جای دوست و دشمن
نوشته شده در داستان بلند
گورستان نوابغ
نوشته شده در منتشر نشده ها
من سیاسی نیستم
در جایی که پزشک نباشد ، همه پزشک می شوند و بیمار می میرد. نمونه اش را به یاد دارم. سال 1328 خواهرم دبستان دخترانه کیلان در سه فرسنگی دماوند را گشود. پسر جوان با هوشی که دبستان را در همان ده تمام کرده بود و در دماوند به دبرستان می رفت، آپاندیسیت گرفت. چون پزشک در آجا نبود، هر کسی تجویزی کرد. از گل گاو زبان تا دعای پیش نماز و خاک تبرک و متوصل شدن به امامزاده، تا اینکه جوان فوت کرد.
در همان زمان یکی از بستگان ما دختری در حدود هشت سال در تهران آپاندیسیت گرفت، با وجود امکانات کم آن زمان اورا عمل جراحی کردند و خوب شد.
سیاست علمی است مانند پزشکی ، باید اموخت و تجربه کرد. در جایی که پزشک جراح نبودهمه پزشک شدند و بیمار فوت کرد. در کشوری هم که سیاستمدار نباشد همه سیاستمدار می شوند و مملکت به فلاکت کشیده می شود.
نوشته شده در گاه نوشته ها
من و مملی
نوشته شده در داستان کوتاه
درد بی درمان ملت ایران
نوشته شده در طنز
اول واجبی بعد دستمال
اول واجبی ، بعد دستما ل
سعید مدیر عامل یکی از کاخانه جات پارچه بافی در جاده شاهعبدالعظیم بود. او اهل سیاست نبود و تمام حواسش جمع کاخانه بود.صبح زود میامد سر کارش ، شب هم بر می گشت نزد خانواده اش . وقتی انقلاب شد با همسر دو تا دخترهایش رفت آمریکا و رستوران بازکرد.
بعد از چند سال که در آمریکا بود، رفت ایران ، یک هفته اول بعد از دیدن بستگا نش ، خیلی مایل بود برود و آن کارخانه را از نزدیک ببیند، چند بار هم با تاکسی از جلویش گذشت ،
حسن یکی عیب دیگری
حسن یکی عیب دیگری است
آورده اند روزی جوانکی در باغچه منزل نشسته بود و بانک بر مادر زد و گفت : مادر غذایی بده تا بخوردم که من بسیار گرسنه ام .
مادر بشقابی از خاگینه با نا ن برای فرزند دلبند خویش بیاورد. جوانک مشغول به خوردن بود که مرغی بر نانش نوک زد. جوانک گفت برو ای مرغ کون گشاد.
مرغ گفت: اگر کون من تنگ بودی تو از کجا خوردی ، این غذا که تو در بشقابت می بینی از کون من بیرون آمده .جوانک از سخن خویش پشیمان گشت و از مرغ پوزش خواست. نادان ازکون گشاد خویش شرمگین بود و خیال می کرد که مرغ راهم از این بابت ننگی است. این داستان بگفتم تا همه کس بدانند ، آنچه در یکی سبب شرم است ، در دیگری باعث سر افرازی است. چنانکه سوراخ برای دیگ حسنی نبودی ، ولی برای آبکش ملاحتی است . بزرگان گفته اند: نیکی آبکش به سوراخ است و عیب دیگ در سوراخ.
نکته: دیگ به دیگ موگوید رویت سیاه سه پایه می گوید سلالا
4 آبان 1369 یادم . آمد زاد روز شاهنشاه آریا مهر / فرهنگ بی فرهنگ ها ادامه ندارد
نوشته شده در داستان کوتاه, طنز
دوتا تخم
دو تا تخم
حسن کبا بی داشت تعریف می کرد واسه رضا کچل. آره تو بمیری رضا خار این روزگار رو، بعد از یک عمری حسرت یک ماشین نو ، نوی نو هم نبود ، پونزده سالش بیشتر نبود خریدم هزار پونصد تومن، رفتم تو جاده قم ، سگ دست بردیم ، زرپی زدم تو کون یک کامیون ، داغون داغون شد.
رضا کچل: خوب شد خودت و بچه ها توری نشدین.
حسن کبابی: مادر بچه ها که خونه بود، خودم رو راست می گی، شانس آوردم، ولی این دوتا کره خر حرومزاده اگه بگی مهم نبود، مادرشون از مرغ که تخم کنه راحت تر میزاد، این دوتا تخم رو می ذاشتم زیرش ، دوتا کره خر دیگه میزایید، آخه ماشین رو بگو ، ما با هاس چقدر دیگه دو واره دست بسوزونیم و دود کباب بخوریم تا بتونیم یماشین دیگه بخرم. 30 مهر 1369 / فرهنگ بی فرهنگ ها
ادامه ندارد
نوشته شده در طنز
بچه پر رو
بچه پر رو
شاغلام داشت تعریف می کرد واسه آقا جلال : آره این جمشید پسرم انقدر پر روئه که حساب نداره. بهش میگم برو نون بگیر، میگه من برم نون بگیرم تو بخوری،میگم پولشو من میدم ،میگه: پس خودتم برو بگیر. داشتم با مادرش ور می رفتم، ضرپی گتابچه اش رو آورد و گفت می خوام مشق کنم . اصلا اهل درس و مشق نیست آ .گفتم این دو زار رو بگیر برو تو کوچه بازی کن. گفت زکی ، بابای فتحعلی بهش یه تومن میده، من به تو که بابامی و دوست دارم، اونم ننه امه و ما درمه و واسم عزیزه تخفیف کلی میدم ، نفری چهاره زار، جمعش میشه هشت هزار، یک شهی هم کمتر نمیشه ،اگه یخوردم زور بگی دااد میزنم. ( این خانواده ها اغلب در یک اتاق اجاره ای زندگی می کردند)
30مهر1369ــ 22اکتبر 1990 / فرهنگ بی فرهنگ ها
ادامه ندارد
نوشته شده در طنز
ما مردیم، نه نامرد
نوشته شده در داستان کوتاه

دیدگاه های تازه