نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 9, 2022

دوستی من با الیزابت دو!

با غمی فراوان، در گذشت ملکه الیزایت دوم را به ملت شریف انگلیس تسلیت می گویم، و امیدوارم بازماندگانش و ملت شریف انگلیس مرا در غم خود شریک بدانند، و از حضرت عیسی و مریم مقدس می خواهم به بازماندگانش صبر ایوب عطا فرماید.
من با الیزابت دوست بودم. و دیدارهای بسیاری داشته ام. او مرا ابوالفضل جون صدا می کرد، من او را الیزابت جون.
هر زمان که مرا مدت زیادی نمی دید تلفن می کرد و می گفت: کجایی ابوالفضل جون(
Where are you my dear ) می رفتم ساعت ها با من در دل می کرد. این بانوی گرامی نجیب ترین زن دنیا بود. به طوری که برای حفظ ناموس اش، و ناموش ملت شریف انگلیس، دورِ دامن بلندش یک سیم سربی بود که باد آن را بالا نبرد. و علاوه بر آن همیشه جوراب بلند می پوشید.
الیزابت با وجود ثروت زیاد، و بزرگترین زمین دار دنیا، یک پوند در کشورهای خارجی نداشت. برعکس سیاستمداران جهان سوم.
من ظنزهایم را به انگلیسی با لهجه تهرانی برایش تعریف می کردیم و می خندیدیم
در مورد بی بی سی فارسی می گفت: بچه آخوندهای خوبی هستند، حد مرزشان می دانند، حرف گوش کن هستند، . . .
الیزابت جون خوب ما را می شناخت و به ویژه گی های اخلاقی ما وارد بود. باخنده وشوخی می گفت: بیشتر ایرانیان ساکن انکلستان مخالف رژیم ایران هستند، اما زمان گرفتن خورشت قیمه جلوی سفارات ایران در ماه محرم، از سرو کول هم بالا می روند. خورشت قیمه را خورده بود خیلی دوست داشت، وهر هفته آشپز ویژه او برای الیزابت می پخت.

از بچه ها نوه هایش کله می کرد. چارل از دیانا جدا شد، و با  کاملیا ازدواج کرد. اول از این زن خوشم نمی آمد. ولی پس از مدتی که دیدم خیلی نجیب است دوستش دارم. از ازدواج هاری با مگ هام خیلی نگران بود، می ترسید نوه هایش سیا پوست شوند.
از دیانا خیلی بد می گفت: از ما باج می گرفت و ولخرجی می کرد. با دوستی اش با یک عرب لبنانی ابروی ما را برد. از کثافت کاری های اندرو خیلی ناراخت بود. می گفت آبروی ما را برده.


شهبانو فرح را خیلی دوست داشت واز او خیلی تعریف می کرد، می گفت: زنی با فرهنگ، آشنا به چند زبان و فرهنگ غربی و ثروت زیاد، بر عکس فرزندان ونوه های من و همسرانشان که مرتب پول خرج می کنند، یک پوند هم خرج کسی نمی کند، به ولیعهد هم پول جیبی می دهد، و بهش سفارش کرده: اگه یک دلار خرج کسی بکنی، پول جیبی ات رو قطع می کنم. اما هر وقت یکی از فرزندان من ازدواج می کرد، هدیه صدهزاردلاری برای شان می فرستاد
چند بار پرسیدم: شاه خدا بیامرز خیلی به شما خدمت کرد، از شما هم می ترسید، بحرین را به شما بخشید،چرا زمانی که فراری شد، پناهش ندادید. با خنده بد جنسی گفت: You know better than me ما خودمان در 28 مرداد نجاتش دادیم، بعد برای مان گردن کلفتی می کرد و قیمت نفت را بدون اجازه ما بالا برد. و خیال می کرد بزرکترین سیاست مدار دنیاست به ما درس سیاستمداری می داد.
از خاطرات و دیدارهایش با شاه می گفت: از مهمان نوازی ها شاه وفرح، وقتی از جشن های دوهزار پانصد ساله شاهنشاهی ایران می گفت: از خنده قش می کرد. به ویژ سخن رانی شاه در این جشن، جمله «کوروش تو بخواب که ما بیداریم» را با لهجه انگلیسی به زبان فارسی می گفت و می خندید.

روان ملکه الیزابت شاد، من روزهای خوشی را با او گذراندم، این بانوی گرامی با آن همه ثروت، دانش، فروتن بود.
18 شهریور 1401 ـــ 9 سپتامبر 2022 ـــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 5, 2022

عباس معروفی وگونتر گراس!

نویسنده می تواند، در کار خودش ورزیده باشد، اما آموزگار اخلاق نیست. مانند یک نجار، آهنگر، فرش باف، نقاش، مجسمه ساز، پزشک، و . . . ما نباید از نویسنده بت بسازیم.
ولی نویسنده«شاعر، هجو و طنزنویس، خبرنگار روزنامه نگار، کاریکاتویست، هرکه دست به قلم می برد» بر نظام است، نه کنار نظام. شمار نویسندگانی که هر سال در کشور هایی با نظام استبدای ترور می شوند، بیش از اندازه است. کشور خودمان نمونه بارز آن است.
در کشورهایی با نظام دمکراسی، این روزنامه نگاران هستند که فساد مالی سیاستمداران برای نخستین بار فاش می کنند، سپس مقامات قضایی آن را دنبال. چندی از روزنامه نگاران تخصص شان پی گیری فساد اخلاقی  و مالی دولت مردان است. کاریکاتوریست ها و هجو نویسان هم نقش مهمی در این مورد دارند.

عباس معروفی! یکی از کلمات قصار،( گفته های ناب) عباس را فراموش نمی کنم:
یارو از طرف نسیه خرها میره. از دکان یک طرف خیابان جنس نسیه خریده، ولی از جلوی دکانش رد نمی شود، از آن طرف خیابان می رود.
بهنام (اگر نامش را اشتباه نکرده باشم) فروشگاه خواربارفروشی در فرانکفورت داشت، در مورد عباس معروفی گفت:  فلان فلان شده، با فلان مردم خود ارضایی می کنه.( من یک کمی با ادب نوشتم) یعنی از کیسه مردم خرج می کنه . بارها خودم شاهد این کار او بودم. پیش از این هم گفتم: عباس درخالی بندی قهرمان جهان بود. مانند بسیاری از ما!
عباس معروفی و گونتر گراس!خواهش می کنم ازکسانی که بیشتر در این مورد می دانند، یاد آروی کنند.عباس معروفی فکر می کنم 5 ــ 6 سال مسئول خانه بنیاد هانریش بویل نزدیک مرز بلژیک در شهر دورن آلمان بود. حقوق هم می گرفت. خانه اش هم در همان شهر بود.
پس از این مدت، این کار را از او گرفتند، گفتند برو کار کن. عباس سخت عصابانی، در نشریه، فرانکفورته الگمینه، فرانگفورت (یا نشریه دیگری) نامه ای انتشار داد: دخترم به من میگه، پیاینوی من کو، استخرمون کو، گربه امون کجاست، کم و بیش با این محتوا. (خالی بندی) گونترگراس، همان نشریه پاسخ داد: بعد از جنگ دوم من در ایستگاه قطار با بردن با بدن چمدان های پیر زنان یکی دو مارک می گرفتم. پلیس هم به من اخطار داد. تو هم برو کار کن.
پیر زنی از روی دلسوزی به عباس یک پیانوی کهنه فکسنی داد که بلای جانش شد.
من  یک روز صبح زود از بلژیک رفتم، درون، عباس را برداشتم، رفتیم «بن» کامیون گرفتم،
موقع پرداخت بارهم عباس کارت کردیت اش را زد، خودش می دانست که مثل همیشه گوز توکارتش نیست. من با کارتم 2000 مارک پرداختم، (با فلان دیگران خود ارضایی کرد.) ساعت 7 صبح درِ خانه عباس بودیم. بقیه خواب بودند و اسباب ها بسته بندی نشده بود.بیدارشان کردیم، ولی می بایستی اول  صبحانه بخورند. سخت عصبانی شدم. کاری ندارم به اینکه من وقتی می خواهم کاری انجام دهم، خوردن و خوابیدن را فراموش می کنم. و ظهر هم بایستی ناهار بخورند . موقع آوردن پیانو، یک چرخ  چدنیِ پیانو شکست، علاوه بر آن لب پله هم شکست. (خالی بستن جریمه دارد، کجاشو دیدی، داستان پیانو ادامه دارد) من در حدود ساعت 2 بعد از ظهر از دورن حرکت کردم، شب را در هتلی  در راه خوابیدم، فردا ظهر دربرلن خانه عباس بودم. (عباس خانواده اش با ماشین خودشان آمدند.) زنگ می زدم، در را باز نمی کنند، حضرات خوابند. پس از ریع ساعتی در را باز کردند (حال مرا درک می کنید) جابجا کرد پیانو یک تخصص است و کار هر کس نیست. اول اینکه این پیانوی چرخ شکسته در آسانسور کهنه کنگان، لنگان نمی رفت. اپارتمان عباس طبقه سوم یا چهارم بود. فکر می کنم عباس برای بالا بردن این پیانو 300 مارک هزینه کرد، بچه هایش هم اصلا پیانو نواختن که هیچ تنبک زدن بلد نبودند. چه بلایی سر این پیانو بعدش آمد نمی دانم. پیانو مفت نمی ارزید.
کم و بیش یکسال بعد خانه عباس بودم، صاحب هتلی که عباس در آن شب ها کار می کرد هم بود، ناهاری هم بود و شراب سپیدی بود و شرابی  قرمز.( خنده ام گرفت) عباس باز هم خالی بست و گفت: این شراب برای این غذا خوب نیست، آن یکی  بهتره. خندیدم و تو دلم گفتم، . . . کون گشاد، واسه کی خالی می بندی،از کی تا حالا شراب شناس شدی؟زمانی که صاحب کار عباس رفت، عباس  تعریف های از او کرد که بیا بشنو، زوشنفکر، اهل مطالعه، و . . . سال بعد که عباس کارش را در هتل از دست داد بود، صاحب کارش را با بدترین واژه ها به باد ناسزا می گرفت. از خالی بندی او در مورد فرش شناسی نمی گویم.

سالش را درست به یاد ندارم، شاید 15 ــ 16 سال پیش بود مرا برای مصاحبه به رادیو زمانه در هلند دعوت کرد. من هم یک سری حرف های بی سر وته زدم. کاری نداریم. رفتار آن شب به قدری زننده بود که از گفتنش شرم دارم.
7 سال پیش، و همچنین 6 سال پیش چند بار( پیش از بیماریش که من تا این چند روز قبل خبر نداشتم)در برلن بودم، به خانه هدایت تلفن کردم، گفتم عباس هست . یکی پاسخ: آقای معروفی تشریف ندارند. در دلم گفتم: ای بی معرفت من از هر خدمتی به تو خود داری نکردم، حالا واسه من هم آقای معروفی شدی.
عباس با خالی بندی هایش، با از کیسه دیگران خرج کردن هایش هایش، باخود گم کردی هایش، با قدر دوست نداستن،  چه در کانون و چه در بین ایرانیان دیگران خود را منزوی کرد.به هر حال: با تمام این حرف ها من عباس را دوست داشتم، هرگز فراموش اش نمی کنم.از بیماری و در گذشتش با تمام وجود غمگینم. 14 شهریور 1401 ــ بلژیک ــ اردوخانی. حوصله دوباره خواندن ندارم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 2, 2022

باز هم عباس معروفی!



به خود میایم: هر بار کسی را سر زنش (انتقاد) می کنم، گویی یکی سیلی محکمی به گونه ام می زند و می گوید: ابله ببین خود چقدر سرزنش باری، به خود میایم، می بینم، هر عیبی در دیگری می بینم، در خود ده ها بار بیشتر.
بیماری عباس معروفی که از آن بی خبر بودم، و درگذشت اش، برای من غمی فراموش نشدنی است. و عباس در دل من جایی دارد، با خوبی ها بدی هایش. همچنین خانواده اش، برای من ارجمند هستند.
عباس در شهردورن، سه ــ چهار سالی مسئول خانه هانریش بویل بود. در این خانه نویسندگان بیشتر گمنام از کشورهای آمریکای جنوبی، افریقا، و کشورهای عرب شمال آفریقا مدت کوتاهی می آمدند و می رفتند. کم نویسندگان ایرانی. ولی بسیاری از نویسندگان خیلی مشهور ایرانی که به المان می آمدند، روزها، شاید هفته ها مهمان عباس معروفی بودند. و عباس و همسرش با تمام وجود به آنها خدمت می کردند«عباس گدا صفت نبود، طبع بلندی داشت» یکی از هم ین نویسندگان خیلی معروف گدا صفت، برای چاپ کتابش چنان چاپلوسی عباس را کرد که اگر یک صدم آن را عباس باور داشت، به کوته، شکسپیر، ویکتورهو گو می گفت: زکی. خود را بالا تر از آنها می دانست. من در خانه او با بسیاری از این نویسندگان، زن و مرد آشنا شدم. همچنین هفته ها زن و فرزند نویسندکان مشهوردر خانه او مهمان بودند، و عباس و همسرش با تمام مشکل های مالی اش به بهترین نحو از آنها پذیرایی می کرد.
عباس معروفی کتاب «کلونتچه، دلقک بلژیکی» مرا ویراستاری چاپ کرد، و هزینه اش را هر گونه خواسته بود، پرداختم.
خالی بندی: در خالی بندی عباس معروفی قهرمان جهان بود. (برای من عصبانی کننده  خنده دار)مانند بسیاری از ایرانیان، و جهان سومی ها. خودم هم خالی بندی زیاد کرده ام. ولی سی سالی می شود، که احتیاج به خالی بندی دروغ گفتن ندارم، چون دروغ ها وخالی بندی هایم را به داستان درآوردم. بیش 1300 داستان، هجو، طنز، داستان بلند و کوتاه، و چند رمان، و شعر( خیر سرم) نوشته ام.
25 ــ 30 سال پیش در فرانکفورت، کانون نویسندگان کنگره ای برقرار کرد و چند نفر از نویسندگان مشهور هم بودند. شبی در رستورانی شامی خوردیم. زمان پرداخت هزینه شام، آن ترک تبریزی که به دست آورده بود دل ما را( انسانی شریف که حاتم طایی از دیدنش شرمنده می شد،ساکن کلن، گوشش صدا کنند و به خاطر بیاورد و بخندد) با کارت کردیت، می خواست هزینه شام ما 10 ــ 12 نفری را بپردازد. برای هر نفرهم در حدود 12 مارک می شد.
ترک تبریزی کارتش را می خواست به کارسون بدهد، برای پرداخت، (من به عباس گفتم: هرینه شام تو و خودم را می دهم نه بیشتر) ولی عباس کارتش به زور می خواست به کارسون بدهد، برای پردخت هزینه شام همه. هی می گم، عباس، عباس، . . .، اما او ول کن نبود، دراخر ان ترک تبریزی پرداخت. من به عباس گفتم! تو که می دونی گوز هم تواین کارت نیست یک مارک هم اعتبار نداره. عباس با خونسردی و خنده پاسخ داد: اون که نمی گذاشت.

از تازه به دوران رسیدگی عباس گفتم: از خودم هم بگویم. شاید بیش از 20 سال است که رفتارتازه به دوران رسیدگی نکرده ام، ولی زمانی که رفتار و گفتار دوران تازه به دوران رسیدگی ام را به یاد میاورم، بوی گندش مرا زجر کش می کند.
بسیاری مرا سرزنش می کنند، چون نوشتم عباس معروفی را دوست داشتم. بنی صدر را هم دوست داشتم،و در باره اش زیاد هجو نوشته ام. در مورد او هم مورد سرزنش قرار گرفتم. شما هم هر گونه که میخواهید مرا سرنش کنید و ناسزا بگویید!؟
2 سپتامبر 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک.  

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 1, 2022

عباس معروفی، در آینه وجدان!

حالا که از هر دری سخن از عباس معرووفی شد: شاید گزافه گویی نباشد، اگر بگویم، من خوب با خصوصیات اخلاقی عباس معروفی آشنا هستم. من با او زمانی که در شهردورن آلمان، نزدیک مرز بلژیک، زیاد رفت و آمد داشتم. حتی اسباب کشی او را از درون به برلن انجام دادم. برای او خیلی هزینه کردم و زحمت کشیدم.

پس از سه چهار سال هر بار به برلن می رفتم، و تلفن می کردم، به کتابخانه اش، می گفتم عباس نیست، یکی می گفت: «آقای معروفی تشریف ندارند». این برای من که عباس را دوست داشتم خیلی سنگین بود.
عباس معروفی یکباره شهرت پیدا کرد، بدون اینکه جنبه آن را داشته باشد.یکباره خود را گم کرد، تازه به دوران رسیده شد. وقتی آمد آلمان خیال می کرد برایش فرش قرمز پهن می کنند. پس از مدتی درک کرد، باید مانند همه کار کند، قبولش برای او دشواربود. نامه کوتر گراس در پاسخ گله او از آلمان را شاید به یاد داشته باشید! عباس صدها عقد داشت که با نویسندگی نتوانست عقده هایش را خالی کند. نمی خواهم بشمارم، با رفتارهای زننده تازه به دوران رسیدگی اش خالی بندی هایش بسیاری را از خود رنجاند و دور کرد. سر خورده شد.
«من با دست خالی با عقده ها کمبودهای  زیادی به اروپا آمدم، شرمی ز گفتنش ندارم. نوشتن برای من یک خود روانکاوی بود که توانستم تا اندازه زیادی بر بسیاری عقده هایم چیره شوم ، چاپلوسی، ضعیف کشی، حقارت، دو رویی، خالی بندی، دوغ و . . . »  ( دروغ هایم را به داستان در آرودم. دیگر احتیاج به دروغ گفتن ندارم.داستان دروغی است بر پایه واقعیت)
صد عیب، بدی، کمبود، و . . . در عباس بود. اما زمانی که درآینه وجدانم می نگرم، هزار بار بیشتر، عیب، بدی؛ کمبود، و دها مشکل روانی دیگر می بینم. هر که دوست دارم، آنچنان که هست دوست دارم. عباس معروفی یکی از کسانی بود که دوست داشتم. شاید شما هم یکی از آنها باشید؟

از دشتی می گذشتم، ناگهان باد برخاست، باد خوابید. سر و پایم پر از غبار شد، از هر غبار فریادی برخاست: مرا کجا می بری؟ گفتم، به آنجا که خود غبار شوم. به عباس معروفی که  دوستش داشتم، و کودکی اش را گم نگرد و با خود برد.
1 سپتامبر 2022

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 27, 2022

عصا قورت داده

یکی را شلان و نالان و خیزان «با گردنی برافراشته» دیدم. گفتم اش: عصایی بردار!. گفت: عصایم را قورت داده ام.

عصا قورت داده بسیار دیدم.
حساب زندگی ام را می کنم. می بینم، پیر و خرفت شده ام. به خود می گویم: جوانی هم با هوش و زرنگ نبودی.
پدرم مرا کره خر صدا می کرد، هر کره خری، خر پیر می شود. از گفتنش ترسی ندارم.
آنچه که عیان است، چه حاجت به بیان است.
از پیرو خرفت شدن نترسید،وقتی شدید، خودنان هم نمی دانید
.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 27, 2022

یکی، یکی!


به یکی، یکی نگاه می کنی، لبخند می زنی، اشاره و ناز می کنی. یکی، یکی عاشق و دیوانه می کنی. یکی، یکی دلرباعی می کنی، شیدا و مفتون می کنی. جادوگری، یکی، یکی سحر می کنی.
یکی فدا کن، نه همه را! بازی با واژه یکی!
6 شهریور 1401 ــ 28 اوت 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 27, 2022

نگاه فراموش نشدنی و پر مهر یک دیوانه!



بودن شک این «کنایه» (اصطلاح )  شعربند تنبانی شنیده اید. بند تنبان تنابی است به کلفتی انگشت شست که از نخ پنبه شول بافته شده بود، و راحت ریش ریش می شود. دوسرش را گره می زدنند تا  بیشتردوام بیاورد، به غنوان کمر بند به کار می بردند. با وجود گره زیاد دوام نمی آورد.
در محله های ما (خیابان ری، میدان شوش سه راه امیون حضور، دروازه دولاب، خیابان شهباز، میدان ژاله.. .) مردی بود به نام «احسان دیوانه» لال، و تنها چیزی که می توانست  با صدای بلند بگوید «زالو» بود.  احسان دیوانه فرزند یک نانوایی سنگکی بود، (اگر اشتباه نکنم) نزدیک میدان شوش، با پیراهنی و شلور کتانی چرک تاب، یا خاکستری،و همیشه آب دهانش سرازیر.
بجه ها محل به او سنگ می زدند و فراریش می دانئد. و من باره ها با بقیه بچه ها به خاطر دفاع از او کتک کاری سختی کردم. درست به خاطر دارم!یک روز در خیابان شهبار، نزدیک زمین فوتبال شماره سه که زمین خاکی بود، گوشه دیوار شاشید، ولی نمی توانست بند تنبانش، (تنبان بر وزن پاسبان، دژ بان) را ببندد. من رفتم و بند تنبانش بستم. «احسان» دو دستم را گرفت و محکم فشرد، وچنان نگاه پر مهری در چشم من کرد، که اشک در چشمان جمع شد، من هرگز این نگاه را فراموش نمی کنم. (اکنون  سرگرم نوشتن داستان او هستم، اشک در چشم دارم)
مادرم در تابستان گرم تا صدای احسان می شنید، می گفت: ننه یک کاسه آب یخ ببر بهش بده، صواب داره!.
مادرم گاهی با نگاهی غمگین، سری تکان می داد و می گفت: دست احسان دیوانه گرفتی، خون او در رگ های تو روان شد!
بند تنبان اشراف از تار ابریشم به رنگ های گوناگون محکم بافته شده بود، با منگوله ای، از سنگ های قیمتی.

5 شهریور1401 ــ 27 اوت 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 26, 2022

سوت زدن!



این هجو کوتاه را یکی از دوستان برایم فرستاد که به خواندش میارزد.
استادعرب اهوازی در دانشگاه اصفهان در حال درس دادن بود که یکی از دانشجویان سوت زد ! استاد سوال کرد : چه کسی سوت زد ؟ کسی پاسخ نداد. استاد مجددا شروع به درس دادن کرد. مجددا آن دانشجو سوت زد.! استاد برگشت و‌ گفت چه کسی سوت زد؟ باز هم پاسخی نشنید. او‌ مجددا تدریس را ادامه داد و باز پسره سوت زد. استاد برگشت و روی صندلی نشست و‌ گفت دوست دارید حکایتی جالب براتون تعریف کنم؟… دانشجویان‌ باهم گفتند آره. استاد گفت: دیشب خوابم نمیبرد گفتم برم بنزین بزنم‌، در راه خانمی زیبا را دیدم به او‌گفتم: خانم خوشکل بیا بالا برسونمت . خانمه زود پرید بالا و سوار شد با هم‌ صحبت کردیم و لاس زدیم و‌ نهایتا فهمید‌ من‌ استاد پسرش توی دانشگاه هستم. یه لب آنچنانی به من داد و‌ گفت پسرم دانشجوی توست و‌ احتیاج‌ به ‌نمره داره نمره خوبی بهش بده … گفتم‌ : من که نمیشناسمش … گفت: به پسرم میگم سر کلاست سوت بزنه حتما او‌ را خواهی شناخت.! در این لحظه نگاه دانشجویان به دانشجویی که سوت میزد برگشت و‌ دانشجوی مزاحم را شناخت، استاد به او‌ گفت: بلند شو مادر قحبه ! فکر میکنی من دکترای خودمو مثل رییسی و قالیباف و رضایی و مخبر و تخمی تخمی گرفتم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 23, 2022

هوطنان، خواهش، تمنا، می کنم!



هموطنان گرامی، از شما خواهش می کنم، بی رودر واسی( رو در بیایستی) تمنا می کنم به دوستان وآشنایان غیر ایرانی خود، از هر کشوری نگویید، چون باور نمی کنند.
اگر حرف راستی می خواهید بزنید، و می دانید کسی باور نمی کند، گفتنش دور از خرد(عقل) است.

دیروز در تلویوزیون فرانسه تظاهرات هزاران زن و مرد بی حجاب و با حجاب مخالفان نخست وزیر پاکستان (با 176 میلیون مسلمان) دیدم. اندونزی پر جمعیت ترین کشورمسلمان دنیا 209 نفر ، بنگلادش 134 ملیون، و…  در هیچ کشور مسلمانی(غیر مسلمان) برای بی حجابی جریمه تععین نشد، جزدرکشور آخوند زده ما.

دیروز بعضی از رسانه‌های ایران لیست قیمتی از جریمه‌های «بدحجابی» را منتشر کردند که بر اساس آن گفته شده بود جریمه افتادن شال و روسری ۳۰۰ هزار تومان، کوتاه بودن مانتو ۱۵۰ هزار تومان، پوشیدن مانتو جلوباز ۱۰۰ هزار تومان و نداشتن مانتو ۵۰۰ هزار تومان است.
لاز به یاد آوری نیست! در تمام کشورها برای رانندگی با سرعت یا در حال مستی، مصرف مواد مخدر جریمه های سنگینی تععین شده.و همچنین جریمه مالیاتی، و . . .

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 22, 2022

شاه را به خاطر یک گناهش نمی بخشم!



اسبی پس از مرگ صاحبش گفت، تمام ستمی که در عمرم به من روا داشتی می بخشم. تنها یک کناهات را نمی بخشم. و آن اینکه ابسار مرا به دم خری بستی و رفتی.
من تمام فساد اخلاقی شاه، سهیم بودن خانواده اش در شرکت های سود آورد، باز کردن گازینو، انقلاب کشاورزی ناقص به خواست کندی،که سبب آرواره شدن بیش 3 ملیون کشاورز به تهران، حلبی آباد،(که سیل وار ازخمینی اسقبال کردند) انقلاب شاه ملت، جشن های 2500 ساله، خود بزرگ بینی او. واینکه خانواده اش هرکار دلشان می خواست می کردند و پاسخ گوهم نبودند و . . . را می بخشم. «ولی تنها یک گناهش را نمی بخشم» و آن اینکه از ترس آخوند ها، باج دادن به آنها به خاطر پشتیبانی از تو در کودتای 28 مرداد، و سرنوشت ما را به دست آنها سپردی رفتی را «نمی بخشم».

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی