نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 26, 2007

اشتباه مرا یاد آوری کنید!

اشتباه مرا یاد آوری کنید !

 زبان عامیانه ،واژگان و گویش مردم بی سواد. زبان محاوره واژگان و گویشی که در گفتگو به کار می رود.

جمله؛ واحد گفتاری از لحظ معنایی خود کفا. معنی جمله از وجود واژه  ها جداست. از فرهنگ معاصر، تالیف غلامحسین صدری افشار، نسرین نسترن حکمی.

 چون مرم بی سواد، یا بی فرهنگ با شمار زیادی ازواژه ها آشنایی ندارند، برای بیان احساسات کوناگون از یک واژه استفاده می کنند، و اغلب با واژه ای رکیک به شخصی فحش می دهند، و با همان  واژه کس دیگری را تشویق می کنند.

ممکن است شخصی با شمار زیادی از واژه ها آشنایی داشته باشد، ولی زمان زیادی برای اندیشیدن و یافتن واژه مناسب  ندارد،  هدفش را بنا بر ذخیره فرهنگی اش بیان می کند، بدون اینکه بخواهد یا بتواند  به واژه هایی که به کار می برد بیاندیشد.

اگر جمله را به مانند قفلی فرض کنیم، و واژه را به مانند کلید، چنانچه کلیدی را یرای قفل های مختلف به کار ببریم کلید و قفل کار برد خود را از دست می دهند ، و اگر یک واژه را در جمله های گوناگون برای گفتن

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 25, 2007

دروغ جهانی

دروغ جهانی

گاهی ما گفتار گذشتگان را بدون اینکه در باره اش بیاندیشیم ، یا آن را آزمایش کرده باشیم می پذیریم .

می گویند یک خر دو بار در چاله نمی افتد.  این سخن درست نیست. زندگی یگ چاله ندارد، بلکه هزارها ، ممکن است در چاله پیشی نیافتیم ، ولی چاله دیگری جلوی پای ما است ، و ما آن را نمی بینیم  و در آن میافتیم . خر هم به همچنین در چاله ای که پشت سر گذاشته نمی افتد ، بلکه در چاله ای جدید. هر بار به نحوی دیگری سرم کلاه می رود . این گفته را که همه ملت ها به تمام زبان ها آن را به کار می برند، من تجربه کردم و با آن خوب اندیشیدم ، و پی بردم یک  دروغ  جهانی است، همه می گویند بدون انیشیدن . تنها من بنا بر نجربه خودم  به نا درستی آن آگاه گشتم. 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 25, 2007

باز هم

 

در جنگ عراق و ایران،  مسجد یک از دهات دور افتاده ویران گشته بود. مردم  پول برای بازسازی مسجد نداشتند، دولت هم به فکر ساختمان آن نبود. ملا محمد پیش نماز آنجا شب و روز دست به دامن خدا می شد و دعا می کرد که معجزه ای رخ دهد ، و شخص ثروتمندی پیدا شود تا از سر رحم خیر خواهی این مسجد را دوباره بسازد.یک شب ملا محمد درحال دعا به خوب رفت ، و خواب دید که شیطان نزد او آمده و می گوید : من مسجد تو را از نو می سازم ، به شرطی که اولین نفر که وارد مسجد شد مال من باشد. ملامحمد پذیرفت.فردا صبح وقتی مردم از خواب بیدار گشتند، ناگهان چشم اشان به مسجدی افتاد زیبا، با گنبد طلایی ، مناره های بلند پر نقش نگار . یکباره مردم به مسجد هجوم بردند، ولی دم در مسجد دیدند شیطان خندان در حیاط مسجد پا بر لب حوض کاشی کاری ایستاده. هیچ کس جرات نکرد وارد مسجد شود. در این ضمن ملا محمد سوار بر خرش جمعیت را شکافت تا درم در مسجد آمد، از خر پیاده شد، پشت خر ایستاد، و با عصایش چنان محکم بر کپل خر کوبید ، که حیوان زبان بسته تا لب حوض نزدیک شیطان دوید. شیطان ابرو در هم کشید و گفت: ملا باز هم من در دام حیله تو افتادم، و از نظر ناپدید شد. ادامه ندارد

