نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 21, 2007

اول واجبی بعد دستمال

اول واجبی ، بعد دستما ل

سعید مدیر عامل یکی از کاخانه جات پارچه بافی در جاده شاهعبدالعظیم بود. او اهل سیاست نبود و تمام حواسش جمع کاخانه بود.صبح زود میامد سر کارش ، شب هم بر می گشت نزد خانواده اش . وقتی انقلاب شد با همسر دو تا دخترهایش رفت آمریکا و رستوران بازکرد.

بعد از چند سال که در آمریکا بود،  رفت ایران ، یک هفته اول بعد از دیدن بستگا نش ، خیلی مایل بود برود و آن کارخانه را از نزدیک ببیند، چند بار هم با تاکسی از جلویش گذشت ،

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 21, 2007

حسن یکی عیب دیگری

حسن  یکی  عیب دیگری است

آورده اند روزی جوانکی در باغچه منزل نشسته بود و بانک بر مادر زد و گفت : مادر غذایی بده تا بخوردم که من بسیار گرسنه ام .

مادر بشقابی از خاگینه با نا ن برای فرزند دلبند خویش  بیاورد. جوانک مشغول به خوردن بود که مرغی بر نانش نوک زد. جوانک  گفت برو ای  مرغ کون گشاد.

مرغ گفت: اگر کون من تنگ بودی تو از کجا خوردی ، این غذا که تو در بشقابت می بینی  از کون من  بیرون آمده .جوانک از سخن خویش پشیمان گشت و از مرغ پوزش خواست. نادان ازکون گشاد خویش شرمگین بود و خیال می کرد که مرغ راهم از این بابت ننگی است. این داستان بگفتم تا همه کس بدانند ، آنچه در  یکی سبب شرم است ، در دیگری باعث سر افرازی است. چنانکه سوراخ برای دیگ حسنی نبودی ، ولی برای آبکش ملاحتی است . بزرگان گفته اند: نیکی آبکش به سوراخ است و عیب دیگ در سوراخ.

نکته: دیگ به دیگ موگوید رویت سیاه   سه پایه می گوید سلالا

4 آبان 1369 یادم . آمد زاد روز شاهنشاه آریا مهر / فرهنگ بی فرهنگ ها ادامه ندارد

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 21, 2007

دوتا تخم

دو تا تخم

حسن کبا بی داشت تعریف می کرد واسه رضا کچل. آره تو بمیری  رضا خار این روزگار رو، بعد از یک عمری حسرت یک ماشین نو ، نوی نو هم نبود ، پونزده سالش بیشتر نبود خریدم هزار پونصد تومن، رفتم تو جاده قم ، سگ دست بردیم  ، زرپی زدم  تو کون  یک کامیون ، داغون داغون شد.

رضا کچل: خوب شد  خودت و بچه ها  توری نشدین.

حسن کبابی: مادر بچه ها که خونه بود، خودم رو راست می گی، شانس آوردم، ولی این دوتا کره خر حرومزاده  اگه بگی مهم نبود، مادرشون از مرغ که تخم کنه راحت تر میزاد، این دوتا تخم رو می ذاشتم زیرش ، دوتا کره خر دیگه میزایید، آخه ماشین رو بگو ، ما با هاس چقدر دیگه  دو واره دست بسوزونیم  و دود کباب بخوریم تا بتونیم یماشین دیگه بخرم.  30 مهر 1369 / فرهنگ بی فرهنگ ها

 

ادامه ندارد

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 21, 2007

بچه پر رو

بچه پر رو

شاغلام داشت تعریف می کرد واسه آقا جلال : آره این جمشید پسرم انقدر پر روئه که حساب نداره. بهش میگم برو نون بگیر، میگه من برم نون بگیرم تو بخوری،میگم پولشو من میدم ،میگه: پس خودتم برو بگیر. داشتم با مادرش ور می رفتم، ضرپی گتابچه اش رو آورد و گفت می خوام مشق کنم . اصلا اهل درس و مشق نیست آ .گفتم این دو زار رو بگیر برو تو کوچه بازی کن. گفت زکی ، بابای فتحعلی بهش یه تومن میده، من به تو که بابامی و دوست دارم، اونم ننه امه و ما درمه و واسم عزیزه تخفیف کلی میدم ، نفری چهاره زار، جمعش میشه هشت هزار، یک شهی هم کمتر نمیشه ،اگه یخوردم زور بگی دااد میزنم. ( این خانواده ها اغلب در یک اتاق اجاره ای زندگی می کردند)

30مهر1369ــ 22اکتبر 1990 / فرهنگ بی فرهنگ ها

 

ادامه ندارد

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 20, 2007

ما مردیم، نه نامرد

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 19, 2007

ایران زر

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 19, 2007

یکی از صدها بدبختی ما

 

 

یکی از صدها بدبختی ما

سالهای بعد از کودتای بیست و هشت مرداد رو میگم. در تمام دنیا دولتها مردم رو به دوچرخه سواری تشویق می کنن. یکی از بدبختی  های ما این بود که وقتی سوار دو چرخه می شدیم ، پاسبان جلومون رو می گرفت . اول  گواهی نامه میخواست .آخه تا حالا دیدید یک جای دنیا واسه دوچرخه هم گواهی بخوان. بگذریم : اگه داشتی کاغذ خرید میخواست. اونم اگه داشتی شناسنامه میخواست. خلاصه دردسرتون ندم، یوقتا هم روراست یک کامیون وایساده بود و دوچرخه ها رو می گرفتن مینداختن توش و می بردن. حالا چرا واسه اینکه جون از کون هفت پشت اشون درآد.

 

خیلی ها با دوچرخه میرفتن سر کار، یک رئیس کلانتری بچه کونی  هوس کرده بود مردم آزاری کنه.

 یروز یدوچرخه کرایه کرده بودم . یدفعه سر سه راه امین حضور آژان جلوم رو گرفت. تصدیق خواست داشتم ، کاغذ های دیگه خواست ،نداشتم . حق و حساب می خواست. دوزار داشتم دادم بهش . زد تو گوشم و گفت مادر فلان ، مگه من گدام. رفتم از یک بستنی فروشیه همون نزدیکی یک تومن قرض گرفتم بهش دادم. ولی بعد از اون با بچه های محلمون مادرش رو به عزاش نشوندیم. دوسه ماه بعد از محل ما رفت. هنوز هم که هنوزه تنفر دارم از هرچی انیفورم پوشه.  این کارها رو ، آژان ها، یا افسرها هم جرات نمی کردن شمال شهر بکنن، آخه اونها باباهاشون گردن کلفت بودن چوب تو کونشون می کردن، فلانشون رو از پس یقه اشون در مباوردن.

آخه ریدم به کاغذ و قلم هرچی روزنامه نگاره. (بلا نسبت چهار پنج تا) یدفعه یکیتون نوشتین چرا بیخود جلوی دوچرخه مردم بیچاره رو می گیرین . اونهاییکه ماشین آخرین سیستم سوار بودن فکر ما نبودن .

هر وقت به گذشته فکر می کنم ، می بینم دولت ما رو هیچوقت آدم ، حتی حیوون هم حساب نکرده، خیال می کرده همه خرن، فکرشون هم درست بود، ولی خر رو هم بخوای بارش کنی زیاد طول بدی ، خسته میشه و پا به پا می کنه تکون میخوره و در میره.

این آخوندها خوب فهمیدن که ملت رو نمیشه بیشتر از مدت کوتاهی خر حساب کرد. حد اکثر دوسه ماهی قبل از انقلاب و سه چهار ماه هم بعد از انقلاب. همچین که سوار شدن ابسارش رو گرفتن، تا ملت اومد صدا کنه ، پوزه بند بهش زدن، هرکی هم جیکش در اومد به هزار جرم خفه اش کردن.

الان که دارم این چرندیات رو می نویسم ، در روز بعدش در بلژیک انتخاباته ، اونهای میرن تو مجلس که مردم انتخاب می کنن. به خوب و بدش کاری ندارم. یک وکیل مجلس قدرتش از شاه و هفت جدش بیشتره ، واسه اینکه چند هزار نفر بهش رای دادن و پشتش گرمه.

بعد از دوره خدا بیامرز دکتر مصدق،مردم هیچ نقشی در در اتخابات نداشتن. ( صد رحمت به دوره رضا شاه خدا بیامرز)  انتخابات یک نمایشنامه بی مزه و احمقانه بود که مصرف خارجی داشت. منتها با سرنوشت ما بازی می کرد.

دلم میخواد بدونم اکثر اونها یی که خارج نشستن و لالایی میخونن ، چرا اون موقع خفه شده بودند و جز خایه مالی کاری نمی کردن. حزب ایران نوین پاینده باد. یک کمی هم حزب مردم زنده باد. بعدش هم تنها حزب رستاخیز. هر کی هم نمی خواست باهاس پاشپورتش رو بگیره بره. خر خودتی

 یک حزب واقعی تو ایران بود . اونم حزب خران ، روزنامه اش هم توفیق. مردم از ته دل عضو می شدن. به اعضاش هم  مقا می نمیدادن. شاه ( حالا که مرده خدا بیامرزتش) چشم دیدن این یکی رو هم که مردمی بود نداشت . ملت ما ملت با گذشته.  اگه بهش راست می گفتن به این روز نمی افتادیم

با عرض بی احترامی به تمام مسئولین قبلی و فعلی آینده ایران . آینده نمیدونم در آینده چی پیش میاد. کار از محکم کاری عیب نمی کنه. مهر 1369 . فرهنگ بی فرهنگ ها

 

حالا که فکر می کنم ، می بینم اگر ، حتی بعد از کودتای بیست هشت مرداد  ، یک کمی احزاب آزاد بودن،  می تونستن فعالیت علنی بکنن ، همه ، از کمونیست  گرفته تا اسلامی، با  توسر هم زدن و جر و بحث، متینگ، اعتصاب ، خلاصه مبارزه سیاسی می کردن ، دولت هم به عنوان داور بود ، در این مباززه  سیاستمداری  یاد می گرفتن ، مجبور نبودن  به مسجدها رو بیارن و چشم بسته نمی افتادن تو بغل آخوندها.

بگذرد  روزگاز  تلخ تر  از  زهر / روزگار دگر چون شکر آید

تا که روزگار دگر چون شکر آید / چون از کون ملت ما به درآید   


 

 

 

 

 

 

 

 


بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 19, 2007

درس ادب

شاپورِ شهریار ، رفیقم می گفت: وزارت فرهنگ دبیر استخدام می کرد، من هم درخواست کردم. چندین ورقه با مشخصات کامل پر کردم با چند قطعه عکس و مدارک تحصیلی ام دادم. بعد از مدتی نامه آمد و با در خواست شما موافقت نشده بود. رفتم پرس جو کردم ، گفتند مسئول عقیدتی وزارت آموزش و پروش با درخواست شما مخالفت کرده.  یکی گفت برو پیش اش بلکه عقیده اش تغیر کند.

نشانی خانه اش را پبدا کردم و یک روز دل به دریا زدم رفتم. خانه ای  بود در یکی از کوچه های شمال شهر. همین طور که در کوچه دنبال خانه می گشتم ، یکباره در خانه ای باز شد و پسر بچه ای  ده دوازده ساله بیرون دوید و پشت سرش هم یک مرد پنجاه شصت ساله با ریش و پشم  که چند قدمی پشت سر بچه دویدو داد می زد ،مادر فلان فلان شده ، مگه تو پدر مادر نداری ، اگه گیرت بیارم پدر جاکشت رو در میارم . وقتی نفس نفس زنان ایستاد، جلو رفتم و گفتم : معذرت میخواهم من دنبال منزل … می گردم .

گفت: خودش مثل دست خر جلوت وایساده، چی میخوای. هول شدم و گفتم بنده شاپورِ شهریار هستم، برای دبیری تقاضای استخدام کردم ، گویا شما با تقاضای من موافقت نکردید.

گفت مرتیکه تو اسمت شاپوره ، یعنی پسر شاه ، قامیلت هم شهریاره ، یعنی  یار  شاه، من چطور می تونم با تقاضای استخدام تو واسه دبیری موفقت کنم ، کسی که پسر شاهه و رفیق شاه ، یک لیسانس قزلضه داره ، اون سرش رو بخوره ، بره سر کلاس به بچه ها معصوم مردم درس بده. برو اسمت رو عوض کن ، هرگهی میخوای بذاری بذار، فقط توش شاه نباشه، ریش بذارو چند تا عکس هم بگیر بیار تا من قبول کنم ، سر سر کوچه اگه اون بچه رو دیدی چند تا لقد محکم از قول من بزن تو کونش ، ما یدرخت انار داریم ، این بی پدر مادراز دیوار میره بالا ، از کالش میخوره تا رسیده اش ، ما باید مزه اش رو از ایشون بپرشیم ، امروز از درخت افتاد تو باغچه ، اگه گیرش میاوردم ، مادرش رو به عزاش می شوندم . زن مامیخواست چند تا فحش رکیک بده ، دید بر می گرده به خودش ، گفت لعنت بر شیطون ، آره این زن خر ما میگه ، گنجیشک کلاغ میخوره ، چرا این بچه نخورده، اگه می گرفتمش مادر ش رو… یادت نره اگه سر کوچه گیرش آوردی چند تا لقد بزن تو کونش ، هرکی حرف زد با من، وقتی هم دبیر شدی سعی کن با بچه ها با ادب باشی.    16 اکتبر 1991 / فرهنگ بی فرهنگ ها

 

  

 

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 19, 2007

مقصر اصلی در جنگ

 

 

اصغر آقا ــ از کجا میدونی زن رحیم دادن بلد نیست؟

محسن آقا ــ  اول اینکه قیافه رحیم داد می زنه ، مردم زنم بلد نیست بده، دوم اینکه زنش خواهر زن منه.

اصغر آقا چپ چپ به محسن خان نگاه کردو گفت: نگو از همشیره ما راضی هستی که قیافه ات همیشه خندونه؟

محسن خان : آره ، این رو به شرط چاقو خریدم.

اصغر آقا عصبانی شد و یقه محسن خان رو گرفت.

محسن خان : دیدی گفتم تمام جنگها تقصر زنهاس . اصغر آقا دمغ یقه محسن خان رو ول کرد. محسن خان دوتا دستهای اصغر آقا رو محکم گرفت و در گوشش  گفت: آدم باهاس احترام بکن هشیره اش رو نگه داره. اصغر آقا یخورده تقلا کرد که دستهاش رو آزاد کنه. محسن خان باز در گوشش گفت : اگه یخورده شلوغ بازی در بیاری ، داد می زنم که همشیره جنابعالی خوب … دست اصغر اقا شل شد. محسن خان هم دستهاش رو ول کرد و با هم خندیدن . محسن خان سفارش دوتا چایی داد. بعد از یک قلپ چایی خوردن و دو تا پک به سیگار زدن  گغت : آره این زن اول ما ذبیده خانم خیلی خیلی خانمه، خیلی با محبت و با عاطفه است ، اصلا فرشته است .  خوب فرشته ها هم اون مطلب براشون مهم نیست،  واسه اون جریان از بیخ عربه، اصلا تو ذاتش نیست ، آخه دوستش هم دارم. من هم اون موقع ها مثل رحیم بودم ،بیخودی به این و اون می پریدم . یروز بهش گفتم ذبیده جون بیا از هم جدا شیم ، اون زمین تهران پارس رو می سازم تو برو توش بشین ، خرجیت رو هم میدم .

گفتتش چرا از هم جدا شیم ، خودم میرم  واسه ات زن می گیرم، یکی رو زیر نظر دارم ، ولی یخورده زوده.

 یکی دو ماهی گذشت، یروز از سر ساختمون بر می گشتم خونه، دیدم یک بچه چهار پنج ساله زمین خورده و صورتس پر از خونه و داره گریه می کنه ، شروع کردم به نوازش  و صورتش رو پاک کردم  که  یدفعه یک در واز شد و یک زن خوشگل که همشیره جنابعالی باشه ، البته اون موقع ما همدیگر رو نمی شناختیم اومد بیرون و گفت :این بچه منه خیلی ممنون، من رو برد تو خونه و پیرهن ام رو تمیز کرد و چایی به هم داد و گفت: این بچه یتمیمه باباش دو سال پیش عمرش رو داد به شما.

گفتم خانم چرا این بچه باید یتیم باشه من رو به بابایی قبول کنین. محسن خان لبخند موذی رو لبش پیدا شدو دستهای  

اصغر آقا رو دو بار محکم گرفت و ادامه داد، ولی بهش گفتم : خانم ما خربزه رو به شرط چاقو می خوریم .

 اصغر آقا : تو چرا هر وقت میخوای یک کلفت بگی دست من رو می گیری اصلا به من چه زن خودته.

محسن خان : خلاصه درد سرت ندم ، معامله جوش خورد،مام به زنمون گفتیم که یکی رو گیر آوردم ، یک ماه بعدش هم عقدش کردم. 

هرچی این ذبیده خانم خوش سلیقه و کد بانوست ، این صغرا خانم همشیره جنابعالی شلخته است ، اصلا هنرش در شلختگی شه ، وقتی میخواد یک کاری بکنه دوتا دستاش به هم تعارف می کنن ، خلاصه این دستش به اون دستش میگه غلط نکن، خیلی هم دلش میخوادآ ،ولی تو ذاتش نیست. ذبیده خانم این تو ذاتش نیست ، صغرا خانم اون تو ذاتش نیست، کاریشون هم نمیشه کرد. هم اینکه با هم میسا زن خودش خیلیه . خدا رو شکر، خدا پدر جفتشون رو بیامرزه، تو که دیدی ، هر وقت بیای خونه ما ،همه خندون سر حال، بجه ها تر و تمیز ، خوب دیگه صغرا خانم

بچه اش پدر دار شد، ذبیده خانم هم سر خونه زندگیش موند با بچه اش ، من هم دیگه عصبانی نیستم و دنبال بهانه نمی گردم . اون بچه اش انقدر شیرینه انقدر دوستش دارم انگار خودم ننه اش …

اصغر آفا یخورده دمغ، محسن خان با همون لبخند موذیش دوتا پک زد به سیگارش رو کرد به برادر زنش و گفت: راستی بیا بریم خونه ما واسه شام.

اصغر آقا : زنم شام درست کرده باهاس برم خونه.

محسن خان: تعارف نکن دیگه بی معرفت ، برو خونه ، اگه زنت شام درست کرده بود، زن و بچه ات رو وردار بیار خونه ما .

جفتشون خندان از قهوه خانه آمدند بیرون، باز هم محسن خان با لبخند به اصغر آقا گفت : ببینم ، زن تو اینش خوبه یا اونش ناقلا تو هم هیجوقت عصباین نیستی.

آصغر آقا: به کوری چشم حسود هر دوش.

یک ساعت بعد همه اشون خونه محسن خان غذا میخوردن و می گفتن و میشنیدن و می خندیدن.

16 تیر 1369 / فرهنگ بی فرهنگ ها


مقصر اصلی در جنگ

محسن خان وارد قهوه خانه شد وبا اصغر آقا سلام علیک و احوال پرسی کرد

اصغر آقا واسش چایی سفارش داد و گفت: جات خالی نبودی ، همین پنج دقیقه پیش ، مهدی با رحیم کتک کاری کردند، خونی مالی ، آژان اومد بردشون کلانتری.

محسن خان ــ حتما رحیم شروع کرد

اصغر آقا ــ آره ، تو از کجا می دونی

محسن خان ــ تمام جنگ و جدالها تقصیر زنهاست، اصلا به نظر من تمام جنگهای دنیا رو زنها به پا می کنن، راستش رو بخوای تقصیر زن رحمیه.

اصغر آقا ــ رحیم اومد سر هیچی و پیچی پرید به مهدی ، تقصیره زنش جیه؟

 

محسن خان ــزنیکه دادن بلد نباشه ، شوهرش همیشه عصبانی و دلش میخوا به یکی پیله کنه. یکدفه رحیم  پیچید به پرو پاچه من . بهش گفتم  به من چه که زنت دادن بلد نیست ، برو یک زن دیگه بگیر، یا زنت رو بفرست آکابر. دیگه دور ما رو خیط کشید. اینجور آدما اصولا تریاکی میشن.


مقصر اصلی در جنگ

محسن خان وارد قهوه خانه شد وبا اصغر آقا سلام علیک و احوال پرسی کرد

اصغر آقا واسش چایی سفارش داد و گفت: جات خالی نبودی ، همین پنج دقیقه پیش ، مهدی با رحیم کتک کاری کردند، خونی مالی ، آژان اومد بردشون کلانتری.

محسن خان ــ حتما رحیم شروع کرد

اصغر آقا ــ آره ، تو از کجا می دونی

محسن خان ــ تمام جنگ و جدالها تقصیر زنهاست، اصلا به نظر من تمام جنگهای دنیا رو زنها به پا می کنن، راستش رو بخوای تقصیر زن رحمیه.

اصغر آقا ــ رحیم اومد سر هیچی و پیچی پرید به مهدی ، تقصیره زنش جیه؟

 

 

 


بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 18, 2007

من و این و او

 

پیش از اینکه ماه و ستارگان

 در پرتو خورشید جلوه ببازند

و، به دریای نیستی بروند

این برخاست و از خواب بیدارم کرد

 

  

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی