در کشورهای غربی زن ها به بزرگترین مقام ها می رسند. درآلمان ، انگلستان، اسراییل، هند، پاکستان ، بلژیک، فرانسه، ایتالیا، و دها کشور دیگر به مقام نخست وزیری و یا رییس جمهری رسیده اند.
در بسیاری از کشوهای غربی رویاسای دانشگاه، و بسیاری از استادها زن هستند. خیلی از رییس های شرکت ها بزرگ، و هییت مدیره آنها زنها تشکیل داده اند.
وزیر دفاع بسیاری از کشورهای غربی زن هستند، یا بودند. آلمان بلژیک، فرانسه، و . . .
در ارتش و شهربانی کشوهای پیشرفته بسیاری از زنان به مقام سرلشگری و سپهبدی رسیده اند. ولی کشور آخوند زده ما حتی پیش از انقلاب هیچ زنی بالاتر از درجه استواری نرسید. حتی زنانی با تحصیل های بالا. می بینم در نامه هایی رسمی به زنان می نویسند،« سرکار بانوی، . . . » یعنی همدردیف استوارو گروهبان و سرباز. اگر این بانوی گرامی استاد بزرگترین دانشگاه دنیا باشد، باز هم او را سرکار، . . . می نامند . کار به آنجا رسیده که مادر زن شاه که نفوذ او در دولت از نخست ویز و هر وزیر و وکیلی بیشتر بود، به لقب «سرکار بانو فریده دیبا» داده شد. ایا این بانوی گرامی حق این را نداشت که با آن هم قدرت دست کم به درجه سرهنگی برسد.
در فقیرترین عقب افتاده ترین کشور دنیا این واژه « سرکار» برای بانوان به کار برده نمی شود، جز در ایران . 30 اردیبهشت 1401مه 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک
ما زن ستیز ترین ملت دنیا هستیم!
نوشته شده در طنز
سه تا آدم تقلبی!
دوست جهودی دارم که به او می گویم، جهود تقلبی. او هم به من می گوید:مسلمان تقلبی. دوست مشترک مسیحی داریم که او هم مسیحی تقلبی است.
ما تقلبی ها همیشه هشت مان گروی نه مان است. با وجود سن زیاد هنوز به بانک بدهکاریم ، و مجبوریم بدهی مان را بپردازیم. وگرنه، آلونکی با جان کندن تهیه کرده ایم، بانگ از ما می گیرد. ولی طلب مان را از خیلی دوستان و آشنایان نمی توانیم بگیریم، هر وقت هم ما را می بینند، به روی خود نمی اورند، و اگر هم یاد آوری کنیم، می گویند: چرا گدا بازی در میاری، هر وقت پول دار شدم می دم . سال ها این پاسخ را شنیدیم، حالا دیگر چیزی نمی گوییم، می دانیم پاسخ چیست.
آدم های تقلبی نوکر مفت و مجانی هستند، همیشه در فکر این اند که ببیند چه کسی به کمک احتیاج دارد، تا به کمکش بروند. ولی وقتی به کمک احتیاج دارند، کسی سراغ شان نمی آید.
آدم های تقلبی گوشت کان خود را می خورند، ولی منت قصاب را نمی کشند، از چاپلوسی به دورند، کسی بی خودی استاد صدا نمی کنند، از گفتن چاکرم، نوگرم، ارداتمندم پرهیز می کنند. واژه بی معنی جناب را به کار نمی برند. دروغ نمی گویند، حرف شان را رو راست می زنند، از تظاهر(وانمود) به دورند،بدین جهت مورد خشم دیگران هستند، و بسیاری از مردم از آدم های تقلبی دوری می کنند. شاید شما هم یک آدم تقلبی هستید و خودتان هم نمی دانید.
21 اردیبهشت 1041 ــ 11 مه 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
کافرها را باید کشت!
شش ــ هفت سال داشتم. در یک روز گرم تابستانی، من پدر و مادرم، بعد از ظهری در زیر زمین دراز کشیده بودیم. مدتی طول کشید، آنها به خواب رفتند و من بیدار. آهسته از بلند شدم، کاسه لعابی آب یخ که کمی یخ در آن مانده بود برداشتم، آرام از پله های زیر زمین بالا آمدم، دم لانه مورچه ها کنار دیوار، چند قطره آب نزدیک سوراخ مورچه ها ریختم، یکباره مادرم را بر روی آخرین پله زیر زمین دیدم که می گوید: توی این گرما چرا نخوابیدی، داری چکار می کنی؟
ـــ آمده ام به مورچه ها آب بدم.
ــ مورچه که آب نمی خوره.
ــ هوا خیلی داغه، بهشون آب میدم، میگن فدای لب تشنه ات یا امام حسین، سلام بر حسین، لعنت بر یزید، قورباغه گوزید، به ریش یزید.
ــ مورچه که امام حسین رو نمی شناسه، اصلا حیوونها خدا نمیشناسن.
ــ پس کافرن؟
ــ کافرها را باید تشنه نگه داشت و کشت؟ مادرم سخت عصبانی فریاد زد: لعنت بر شیطون، آره، باید همه کارفرها رو کشت.
ــ پس مرغ و کوسفند ها هم کافرن که ما می کشیم؟ باز هم با فریاد: آره همشون کافرن.
ـــ چرا آقا رضا قصاب وقتی سر گوسفند و مرغ رو می بره، اول بهشون آب میده و بسم الله میگه؟
ـــ آب میده که تشنه از این دنیا نرن، بسم الله میکه بلکی قبل از مردن مسلمون بشن و برن بهشت.
ــ پس شکم ما بهشته؟
مادرم را حالیکه که خون خونش را میخورد، آمد کاسه آب را از من گرفت و چند تا توسری هم به هم زد، داد زد آقا (بابام) بیا جواب این کره خرت رو بده، در حالیکه کوشم در دستش بود، مرا کشان کشان به زیر زمین برد، و رو کرد به بابام با صدای بلند گفت: دو تا بزن تو سر این بچه تا دلم خنک شه. پدر با لبخندی یک پس گردنی یواشی به من زدو گفت: باز چکار کردی که داد مادرت بلند شد.
ــ هیچی، فقط پرسیدم، باید همه کافرها را کشت؟ پس مرغ و گوسفندها هم کافرن که ما سرشون رو می بریم ؟ پدرم خیلی خونسرد پاسخ داد: حالا تو بچه ای نمی فهمی، وقتی بزرگ شدی می فهمی!
اکنون بزرگ شده ام و فهمدیم! هر که هم دین ما نیست، هرکه هم ملت ما نیست، هرکه هم اندیشه ما نیست، هرکه پوستش هم رنگ ما نیست، هرکه از ما کور کورانه فرمانبرداری نمی کند، کافر است باید کشت، به هرکه زورمان می رسد، به هر بهانه ای باید او کشت و دارایی اش گرفت.
22 فروردین 1401 ــ 11 آپریل 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
سگ همسایه زایید!
حالم را می پرسی! ای، خوبم، زنده ایم شکر.
ـــ چه خبر؟ از کشته شدن چند فلسطینی، از اوضاع اکرایین، بالا رفتن قیمت نفت گاز، از برنده جایزه اسکار، از ازدواج فلان هنرپیشه هولیوود، از انتخابات فرانسه، از اضاع هند و پاکستان، از تصادف ها ی اتومبیل، از بی وجدانی حاکمان ایران. . . کوتاه بگویم: از حال تمام دنیا باخبرم.
ــــ راستی حال همسایه ات چطور است؟
ــــ مدت زیادی است که او را ندیده ام، نمی دانم زنده است یا مرده، ولی سک دوستم هفت قلو زایید، خوشحال بود، به او تبریک گفتم. 13 فروردین 1401ــ 3 آپریل 2022 ــ اردوخانی، بلژیک
نوشته شده در طنز
بیایید پوتین و آخوند ها را هم بخورید!
من انسان حیوان دوستی هستم. به ویژه گوسپند را. گوشت او را برای آبگوشت، و خورشت های گوناگون را بیشتر. من بره را خیلی دوست دارم، هر زمان یک از آنها را می بینم، در آغوش می گیرم، نوازشش می کنم. کباب فیله بره را بیشتر.
من مرغ را دوست دارم، گوشت او را در فسنجان بیشتر. من جوجه مرغ ها را دوست دارم، جوجه کباب را بیشتر.
چینی ها همه حیوان ها را دوست دارند.هر کدام که گیرشان بیاید می خورند، از سگ ، گربه، کرم، سوسک، ملخ، خفاش، سوسمار، شیر، پلنگ، گرک، انواع جانوران دریای و زمینی، حتی میمون را.
از چینی ها خواهش می کنم، شما که همه گونه جانداری را می خورید، بیایید این پوتین و آخوندها راهم بخورید.
9 فروردین 1401 ــ 29 مارس 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه, طنز
من یک جاندار(حیوان) مانند سایر جانداران هستم!
ما انسان «اشرف مخلوقات هستیم» (برترین موجودی که خدا آفریده). ولی برتری دراین انسان نیست. به درستی ( در حقیقت) ما هم یک جانداریم مانند بی شمار جانداران دیگر، حشره، درنده، گیاه خواران و ماهی ها، پرنده و . . .
پشه ای که بامداد به دنیا می آید و شامگاه می میرد، مورچه ای که 3 هفته زنده است، موشی 6 سال، لاک پشتی که بیشتر 150سال، نهنگی که 40 تا 50 سال، و پیلی که 80 سال ، بی شمار موجود زنده دیگر، هدف شان هرچه بیشتر زنده ماندن و تولید نسل است.
ما هم مانند همه جانداران هدف جز این نداریم،بنابر این «برترین موجودی که خدا آفریده نیستیم» بلکه از سایر جانداران پست تریم. چرا که برای رسیدن به این هدف، از هیچ جنایتی خود داری نمی کنیم. همدیگر را می کشیم، از هم می دزدیم، همدیگر را گول می زنیم، مال پرست و خود پرست و خود بزرگ بین و درغ گوهم هستیم.
راستش را بگویم: من هم جز این هدفی ندارم. روز به به روز بدون هدف و آرمان زندگی می کنم. حتی دیگر به دنبال سراب هم نمی روم.
هدف روزانه من: بامداد از تخت خواب برمی خیزم، برای اینکه شاش دارم. پس از شاشیدن، صبحانه ای می خورم ، پس از آن داروهایم را، بدون این داروها 40 سال پیش با نخستین سکته، گوز را داده و قبض را گرفته بودم. پس از در اندیشه ناهار، بعد از روی بیکاری کمی نرمش می کنم، می روم خرید، ظهر ناهار می خورم، چرتی می زنم، در فکر شام شب،. . . در این بین از روی بی حوصلگی کتابی می خوانم، چرندیات مخم را می نویسم، و . . . می بینید چگونه روزگارم را با بی هدفی بدون آرمان می گذارنم، تنها می خواهم هرچه بیشتر با خوردن این داروها مانند تمام جانداران (حشره ها، درندگان، پرندگان خزندگان و ماهی ها)، هرچه بیشتر زنده بمانم.
گاشکی کرم ابریشمی بودم، دور خودم تار به رنگ های گوناگون می بافتم، و تارم نخی می شد و پارچه ای و پیراهنی بر تنی، یا دستمال و شال گردنی.
25 اسفند 1400 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه, طنز
مرد زیر سایه درخت خوابید!
درخت کهن گریست، برگهایش رو به زردی رفتند، گلهایش پژمرده شدند، شاخه هایش سر خم کردند، پرندگان از لانه اشان بیرون آمدند وجیغ و داد به راه انداختند، سمور و سنجاب ناله کنان قلبشان به تپش افتاد و بچه های خود را در آغوش فشردند.
مرد جوانی با بازوی های ستبر، و قدم های استوار، با تبری در دست، از دور می آمد.
مرد تا پای درخت آمد. اشک درخت بر سرش بارید، جیغ داد پرندگان و ناله سمور و سنجاب شنید، غمگین، شرم ز خیال خود، تبر بر زمین انداخت.
باران بارید. اشک درختان بشست، پرندگان به آواز در آمدند، سمور و سنجاب به رقص.
خورشید درخشید. درخت خندید و شاخه هایش سر بلند کردند، برگ هایش رو به سبزی رفتند، گل هایش رو به شکوفایی . مرد آرم، زیر سایه درخت، خوابید.
11 اسفند 1400 ــ 2 مارس 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
چشم باز کنیم!
روسیه، هشتاد سال پیش نقشهای مشابه آنچه امروز برای اوکراین کشیده بود، برای ایران داشت. آن روز، آذربایجان برایش «دونتسک» بود و کردستان «لوهانسک»، باکو «مسکو» بود و باقرف و استالین «لاورف و پوتین». نقشه، به قدرت رساندن تجزیهطلبانی بود که از سالها پیش از قفقاز به ایران آمده و سازماندهی شده بودند، بهانه، مثل امروز، «تفاوت زبانی» با باقی سرزمین مادری بود. در فاز دوم، از خودمختاری آذربایجان و کردستان حمایت و آنها را به رسمیت شناخت. همزمان، دست به اشغال نظامی این مناطق، و استقرار نیروهای خود زده بود. دقت کنید! با کمی ارفاق، نقشه تجزیه اوکراین، همان است که هشتاد سال پیش برای ایران کشیدهبود. اما ایران، اوکراین نبود، کردستان و آذربایجان هم بخشی از تاریخ ملی این کشور بودند که نیازی نبود همچون اوکراین، تاریخ ملی خود را در سه دهه گذشته بازیابی کند تا خودش را به اروپا بچسباند. پیشهوری در سخنرانی خود که از رادیو تبریز پخش میشد، میگفت که «آذربایجان روح ایران است» و آنجا که از تاریخ سخن میگوید، از داریوش و انوشیروان و جمشید و … حرف میزد و کاری به اوغوزخان و ارطغرل و چنگیز و تیمور نداشت. گذشته از آن، جامعه جهانی ارادهٔ قدرتمندی برای ایستادگی در مقابل قلدری روسها داشت. در داخل کشور، گرچه شاه مملکت جوان بود و بیتجربه، سیاستمداران کهنهکار و وطندوستی چون تقیزاده و علا در مجامع جهانی، و شخص زیرکی چون قوام در داخل کشور فعال بودند. حتی درون همان فرقه دموکرات هم متوجه بازیچه قرار گرفتن خود شدند. این در حالیست که امروز دموکراسی یک کمدین را به جایگاه ریاست جمهوری اوکراین رساندهاست. جوی خوابآلود در کاخ سفید سرگردان است و اروپا چشمش را دوخته به نورد استریم و گازی که باید خانههایش را گرم کند. ماحصل همهٔ اینها برای ما این است که بیش از پیش چشمها را باز کنیم و نگران آینده باشیم. نقشهٔ هشتاد سال پیش روسها برای ایران، امروز گستردهتر، و روی میزهای بیشتری پهن شده است. شواهدش را در رسانهها، در شبکههای اجتماعی و تحرکات سیاسی میتوان به راحتی یافت
نوشته شده در منتشر نشده ها, نوشته های دیگران
این غم و درد سر دراز دارد!
ما خارج نشیان دور از وطن، هم چوب را می خوریم و هم پیاز را. از یک طرف با مشکل های کشوری که در آن زندگی می کنیم شریک هستیم، مانند « بی کاری، کرونا، تروریست، گرانی، و . . . و مشکل های شخصی «مالی، بیماری، تنهایی، ندانستن زبان، نبود آشنایی با فرهنگ کشور میز بان و ده ها مشکل دیگر» و از طرف دیگر در غم و درد و رنج هموطنان مان.
جان مان در اینجا، روان مان در ایران است
چگونه می توان بی تفاوت بود، زمانی که می شنوی یا می خوانی، مردم ما هر روز فقیر و فقیر تر می شوند، هر روز قیمت احتیاج ها اولیه گران تر می شود، زندان ها پر از کسانی است که حق خودشان را می خواهند. شاعران و نویسندگان در بندند و به قتل می رسند. اعتیاد به مواد مخدره هر روز بیشتر می شود، فحشا هر روز زیادتر می شود. به گفته حکومت هر سال نزدیک سی پنج هزار نفر در اثر تصادف اتومبیل کشته می شوند، چندین برابر آن زخمی. بیمارن به علت بی پولی جلوی در بیمارستان می میرند، کمترین شکایتی با گلوله پاسخ داده می شود. مردم در فقر به سر می برند، ولی حکومت میلیاردها دلار برای سوریه، عراق و فلسطین خرج می کند. و میلیاردها دلار دیگر به غرب فرستاده می شود. آقا زاده ها در غرب سرگرم به خوشگذرانی اند، ملت از کمترین آزادی برخوردار نیست. این غم و درد سر دراز دارد. بسیاری گفته اند و خواهند گفت.
28 بهمن 1400 ــ 17 فوریه 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, کوتاه گفتار
خواب غلامعلی!
غلامعلی سابق، شیر زاد کنونی گفت: چند شبه خواب مرحوم پدرم را می بینم که میگه مرتیکه الاغِ نفهم بی شعور رفته بودی دزدی از پشت بون افتادی و پات شکست، رفتی بلژیک پناهنده شدی و گفتی تو زندون جمهوری اسلامی شکنجه شدم و حقوق بخور نمیری میگیری، ول می گردی، به من مربوط نیست، به درک. حالا چرا گفتی: بابام مرد نجیبی بود، هیچوقت به زن های مردم نگاه نمی کرد. هیچ زنی به این قیافه تخمی من نگاه نمی کرد.خونه موندن فاطی از بی تنبونی بود،حالا به جای اینکه منو ببرین تو بهشت، 70 تا باغ، با 70 تا قصر، با 70جور غذا، 70 تا حوری یعنی بیشتر از7000 حوری، بخورم و بکنم، ننه ات رو انداختن به جون من ، مثل اون دنیا مرتب قور میزنه و میکه مرتیکه الدنگ بی عرضه خاک بر سر، صد تا خواستگار میلیونر داشتم، اونوقت زن تو شدم.
بعدش گقتی بابا قهرمان بوکس بود، حالا هر روز می برنم با بوکسورهای معروف دنیا مسابقه بدم، خونین و مالین می افتم یه گوشه، آخه بی همه چی مگه مجبوری چاخان کنی. تو که میدونستی اگه دماغم رو می گرفتن، جون از کونم در میومد، شیره هم اگه دیر می شد، دیوونه می شدم.
گفتی ختم بابام تمام استادهای دانشگاه، وکیل و وزیران اومدند، بی غیرت چهارتا لات و لوت اومدن کفش هاشون رو هم یکی دزدید،هرچی فحش نثار من کردند.
از اون بدتر: گفتی بابام قهرمان شنا بودم، تو خونه امون استخر المپیک داشتیم،(50*25) حالا من و می برن میندازن تو دریا. آخه یه چیزی بگو که بگنجه، یادت رفت، افتادم تو اون حوض 2*3 پر از لجن خونه، نزدیک بود خفه شم. اگه ننه ات نیومده بود نجاتم بده خفه شده بودم. از ثروت دست و دلبازی من میگی، کدوم ثروت! تمام عمرم ده شاهی به گدا ندادم. مرتیکه الدنگ انقدر خالی نبد، آبرو خودت رو که بردی هیچ، ابرو من و هم تو این دنیا بردی، همه من و مسخره می کنن، . . .
27 بهمن 1400 ــ 16 فوریه 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز

دیدگاه های تازه