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 25, 2007

سگ والت دیسنی «پلوتو

سگ والت دیسنی PLOTO

لحطات زندگی مانند گلی نیست که وقتی می بینی به ریشه  گل نیاندیشی، و از خود نپرسی  عمق ریشه اش چقدر است و یا که این بوته چند سال دارد. تنها محو زیبایی اش هستی .  باغبان  اینگونه میاندیشد .

داستان زندگی  انسانها هم این چنین انند ، و اکنون داستان زندگی کسی را می گویم  که  با باغبان شدن نمی خواهم  شما را خسته کنم.

محمود دوستی از دوران کودکی ام، دکتر در شیمی از دانشگاه سوربن پاریس، دوسال هم در همان دانشگا استاد بود ، و سپس به ایران رفت  چند سال هم در دانشگا تهران استاد بود ، و پس از انقلاب و بسته شدن دانشگا ه یکی دو سال  بیکار گشت ، بعد به پاریس آمد ، و دوباره با کمک دوستانش به تدریس در دانشگاه سوربن مشغول شد ، چند ماه قبل پیش من بود.خیلی غمگین دیدم اش .علت اش را پرسیدم . نخست گفت: میدانی از درس دادن در دانشگاه خسته شدم ، دیگر حوصله سرو کله زدن با دانشجویان را ندارم ، دلم نمی خواهد مطا لعه کنم یا سری به آزمایشگاه بزنم ، این که نشد زندگی ، صبح بلند شوی بری سر کار، شب خسته برگردی بخوابی ، دیگر پیر شده ام ، اصلا از این زندگی خسته شدم ، کاشکی سگ به دنیا میامدم، انوقت زندگی برایم آسان تر بود.

گفتم : نمی توانی کمتر کار کنی ، مثلا نیمه وقت .

سر به زیر انداخت و نفس نفس زد و اشک در چشمانش جمع شد و  سر بلند کرد و در چشمانم نگریست و فریاد زد: من اصلا در دانگشاه درس نمی دهم ، گذشت آن زمان که استاد بودم . وقتی در دانشگاه سوربن دوباره شروع به کار کردم زود متوجه شدم  که این مدتی که من دور از محیط دانشگاه بودم  از بقیه همکارانم خیلی عقب مانده ام . ابتدا کوشش کردم با کار زیاد این عقب ماندگی را جبران کنم ، ولی نتوانستم ، دیگر آن نیروی و عشق پیشین را هم نداشتم . سر خورده و پیش خود سر شکسته بودم ، بعد پنج سال کار  از دانشگاه استعفا دادم ، ولی مانند سابق صبح لباس می پوشیدم از خانه می رفتم بیرون ، شب بر می گشتم . نمی خواستم عروس و همسر و پسرم ونوه ام بفهمند بیکارم. انقدر دنبال کار گشتم تا اینکه در پارک واالت دیسنی کاری پیدا کردم . شدم سگ، بله سگ معروف

والت دیسنی» PLOTO» از این کارم راضی بودم ، ادا در میاوردم ، مردم سر به سرم می گذاشتند ، با من عکس می گرفتند، بچه ها از سر و کولم بالا می رفتند. اصلا یادم رفته بود که من هم آدمی بودم ، زحمت کشیدم درس خواندم ، روزی استاد  دانشگاه بودم، همه اینها برای اینکه روزی بروم در جلد یک سگ. گاهی در خواب وق وق می زنم ، حتی اگر آگاه نباشم جواب سلام مردم را با وق وق می دهم  . میدانی چه شد؟ یک روز  نوه ام که شش هفت سالش بود با پدر و مادرش و همسرم آمدند به پارک والت دیسنی . نوه ام پرید رو کولم ، دمم را کشید، خیلی آزارم داد. من به روی خودم نیاوردم و به مسخره بازی ادامه دادم . شب که به خانه رفتم ،مثل همیشه  بغلم آمد و با شو ق وهیجان از پارک والت دیسنی و به ویژه از «پلوتو» گفت . و چکارهایی که با او کرده.

من گفتم : دیدم تو چکار می کردی ، تو باید با حیوانات مهربان باشی، به خصوص که پلوتو که سگ مهربان خوبی است، هیچ کس را گاز نمی گیرد، همه را می خنداند و با همه شوخی می کند، همه را دوست دارد. یکباره اشک در چشمان نوه ام جمع شدو گفت: بابا بزرگ به تو قول میدم دیگه پلوتو را آزار ندم ، اگر ببینم اش این طوری ماچش می کنم ( لب اش را چسباند به کونه من و خودش را به من فشرد) من رو بیر پیش پلوتو ، قول میدم آذیت اش نکنم ، و ازش معذرت بخوام .

روز یکشنبه با هم رفتیم به پارک والت دیسنی، من رفتم  در جلد پلوتو ، نوه ام تا عصر که کار من تمام شد ده ها بار از من معذرت خواست و ماچم کرد. حالا فهمیدی چرا غمگینم .

 30 آبان 1382 ــ 21 نوامبر 2003 ــ سلام روسپیان

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 25, 2007

بابا ولم کنین


بابا ولم کنین

هروقت به شما  می رسم میگین یچیزی راجع به احمدی نژاد بنویس . بابا ولم کنین هرکی که دستش به دکمه های کی بورد خورده راجع به احمدی نژاد یک متلکی  نوشته، کاری ندارم به اون حرفهایی که پشت سر این مرد بزرگ می زنن . کسی که تگفته و ننوشته منم . حالا که اصرار می کنین می نویسم :

احمدی نژاد مهربان است    عزیز   آخوندان     است

به  نرمی  می زند  حرف     اما همه اش چاخان است

 احمدی نژاد نیست ترسو     رئیس  جمهوران  است 

 

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 24, 2007

داستان شیرین

داستان شیرین

واقعا که شیرین بود ،نه تنها اسمش ، بلکه خودش هم شیرین بود. ذره به ذره وجودش شیرین. وقتی راه می رفت ازش شیرینی می ریخت. مام که یمشت جوون ولگرد دنبالش تا شیرینی هاش رو جمع کنیم . زودتر از مدرسه جیم می شدیم  می رفتیم دم مدرسه اش  وای میستدیم تا بیاد بیرون. از اونجا بدرقه اش می کردیم  دم دکون باباش آفا رضا که قصابی داشت و خودشون هم بالاش می نشستن. آقا رضا مردی بود در حدود چهل پنج سال، ولی از بسکی که تریاک می کشید و عرق می خورد خیلی پیرتر به نظر میومد. همه مردم به قصاب و بقال بدهکار بودن ، اقا رضا به همه بدهکار بود. ننه شیرین شیره ای بود. سوخته های تریاک شوهرش رو کش میرفت  و شیره می ساخت، البته این زن لب به عرق نمی زد حروم بود. اغلب بین آقا رضا و زنش دعوا بود.

بذارین از شیرین بگم . ما همه خاطر خوای شیرین بودیم ، مخوصوصا مملی . مملی کی بود؟  یک پسر لندهور دراز لاغر مردنی که فوتش می کردی غش می کرد .  ولی عاشقی به قد و قیافه نیست.اون زمانهای بود که خیلی هاعاشق مهوش و آفت و دلکش و مرضیه وشاپوری می شدن واسه معشوق اشون دست به

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 23, 2007

این کوی و این میدان

این کوی و این میدان

چندی از دوستا ن  پس از خواندن بعضی داستان هایم از سر مهر، بر من ایراد می گیرند: اگر من جای تو بودم ، این چنین ، یا آن چنان این داستان را می نوشتم. این سخن ایشان مانند این می ماند که به پدرو مادری بگویند: اگر من جای شما بودم ، فرزنداتان را ، این گونه یا آن گونه می ساختم ، یا اینکه این چنین ، یا آن چنان تربیت می کردم.

در پاسخ اشان می گویم :

این کوی و این میدان ، من این چنین نوشتم شما خواندید، شما  آن چنان بنویسید تا من بخوانم .

ادامه ندارد

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2007

چرا من این همه عروسک دارم ؟

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2007

خاطره یک هنرمند در یک روز زمستانی

خاطره یک روز زمستا نی

من و آزده ، همسرم هر پنج شش ماه بعد از  پس از یک دعوای طولانی سر هیچ و پوچ روز دیگر  عاشق و معشوق یکدیگر می شدیم.  آن نیمه شب زمستانی هم بعد از دعوای مفصلی در حالیکه  آزاده زار زار می گرییست، من پالتویم را به تن کردم ، شال گردن پشمی ام را به دور گردنم انداختم ، کلاه بر سر نهادم و از در خانه خارج شدم.

برف تند درشتی می بارید، باد تندی میوزید، هوا خیلی سرد بود. زمین یخ زده بود. من یقه پالتویم را بالا بردم ، کلاه ام را پایین کشیدم ، دست کش هایم را به دست کردم، آهسته با احتیاط از کوچه امان به طرف میدان … به راه افتادم.  پرنده پر نمی زد. من بی اراده در حالیکه با اندیشه های ابلهانه خود دست به گریبان بودم ، به استخر میدان رسیدم .آب استخر یک تکه یخ بود، با احتیاط روی یخ رفتم، چند بار دور فواره یخ زده اش گشتم. یکباره صدای خش خش پایی  توجهم را جلب کرد. سر برگرداندم ، مردی قوی هیکل ،با پالتوی سیاه بلند که یقه اش آن در دست اش بود و زیر گلویش می فشرد نزدیک خود دیدم . به خودم گفتم نکند خیال لخت کردن مرا دارد؟ این موقع شب اینجا چکار می کند؟ شاید او هم با همسرش دعوا کرده و از خانه  گریخته؟ مرد با صدای بلند گفت: آقا موظب باشید ،اگه یخ بشکنه شما تو حوض میوفتین و از سرما می میرین.

شانه هایم بالا انداختم وگفتم :یخ خیلی کلفته، تازه اگه هم بمیرم چیزی از این دنیا کم نمیشه.

مرد نزیک  ترشد و  گفت: اقا صد تومن به من بده.

ــ  واسه چی بدم ، باج میخوای این نصفه شبی؟ خیال نکنی ازت می ترسم.

ــ نه آقا باج نمی خوام ، صبح اول وقت به صد تومن احتیاج دارم ، و گرنه آبروم میره. میدونی من یک هنر مندم ، چشم بندی می کنم ، سنگ چند خرواری رو رو سینه ام خورد می کنن،آتش می خورم ، شمشیر رو تا دسته اش تو گلوم فرو می کنم ، مار بوا رو دور خودم میپیچم ، با سوسمار ده متری مثل مارمولک بازی می کنم، تو شکوفه نو کار می کردم ، خیلی ها واسه خاطر من میومدن ، قرار بود برم تلویزیون ، یکی به هم قول داده بود ببرتم هولیود، اما حالا به صد تومن محتاجم.

یکباره در چشمان من نگریست و گفت : می دونم غم داری ، می دونم غصه داری، ولی یک کاری می کنم که از خنده روده بر شی، همین الان این یخ رو میشکنم ، میرم تو آبِ زیر یخ و میام بیرون و هیچی مم نمیشه. شروع کرد با پاهایش روی یخ کوبیدن. دست کردم جیبم و صد تومن در آوردم دادم به دستش و گفتم : آقا این صد تومن رو بگیر ، ولی این کار رو نکن.

مرد صد تومان را از من گرفت، در حالیکه با تمام قوایش پا بر روی یخ می کوبید گفت: نه آقا نمیشه ، من نه گدام، نه باج گیر، من یک هنرمندم، مزد هنرم رو میخوام، کاری می کنم که شما از خنده روده بر شی،غم و غصه ات یادت بره.

ــ خواهش می کنم ، التماس می کنم ، نوکرتم ، این صد تومن از شیر مادر هم حلال ترت باشه، نمی خوام بخندم ، اصلا غصه ای ندارم ، پول رو بذار جیبت و برو تا فردا آبروت نره.

— نا آقا اختیار دارین ، من پول مفتی از کسی نمیخوام ، صدقه هم نمی گیرم، من یک هنرمندم ، پیش وجدانم مسئولیت دارم ، خاطر جمع باشین من یک هنرمند واقعی هستم . در این موقع یخ شکست و مرد تا بالای زانو با لباس درون آب و یخ فرو رفت. مرد رو کرده به من گفت: دیدی آقا. لبخندی زد و بدن و سرش را هم زیر آب کرد ، و بلند شد با زحمت خودش را روی یخ کشید .

خنده مصنوعی کردم و گفتم : خندیدم نه به هنرت ، به خریت ات. گفت شما بخند به خریت من بخند، تازه اولین نفر هم نیستی . از استخر بیرون آمد و وسط خیابان به راه افتاد . من تا آنجا که می توانستم  با نگاهم به دنبالش کردم. بعد با احتیاط به طرف خانه به راه افتادم . در خانه برای اینکه همسرم را از خواب بیدار نکنم روی کاناپه اتاق نشیمن خوابیدم ، و در درونم خدایم را سپاسگذار بودم برای اینکه توانستم به انسانی کمک کنم.

خوابم نمی برد، احساس می کردم تمام بدنم درد می کند، میلرزم ، بامداد همسرم با مهربانی کنارم آمد وحالم را دید. درجه زیر زبانم گذاشت ، کمی تب داشتم . برایم نوشیدنی گرم آورد، دارو به خوردم داد ، مرا به تخت خواب بردو به اداره ام تلفن کرد که من سخت ناخوشم ، و بعد از سفارشات لازم  به من سر کارش رفت.

نزدیک غروب وقتی بر گشت ،روزنامه ای با خودش آورد، با عکس مرد یخ زده ای در صفحه اول، و زیرش نوشته بود: در میان خیابان … مرد یخ زده ای ایستاده بود و یک اسکناس صد تومانی در دست داشت .

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 22, 2007

کلاه من

کلاه من

در کافه ای در حالیکه فهوه می نوشیدم ، کتابی هم  در دستم بود و می خواندم ، در کافه باز شدوزنی زیبا با کلاه لب پهنی به رنگ آبی آسمانی به درون آمد، به اطراف نگریست ، بعد از لحظه ای تامل پشت میز کنار من ایستاد، کلاهش را از سرش برداشت و گوشه میز من گذاشت، سری تکان داد، موهای طلایی اش بر شانه اش افتاد، پالتویش را در آورد، روی صندلی جلویش گذاشت و نشست و قهوه ای سفارش داد. نگاه امان به هم برخورد. لبخندی بر لب امان.در حالیکه چشمم به کتابی که در دستم بود، زیر چشمی نگاهش می کردم. نگاهم کرد ، لبخند زدو لبخند زدم . به خودم گفتم  چگونه با او سخن آغاز کنم ، از سردی هوا بگویم ؟ این که گفتن ندارد. از زیبایی خودش ، این را هم می داند، از قشنگی کلاهش ؟

مخصوصا کتابم را طوری گرفتم  که ببیند یک زبان غیر اروپایی است . شاید حس کنجکاوی اش تحریک شود و از من بپرسد، این کتاب به چه زبانی است و شما از کدام کشور میایید.

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی