نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 24, 2007

داستان شیرین

داستان شیرین

واقعا که شیرین بود ،نه تنها اسمش ، بلکه خودش هم شیرین بود. ذره به ذره وجودش شیرین. وقتی راه می رفت ازش شیرینی می ریخت. مام که یمشت جوون ولگرد دنبالش تا شیرینی هاش رو جمع کنیم . زودتر از مدرسه جیم می شدیم  می رفتیم دم مدرسه اش  وای میستدیم تا بیاد بیرون. از اونجا بدرقه اش می کردیم  دم دکون باباش آفا رضا که قصابی داشت و خودشون هم بالاش می نشستن. آقا رضا مردی بود در حدود چهل پنج سال، ولی از بسکی که تریاک می کشید و عرق می خورد خیلی پیرتر به نظر میومد. همه مردم به قصاب و بقال بدهکار بودن ، اقا رضا به همه بدهکار بود. ننه شیرین شیره ای بود. سوخته های تریاک شوهرش رو کش میرفت  و شیره می ساخت، البته این زن لب به عرق نمی زد حروم بود. اغلب بین آقا رضا و زنش دعوا بود.

بذارین از شیرین بگم . ما همه خاطر خوای شیرین بودیم ، مخوصوصا مملی . مملی کی بود؟  یک پسر لندهور دراز لاغر مردنی که فوتش می کردی غش می کرد .  ولی عاشقی به قد و قیافه نیست.اون زمانهای بود که خیلی هاعاشق مهوش و آفت و دلکش و مرضیه وشاپوری می شدن واسه معشوق اشون دست به

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 23, 2007

این کوی و این میدان

این کوی و این میدان

چندی از دوستا ن  پس از خواندن بعضی داستان هایم از سر مهر، بر من ایراد می گیرند: اگر من جای تو بودم ، این چنین ، یا آن چنان این داستان را می نوشتم. این سخن ایشان مانند این می ماند که به پدرو مادری بگویند: اگر من جای شما بودم ، فرزنداتان را ، این گونه یا آن گونه می ساختم ، یا اینکه این چنین ، یا آن چنان تربیت می کردم.

در پاسخ اشان می گویم :

این کوی و این میدان ، من این چنین نوشتم شما خواندید، شما  آن چنان بنویسید تا من بخوانم .

ادامه ندارد

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2007

چرا من این همه عروسک دارم ؟

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2007

خاطره یک هنرمند در یک روز زمستانی

خاطره یک روز زمستا نی

من و آزده ، همسرم هر پنج شش ماه بعد از  پس از یک دعوای طولانی سر هیچ و پوچ روز دیگر  عاشق و معشوق یکدیگر می شدیم.  آن نیمه شب زمستانی هم بعد از دعوای مفصلی در حالیکه  آزاده زار زار می گرییست، من پالتویم را به تن کردم ، شال گردن پشمی ام را به دور گردنم انداختم ، کلاه بر سر نهادم و از در خانه خارج شدم.

برف تند درشتی می بارید، باد تندی میوزید، هوا خیلی سرد بود. زمین یخ زده بود. من یقه پالتویم را بالا بردم ، کلاه ام را پایین کشیدم ، دست کش هایم را به دست کردم، آهسته با احتیاط از کوچه امان به طرف میدان … به راه افتادم.  پرنده پر نمی زد. من بی اراده در حالیکه با اندیشه های ابلهانه خود دست به گریبان بودم ، به استخر میدان رسیدم .آب استخر یک تکه یخ بود، با احتیاط روی یخ رفتم، چند بار دور فواره یخ زده اش گشتم. یکباره صدای خش خش پایی  توجهم را جلب کرد. سر برگرداندم ، مردی قوی هیکل ،با پالتوی سیاه بلند که یقه اش آن در دست اش بود و زیر گلویش می فشرد نزدیک خود دیدم . به خودم گفتم نکند خیال لخت کردن مرا دارد؟ این موقع شب اینجا چکار می کند؟ شاید او هم با همسرش دعوا کرده و از خانه  گریخته؟ مرد با صدای بلند گفت: آقا موظب باشید ،اگه یخ بشکنه شما تو حوض میوفتین و از سرما می میرین.

شانه هایم بالا انداختم وگفتم :یخ خیلی کلفته، تازه اگه هم بمیرم چیزی از این دنیا کم نمیشه.

مرد نزیک  ترشد و  گفت: اقا صد تومن به من بده.

ــ  واسه چی بدم ، باج میخوای این نصفه شبی؟ خیال نکنی ازت می ترسم.

ــ نه آقا باج نمی خوام ، صبح اول وقت به صد تومن احتیاج دارم ، و گرنه آبروم میره. میدونی من یک هنر مندم ، چشم بندی می کنم ، سنگ چند خرواری رو رو سینه ام خورد می کنن،آتش می خورم ، شمشیر رو تا دسته اش تو گلوم فرو می کنم ، مار بوا رو دور خودم میپیچم ، با سوسمار ده متری مثل مارمولک بازی می کنم، تو شکوفه نو کار می کردم ، خیلی ها واسه خاطر من میومدن ، قرار بود برم تلویزیون ، یکی به هم قول داده بود ببرتم هولیود، اما حالا به صد تومن محتاجم.

یکباره در چشمان من نگریست و گفت : می دونم غم داری ، می دونم غصه داری، ولی یک کاری می کنم که از خنده روده بر شی، همین الان این یخ رو میشکنم ، میرم تو آبِ زیر یخ و میام بیرون و هیچی مم نمیشه. شروع کرد با پاهایش روی یخ کوبیدن. دست کردم جیبم و صد تومن در آوردم دادم به دستش و گفتم : آقا این صد تومن رو بگیر ، ولی این کار رو نکن.

مرد صد تومان را از من گرفت، در حالیکه با تمام قوایش پا بر روی یخ می کوبید گفت: نه آقا نمیشه ، من نه گدام، نه باج گیر، من یک هنرمندم، مزد هنرم رو میخوام، کاری می کنم که شما از خنده روده بر شی،غم و غصه ات یادت بره.

ــ خواهش می کنم ، التماس می کنم ، نوکرتم ، این صد تومن از شیر مادر هم حلال ترت باشه، نمی خوام بخندم ، اصلا غصه ای ندارم ، پول رو بذار جیبت و برو تا فردا آبروت نره.

— نا آقا اختیار دارین ، من پول مفتی از کسی نمیخوام ، صدقه هم نمی گیرم، من یک هنرمندم ، پیش وجدانم مسئولیت دارم ، خاطر جمع باشین من یک هنرمند واقعی هستم . در این موقع یخ شکست و مرد تا بالای زانو با لباس درون آب و یخ فرو رفت. مرد رو کرده به من گفت: دیدی آقا. لبخندی زد و بدن و سرش را هم زیر آب کرد ، و بلند شد با زحمت خودش را روی یخ کشید .

خنده مصنوعی کردم و گفتم : خندیدم نه به هنرت ، به خریت ات. گفت شما بخند به خریت من بخند، تازه اولین نفر هم نیستی . از استخر بیرون آمد و وسط خیابان به راه افتاد . من تا آنجا که می توانستم  با نگاهم به دنبالش کردم. بعد با احتیاط به طرف خانه به راه افتادم . در خانه برای اینکه همسرم را از خواب بیدار نکنم روی کاناپه اتاق نشیمن خوابیدم ، و در درونم خدایم را سپاسگذار بودم برای اینکه توانستم به انسانی کمک کنم.

خوابم نمی برد، احساس می کردم تمام بدنم درد می کند، میلرزم ، بامداد همسرم با مهربانی کنارم آمد وحالم را دید. درجه زیر زبانم گذاشت ، کمی تب داشتم . برایم نوشیدنی گرم آورد، دارو به خوردم داد ، مرا به تخت خواب بردو به اداره ام تلفن کرد که من سخت ناخوشم ، و بعد از سفارشات لازم  به من سر کارش رفت.

نزدیک غروب وقتی بر گشت ،روزنامه ای با خودش آورد، با عکس مرد یخ زده ای در صفحه اول، و زیرش نوشته بود: در میان خیابان … مرد یخ زده ای ایستاده بود و یک اسکناس صد تومانی در دست داشت .

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2007

کلاه من

کلاه من

در کافه ای در حالیکه فهوه می نوشیدم ، کتابی هم  در دستم بود و می خواندم ، در کافه باز شدوزنی زیبا با کلاه لب پهنی به رنگ آبی آسمانی به درون آمد، به اطراف نگریست ، بعد از لحظه ای تامل پشت میز کنار من ایستاد، کلاهش را از سرش برداشت و گوشه میز من گذاشت، سری تکان داد، موهای طلایی اش بر شانه اش افتاد، پالتویش را در آورد، روی صندلی جلویش گذاشت و نشست و قهوه ای سفارش داد. نگاه امان به هم برخورد. لبخندی بر لب امان.در حالیکه چشمم به کتابی که در دستم بود، زیر چشمی نگاهش می کردم. نگاهم کرد ، لبخند زدو لبخند زدم . به خودم گفتم  چگونه با او سخن آغاز کنم ، از سردی هوا بگویم ؟ این که گفتن ندارد. از زیبایی خودش ، این را هم می داند، از قشنگی کلاهش ؟

مخصوصا کتابم را طوری گرفتم  که ببیند یک زبان غیر اروپایی است . شاید حس کنجکاوی اش تحریک شود و از من بپرسد، این کتاب به چه زبانی است و شما از کدام کشور میایید.

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 21, 2007

آگهی

آگهی

مردی هستم چهل ساله ، از فامیل اصیل ایرانی و با فرهنگ ایرانی . قد نسبتا بلند، وزن متوسط، دکتر در اقتصاد،بدون هر گونه اعتیاد، علاقه مند به ورزش ، موسیقی و نقاشی، شاغل در یک شرکت بزرگ با درآمد خوب ، دارای خانه شخصی  و اتومبیل ، شیک پوش . دارای پای چپ شماره 43 ، مایل ام با مردی با همین مشخصات با پای راست  آشنا شوم ، تا در صورت توافق بتوانیم با هم یک جفت کفش بخریم . علاقه مندان می توانند با من به وسیله ایمیل … یا تلفن … تماس بگیرند. یکشنبه 22 فرودین 1378ــ 11 آوریل 1999 از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 21, 2007

هنوز هم عشق بازی می کنم

 

انگار دیروز بود. کودکی بودم . تما دارایی ام تعدادی فیلم و مشتی هسته هلو و هسته تمیر هندی و ته مداد و ده ها تیله قلقلی بود که تعداد زیادی از آنها را برده بودم. یک تیله قلقلی چینی سفید با رگه های سیاه ، به اندازه  نصف سر انگشت کوچکم داشتم که تیل دست( تیله دستی ام) بود. با این تیله سر تیله های دیگر بازی می کردم. می بردم می باختم ، اما هرگز حاضر نبودم این تیله را ببازم . این تیله آنقدر ضربه خوده بو که تمامش لک برداشته و زخمی بود. با این وجود من این تیله را دوست داشتم. با همه تیله ها عشق می کردم ، با این یکی عشق بازی می کردم . می ترسیدم گم اش کنم ، تا اینکه یک روز گم اش کردم ، اما فراموش اش نکردم.اکنون با واژها عشق میکنم. ده ها واژه را در نطر می گیرم،چندی اشان را کنار هم می گذارم ، هر بار که احساس و اندیشه ام تغیر کند، واژه ها را تغیر مکان می دهم تا به بهترین گونه گویای دل من باشد.

 من با واژها عشق می کنم ، اما با واژه عشق ،عشق بازی می کنم . این واژه در وجودم ضربه ها خورده ، لکه ها برداشته، زخمی شده، با این حال من این واژه را دوست دارم .می ترسیدم گم اش کنم، تا آینکه یک روز گم اش کردم ، اما فراموش اش نکردم .من با واژها عشق می کنم ، با واژه «عشق» هنوز هم عشق بازی می کنم .۱۷ دی 1385 ــ 7 ژانویه 2007 . از کتاب اوآ       ادامه ندارد

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 21, 2007

در سر بینه حمام های عمومی نوشته شده بود؟

در سر بینه حمام ها عمومی نوشته شده بود؟

 

هر که دارد امانتی موجود       بسپارد به من به وقت ورود

نسپارد  اگر  شود  مفقود        بنده مسئول آن نخواهم بود

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 21, 2007

جلوگیری از یک فاجعه تاریخی

جلوگیری از یک فاجعه تاریخی

                                                       نامه سر گشاده به دولت مردان ایران

 

دولت استعمار گر و توسعه خواه آمریکا در نطر دارد در سال 2020 یک پایگاه  در کره ما بنا کند، به بهانه اینکه از آنجا به کره مریخ و زهره و سایر ستاره گان  بروند، و با کشف آب شاید هم نفت در کره ماه ومریخ می خواهند آنجا را ضمیمه ایالت متحده آمریکا نمایند. هر جا که آشه کچل فراشه ، هرجا که نفته آمریکا جاش تخته

طبق مدارک تاریخی کره ماه متعلق به ملت ایران است.  هزار سال پیش از اینکه کشوری به نام امریکا به وسیله دزدان دریایی آنگلیسی خاک بر سر به وجود بیاید، شعرای ما اشعار زیادی در باره ما گفته اند، و من چند نمونه کوچک آن را در زیر یا آوری می کنم ، چنانچه اگر بخواهیم تمام شعر ا ، و اشعارشان نام ببریم به ده ها سال پژوهش با همکاری  ده ها دانشکده و با تعداد زیادی پژوهشگر احتیاج است .

 

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 20, 2007

ما دیوانگان سبب ننگ عاقلانیم و عاقلان سبب رنج ما

ما دیوانگاه سبب ننگ عاقلانیم و عاقلان سبب رنج ما

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی