازی کنیم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 31, 2020

نماد پاکی!



دردی در دل: چند روز پیش یک دخترافغانی در فیسبوک نوشته بود: بیست سال دارم ، در شهر ( فراموش کردم چه شهری) آلمان زندگی می کنم، کیس پناهندگی ام درست شده، (اینگونه که به یاد دارم) به دنبال همسری می گردم، با این شرایط، …. دنبال بوی فرند نیستم، درخواست کنندگان با مساژر با من تماس بگیرند.
 این دختر برای من مظهر پاکی و بی الایشی و راستگویی بود، و اندیشه من نسبت به او پدر بزرگانه بود و هست.  برایش آرزوی تندرستی وشادی موفقیت کردم. دلم میخواهد او را ببنم، مانند نوه ام درآغوش بفشارم. هر چند می دانم او به عنوان یک دختر مسلمان به من پیر مرد غریبه اجازه چنین کاری را نمی دهد.
انچه مرا رنج می دهد، این است که از این دختران زنان پاک در افغانستان بسیارند، و در بند آدمخواترین، وحشی ترین موجودات طالبان و بسیار از مردهای دیگر افتده اند. مبدانم میگویید در ایران همه به همچنین، راست می گویید. در دری بود در دل. از دوستان افغانی ام خواهش می کنم، اگر می توانید پیام مرا به او برسانید. و برای ازواجش بدون شک هدیه ای می فرستم.
11 دی 1399 ــ 31 دسامبر 2020 اردوخانی ــ بلژیک
نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 30, 2020

طرز تهیه مربای «به» اردوخانی



خواهش می کنم به کسی نگویید، آبروی من را نبرید. ما حاضریم جون بدهیم برای حفظ آبرو.(جای دیگر را نگفتم، نخواستم بی ادبی شود)
چهار فروند « به » دوستی برایم آورد، نمی دانستم چکار کنم، راستش را بخواهید به ها بوی وعطری نداشت، ولی خب، نمی توانستم پیش کش دوستی کنم به دور بیاندازم. ناچار با پوست تکه های کوچک فرمودم و به مدت 15 دقیقه با حرارت 150 درجه در فر گذاشتم، تا آبش برود. در این مدت، شربتی با شگر نیشکر درست کردم، به آن مقداری هل ، و کمی داریچین افزودم. شربت که قوام آمد، به ها را در آن ریختم. ( تقلب کردم، اینجاست که می گویم آبروی مرا نبرید و به هیچ کس نگویید) و برای اینکه خوب قرمز شود، شربت مربای گیلاس به آن افزودم، با یک کمی هم گلاب. آرام به مدت یکساعت گذاشتم بپزد. وقتی چشیدم، دیدم شیرینی اش کمی زیاد است، دو قاشق آش خوری آب لیمو به آن افزودم و گذاشتم 10 دفیفه دیگر آرام قل بزند. به جان شما سوگند، خیلی خوش رنگ و پر عطر و خوش مزه و ترد(یا تورد) شده بود. و به یکی دو دست تنبل از خودم هم دادم، و مقداری هم به فرزندانم. 
10 دی 1399 ــ 30 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 29, 2020

دوران جنگ است!


سر گردانم، ز سر گردانی به هیچ پنداری روی میاورم. هیچ میاندیشم، هیچ می گویم، هیچ می نویسم. غمگین، با لبخدنی تلخ  به نوشته هایم می اندیشم. خود،  و هر آنچه هست « هستی را » زیر پرسش می برم. پرسشی بدون پاسخ. ناچار، به هجو و  ظنز روی میاورم. این هم از سرگردانی ام نمی کاهد. ابلهانه در تنهایی همه چیز و همه کس را مسخره می کنم. ابله مسخره ای بیش نیستم.
ای برادر (یک کمی هم ای خواهر با فاصله) دوران جنگ است. جنگ خود با خود. نه شمشیری از غلاف در هوا چرخان، نه سواری بر مرکب تند رو، با سر نیزه و زره در میدان.
هر روز در دیاری چندی کشته می شوند، بی نام و نشان، بی  روز یاد بود، بود و نبودن شان یکی است. از خاک سپاری شان، از دیدن سنگ مزارشان هراس داریم. شاید ما هم فردا کشته شویم. از فردا می ترسیم. فردا به جمع کشته شدگان بی نام  بپوندیم. ز شماره ای به نام خود می ترسیم.
ابرهای آینه دیو سیاه اند. به طرف می رود، مرگ و بیماری با خود به ارمغان میاود، باران زهرآلود می بارد. گل و گیاه زهر آلود. شهر را دود سیاهی گرفته. نفس ها دود آلود است، از نفس همدیگر می ترسیم. دستی نمی فشاریم، رویی نمی بوسیم. دست ها زهر آلود، روی ها غمگین  و زهر آلود، لب ها پنهان زیر نقاب، لبخند ها محو. از دیدار یکدیگر می ترسیم.
دوران جنگ است، با این دیو مرموز، همه جا و هیچ جا، از نهان شدنش، حتی در خیال می ترسیم، از سایه خود هم می ترسیم وبه خود می لرزیم. از ترس به تنهایی پناه می بریم.
9 دی 1399 ــ 29 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 27, 2020

برو بخواب، ولی قرص ضد حاملگی را فراموش نکن!

با آقا و خانم … سال ها است  دوست نزدیک هستم. انسان هایی به این پاک سرشتی، بدون تظاهر، رو راست، کم دیده ام. آقای …  کمونیست است و همه جا می گوید، ولی با هیچ گروهی در ایران همکاری نداشته ، و مدت کوتاهی هم در زندان بوده. زن شوهر هردو اهل مطالعه هستند، از شکم شان می زنند، وکتاب می خرند.(اصولا کمونیست های قدیم، آدم های با سوادی بودند.)
داستان به سی سال پیش بر می گردد. شبی مهمان این زن و شوهر بودم. سخن از همه جا و هیچ جا، شوخی جدی،
یکباره آقای … گفت: دوسه هفته پیش چهار تا از رفقا شب مهمان ما بودند. خانم شام بچه ها را داد و رفتند خوابیدند. پس از آن شام مفصل خوبی هم برای ما تهیه کرد، جای شما با دوستان و خانم نوش جان کردیم. پس از شام بگو مگو بر سر ظرف شستن با خنده بین ما رفقا شروع شد و با کمک هم طرف ها را شستیم. و مطابق روال همیشگی صحبت های سیاسی خود را آغاز کردیم. خانم یکبار چایی آورد نشست وادب به خرج داد، بار دیگر هم چایی آرود. پس از مدتی برخاست و از مهانان پوزش خواست که من با اجازه شما میروم بخوابم. در ضمن به فرانسه که مهمانان فارسی زبان ما نفهمند: یا صدای آهسته به من گفت: اگر میخوای بکنی صبر کنم تا توبیای بخوابم، و گرنه میرم می خوابم. یکباره رفقا و من زدیم زیر خنده چه خنده ای، خانم فراموش کرده بود که انها هم به اندازه ما فرانسه می دانند. من که پاسخی نداشتم بدهم، گفتم عزیزم، Allez dormir, mais ne pas oublier la pilule contraceptive

پس از رفتن او ما خیلی خندیدم. روز بعد با خنده از خانم پرسیدم، این چه حرفی بود زدی؟ گفت: مخصوصا زدم که آنها زودتر بروند پیش زن بچه هایشان. ولی از رو نرفتند.
اشاره دیگری بکنم، به خوش ذاتی و پاکی این زن مرد. در کتاب اولم « فرهنگ بی فرهنگ ها» نوشته ام،« کمونسیت یک واژه فارسی است، یعنی کونم سالم نیست» آقای … قسم حضرت عباس میخورد که من کمونیستم، ولی کونم سالم است. من پاسخ دادم: یا کمونیستی خیال می کنی کونت سالم است، یا کونت سالم است و خیال می کنی کمونیستی.

فردا این داستان را برای شان می فرستم.

7 دی 1399 27 دسامبر 2020 ــ اردوخانی در وبلاگ گذاشته شد

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 26, 2020

آفتابه اختراع من!

ما ازنژاد برترم، از همه جهانیان سر تریم، ما از نژاد کون پاکانیم، اجداد ما پیش و پس دادیان بودند. اگر دست و صورت مان را نشوییم، دماغ مان آویزان باشد، سال به سال حمام نرویم، مهم نیست اگر ریش مان تا به ناف مان برسد، پشم  مان تا به زانو، و جولانگه شپش گردد مهم نیست. مهم کون پاک ما است. من برای پاک نگه داشتن کون مان، در سفر و هجر آفتابه ای اختراع کرده ام

آفتابه مشکل من!

بدبختی ما ایرانی ها یکی دوتا نیست. یکی از آنها مشکل مستراح رفتن است و آفتابه.(یَستَرِحُ، مسترح، استراح-عربی!) مستراح که محل استراحت و آرامش است، برای من دردسری است. مشکل اساسی بردن آفتابه بود که با نبوغ خود این مشکل را آسان کردم.

تصور کنید! آفتابه مسی اصیل ایرانی وزنش پنج-شش کیلو است. و جای زیادی را در چمدان می گیرد و امکان اینکه چیز دیگری درون آن چپاند کم است. (یکی از افتخارات من این است که از آفتابه پلاستیکی هر گز استفاده نکرده‌ام.)

 برای بر طرف کردن این مشکل، یک کیسه آب گرم گرفتم. کنارش را سوراخ کردم. یک لوله محکم پلاستیکی به قطر یک سانتی متر و نیم توی سوراخ گذاشتم. دورش را با سیلیکون خوب آب بندی کردم، و هر جا که می روم آن را با خود می برم. این آفتابه اختراع من وقتی خالی است، به راحتی تو چمدان جا می گیرد. یاد آوری می کنم که سر سوراخ افتابه را هم پیچ گذاشتم . به این دلیل که گاهی آن را با آب گرم  پر می کنم، زیر کمرم  یا پشت گردنم می گذارم. اگر مجبور باشم مدت زیادی روی صندلی ی سفتی بشینم زیر نشیمن گاهم می گذارم. شعر بند تنبانی از خودم:

ای افتابه همسفر جان و دل من
به هر کجا که می روم همره من
بی تو از رفتن به مستراح بیزارم
با دل درد پیش دشمن و دوست خوارم.

بی تو هوس مستراح نی دارم
حال خوردن غذا را نی دارم
پر ز تو می روم به مستراح با شتاب
بر می گردم می خورم چلو کباب…

 دوشنبه 27 آبان 1387 ــ17 نوامبر 2008 بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 26, 2020

سوراخ دعا !

سوراخ  دعا!


 اگر سوراخ نبود، هیچ چیز در دنیا نبود، همه چیز از سوراخ می گذرد. به ویژه سوراخی به نام سوراخ دعا، اگر نبود ما آن را گم نمی کردیم. در انقلاب وشاه و ملت، و انقلاب اسلامی ما سوراخ دعا را گم کرده بودیم. جوینده یابنده است. عده ای یافتند به مقام و ثروت رسیدند

 سعدی اگر امروز بود می گفت:منت خدای عزو وجل که سوراخش نعمتی است، و به شکر اندرش مزید نعمت. هر سوراخی که باز و می شود ممد حیات، و چون بسته شود، مفرح ذات. پس هر سوراخی چند صفت موجود و بر هر صفتی  شکری واجب.
از دست و پای که برآید، تا از این سوراخ تنگ به در آید. عملو، فپپلو، شفلو، قر فرو.
ای کریمی که از خزانه غیب، ریش و پشم دار وطیفه خور داری
سوراخ داران را کجا کنی محروم، تو که با بی سوراخ گشادن نظر داری.
هر سوراخی را امری فرموده، گوش یکی از بهر شنیدن و از یکی بیرون کردن، چشم برای دیدن وچشم چرانی کردن، بینی برای بو کردن و نفس کشیدن، دهان برای خوردن و سخن گفتن. آلت تناسلی برای شهوت رانی وتوله پس انداختن و شاشیدن، کان برای ریدن و به ریش ملایان گوزیدن.
مولانا جلال الدین رومی می فرماید:

آن یکی در وقت استنجا بگفت، که مرا با بوی جنت دار جفت

، گفت شخصی خوب ورد آورده‌ای، لیک سوراخ دعا گم کرده ای

این دعا چون ورد بینی بود چون، ورد بینی را تو آوردی به کون

رایحهٔ جنت ز بینی یافت حر، رایحهٔ جنت کم آید از دبر

ای تواضع برده پیش ابلهان، وی تکبر برده تو پیش شهان

آن تکبر بر خسان خوبست و چست، هین مرو معکوس عکسش بند تست

از پی سوراخ بینی رست گل، بو وظیفهٔ بینی آمد ای عتل

بوی گل بهر مشامست ای دلیر، جای آن بو نیست این سوراخ زیر . . .

استنجا = بی عقلی ، دیوانگی …
عتل = شتافتن، بد خویی …
دبر= آخر وقت، آخر شب… فرهنگ دهخدا
2 آذر 1399 22 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک در وبلاگ و فیسبوک، بالانرین گذاشته شد.
نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 24, 2020

عقاب! داستان کوتاه.

عقاب ! داستان کوتاه.

عقابی با رنج فروان موشی شکار کرد، تا به آشیانه در قله کوهی بلند برای جوجه خود ببرد. چون به آشیانه رسید، آشیانه را خالی دید. با ترس نگاهی به دشت زیر پایش انداخت. در آنجا جوجه اش را دید که آهویی در چنگ و منقار دارد. عقاب فراموش کرده بود که  بین رفتن و آمدن او زمان زیادی گذشته. عقاب جوان آهو را در چنگ گرفت و  به آشیانه دیگر پرواز کرد. در حال پرواز نیم نگاهی  به قله کوه انداخت.
4 دی 1399 ــ 24 دسامبر 2020 ــ اردوخانی ــ بلژیک

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی