این نوشه را پاک کردم، جون دیدم بی معنی است.
پاک کردم!
نوشته شده در منتشر نشده ها
پناهندهِ پناه برده به پناهندگان دگر!
جمعی از بانوان هنرمند تاترکلن ترک و پارس زبان یکشنبه گذشته مهمان من بودند.
از هر دری سخنی و سخن به زبان ترکی و پارسی.
در میان ایشان بانویی مسن بود که در سکوت تنها گاهی سری تکان می داد و لبخندی می زد. من پرسشی به زبان پارسی از او کردم، بانوی دیگری پاسخ داد، ایشان ترک زبان اند. ترکِ آذربایجانی. بانوی آذربایجانی نوازنده پبانو بود.
پس از اینکه مهمانان رفتند، به خود گفتم:
ترکی که پناه آروده بود به ترک های دگر(ایرانی) که خودشان پناهنده اند.
بسیاری از پناهندگان جوان به ما که خود پناهنده ایم گاهی پناه می آورند.
پناهگاه مان را از آنان دریغ نکنیم .
18 فرودین 1402 ــ 7 آوریل 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها
به رنگ ریا نمی کنم
این چنین داستان می نویسم: گاهی داستان مانند قطره اشکی است که از چشمان ام جاری می شود، زمانیکه با تمام وجود غمگین ام، غمی از غم دردمندی.
گاهی از شادی دیگران سرمست شادی می شوم و اشک شادی می ریزم.
گاهی همراه با قهقهه دیوانگان، دیوانه وار فهقهه می زنم، هر آنچه در دل دارم بیرون می ریزم، بد صدایم، در دل آهنگی زمزمه می کنم.
گاهی مدعیان رهبری اپوزیسیون، وکیل ملت، متظاهران دروغ گو، خود بزرگ بینان، چاپلوسان ، روشنفکران تاریک اندیش را با هجوی سرکوب و رسوا می کنم.
انسان های خدمت کارنیک اندیش راست گو و فروتن را ستایش می کنم.
گاهی داستان مانند بنایی است و واژه ها همانند سنگ هایی که یک به یک آن می تراشم، نقش خیال بر آن ها می بندم، هریک جای خود، کنار یکی، میان این و آن سنگ جای وِیژه خود می گذارم، لحظه های دراز به آنها می نگرم، نه! جای این این جا نیست، آن جاست، بارها واژه ها را جا به جا می کنم، تا در جای دلخواه ام قرار گیرند.
گاهی آنچه ساخته ام خراب می کنم، سنگ ها را می کوبم و خاک می کنم، گاه دگراز همان خاک و سنگ، دوباره بنایی نو با خیال نو بنا می کنم.
گاهی هوس می کنم، ساخته ام را بیرونش (ظاهرش) رنگ کنم، مشتری پسندش کنم.
من کاسب نیستم: دکان برای فریب نساخته ام، خانه ای برای خوش آمد کسی بنا نمی کنم.
داستان ام را به رنگ ریا نمی کنم.
14 فرودین 1402 ــ 3 آوریل 2023 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
آبستنی !
مدت زمانی است که دلم شور می زند، ولی مانند همیشه به هر کس که میرسم، با لبخندی شوخی می کنم و یا طنزی می گویم. راستش را بخواهید مانند همیشه آبستن ام، آبستن رخداد های تاریخ زنان و مردان کمنام که به داستان در می آورم.
این تاریخ زن و مرد را یک سان آبستن می کند. آبستنی با درد، زایمانی با رنج. اغلب نطفه پیش از بسته شدن در دلم می میرد، گاهی بسته می شود پس از کوتاه زمانی می افتد و به دست فراموشی سپرده می شود. تازه اگر هم به دنیا بیاورم، صدها عیب و ایراد دارد، کر، لال، شل، چلاق و دیوانه. مردم از زائو و نوزاد ایراد می گیرند.
آیا بر تاریخ پدرو مادر این نوزاد هیچ ایرادی نیست.
12 فروردین 1402 ــ 1 آوریل 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
اشتباه بزرگ تاریخی رضا شاه!
نخستین پادشاهان ادعای خدایی می کردند، (فرعون ها) و یا پیغمبری و رهبر مذهبی. پس از اینکه رهبر مذهبی و پادشاهی از هم جدا شدند، همکاری شان را برای دستبرد به مال و ناموس ملت ادامه دادند.
