نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 2, 2007

باید مواظب جهودا بود

باید مواظب جهودا بود!

 آن سال تابستان مانند هر سال ، من و پدرو مادرم به دهمان رفتیم. وقتی برگشتیم  یک هفته  به شروع مدرسه مانده بود.  به کلاس سوم  دبستان می رفتم .

منوچهر رفیق جون جونی و همکلاسی ام که پدرش استوار ارتش بود، با خواهر و کوچک تر از خودش و مادرش خانه حاج حسین می نشست اند که سه تا زن داشت و بچه هم نداشت اند.

یک هفته از آغاز مدرسه گذشت. از منوچهر خبری نشد. رفتم در خانه حاج حسین را زدم. حاج حسین خودش در را باز کرد.گفتم : منوچهر اینا از اینجا اسباب کشی کردن و رفتن؟ گفت : مگه خبر نداری ؟ گفتم خبر چی رو. گفت شما رفته بودید دهتون نبودید،  یروز من از تو خیابون سیروس رد می شدم ، دیدم هفت هشت نفر جهود منوچهر رو گرفتن می کشن می برن، تا اومدم به دادش برسم انداختنش توی یک ماشین بردن.گفتم : بردنش واسه چی ؟ گفت : مگه نمی دونی جهودا بچه مسلمونا رو می گیرن می برن ، اول محمدیش می کنن ، بعد خونش رو می گیرن ، یخورده اش رو نگه میدارن واسه فطیر، بقیه اش رو می فرستن اسراییل . با منوچهر هم همین کار رو کردن. بیچاره پدرو مادرش از شنیدن این خبر دق کردن و مردن، خواهرش هم دیوونه شد.عموش اومد برد دهشون.

پرسیدم محمدیش کردن یعنی چی ؟ گفت تو که از هیچ چی خبر نداری،جهودا بچه مسلمونا رو می گیرن ، میندازن وسط، اول فحشش میدن و خوب می زننش ، بعد هم خونش رو می گیرن. گفتم خودت دیدی که منوچهر رو گرفتن؟

سه تا انگشت وسط دو دستش را پای چشم هایش  گذاشت یک کمی کشیدو گفت: با همین چشام دیدم، کورشه هرکی بخواد دروغ بگه. اشکم سرازیر شد، به طرف خانه امان راه افتادم ، اولین بار بود که اسم اسراییل را می شنیدم . خیال می کردم یکی از دهات اطراف تهران است. از هر چه جهود بود احساس تنفر می کردم ، باید همه اشان را کشت. دهشان را بر خراب کرد. چطور است ما بچه های محل جمع شویم و برویم محله اشان را روی سرشان خراب کنیم….

در این افکار بودم که ناصر جهوده مثل خیار چنبل جلویم سبز شدو دستش را گذاشت روی شانه ام  و پرسید چرا گریه می کنی ، از بابات کتک خوردی ، بی خیالش.

دستش را با عصبانیت پس زدم گفتم به تو چه که چرا گریه می کنم ، خوار هر چی جهوده … گفت کتکش رو از بابات میخوری فحشش رو به جهودا میدی ، مگه بابات جهود شده ؟ دنبالش کردم فرار کرد. گریه کنان رفتم خانه . مادرم هرچه پرسید چرا گریه می کنی جوابش را ندادم.

من و ناصر خیلی با هم رفیق بودیم . اغلب به خانه اشان می رفتم ، اصلا مثل خانه خودمان بود. پدرو مادر برادر خواهرش مرا خیلی دوست داشتند. ناصر یک ننه جونی ( مادر بزرگ ، مادر پدرش ) داشت که شاه همه ننه جونی ها بود. قیافه منوچهر در نظرم مجسم بود. شب تب داشتم ، شام نخورده خوابیدم. خواب وحشتناک دیدم ، از ترس در جایم شاشیدم . فردایش هم به مدرسه نرفتم . مادرم گفت چشمت زده اندو تخم مرغ شکست ، مثل همیشه به اسم صغرا خانم که ماه ها بود مرا ندیده بود در آمد. آخر او به چشم شوری معروف بود. آخ که از هرچه جهود بود تنفر داشتم . دلم میخواست همه اشان بگیرم و بکشم . از این افکار احساس شرمندگی می کردم . پس ناصرو پدرو مادرش چه، به خصوص ننه جونی را خیلی دوست داشتم ، به اندازه مادرم . با ناصر دیگر حرف نمیزدم . دلم میخواست از او بپرسم : راستی راست است که جهودا بچه مسلما نها را می گیرند و می برند و محمدیش می کنند و خونش را می فرستند اسراییل، مگر اهالی این ده خون خوارند، تا به حال شما هم کسی را محمدی کرده اید. ولی خجالت می کشیدم . خواستم از پدرم بپرسم ، ولی نتوانستم.

بیچاره ناصر چند بار امد با من سر صحبت را باز کند ، ولی منِ بی معرفت  خر جوابش را ندادم . دلش از این می سوخت که نمیدانست چرا با او قهرم. یکبار در کوچه هواسم پرت بود ، خوردم به بابای ناصر. او دستی سرم کشید و گفت : چرا با ناصر قهری ، چرا خونه ما نمیای ، ننه جونی خیلی سراغت رو می گیره. جوابش را ندادم و فرار کردم. ننه جونی را هم چند بار در خیابان دیدم ، ولی خجالت کشیدم به طرفش بروم. خلاصه خیلی درد می کشیدم ،اما به هیچ کس جرات نمی کرم دردم را بگویم.

امتحانات ثلث اول و دوم گذشت ، عید آمد. روز دوم سوم عید بود که سر کوچه با چند تا از بچه ها ایستاده بودیم با کفش و لباس نو. جیبها پر از آجیل. داشتیم تخم مرغ بازی می کردیم ، یکباره از دور دیدم یکی شبیه منوچهر میاید. تخم مرغ از دستم افتاد و شکست. خیال کردم خواب می بینم، چشمهایم را مالیدم، بله منوچهر خودش بود. به طرفش دویدم ،بغلش کردم تا آنجا زور داشتم در بغلم قشرم و به پشتش زدم، اشکم سرازیر شدو منوچهر بیچاره ماتش برده بود ، نمیدانست چکار کند .گفتم : منوچهر خودتی. گفت : پس کس میخوای باشه . گفتم : جهودا  ولت کردن؟ گفت کسی منو نگرفته بود تا ولم کنه . گفتم حاج حسین گفت : خودش دیده که جهودا تو رو گرفتن بردن تا محمدیت کنن و خونت رو بفرستن اسراییل. گفت:  حاج حسین به کون لقش خندیده که این گّه های زیادی رو خورده،زناش مادرم رو اذیت می کردن،در ضمن بابام تقاضا کرده بود بره تبریز، آخه اونجا بابا بزرگم یخونه گنده داره، عموهام هم زن گرفتن رفتن ، ما رفتیم پیش بابا بزرگم ، کرایه خونه دیگه نداریم ، مادرم میگه زندگی تبریز ارزون تر از تهرونه، تابستون که اونجا بودیم با تقاضای انتقال بابام موافقت شد، شما ها اون موقع دهتون بودین، من و خواهرم موندیم ، بابا و مادرم اومدن اینجا ، با دعوا و مرافه  با حاج حسین و زنهاش اسبابامون رو جمع کردن و بر گشتن، حالام اومدیم فامیلامون رو ببینیم ، من به مادرم گفتم یتوک پا بیام اینجا شما رو ببینم .

دست کردم تو جیبم یخورده آجیل در آرودم دادم به منوچهر. در همین موقع سر وکله ناصر پیدا شد.  از خجالت  رفتم پشت منوچهر قایم شدم . منوچهر خودش را از جلوی من کنار کشید. من هم سرم را به زیر انداختم به طرف ناصر رفتم و هرچه آجیل نوی جیبم بود به ناصر دادم . ناصر یک کمی مرا نگاه کرد و گفت : راستی چرا با من قهر کردی ؟ گفتم همه اش تقصیر این حاج حسیبن مادر قحبه بود.

با منوچهر رفتیم در خانه حاج حسین ، در زدیم . خودش آمد در را باز کردو منوچهر را نشانش دادم و پرسیدم این رو می شناسی؟ گفت : آره که می شناسم منوچهره دیگه . گفتم : مگه نگفتی منوچهر رو خودم با دوتا چشما دیدم که جهوادا گرفتن بردن محمدیش کنن. گفت : من گفتم شنیدم . دستم به تیر چراغ برق بود .گفتم تو که دروغ نمیگی ؟ گفت نه .گفتم :این تیر چراغ برق با سیمها و لامپش تو … خواهر و مادر زن آدم دروغ گو ، بگو باشه . با خنده لشی گفت : باشه . در را بست و رفت تو.

منوچهر گفت: بابام میگه از این حاج حسین بی غیرت تر و بی شرف تر تو دنیا پیدا نمیشه.

منوچهر را با ذوق به خانه بردم ، بعدش هم آمدیم سر کوچه یکی دوساعتی بازی کردیم و رفت ، و قول داد که قبل از رفتن به تبریز باز هم بیاید.

فردا نزدیکی های عصر از در خانه ناصر رد می شدم ، دیدم درشان باز است. رفتم تو، دیدم اتاق مهمانخانه پر آدم است. سرم را به زیر انداختم و یکراست به اتاق ننه جونی رفتم .دیدم یک چادرشرا رویش کشیده و خوابیده ، و خور خورش بلند است.  کفشم را در آوردم رفتم پشت به پشتش  خوابیدم . خور خورش بند آمد رو به من کرد . من هم رویم را بر گرداندم .  گفت داشتم خواب تو رو می دیدم .بلند شد چهار زانو نشست . من هم جلویش نشستم. پرسید: چرا با ناصر قهر کردی. گفتم همه اش تقصیر این منوچهر خوار، بقیه حرفم را خوردم ، دامه دادم راستش رو بخواین تقصیر حاج حسین بود. شرم داشتم حرفهایی که حاج حسین زده تکرار کنم . اشکم سرازیر شد. گفت: گریه نداره دیگه، ولی جون ننه جونی بگو چرا با ناصر قهر کردی ، حالا با ناصر هیچی ، من چکاره بودم . هرچی اصرار کرد نگفتم . آخر چطوری می توانستم به این پیر زن بگویم : یک آدم بی شرف بی وجدان به یک الف بچه بگوید جهودها منوچهر را گرفتند و بردند محمدیش کردند و خونش را فرستادند اسراییل .

ننه جونی دست کرد در جیب پیراهنش و یک اسکناس یک تومنی نو در آرود به من داد  سرم را گرفت و پیشانی ام را بوسید. در دلم گفتم : خدایا هرکه تخم دشمنی می کارد بکشش و به آتش جهنم گرفتارش کن.

ننه جونی با صدای آرامی گفت : خدایاهرکی تخم نفرت می کاره تو بخشش و هدایتش کن. با هم گفتیم : آمین.

دل من بچه مسلمان به دل این پیر زن جهود راه داشت.

28 آذر 1374 / 19 دسامبر   1995  ــ رمان اگر

 

ننه جونی زنی بود نزدیک هشتاد سال ، با قدی کوتاه ، خیلی لاغر،اغلب با پیراهنی با گلهای ریز  تا دم پایش و رو سری .علاوه بر خواندن تورات قران هم از بر بود و اغلب می خواند. می گفت اگر بهشت مال مسلمانان باشد من قران را بلدم اگر مال کلیمی ها ، تورات را هم  بلدم . در عزا داری های ما بیشتر از زنان مسلمان از ته دل گریه می کرد، به فردوسی و حافظ وعطار و مولوی و تظامی هم عشق می ورزید. چیزی را که نباید فراموش کنم متکای زیر سرش از خودش خیلی بزرگتر بود، و همیشه زمین می خوابید. در مرگ او من با تمام وجود اشک ریختم . پدر و مادر ناصر مرا دلداری دادند. ناصر ته تقاری پسر کوچک ننه جونی بود.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 2, 2007

ستم اکثریت بر اقلیت

 ستم اکثریت بر اقلیت

خوشبخت ام  از اینکه در کشوری زندگی می کنم که به ملت اش مهر می ورزم ، و مورد مهر این ملت می باشم . با وجود بد نام شدن رژیم ایران  در سطح جهانی ، با اینکه همه میدانند ایرانی  و با یک نام اسلامی هستم ، هیچ زمان به عنوان اقلیت مرا تحقیر نگرده اند،و با وجودیکه بیش از چند دهه نیست که در این کشور هستم  ، ولی  از تمام حقوق و مزایایی که یک شهروند بلژیکی که گذشتگان اش پیش از آنکه کشوری به این نام وجود داشته باشد بهره مند است از دید سیاسی و اجتماعی، و حتی در روابط انسانی بهره مند می باشم . و هیچ گاه به عنوان یک خارجی به من ستم روا نداشته اند.  

 من سرافرازم از اینکه دوستان کلیمی مرا به جشن های عروسی فرزندان ، یا جشن سال نو و سایر جشنهای سنتی خود دعوت می کنند. همچنین دوستان مسلمان ، مسیحی ، زرتشتی ، بهایی . ..

نه تنها در خوشحالی این دوستان شریک می باشم بلکه در غم آنها هم  با تمام وجود شریک هستم.

من با همان احساس پاکی که  به  مسجد میروم ،  به کلیسا ، و کنیسه هم میروم. من ایمان دارم انسان هایی که بدین مکان ها میایند با قبلی پاک در آنجا جمع می شوند. و این انسانها برای من ارجمند می باشند.

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 31, 2007

چهار تا چایی

چهارتا چایی

سه نفر از آقایان فقهای شورای نگهبان با یک وزیر مشغول گفتگو در باره امور مملکت بودند. یکی از آقایان فقها رو کرد به آقای وزیر و با لحن امرانه ای  گفت: بلند شو برو سه تا چایی بیار.

آقای وزیر در حالیکه نمی خیز شده بود گفت : آخر من وزیر این مملکت هستم .

یکی دیگر از فقها گفت: حالا که این طور است ، چهار تا بیار.

یکشنبه 9 آبان 1372 ــ مرگ پلنگ

 

ادامه ندارد

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 29, 2007

زنان نامدار گمنام. بانو مهوش ، و مادر حسن

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 25, 2007

سگ کُرد

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 25, 2007

جای دوست و دشمن

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 23, 2007

گورستان نوابغ

 

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 23, 2007

من سیاسی نیستم

در جایی که پزشک نباشد ، همه پزشک می شوند و بیمار می میرد. نمونه اش را به یاد دارم. سال 1328 خواهرم دبستان دخترانه کیلان در سه فرسنگی دماوند  را گشود. پسر جوان با هوشی که دبستان را در همان ده تمام کرده  بود و در دماوند به دبرستان می رفت، آپاندیسیت گرفت. چون پزشک در آجا نبود، هر کسی تجویزی کرد. از گل گاو زبان تا دعای پیش نماز و خاک تبرک و متوصل شدن به امامزاده، تا اینکه جوان فوت کرد.

در همان زمان یکی از بستگان ما دختری در حدود هشت سال در تهران آپاندیسیت گرفت، با وجود امکانات کم آن زمان اورا عمل جراحی کردند و خوب شد.
سیاست علمی است مانند پزشکی ، باید اموخت و تجربه کرد. در جایی که پزشک جراح نبودهمه پزشک شدند و بیمار فوت کرد. در کشوری هم که سیاستمدار نباشد همه سیاستمدار می شوند و مملکت به فلاکت کشیده می شود.

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 22, 2007

من و مملی

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 21, 2007

درد بی درمان ملت ایران

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی