در استبدادی ترین حکومت ها، پلیس اخلاق وجود ندارد. حتی در رژیم استبدادی کمونیست استالینی، نازی هیتلری حکومت به لباس پوشیدن مردم کاری نداشت.
تنها در کشور آخوند زده ما، که از هر بیماری مسر و خطرناکی کشنده و زجر دهنده است، پلیسی به نام پلیس اخلاق، مبارزه با بی حجابی وجود دارد.
حکومتی که بنیادش بر فساد دولتی است، و تمام دولتمردان غرق در فاساد اند، برای سرپوش گذاشتن بر این فساد، پلیسی با نام پلیس اخلاق و گشت ارشاد ساخته.
آقای وزیر دادگستری، قاضی ها نا محترم، شما دست گوسپند دزدان را می برید. میلیاردها دلار از مال ملت دزدیده اید به غرب فرستاده اید. در هیچ جای دنیا چنین چیزی سابقه ندارد. نام این کار جنایت است و قابل محاکمه. شرم بر شما!
دولت مردان ایران: درحالیکه مردم کنار خیابان می خوابند، شما در ویلا های صدها میلیارد تومانی زندگی می کنید،
فرزندان شما در غرب بی حجاب آزاد می گردند، برای دیدن شدن چند تار موی دختری را می کشید.
اخلاق! حاصل اندیشه، کردار و گفتار فرد در جامعه است. شما با دزدی ها، با دروغ ها، با تظاهر، با جنایت و خیانت جامعه را به فساد کشانده اید.آنوقت پلیس اخلاق به وجود می اورید. تنها با بد حجابی زنان مبارزه می کنید، فساد در ذات شماست، سرشت پلید خود( ذات ناپاک) را زیر پرده دین پنهان می کنید. شرم بر شما.
بیش از 380 نوع مسابقه های ورزشی وجود دارد، و در بیشتر کشورها بر گزار می شود، در آن زنان مردان شرکت می کنند، که در آن چندین هزار نفر شرکت می کنند. و میلیون ها نفر در دنیا در زمین مسابقه یا از راه تلویزیون تماشا می کنند. من این مسابقه ها را می بینم، چگونه فریاد شادی تماشاچی ها، زن و مرد، پیرو جوان، تا کودکان خرد سال کنار هم به آسمان می رسد. من در شادی آنها شریکم.
کانال های ویژه ورزش طرفداران زیادی دارد. روزی نیست که یک یا چند مسابقه ورزشی نباشد. از دوچرخه سواری بگیر، تا فوتبال، بسکتبال، تنیس، والیبال، و صدها ورزش دیگر. شما زنان را از شادی کردن در میدان مسابقه محروم می کنید، و هر روز با هزینه زیاد، مردم را به عزا داری وامی دارید. شرم بر شما. آقای خآمنه ای: کلکسیون اسب های شما در باغ ملک آباد مشهد، کلکسیون، عصاها جواهر نشان شما و پیپ های و عبای های شما، کاخ شما،قیمت اش سر به فلک می کشد، آنوقت از زندگی حضرت علی به عنوان سر مشق شما یاد می کنید و دم از قناعت می زنید. می خواهید این ها را با خود به گور ببرید؟ اسب های شما پس از مرگتان به گاری بسته می شوند، و زمانی که پیر شدند، روانه کشتارگاه.
7 مهر 1401 ــ 29 سپتامبر 2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک
شرم بر شما، پلیس اخلاق!
نوشته شده در منتشر نشده ها
گرفتن سفارت ایران!
در سالهای 1369 ــ 1377 در دامه قتل های زنجیره ای ناگهان نام نامی من هم در لیست افرادی که جمهوری اسلامی گشته بود، و در نطر دارد به قتل برساند در نشریه همشهری لندن (مدیر پرویز اصفهانی) درآمد. یک روز هم پلیس محل من را خواست و گفت: مواظب خودت باش، و خانه ام زیر نظر پلیس بود. اول خودم رو گرفتم و به خودم گفتم: بعلــــــــه من هم کسی هستم و با نوشتن یک سری هجو خطری برای جمهوری اسلامی ایجاد می کنم. ولی زود بادم خوابید، به خودم گفتم زرشک! برو درِ مشک ات بذار.
یکی از هموطنان ما از نسل آخوند که اول طرفدار سرسخت انقلاب اسلامی بود، پس از خواندن کتاب(تولدی دیگر شجاع الدیدن شفا) یکباره دشمن خونی اسلام و جمهوری اسلامی شد، پس از انقلاب اسلامی همه جا گفته بود: «همون روز اول انقلاب ما رفتیم سفارت ایران رو گرفتیم، اسم این فلان فلان شده در اومد» بد شناسی ببین! در باره شجاع الدین شفا کتاب تولدی دیگر می نویسم. «حسودی را ببینید، تا چه اندازه، حتی به کسی که نامش در لیست ترور است»
من در نشریه همشهری( پرویز اصفهانی یادش گرامی) نوشتم. حاضرم جایم در لیست ترور را به مبلغ 10000 دلار بفروشم. ولی خریداری پیدا نشد.
همه می دانند: من مانند سگ هارم، به هیچ کس رحم نمی کنم، پاچه همه را از چپ تا راست می گیرم. به یک کس وفا دارم، آنهم وجدانم. که نمی گذارد چاپلوسی کنم، وانمود (تظاهر) کنم، دروغ بگویم،. دروغ هایم را به داستان در آروده ام.(داستان دروغی است که پایه ان بر واقعیتی بنا شده) مرید و برده اندیشه کسی باشم، آنچه می اندیشم، بنویسم. و اگر اشتباه کنم، حتا از سگی پوزش بخواهم. پوزش خواستن، اعتراف به اشتباه (گناه) است.
در طنزی که در سال 2010 به نام «خروس بی محل» نوشته بودم: اسمی هم از کیهان تهران آوردم. کیهان تهران پس از چند روز پاسخ داد:«تو چه گُهی هستی که ما از تو اسم ببریم؟»
خروس بی محل را در وبلاگ خواهم گذاشت.
5 مهر 1401 ــ 26 سپتامبر 2022 ــ اردوخانی ـــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها
درد بی درمان ملت ایران!
حمید رفیقم، رفته بود ایران برگشت، گفت: تو ایران یک بیماری پیدا شده که مخصوص کشور ماست.
مردم هرچی واسه خوردن گیرشون می اید، به شکل آخوند در میارن ومی پزن و می خورن.
میگن این بیماری اولین در یک شاطر نونوایی سنگکی به نام «رضا مشهدی» پیدا شد.
ایشون از طرفداران انقلاب بود. بعد از انقلاب دوتا پسرش تو جنگ شهید میشن، یک پسرش هم تو زندان کشته می شه.
این شاطر خمیر رو می ذاشته رو پارو، پهن می کرده تو تنور، نون به شکل آخوندی که چهار زانو نشسته در می آورده. هر چه همکاراش بهش میگن، این کارو نکن، میان می گیرنمون! می گفت: تقصیر خودم نیست، هر کاری می کنم نون به شکل آخوند در میاد.
چه درد سرت بدم! تو تهرون دهن به دهن گشت که فلان نونوایی، نون آخوندی می پزه. مردم میومدن دم نونوایی می خوابیدن تا صبح بتونن نون آخوندی بگیرن تیکه تیکه کنن و بخورن.
دولت سهمیه آردشون قطع کرد، رفتن از بازار آزاد خریدن. نونی که ده تومن بود، شد صد تومن، مرد از سرو کول هم بالا می رفتن واسه یه تیکه اش.
رضا مشهدی رو اندختن زندان. دیگه بدتر شد. نون آخوندی تو ایران دهن به دهن گشت. تمام نونوایی های ایران نون آخوندی می پختن، سنگک ، بربری و لواش. مردم از جیب شون می زدن واسه خرید یه تیکه نون آخوندی.
دولت نونوایی هایی که نون آخوندی درست می کردن، بست، ولی نمی شه مردم رو گرسنه گذاشت، بعد از دوسه واز کردن.
شیرینی پزی ها هم شروع کردن به شیرینی آخوندی درست کردن. مردم از دوا و لباس شون می زدن واسه خریدن شیرینی. دولت شیرینی پزی ها رو بست. مردم شروع کردن تو خونه شیرینی نذزی پختن. ولی مواظب بودن بچه ها دهن لقی نکنن، و گرنه کمیته می اومد تمام اهل خونه می گرفت و آشپزخونه رو خراب می کرد.
یه نفر یه ماشینی اختراع کرد که بلغور را به شکل آخوند در می آرود. مردم دانه های بلغور را نپخته قورت می دادن.
یه روز رفتم قهوه خونه، یه دیزی آبگوشت سفارش دادم. قهوه چی ابگوشت آرود با یه قیچی. پرشیدم قیچی واسه چی. گفت: واسه اینکه نون رو به شکل آخوند در بیاری.
یکی دو دوفعه هم که مهمون بودم، سر سفره واسه تیکه تیکه کردن نون، صاب خونه قیچی آورد، نمی دونی همه با چه کیفی نون رو به شکل آخوندی در میاوردن و خوب می جویدند و می خوردن.
آب نبات پزی ها، آبنبات آخوندی درست کردن. هر چند خوش مزه نبود، ولی مردم می خریدن و می خوردن.
یک سمینار با متخص های خارجی و داخلی با هزینه زیاد به راه انداختن. نتیجه گرفتن: از بسکی که مردم تو اداره ها، تلویزیون ها، نشریه ها عکس آخوند دیدن، دارن بالا میارن. دچار یک بیماری روانی شدن.
اسراییلی ها قند آخوندی ساختن، و با کمک سپاه پاسداران وارد بازار کردن.
کمیته ناکس، تریاک رو از قاچاقچی می گیره، یه نخودش رو به صورت آخوند در میاره. هر نخودش رو به قیمت خون پدرشون می فروشن. خلاصه بکم مردم به مرض بدی گرفتار شدن. هیج چی از گلوشون پایین نمی ره، اگه به شکل آخوند نباشه.
پرسیدم این بیماری تا کی ادامه داره؟ گفت تا زمانی که آخوندها هستن. خودم هم که تو ایران بودم به این مرض کرفتار شده بودم، الان دو ماهی که اینجام دارم یواش یواش بهتر میشم.
پرسیدم این بیماری از کجا آومده؟ گفت: ویروسش تو ایران به صورت مخفی بوده، ولی این خارجی ها، مخصوصا انگلیسی ها بردن، تو ازمایشگا های خودشون پرورش دادن و ول کردن تو ایران، حالا همه اشون هم حاشا می کنن.
تاریخ نویس ها میگن، همچین مرضی نه تنها تو ایران بلکه تو دنیا بی سابقه بود.
2 فوریه 1992. توجه کنید این داستان بیش از سی سال پیش در کتاب فرهنگ بی فرهنگ ها نوشته ام. حوصله ویراستاری این داستان را ندارم.
نوشته شده در منتشر نشده ها
ترکان تبریزی!
این ترکان تبریزی که به دست آروده اند دل ما را، به تار موی شان بخشم، استرالیا وآمریکا را.
(من از حافط دست دلباز ترم)
این ترکان تبریزی که می شناسم،هر کدام رفتار و کردار ویژه خود را دارند. ولی یک نقطه مشترک هم دارند، همه دست و دلباز اند و با معرفت. دیگر اینکه نه تنها فارسی را با لهجه غلیط ترکی حرف می زنند، بلکه زبان آن کشوری که در ان زندگی می کنند هم با همان لهجه ترکی. و دو رو نیستند.
(من این لهجه ترکی و رشتی را خیلی دوست دارم و برایم دل نشین)
1 ــ بهرام رحمانی دوست ار جمندم، که از پاکترین و خوش سرشت ترین مردانی سیاسی است که در بیرون از کشور دیده ام. او دشمن سرسخت جدایی طلبان است، تا آن اندازه که حاضر نیست، لحظه ای زیر یک سقف با یک جدایی طلب بنشیند. چند سال پیش در کانون نویسندگان در فرانکفورت شاهد آن بودم.
2 ــ دوست دیرینه اجمندی ام ، آقای دکتر . . . در بلژیک جراح معروفِ، بی مدعا و فروتن،هم سن من، حالا باز نشسته شده و مرتب همدیگر را می بینم، می گوییم و می خندیم، حرفش را بدون کمترین پرده پوشی می زند. رفتارش با بیماران هم با مهربانی است، ننه من غریبی را دوست ندارد. به بسیاری از ایرانیان کمک کرده و می کند و کمترین تنگ نطری در او نیست، بلند نظر است و با صفا و مهمان دوست.
3 ــ آقای . . . رفیق شفیق و مهربانم که چند سالی است او را ندیده ام. همسری اروپایی دارد که از هوش بسیاری بر خوردار است، این خانم علاوه بر زبان کشور خودش، ترکی، فارسی را با لهجه ترکی حرف می زند و به چند زبان دیگر اروپایی به خوبی آشناست، و بزرگان ادب ما را خوب می شناسد. علاو ه بر آن به زبانزدهای(ضربالمثل های) فارسی و ترکی هم به خوبی آشناست، و به موقع به کار می برد.
آقای . . . چاخان های عجیبی می کند. نمونه! هزار کیلو متر را با سرعت 400 کیومتر دوساعت و نیم رفتم. همسر ایشان، با خنده می گوید: فلانـــــــــی نخ رو بکشم. پس از چند بار نخ کشیدن، سرغت ماشین می شود صد، و زمانش می شود دوازه ساعت.
نمونه دیگر! در عروسی ما در تبریز هزار نفر آمدن. خانم باز هم به فارسی با لهجه ترکی، فلانـــــی، نخ را بکشم، پس از چند بار که خانم تکرا می کند نخ را بکشم، کم ــ کم از هزار نفر می رسد به 100 نفر، هرچقدر خانم نخ را می کشید، رفیق دوست داشتنی و با صفای من از صد نفر پایین تر نمی آید.
در مورد دکتر حسابی همشهری اش: دکتر حسابی شاگرد انیشتن بود. یک روز دیر رسید سر امتحان، انشیتن بهش گفت: تو نمی خواد امتحان بدی، بیست بهت میدم و قبولی. هر وقت انیشتن مریض می شد، دکتر حسابی جایش رو می گرفت. دکتر حسابی با هواپیما از آمریکا می آمد صبح دانشگاه تهران درس می داد، بعد از ظهر با همان هواپیما می رفت دانشگاه تبریز واسه درس دادن، شب بر می گشت آمریکا ، و . . .
آقای . . . دروغ نمی گوید، قول الکی نمی دهد، به حرف اش وفا دار است، کسی را گول نمی زند. چاخان هایش هم خنده دار و با مزه است. شاید خودش هم می داند چاخان می کند.
نزدیک بود یکی از مردان دوست داشتنی و دست و دلباز ترک، مرتضوی شهر کلن را فراموش کنم.
داستان نخ را بکشم!؟
آخوندی بر سر منبر زیاد لاف میزد: نزدیکانش جمع شده و قرار بر این گذاشتند که کسی را زیرمنبر پنهان کنند، نخی به آلت تناسلی او ببندند، هر زمان آخوند لاف زیادی زد، او نخ را بکشد. یک روزی آخوند رفت بالای منبر و گفت: امام حسین شمشیر را کشید و صد هزار نفر را کشت. طرف نخ را کشید، آقا از صد هزار رسید، به نود هزار، نخ کشیده شد. کم کم رسید به پنج هزار، طرف در حالیکه نخ را کشیده بود خوابش برد. آخوند که از درد می نالید، فریاد زد: هر چقدر بکشی از پنج هزارنفر پایین تر نمی روم .
27 شهریور 1401 ــ 18 سپتامبر2022 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در طنز
نامه سر گشاده به اصلاح طلبان و ملی مذهبی ها!
اصلاح طلبان ملی مذهبی ها، در سوک «مهستا امینی» بی خود سینه چاک نکنید و اشک نریزید.
می خواهید از آب کل الود ماهی بگیرید. این آبِ گل الود نیست. رودی خروشان و خون آلود است، و شما هم در خون آلودی این رود شریک اید.
هشت سال پیش در باره شما نوشتم:لحاف نخ نمای مادر بزرگ، ملی مذهبی و اصلاح طلب!
خدا اموات شما رو بیامرزه، خدا بیامرزه مادر بزرگ من رو بیامرزه. مادر بزرگم یه لحاف نخ نما داشت که فوتش می کردی پاره می شد، از وقتی که من یادم میاد، مادر بزرگ همیشه مشغول وصله پینه کردن این لحاف بود. هرچی بهش می گفتیم، ننه جونی این رو بنداز دور، اصلا به گوشش فرو نمی رفت و دعا می خوند و سرگرم کار خودش بود، و شب ها هم زیر همین لحاف می خوابید. هرچی هم می خواستیم زیر لحاف نویی که واسش خریده بودیم بخوابه، حرف به گوشش نمی رفت ومی گفت: «این لحافی بود که من و بابا بزرگت هر شب رومون می انداختیم، خاطره خیلی خوب از این لحاف دارم». این لحاف صد تا وصله هم بیشتر خورده بود.
بچه که بودم، نمی فهمیدم ننه جونی چی می گه و مقصودش چی و چه خاطره ای از با بابا بزرگم داره، ولی وقتی شاشم کف کرد، متوجه حرف اون خدا بیامرز شدم. واسه همین بود که سر به سرش می گذاشتم و ازش می خواستم بگه چه خاطره ای از این لحاف داره. پیرزن می خندید و می گفت: «ذلیل نمرده خودت رو نزن به خریت، می فهمی من چی میگم، اگه نمی فهمی وقتی زن گرفتی، می فهمی». البته از این شوخی بدش هم نمی اومد، وصف العیش، نصف العیش.
خدا بیامرزتش، ننه جونی مرد و بعد از چند سال اون لحاف پوسیده رو مادرم با تاسف زیاد انداخت دور.
حالا این ملی مذهبی ها و اصلاح طلبان خاطره خیلی خوبی از لحاف پوسیده جمهوری اسلامی دارن که با آخوندها زیرش خوابیدن. واسه همین هم هست که مرتب دارن وصله – پینه اش می کنن. اردیبهشت 1393 ــ مه 2014 ــ بلژیک ــ اردوخانی
نوشته شده در طنز
مسیح علی نژاد( خاله سوسکه)!
با وجودی که بیش از 30 سوژه در باره اشخاص شناخته شده، و چند داستان که یاد داشت کرده ام، و خیال داشتم بنویسم، «نخست در باره خودم انگونه خودم را میشناسم)امروز یاد خانم مسیح علی نژاد با پشوند خاله سوسکه افتادم. و می خواستم در باره هوش او دلیری او بنویسم .
خاله سوسکه رفت به همدان به خیال اینکه شوهر کند بر رمضان رفت، ولی پس از دیدن، بقال، قصاب، نجار، و . . . همسر موش مهربانی شد که با دم اش او را نوازش می کرد. خاله سوسکه پس از مرگ شوهرش عزا دار شد و سیاه پوشید بدین جهت او را خاله سوسکه می خوانند. (بر گرفته از ویکی پدیا)
اما خاله سوسکه ما( خانم مسیح علی نژاد) پس از جدا شدن از همسرش رفت آمریکا همسر «عموسام» شد و به مال و مقام شهرت رسید، و در ایران (به ویژه نزد بانوان) بیشتر از همه مردان سیاسی ایرانیِ پر مدعای خارج از کشور اپوزیسون مورد توجه است و عده زیادی او را دوست دارند. خیلی بیشتر از آقای رضا پهلوی.
این خانم برای من ارشمند وارجمند است، و هوش و کاردانی و دلیری او را ستایش می کنم.
شما هر گونه که می خواهید برداشت کنید. پیش از اینکه در باره خانم مسیح علی نژاد بنویسم، برای شناخت او به ویکی پدیا در زیر روی آوردم.
معصومه علینژاد قمی (زادهٔ ۲۰ شهریور ۱۳۵۵ در بابل) که با نام مسیح علینژاد شناخته میشود، خبرنگار،[۴] روزنامهنگار، نویسنده، مجری تلویزیونی[۵] و فعال حقوق زنان ایرانی-آمریکایی است.[۶] او بنیانگذار و طراح جنبشهای آزادی یواشکی و چهارشنبههای سفید با هدف آزادی حجاب و رفع حجاب اجباری در ایران است
زندگی و فعالیتهای مطبوعاتی
او خبرنگاری را از سال ۱۳۸۰ با روزنامهٔ همبستگی آغاز کرد و بعد از آن با ایلنا همکاری کرد.[۱۲] از او در روزنامههای شرق، بهار، هممیهن و اعتماد ملی نیز نوشتههایی منتشر شدهاست.
علینژاد در مجلس شورای اسلامی ششم و هفتم خبرنگار پارلمانی بود. او در سال ۲۰۰۵ پرداخت عیدی ده میلیون ریالی به نمایندگان مجلس را در خبرگزاری ایلنا افشا کرد که جنجال بسیار آفرید و موجب اخراج وی از مجلس[۱۲] و دشنامهای (حتی جنسی) برخی از نمایندگان مجلس شد.[۱۳] علینژاد در دوران فعالیت خود در روزنامهٔ اعتماد ملی مقالهای جنجالی به نام «آواز دلفینها» نوشت که در آن رفتار محمود احمدینژاد را به رفتار مربیان تربیت دلفین با دلفینها تشبیه کرده بود. او در این مقاله مردم رنجدیدهای که در سفرهای استانی گرد احمدینژاد جمع میشوند تا به او نامه دهند را، همانند دلفینهای گرسنهای دانسته بود که برای ربودن لقمهای غذا از دست مربی، خودشان درمیآورند و حرکات دلفریب نمایشی انجام میدهند.[۱۴] این نوشته که از نظر هیئت نظارت بر مطبوعات توهین به رئیسجمهور و ملت ایران تلقی میشد، منجر به عذرخواهی مهدی کروبی (مدیر مسئول روزنامه) شد. هفتهنامهٔ تایم، در این باره مقالهای به نام «’مسیح‘ در برابر احمدینژاد» نوشت.
در تابستان ۱۳۸۸، علینژاد مدتی را در ایالات متحدهٔ آمریکا به سر برد و تلاش کرد با باراک اوباما مصاحبه کند ولی با وجودی که ویزای آمریکا به منظور مصاحبه با اوباما به او داده شده بود، تا زمان پایان مهلت ویزای او، موافقت دولت آمریکا با درخواست مصاحبه نهایی نشد و علینژاد به انگلستان برگشت. در مدت حضور در آمریکا، علینژاد در چند جا در جمع ایرانیان معترض حاضر شد و از جمله در روز ۲۵ ژوئیهٔ ۲۰۰۹ در سان فرانسیسکو سخنرانی کرد و از جمله خطاب به حاکمیت ایران گفت «سی سال ما لرزیدیم، اینک شما بلرزید».[۱۶] او در ۲۹ اوت ۲۰۰۹ نیز مصاحبهای با صدای آمریکا انجام داد که به همراه قطعاتی از کارهای ویدیویی علینژاد با عنوان «یک توفان هوای تازه» پخش شد. علینژاد در سال ۲۰۱۰ به همراه تعدادی دیگر از نویسندگان و روشنفکران ایرانی بنیاد ایران ندا را تأسیس کرد، . . . (فکر می کنم) خانم علی نژاد را در لندن در یک سخن رانی دیدم، و کتابش را خریدم.
25 شهریور 1041 ــ 26 سپتامبر2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها
مهدی خانبابا تهرانی!
دوستی فراموش نشدنی: نمی دانم، چرا امروز به یاد مهدی خانبابا تهرانی افتادم. مردی
( prototype) نمونه است، هیچ کسی مانند او وجود ندارد. در خانه مهدی همیشه به روی همه باز بود، هر که از راه به فرانکفورت می رسید، از هرطیف و طبقه ای مهمان او بود. مهدی و همسرش با وجود امکان های کم مالی، نهایت پذیرایی را از او می کردند. در مهان نوازی حاتم طایی نزد آنها شرمنده بود. مهدی در رفاقت هیچ حدودی قائل نبود.
من باره ها مهمان آنها بودم، بی دریغ ازمن پذیرایی کردند ( او، و همسرش، همراه با نوری زاده و همسرش در بلژیک هم مهمان من بودند) ورد زبان (تکیه کلام) مهدی این بود! «من نمی خواهم باکره ام را از دست بدهم» = نمی خواهم جیره خوار کسی باشم، = وابسته به گروهی باشم، می خواهم خودم باشم، وجدانم را زیر پایم نمی گذارم، و . . .
من و مهدی از یک فرهنگ می آییم، از جنوب شهر تهران، و آن را در کتاب « فرهنگ بی فرهنگ ها» نوشته ام. (پر از اشتباه نوشتاری ازبی سوادی واستباه تایپی)
مهدی مرا خوب درک می کرد، می دانست هدف من از نوشتن این همه داستان با زشت ترین واژه ها توسعه این فرهنگ نیست، بلکه نشان بدهم، این هم قسمت مهمی از ادبیات(فرهنگ) ما است که پیش از اینکه به مدرسه برویم، در کوچه خیابان شنیده ایم. و عصا قورت دادگان، به این فرهنگ و جامعه با چشم حقارت می نگرند، و نمی خواهند حقیقت را ببیند و بپذیرند.
باری! نکته مشترک من او بسیار داریم، یکی از آنها بد جنسی، یا شوخ طبعی تهرانی، یا هر چه می خواهید بگویید است.
شبی مهان مهدی بودم، جوانی هم آنجا بود، با کتاب شعر 30 تا 40 ورقی اش. جوان چند تا شعر خواند، و کتابش را پس از امضا به مهدی تقدیم کرد. من سکوت کردم در دل خندیدم. مهدی از شعرهای او تعریف کرد.
وقتی جوان رفت مهدی کتاب شعر را به من داد و با خنده گفت: نخواستم دلش را بشکم، ببین چی گفته. من چند بیت خواندم: شعرجوان!
هوا سرد و سوزانی،تند برفی می بارید،پشت پنجره ام شمعی روشن بود، پروانه ای خود را به شیشه پنجره میزد، می خواست به پای معشوق بسوزد، پروانه من ام، … (پروانه در زمستان برف؟) من با خنده به مهدی گفتم دیدی چه کُس شعرهایی گفته؟ مثل شعر های من در 14 ــ 15 سالگی.
مهدی تعریف می کرد: در زمان مائو، ما چند سالی در ساعت های محدود برنامه فارسی داشتیم که به طرف ایران پخش می شد،، من مجری برنامه بودم. (خود مهدی جریانش را بهتر می گویید، فکر می کنم در کتابش نوشته) گذشت تا اینکه اشرف پهلوی به پکن به دیدارمائو. آمد.(اگر اشتباه نکنم ُسال 1946 ــ 1947)
رابطه ایران چین خوب شد.ما برنامه را یک سالی ادمه می دادیم، ولی صدایش از استودیو بیرون نمی رفت. به هر حال، مهدی خابابا تهرانی، و همسرش، همیشه در دل من جایی خواهند داشت، و بی ریایی آنها را فراموش نمی کنم، و برایم ارجمند و دوست داشتنی خواهند بود . و برای شان بهترین آرزو ها را دارم.
23 شهریور1401 ــ 14 سپتامبر2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها
با نوای دل در سکوت!
با سایه ام به رقص آمدم. با نای نی؟ با نوای چنگ؟ نه ،نه! «با نوای دل».
با لب وچشمانی خندان پای کوبان، گاهی در آغوش یک دیگر، گاه دگر به دور هم چرخیدن، گاهی دست و پای کوبان، گاه دگر برابر هم، گاهی پشت سرم، گاهی این طرف، گاه آن طرف، گاهی می نشست و می افتاد و بر می خاست. گاهی دست در دست هم،گاهی دست بر کمر، . . .
فراموش کردم! آسمان آبی بود، خورشید بر سرمان می درخشید. لکه ابر سیاهی آسمان را فرا گرفت. لحظه ای گم اش کردم، هرچه به دور خود چرخیدم، پیدایش نکردم. ناگهان باد تندی وزید، ابر سیاه را با خود برد، خورشید بار دگر درخشید. یکباره سایه من هویدا گشت و در آغوشم گرفت وسکوت را شکست و در گوشم گفت: باز گشتم، باز گشتم. «با نوای دل در سکوت» بار دگر به رقص آمدیم. بازی با واژه سکوت.
ترشح امروز سرم. 21 شهریور 1401 ــ 12 سپتامبر2022 ــ اردوخانی ــ بلژیک.
نوشته شده در منتشر نشده ها, کوتاه گفتار
آنقدر حسود نباشید!
چندی از ایرانیان با رفتن رییسی رییس جمهور محبوب ما به مکان سازمان ملل در نیویورک سخت مخالف هستند، و کمپینی به راه انداخته اند.
چندی قدم را از این فراتر نهاده، و پس از رفتن او به نیویورک خواستار محا کمه در برابر دادگاه بین المللی شده اند.
نخست اینکه رییسی گفت: درنیویوک «یک» دست به رییس جمهور آمریکا جو بایدن نمی دهم. (مسئله شخصی است می خواهد بدهد، می خواهد ندهد.)
من که حسود نیستم، اما شما حسودان یک کمی فکر را بکنید. رییسی اگر به نیویورک برود، تنها نمی رود. او( مانند احمدی نژاد) با تمام بستگان خود بیش 200 نفر در ده «نوغان» ( مشهد) با هواپیمای «ایران ار» در بست میرود. کسانی که پایشان به مشهد و تهران هم نرسیده.
در آنجا ملت شریف نیویورک به دنبال ماشین او راه افتاده وهاله نور را بر سرش می بینند و فریاد می زنند، ابراهیم، ابراهیم جون، و برایش سینه میزنند.
جناب آقای رییسی در سازمان ملل درنطق اش، هرچه ناسزاست روانه آمریکای جهان خوار، و اسرییل ( عصبانی میشه ترمزش می بره شروع میکنه به بدترین ناسزهای چاروه داری دادن)، و، ممه را لولو برد، ممه اَخه.تمام نمایندگان سالن سخنرانی را ترک می کنند. به جز نمایندگان روسیه، سوریه و کره شمالی.
در سه چهار روزی که آقای رییسی در نیویورک تشریف دارند، بستگان عزیزش تمام بوتیک های لوکس نیویرک را زیر رو می کنند، لباس زیر و رو، کفش،جوراب و عطر و انواع اسباب بازی ها الکترونیکی، کمپوتر، های فون،و . . . خریداری می کنند، و هریک با ده چمدان پر، خوشحال و شنگول با سوقاتی های زیاد، به ده خود باز می گردند. البته مقدار زیادی از آنها را با قیمت ناسب می فروشند. نخود هرآش.
20 شهریور1401 ــ 11 سپتامبر2022 ــ اردوخانی بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها
فرمایش های سخن گوی انتطامی!
سخنگوی فرماندهی انتظامی کشور گفته هزینه نگهداری هر سارق در زندان ماهانه ۱۰ میلیون تومان است. سارقان گفته اند: ماهانه ۵ میلیون تومان به خودمان بدهید هم دست از دزدی بر می داریم و هم مانند دیگر سارقان در نماز جمعه و جماعت شرکت خواهیم کرد!!!!!
نوشته شده در دستهبندی نشده

دیدگاه های تازه