سایه ام به هر طرف که می خواهد مرا می کشد.
گاهی به جلو، گاهی به عقب، گاهی به چپ، گاهی به راست.
چه کنم که بازیچه سایه خویش ام!
گاهی سایه ام روبرویم بر دیواری قد می افراشد ، خشمانه به من می نگرد،
در سکوت با صدها چرا، چرا مرا زیر پرسش می برد،
سر زنش ام می کند، به باد ناسزایم می گیرد.
دریغا در تاریکی گم اش می کنم. سایه مرا ندیدید؟
که بی سایه هیچ ام.
بی سایه هیچ ام!
نوشته شده در منتشر نشده ها
شعری در وصف من، از روانشاد دکتر محمد عاصمی!
روانشاد دکتر محمد عاصمی پس از خواندن کتاب «هرچه بادا باد» من، که از چپ و راست ، از بالا و پایین به باد معده بسته ام ، و شعرهای زیبایی در وصف گوذ یار سروده ام( گوذ اصیل ایرانی که با کنده گوذی هایش قهرمان جهان می باشد با ذال است) این شعر را 20 سال پیش در وصف من سروده و برایم فرستاده.
ای ابوالفضل اردوخانی، که خر خود خوب می رانی
ادب مرد به ز دولت اوست، همه را پشم خویش می دانی
« گوذ» را افتخار بخشی، کاتب وحی گوذ دارانی
«گوذ»ها که صاحب نامند، در کتابت به «گوذ» بنشانی
چهره عنعانی همه را، پرده از پیش و پس بجنبانی
تا خلایق به چشم خود بینند، گوزهای درشت ایرانی
راستی چه خوب فهمیدی، که چه گوزند عالی و دانی
ظاهرا پاک و بی غبار و تمیز، باطنا اما چه گوز گوزانی
خلق را تنگ شد نفس هیهات، زین همه گوز های رحمانی
گوزت ای گوز سازِ گوز شناس، آیت گوزهای ربانی
خلق بر سر نهد تورا که بحق، رهبر حزبِ گوزِ دورانی
12 شهریور 1382 ــ 3 سپتامبر 2003
نوشته شده در منتشر نشده ها
خاطره ای از دکتر محمد عاصمی!
میان من روانشاد دکترمحمد عاصمی دوستی و راستی بود. او بی پروایی مرا در نوستن دوست داشت. من برای او داستان هایم را می فرستادم، هرکدام را که می پسندید در کاوه چاپ می کرد. و هر کدام که به نطرش جالب نبود، رو راست می گفت: این یک شعار بی معنی تکراری است.
عاصمی هر زمان که به بروکسل می آمد، مهمان من بود و با هم کپی می زدیم، شام و شرابی می خوردیم و درد دل می کردیم. (شعری هم در وصف من گفته که اگر فرصتی شد منتشر می کنم) گاهی هم با هم همسفر بودیم.
در یکی از خاطراتش گفت در لوس آنجلس برنامه سخن رانی داشتم. پیش از سخنرانی مجری برنامه آقای . . . دقایقی طولانی از من تعریف کرد. من وقتی میکروفون را در دست گرفتم گفتم: آقای . . . باید یک گاری می گرفتی تا من و شما را باهم برای بار کشی به آن ببندند. ( یعنی خر خودتی، هندوانه زیر بغل نذار)
یک ماه پیش از مرگش از بیماری سرطان او آگاه شدم. به او تلفن کردم و گفتم عاصمی جان به دیدن ات بیایم، گفت نه، نمی خواهم کسی مرا ببیند. حق داشت. چودن دوسه ماه پیش ازآن او را سرحال شادو تندرست دیده بودم، و نمی خواست کسی او را درحال بیماری و رنجوری ببیند.
پس از اینکه در گدشت اش را که شنیدم، در 60 کیلومتری مونیخ برای مراسم خاک سپاری اش رفتم. سرما و برف فراوانی هم بود. در این مراسم تنها من بودم وهمسرآلمانی عاصمی، و بردار عاصمی که از آمریکا آمده بود، و همکارش درکاوه با همسرش.
آنچه مرا بیش از اندازه رنج داد، پیش از اینکه در فردایش مقداری از خاکسترعاصمی را در گورستانی در همان ده به خاک بسپارند، میان برادر عاصمی و آقای . . . همکار عاصمی درکاوه برای تصاحب کتاب آن روانشاد در گیری زبانی پیش آمد. من از همسر آلمانی عاصمی بی نهایت شرمنده شدم. در وافع تنها وارث عاصمی همسرش بود. و تنها ارث او کتاب ها یش. ( در مراسم خاک سپاری خاکستر هم ما 5 نفر بودیم)
خاطرها های زیاد دیگری هم دارم.
عاصمی در روز 21 آذر 1388 ــ 12 دسامبر 2009 به دلیل سرطان مری درگذشت.
28 اسفند 1401 ــ 19 مارس 2023 ــ اردوخانی بلژیک.
نوشته شده در منتشر نشده ها
سیاست پدرو مادر نداره !
باز هم حسین آقا دیدم، پس از خوش و بش پرسیدم: از ایران چه خبر؟تازیگی ها کسی نیامده. گفت ما دیگه کسی رو تو ایران نداریم که بیاد، همشون اینجان. گفتم همه؟ حتی مادر زن و پدر زن و عمه و خاله و عموی پیرت و بابا ننه ات. گفت آره واس شون پناهندگی سیاسی گرفتیم. گفتم آخه اونها که سیاسی نبودن،چطور واس شون پناهندگی سیاسی گرفتی؟ گفت ای بابا آآآآآ قای اردوخانی کجای کاری، سیاست پدر و مادر نداره، اومدن پناهندگی سیاسی شون گرفتن، اینجا حقوق پناهدگی می گیرن و ازخدمات پزشکی بر خودارند و سالی یه مرتبه هم می رن ایران، حقوق باز نشستگی و اجاره خونه هاشون رو می گیرن با چند تا چمدون پسته و سبزی خشک و گَز و ، یه فالیچه بر می گردن.
یکشنبه 19 تیر1378 ــ ــ 2 ژانویه 2000 ـ اردوخانی ــ بلژیک. از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر نوشته خودم.
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
شادی و سرمستی خر بودن!
شادی و سر مستی خر بودن !
باور کنید خر بودن، شاید ندانید آگاه به نادانی چه اندازه شادی و سر مستی آور است. زمانی که با تمام وجود پی می برم که هیچ نمی دانم، چنان آزادی من دست می دهد که نمی توانم آن را بازگو کنم. گویی نیستم. آزدی در نیستی است! پیش آز ان که نیست شوم.
زمانی که خسته به تخت خواب می روم، و خواب به چشمانم راه نمی آید، صد بار تکرار می کنم: هیچ نمی دانم، هیچ نمی دانم، . . نمی دانم که هستم، کجایم، . . . باور کنید آرام ــ آرم به خواب می روم. امتحان کنید !
حشره که یک رور به دنیا می آید. در چند ساعت، یا چند دقیقه جفت گیری می کند، تخم می گذارد و می میرد. در این مدت کوتاه هستی هر آنچه باید او بداند به او آموخته. یا مورچه ای که دو سه هفته بیشتر عمر نمی کند. هر آنچه باید بداند می داند، همه جانداران، ولی من از خودم می پرسم، چه می دانم، دانسته هایم به چه کار آید. پاسخ هیچ است
اگر به کسی بگویید خری، چنان آشفته می شود و خون به شقیقه اش روان می گردد و از خود بی خود، و بد ترین ناسزا ها را روان شما می کند.
بارها کسانی به من گفته اند خیلی خری. پاسخ دادم، عزیزِ مهربانم تو دیر به خری ات من پی بردی من سال هاست که می دانم خرم، و مجسمه خری را بالای در خانه ام کار گذاشته ام و زیرش با تاریخ زاد روزم نوشته ام: استاد من. در خر بودن شادی و سر مستی است که در آدم بودن نیست.
27 اسفند 1401 ــ 18 مارس 20233 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
پر حرفی کنید تا فَک تان دَر نرود!
کوتاه گفتار: از آغاز همه گیری بیماری کرونا تا کنون با کمتر کسی حرف زیادی زده ام( خوش بختانه، چرند نگفتم و مزخرف نشنیدم) به دلیل کم حرفی عضله های فک ام ضعیف شدند و فک ام دَر رفته (از جا در آمده) و درد می کند. ولی به جای آن سرم مانند شکم ام خوب کار می کند، ده ها سوژه برای نوشتن در سر دارم.
خوشا به حال کسامی که همنشین وراجی دارند و خودشان هم پر حرف اند. این چنین دهان شان مرتب ورزش می کند و فک شان قوی می شود دَر نمی رود.
به جای پر حرفی هرچه می اندیشم کوتاه می نویسم، چندی را خوش آید، چندی دگر خوش نا آید.
پر جرفی کنید تا فَک تان دَر نرود.
26 اسفند 1401 ــ 17 مارس 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, کوتاه گفتار
من با ایرانی ها رفت و امد نمی کنم؟
باره ها از چندی از ایرانیان شنیده ام، «من با ایرانی ها رفت و آمد نمی کنم» پاسخ من: به تخم اسب حضرت عباس که با ایرانی هم رفت و آمد نمی کنید، مگر بلژیکی ها شما را آدم حساب می کنند که با شما رفت و آمد کنند.
من هم با ایرانی رفت و آمد و دوستی برقرار کرده ام و هم با بلژیکی ها. و دوستان بسیار خوبی بین هر دو گروه دارم.
همه کسانی که این حرف را می زنند، به زبان مردم کشوی که در آن زندگی می کنند، آشنایی نسبی ندارند. تنها چسی میایند و خودشان را تافته جدا بافته ای می پندارند، و هم چنین باره ها شنیدم: بلژیکی ها خرند. درست می گویند، اگر خر نبودند به شما اجازه پناهندگی نمی دادند و حقوق سوسیال مفت نمی پرداختند و سیاه خانه ایرانیان کار کنید.
یکبار در یک کنسرت ایرانی دیدم دو جوان بین دو قسمت برنامه با هم در گوشی به زبان فارسی لهجه دهاتی، نمی دانم از کدام دهات، از برنامه کنسرت انتقاد می کنند. من به یکی از آنها نمی دانم چه گفتم. او با انگلیسی دست و پا شکسته پاسخ داد من زبان شما نفهمیدی، ایرانی نیستی. گفتم بچه دهاتی پر رو کدخدای دهتون بهتون گفت، رفتی خارج بگو من ایرانی نیستم، به یورش که ایرانی نیستی، پس سوئدی هستی. تو این کنسرت چه غطی می کنید. پاسخ: با همان انگلیسی دست و پا شکسته با پر رویی گفت: من نهمیدن کردم. چند ماه بعد آنها را در فروشکاه خواربار فروشی ایرانی دیدم. داشتند بر سر قیمت برنج چانه می زدند. صاحب فروشکاه گفت: اینجا ایران نیست که چونه می زنی، نمی خواهی نخر. دلم پر است.
23 اسفند 1401 ــ 14 مارس 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در نوشته های دیگران
دزد با چراغ!
می خواستم در باره دزد با چراغ «علی دهباشی» بنویسم. ولی صرف نطر کردم. و پیش از نوشتن نگاهی به «به چند شماره نشریه بخارا با کوشش بی اندازه او» انداختم.
بخارا شماره 79 بهمن و اسفند 1389 ، هفت هزار تومان، وِیژه نامه شوپن در 200 صفحه که 19 نفرکارشناس موسیقی ایرانی که بیشتر شان از نویسندگان خارجی ترجمه شده توجه ام را به خود گرفت. باور کنید برای آدمی مانند من که کمترین آشنایی با موسیقی ندارد، خواندن آن بسیار آموزنده و لذت بخش است.
شماره 75 فروردین، تیر 1389 ، 713 صفحه، با عکس سیمین دانشورروی جلد آن با مقاله هایی از 70 نویسنده و شاعر مشهور که یک به یک آن پر محتوا و آموزنده است، سالها پیش آن را خوانده ام. و باز هم خواهم خواند.
شماره 76 ، مرداد، شهریور 1389عکس رو جلد محمود دولت آبادی، 685 صفحه از استادانی که من نمی توانم در اندازه دانشجویان سال اول آنها باشم.
شماره 77ــ 78 ، مهر، دی 1389 ، عکس روی جلد ژاله آموزگاردر 668 صفحه، از استادانی بزرک ومشهور. باید تصور کنید برای شخصی مانند من کم سواد، خواندن و درک مقاله های این استادن چقدر سخت است، ولی من این رنج را به خود هموار می دارم
از نوشتن نام استادان خود داری کردم، چون می بایستی ده ها صفحه بنویسم، و همچنین از یاد اوری شماره های دیگر.
چند سالی مشترک بخارا بودم. امیدوارم با پشتکاری که دهباشی دارد به کوشش خود ادامه بدهد.
پیش از نوشتن این مقاله با چند نفر از دوستان در آمریکا و اروپا تماس گرفتم ، و نطرشان را در باره «دزد با چراغ، علی دهباشی »خواستم، همه مرا نوشتن تشویق کردند و گفتند: هر کجا ، از هرکس که را توانسته تیغ زده.
سال 2008 ــ یا 2009 علی دهباشی دو روز مهمان من بود. من که سیگاری هستم و گوزو به احترام ایشان که عاصم داشت، از کشیدن سیگار در خانه و گوزیدن خود داری کردم، علاوه بر آن بردم در شهر تاریخی لوون با دانشگاهی که بیش از 500 سال سابقه دارد گرداندم، تا انجا که امکان داشت به او خدمت کردم. دو جلد کتاب نفیس با تعداد محدود در کتابخانه من دید و گفت: اینها را به من بده، برایت پس می فرستم. دوسه سال بعد دوست مشترک مان آقای . . . که به ایران میرفت از او خواهش کردم، پیش دهباشی برود و کتاب های مرا بگیرد. دهباشی به روی خود نیاورد. هفته پیش از صادق زیبا کلام خواهش کردم اگردهباشی را می بیند، کتاب های مرا بگیرد و برایم بفرستاد. به زیبا کلام گفته بود: اردوخانی دروغ می گوید، کتابی پیش من ندارد.در مورد دادن کتاب شاهد زنده دارم.
اگر می گفت: ابله کسی است که کتاب به کسی قرض می دهد، ابله تر از آن کسی که کتاب را پس می دهد، می پذیرفتم. ولی از اینکه به من تهمت دروغ گویی زده سخت از او رنجیده ام، و سبب نوشتن این مقاله شد.
مانند علی دهباشی ها «دزدان با چراغ»بسیار داریم، آهسته را می روند که گربه (آخوند) شاخ شان نزند. هم از توبره روشنفکران می خورند و هم از آخور آخوندها.
به هر حال از اینکه علی دهباشی (نمی خواهم بگویم با فریب کاری بلکه زیرکی) توانسته توجه و اعتماد استادان بزرگی را چون . . . جلب کند، ستایش پذیر است و نشان بی نهایت هوش و پشتکار او. در این مورد به او شادباش می گویم، و امیدوارم بتواند راهش را با همان زیرکی ادامه بدهد.
22 اسفند 2041 ــ 13 مارس 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, گاه نوشته ها
حاضر جوابی دو زن!
باره ها در بین دوستان کسانی بودند که با حاضر جوابی بدون لحظه اندیشیدن، پاسح سحن دندان شکنی به من یا دیگران داده اند. بسیاری را فراموش کرده ام، اما حاضر جوابی دو زن که نشان دهنده هوش و زیرکی آنها بود از یاد نمی برم.
در سوپر مارکت بزرگ نزدیک خانه ام سرگرم خرید بودم. دیدم خانم جوانی در حالیکه سرگرم برداشتن میوه است، کیفش درون چرخ خرید گذاشته و به هیچ وجه حواسش به کیفش نیست، من رو به او کردم و گفتم: خانم مواظب کیف تان باشد.خانم سر بر گرداند با لبخندی کودکانه و بد جنسی پاسخ داد، مگه شما چکاره اید: (یعنی شما وظیفه دارید مواظب کیف من باشد) من هم با لبخدی پاسخ دادم.
گاهی خانم های جوان در فیسبوک درخواست دوستی به زبان فرانسه یا نیدرلادندی می کنند. زمانی که به صفحه فیسبوک شان می روم، می بینم صفحه آنها برای دوست دختر، یا پسریافتن است (چند زن جوان به دنبال آشنایی با شما هستند(با عکس چند زن مرد جوان از دوستان). پاسخ می دهم: من همسن پدر بزرگ شما هستم.
یک خانمی پاسخ داد: در این صورت مادر بزرگم را به شما معرفی می کنم. با شکلک خنده.
من هم با همان شکلک ها پاسخ اش را دادم.
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
فروشی !
یک خانه با 10 باب به فروش می رسد. باب ورودی به جیاط، باب ودرودی به خانه، سه باب اطاق، یک باب حمام، یک با ب استراحتگاه ( مستراح) یک باب آشپز خانه، یک باب ورودی به زیر زمین،، یک باب ورودی را سقف خانه.
یک باب دکان در خیابان . . . به اجاره گداشته می شود. آیا خانه و دکان بدون در هم می شود. درزبان غربی باب به معنی«در» است. در خانه من باز است (باب منزلي مفتوح) اگر بخواهیم واژه باب را در زبان فارسی باز هم به کار ببریم ، باید بگوییم باب دهن ات را ببند. نخواستم جای دیگر را بگویم چون بی ادبی می شود.
آیا خانه و دکان بدون در هم وجود دارد؟ من نمی دانم چرا واژه «باب» را برای مسکن به کار می برند، شاید شما بدانید
فرهنگ دهخدا !
در صورتی که در زبان فارسی: باب . (اِ) بابا. پدر. اَب . والد. مقابل مام ، مادر، گفته می شود.
. خاقانی گفته : مرا گریز ز خانه بخانقاه بود،چو کودکی که بمادر گریزد از بر باب
فردوسی .از آن سو خرامید تا رزمگاه ، سوی باب کشته همی جست راه . عطار.اگرباب،را سایه رفت از سرش، تو در سایه ٔ خویشتن پرورش .و صداها نمونه دیگر!
20 اسفند 1401 ــ 11 مارس 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در طنز

دیدگاه های تازه