چنانچه روانشاد رضا شاه به اعتقاد راسخ فرزند بزرگترش به دین اسلام شیعه که در دامن مادرش«ملکه تاج المولک ایراملو» آموخته بود او را پس از اینکه دبیرستان نظام را تمام کرد به سویس نمی فرستاد تا پس چند سال ولگردی برگردد، در سن 17 سالگی به حوزه علمیه قم می فرستاد تا درجه های لازم را بگذراند، و به مقام شامخ آیت الله العظمی برسد. بدین گونه هم رهبر مذهبی بود و هم رهبر سیاسی و بهتر می توانست حکومت کند. این چنین ایران دارای شاهنشاه آریا مهر، اعلی حضرت همایونی، بزرک ارتشتاران، و آیت العظمیِ تاجدار می شد، و به دروازه تمدن می رسیدیم . این بزرگترین اشتباه تاریخی رضا شاه بود که فرزند برومند اش را به قم نفرستاد.
من امیدوارم چنانچه بار دیگربا جان فشانی سلطنت طلبان، پس از خوردن آبکوشت با پیاز و سیر ترشی، و کمک آمریکا، اسراییل و عربستان سعودی نظام پادشاهی به ایران باز گشت، این اشتباه تاریخی را دوباره تکرار نکنند. در پایان نوشته این حقیر کبیر که از سر دلسوزی است و امیدوارم شاهپرستان در آینده نیک در این مورد بیاندیشند.
تاریخ 6 مهر 1378 ــ 28 سپتامبر 1999 ، از کتاب «خر تو خر، یا جهان بینی خر» در حدود 24 سال پیش نوشته ام، ولی تا کنون پاسخی از طرف علاقه مندان به من داده نشده.
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
به جان خوهر ناتوانم !
برای ثبت در تاریخ: داستان زیر یکی از صدها داستان است که از نیاکان مان سینه به سینه به ما ارث رسیده، ومن فکر کردم ممکن در اثر دگرگونی زمان، این برگ زرین از ادبیات باستانی به فراموشی سپرده شود، بدین جهت را نوشتم تا در تاریخ بماند. باشد تا آیندگان ارزش این خدمتگذار به تاریخ را بدانند.
آورده اند دو خواهر بزرگ و کوچک بودند. خواهر بزرگ بیمار در بستر کنج اطاق افتاده بود و ناله سر می داد. خواهر کوچک شاد و خندان لب پنجره می نشست به خران نر در باغ می نگریست. چون این حیوان ها . . . راست می کردند تلو تلو می دادند، مرتب می گفت: آخ به جانم ، آخ به جانم. یک روز خواهر بزرگتر ناله کنان به خواهر کوچک خود گفت: چرا همیشه می گویی: آخ به جانم، آخ به جانم، یکبار هم بگو به جان خواهر نا توانم.
یکشنبه 21 شعریور خورشیدی ــ اول جمادی الثانی قمری 1420 ــ 12 سپتامبر 1999 غربی خاک بر سری. از کتاب « خر تو خریا جهان بینی خر» به خامه خودم.
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
پرسش از شاه پرستان!
دوستی هندی دارم به نام مهتا که استاد دانشکاه بروکسل است. او گیاه خوار است. ولب به گوشت نمی زند. یکی از عادت های نیکوی مهتا این است که به گاو زیاد احترام می گذارد. گاهی که با هم قدم می زنیم و از کنار گاوی می گذریم، این دوست دو کف دست به هم چسبانده و سر خم کرده طوری از کنار گاو می گذرد که پشت اش به گاو نباشد. گاو برای او مقدس است وبرای او مهم نیست این گاو هندی است یا بلژیکی و هلندی و . . . گاو از هر کشوری که باشد گاو است و مورد احترام اوست.
رفتار این دوست ارجمند برایم این پرسش را مطرح می کند که شاه پرستان ما تنها شاه کشور خودمان را می پرستند، یا همه شاهان از تمام کشورهای دنیا. من این پرسش را 25 سال پیش مطرح کردم، ولی هنوز پاسخی به من داده نشده.
من از شاهپرستان خواهش می کنم به این پرسش من پاسخ بدهند.
1 دی 1377 ــ 22 دسامبر 198 . از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر، به خامه مبارک خودم.(خامه = قلم = کِلک)
نوشته شده در منتشر نشده ها
بی سایه هیچ ام!
سایه ام به هر طرف که می خواهد مرا می کشد.
گاهی به جلو، گاهی به عقب، گاهی به چپ، گاهی به راست.
چه کنم که بازیچه سایه خویش ام!
گاهی سایه ام روبرویم بر دیواری قد می افراشد ، خشمانه به من می نگرد،
در سکوت با صدها چرا، چرا مرا زیر پرسش می برد،
سر زنش ام می کند، به باد ناسزایم می گیرد.
دریغا در تاریکی گم اش می کنم. سایه مرا ندیدید؟
که بی سایه هیچ ام.
نوشته شده در منتشر نشده ها
شعری در وصف من، از روانشاد دکتر محمد عاصمی!
روانشاد دکتر محمد عاصمی پس از خواندن کتاب «هرچه بادا باد» من، که از چپ و راست ، از بالا و پایین به باد معده بسته ام ، و شعرهای زیبایی در وصف گوذ یار سروده ام( گوذ اصیل ایرانی که با کنده گوذی هایش قهرمان جهان می باشد با ذال است) این شعر را 20 سال پیش در وصف من سروده و برایم فرستاده.
ای ابوالفضل اردوخانی، که خر خود خوب می رانی
ادب مرد به ز دولت اوست، همه را پشم خویش می دانی
« گوذ» را افتخار بخشی، کاتب وحی گوذ دارانی
«گوذ»ها که صاحب نامند، در کتابت به «گوذ» بنشانی
چهره عنعانی همه را، پرده از پیش و پس بجنبانی
تا خلایق به چشم خود بینند، گوزهای درشت ایرانی
راستی چه خوب فهمیدی، که چه گوزند عالی و دانی
ظاهرا پاک و بی غبار و تمیز، باطنا اما چه گوز گوزانی
خلق را تنگ شد نفس هیهات، زین همه گوز های رحمانی
گوزت ای گوز سازِ گوز شناس، آیت گوزهای ربانی
خلق بر سر نهد تورا که بحق، رهبر حزبِ گوزِ دورانی
12 شهریور 1382 ــ 3 سپتامبر 2003
نوشته شده در منتشر نشده ها
خاطره ای از دکتر محمد عاصمی!
میان من روانشاد دکترمحمد عاصمی دوستی و راستی بود. او بی پروایی مرا در نوستن دوست داشت. من برای او داستان هایم را می فرستادم، هرکدام را که می پسندید در کاوه چاپ می کرد. و هر کدام که به نطرش جالب نبود، رو راست می گفت: این یک شعار بی معنی تکراری است.
عاصمی هر زمان که به بروکسل می آمد، مهمان من بود و با هم کپی می زدیم، شام و شرابی می خوردیم و درد دل می کردیم. (شعری هم در وصف من گفته که اگر فرصتی شد منتشر می کنم) گاهی هم با هم همسفر بودیم.
در یکی از خاطراتش گفت در لوس آنجلس برنامه سخن رانی داشتم. پیش از سخنرانی مجری برنامه آقای . . . دقایقی طولانی از من تعریف کرد. من وقتی میکروفون را در دست گرفتم گفتم: آقای . . . باید یک گاری می گرفتی تا من و شما را باهم برای بار کشی به آن ببندند. ( یعنی خر خودتی، هندوانه زیر بغل نذار)
یک ماه پیش از مرگش از بیماری سرطان او آگاه شدم. به او تلفن کردم و گفتم عاصمی جان به دیدن ات بیایم، گفت نه، نمی خواهم کسی مرا ببیند. حق داشت. چودن دوسه ماه پیش ازآن او را سرحال شادو تندرست دیده بودم، و نمی خواست کسی او را درحال بیماری و رنجوری ببیند.
پس از اینکه در گدشت اش را که شنیدم، در 60 کیلومتری مونیخ برای مراسم خاک سپاری اش رفتم. سرما و برف فراوانی هم بود. در این مراسم تنها من بودم وهمسرآلمانی عاصمی، و بردار عاصمی که از آمریکا آمده بود، و همکارش درکاوه با همسرش.
آنچه مرا بیش از اندازه رنج داد، پیش از اینکه در فردایش مقداری از خاکسترعاصمی را در گورستانی در همان ده به خاک بسپارند، میان برادر عاصمی و آقای . . . همکار عاصمی درکاوه برای تصاحب کتاب آن روانشاد در گیری زبانی پیش آمد. من از همسر آلمانی عاصمی بی نهایت شرمنده شدم. در وافع تنها وارث عاصمی همسرش بود. و تنها ارث او کتاب ها یش. ( در مراسم خاک سپاری خاکستر هم ما 5 نفر بودیم)
خاطرها های زیاد دیگری هم دارم.
عاصمی در روز 21 آذر 1388 ــ 12 دسامبر 2009 به دلیل سرطان مری درگذشت.
28 اسفند 1401 ــ 19 مارس 2023 ــ اردوخانی بلژیک.
نوشته شده در منتشر نشده ها

دیدگاه های تازه