| گاهی از آوای درون خود فراریم از اندیشه خود بیزار سکوت ، حتی در سکوت هم در درونم غوغاست فریاد، فریاد خود با خود در جنگم خود ضربه بر خود می زنم خود ز خود می گریزم در جستجوی اندیشه دیگری آوای دلچسب اشنایی در این زمان کتاب ، تنها تو کتاب فریاد رس من می باشی. |
||||
کتاب
نوشته شده در منتشر نشده ها
کو مشتری
در این بازار زندگی
مطاع حجره ها ریاست
حجره اشان پر زمشتری
دخل اشان پر
کاسبان شاد
خریدار با تزویر می پردازد
به دروغ فسم می آراید
به صد چندان آبش می کند
در این بازار زندگی من هم دکه ای دارم
مطاع ام عشق است
کسب ام کساد
کو مشتری . 8 اوت 2004
نوشته شده در شعر
آرزوی کودکی
خاطره ها
خاطره ها
در میان اقیانوس تنهایی
جزیره کوچک خاطره هاست
تنهایی دردی است
تنها، تنهای تنها می مانیم
در جزیره کوچک
خاطره ها
نوشته شده در شعر
نامه ای از دوست دیوانه ام . درد دل در سکوت
نامه ای از دوست دیوانه ام . درد دل در سکوت
دوست مهربانم درود بر تو. امیدوارم شاد و سلامت باشی . به گفته خودت به چرند نویسی ادامه بدهی. یک ماهی می شود که از بیمارستان روانی ، دیوانه خانه ، بیرون آمده ام با یک نامه امضا شده چند روان شناس و روانکاو که من سا لم هستم . کمتر کسی تصدیق سلامت عقل دارد.رئیس شرکتی که در آن کار می کنم خودش آمد و مرا به خانه برد. از روز بعد آغازبه کار کردم . میدانی که کار من برنامه ریزی کامپیوتر است . خیر سرم مهندس هستم.
نا امید و غمگین ، سر خرده ، اسیر، اسیر خود ، دپرسیو ، با ترس و لرز، با حالی نزار شکسته به بیمازستان روانی رفتم . پس از مدتی ، آزاد ، آزاد از خود بدون ترس و نگرانی از بیمارستان بیرون آمدم . انسانی دیگر شدم . از سخن گفتن و شنیدن بیزار گشتم ، من آنچه می شنوم، و آنچه می خواهم می گویم در سکوت. اما همه موجودات با من سخن می گویند، من با آنها درد دل می کنم. دیوانه بودم . دیوانه دگر شدم. دیگر بر روی صندلی نمی نشینم ، صندلی مرا پدرانه روی زانوی خود می گیرد، گرمای و مهر این پدر را احساس می کنم، برایم داستان می خواند . من با شنیدن داستان هایش ز خود رها می شوم . بهترین ، شجاع ترین ، مهربان ترین قهرمان داستانش می شوم. این قالی ،وقتی به آن می نگرم ، دستهای ظریفی را می بینم که آن را بافته اند . چشمهای زیبایی را می بینم که به آن می نگرند. این دستها ، این چشمها، تارو پود این قالی با من از روز ازل می گویند. تو چه میدنی آنها چه می گویند.
سالها از روی سنگ های کوچه و خیابان پا گذاشته ام.آنها را لگد کرده ام ، اکنون با آنها حرف می زنم . آنان مرا ترانه خوانان دوش به دوش می برند .
این دیوارهای آجری خانه ها به یک به یک اشان درود می گویم . این بند بندش اشان ، می دانی به من چه می گویند؟ آنها می گویند: ما آجرها را در بند کشیده ایم و خود رنج می بریم که در بند ایم .
ابن جام ! جام بر دهانم بوسه می زند. من شهد وجودش را می نوشم.
این بشقاب ، هرچه دارد به من هدیه می کند. …
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن تا بپرسد که چرا رفت و چرا باز آمد.
دوست مهربانم: نگو که تو دیوانه ای و شرم بر تو باد . شرم بر عاقلان. ما را ز دیوانگی شرمی نیست.
اکنون همه چیز برای من روح دارد. تجلی روح انسان را در ساختار اشان می بینم . این دستگاه های گوناکون را می گویم که ما بدون آنها هیچ ایم. آنان نیروی گویایی دارند. گیاهان ، حتی یک برگ خشک زبان دارد. سنگ ها حتی سنگ ریزه ها زبان دارند. غبار هم سخن می گوید. این اشیاءهر کدام سخن گویند. این ها با هم سخن می گویند. از راز پنهان می گویند. در ازل چه بودند واز کجا آمده اند و چه هستند. باید یوانه بود تا زبان آنها را درک کرد. این انسان های عاقل اند که زبان یکدیگر را نمی فهمند و با یک دیگر سر جنگ دارند. خنجر را با سینه کاری نیست. شمشیر را با سر سودایی نیست .گلوله را با سینه چه کار. ما دیوانه ها و این اشیا زبان همدیگر را خوب می فهمیم با یکدیگر دوست ایم.
راستی این واژها که در طول تاریخ از دهان ما بیرون آمده اگر هرکدام به اندازه غباری هجم داشت، هستی از این واژه ها پر شده بود. چرا این انسان ها کم میاندیشند و پر می گویند؟ چرا در سکوت جذب وجود یکدیگر نمی شوند.
من دیگر حرف نمی زنم . از همکارانم با نامه ای خواستم که با من حرف نزنند، و از من سوالی نکنند، مگر در مورد کار مان ، چه بهتر است که آن را هم بنویسند. من با لبخندی در نگاهشان، در حرکت دست اشان ، در چشم هایشان ، در راه رفتن اشان به آنچه در دل دارند آگاهی میابم.
دوست مهربان: به دیدنم بیا. درود نگو درودات را در نگاهت می خوانیم . حالم امان را نپرس ، سخنی نکو. ما صدها سخن از لب خندان تو می شنویم. دست نده، در آغوشم مگیر ، روح امان با نگاه هم آغوش می شوند. ساکت بنشین . غذایی با هم می خوریم ، جامی شراب می نوشیم ، به سلامتی یکدیگر. به سلامتی جام و می اش ،که این نشکند تا آن نریزد. به پایداری تاکستان ، که طوفان و خشک سالی نشود و پر بار بماند.با لبخندی به هم می نگریم. آهنگ پیانوی SERGIE RACHMANINOV را می شنویم . ما این لحظات را با تو گرامی می داریم .
راستی اگر زنی را اینجا دیدی تعجب نکن، به او درود مگو، او جواب تو را نمی دهد. چون کرو لال است. ما در سکوت به دور هم کی گریم . با اشاره ، با لبخندی ، با اخمی ، با نوازشی ، با تکان دادن سر و گردن ، با چشمکی ، با دستهایمان ، با هم هزارن سخن می گوییم .
بخند به دیوانگی دوست ات بخند. دیشب هوا گرم بود ، مژه بر هم نهاده روی تخت خواب افتاده بودم . آمد با دست اش پشت چشم مرا باد زد.این آمدن اش، این باد زدن اش، خود یک سخن بود، سخن عشق. راستی چه گفت شمس تبریزی با مولانا که آن چنان دیوانه اش کرد ؟ هیچ. حضور وجود شمس بود که مولانا را چذب وجود شمس تبریزی کرد.
این زن را در دیوانه خانه دیدم. آن زمان همچو من بود، این زمان همچو من گشت.در نخستین نگاه اش، نگاه عصبی و درنده، نگاه نگران و آشفته اش دریایی پر تلاطم دیدم. من که شنا نمی دانستم ، پای به در یا نهادم . با عزمی راسخ دل به دریا زدم . دریا با موج های سهمگین اش مرا به میان خود کشید. در او غرق شدم ، او در من غرق . من طبیب و داروی او گشتم ، او طبیب و داروی من. چون دیدم او را به دنیای پر هیاهوی ما راهی نیست، به دنیای سکوت او رفتم .
اولین بار که دیدم اش روی نیمکت باغ بیمارستان نشسته بود، با چشمانی وحشت زده و نگران به من می نگریست.کنارش نشستم ، دست اش لب نیمکت بود. با انگشت نشانم پشت دست اش را نوازش کردم. دستش را کشید و نگاه غضب آلودی به من کرد و موهایی که روی صورتش افتاده بود پشت گوشش پنهان نمود و سرش را با عصبانی ات تکان داد و مو پریشان کرد. خندیدم، ابرو در هم کشید و در چشمان ام نگریست و برخاست. با دست اشاره به نشستن اش کردم . با فاصله نشست. خم شدم چند تلنگر بر زانویش زدم . پیراهن اش را روی زانویش کشید و خودش را جمع کرد و سر به طرف دیگر برگرداند. بر خاستم و آن طرف نیمکت نشستم . در چشمان اش نگریستم، دنیایی پر از غم و درد ، همراه با خاطراتی زجر آور و تحقیر کننده در آن دیدم . درد و غم او را یکباره در وجودم احساس کردم . درد و غم خود فراموش نمودم. از لب نیمکت خود را به زمین انداختم . چهره در هم کشید. دست به طرف اش دراز کردم تا دست ام را بگیرد و برخیزم . با شک و تردید دست یه طرفم آورد . دست اش را گرفتم و نوازش کردم. بدون اینکه دست اش را بکشد با نگاهی اشک آلود مردد در چشمانم خیره شد. آهسته داست اش را بوسیدم . بر خاستم کنارش نشستم ، موهایی پریشانش را پشت گوشش پنهان کردم وسرش را نوازش کردم. سر خم کردو بر شانه ام نهاد . این چنین دفتر عشق گشودیم .
دوست مهربانم : این ها را گفتم تا دیگر پرسشی در باره او از من نکنی ، حتی در درون ات. بیا : بیا تا زیباترین شعر ها را در چهره هم بخوانیم . بیا با هم در سکوت درد دل کنیم. 31 ژوئن 2004 سلام روسپیان
نوشته شده در دیوانه نیستید، بدون آنکه بدانید؟!
اشتباه مرا یاد آوری کنید!
اشتباه مرا یاد آوری کنید !
زبان عامیانه ،واژگان و گویش مردم بی سواد. زبان محاوره واژگان و گویشی که در گفتگو به کار می رود.
جمله؛ واحد گفتاری از لحظ معنایی خود کفا. معنی جمله از وجود واژه ها جداست. از فرهنگ معاصر، تالیف غلامحسین صدری افشار، نسرین نسترن حکمی.
چون مرم بی سواد، یا بی فرهنگ با شمار زیادی ازواژه ها آشنایی ندارند، برای بیان احساسات کوناگون از یک واژه استفاده می کنند، و اغلب با واژه ای رکیک به شخصی فحش می دهند، و با همان واژه کس دیگری را تشویق می کنند.
ممکن است شخصی با شمار زیادی از واژه ها آشنایی داشته باشد، ولی زمان زیادی برای اندیشیدن و یافتن واژه مناسب ندارد، هدفش را بنا بر ذخیره فرهنگی اش بیان می کند، بدون اینکه بخواهد یا بتواند به واژه هایی که به کار می برد بیاندیشد.
اگر جمله را به مانند قفلی فرض کنیم، و واژه را به مانند کلید، چنانچه کلیدی را یرای قفل های مختلف به کار ببریم کلید و قفل کار برد خود را از دست می دهند ، و اگر یک واژه را در جمله های گوناگون برای گفتن
نوشته شده در گاه نوشته ها
دروغ جهانی
دروغ جهانی
گاهی ما گفتار گذشتگان را بدون اینکه در باره اش بیاندیشیم ، یا آن را آزمایش کرده باشیم می پذیریم .
می گویند یک خر دو بار در چاله نمی افتد. این سخن درست نیست. زندگی یگ چاله ندارد، بلکه هزارها ، ممکن است در چاله پیشی نیافتیم ، ولی چاله دیگری جلوی پای ما است ، و ما آن را نمی بینیم و در آن میافتیم . خر هم به همچنین در چاله ای که پشت سر گذاشته نمی افتد ، بلکه در چاله ای جدید. هر بار به نحوی دیگری سرم کلاه می رود . این گفته را که همه ملت ها به تمام زبان ها آن را به کار می برند، من تجربه کردم و با آن خوب اندیشیدم ، و پی بردم یک دروغ جهانی است، همه می گویند بدون انیشیدن . تنها من بنا بر نجربه خودم به نا درستی آن آگاه گشتم.
نوشته شده در منتشر نشده ها
باز هم
در جنگ عراق و ایران، مسجد یک از دهات دور افتاده ویران گشته بود. مردم پول برای بازسازی مسجد نداشتند، دولت هم به فکر ساختمان آن نبود. ملا محمد پیش نماز آنجا شب و روز دست به دامن خدا می شد و دعا می کرد که معجزه ای رخ دهد ، و شخص ثروتمندی پیدا شود تا از سر رحم خیر خواهی این مسجد را دوباره بسازد.یک شب ملا محمد درحال دعا به خوب رفت ، و خواب دید که شیطان نزد او آمده و می گوید : من مسجد تو را از نو می سازم ، به شرطی که اولین نفر که وارد مسجد شد مال من باشد. ملامحمد پذیرفت.فردا صبح وقتی مردم از خواب بیدار گشتند، ناگهان چشم اشان به مسجدی افتاد زیبا، با گنبد طلایی ، مناره های بلند پر نقش نگار . یکباره مردم به مسجد هجوم بردند، ولی دم در مسجد دیدند شیطان خندان در حیاط مسجد پا بر لب حوض کاشی کاری ایستاده. هیچ کس جرات نکرد وارد مسجد شود. در این ضمن ملا محمد سوار بر خرش جمعیت را شکافت تا درم در مسجد آمد، از خر پیاده شد، پشت خر ایستاد، و با عصایش چنان محکم بر کپل خر کوبید ، که حیوان زبان بسته تا لب حوض نزدیک شیطان دوید. شیطان ابرو در هم کشید و گفت: ملا باز هم من در دام حیله تو افتادم، و از نظر ناپدید شد. ادامه ندارد
سگ والت دیسنی «پلوتو
سگ والت دیسنی PLOTO
لحطات زندگی مانند گلی نیست که وقتی می بینی به ریشه گل نیاندیشی، و از خود نپرسی عمق ریشه اش چقدر است و یا که این بوته چند سال دارد. تنها محو زیبایی اش هستی . باغبان اینگونه میاندیشد .
داستان زندگی انسانها هم این چنین انند ، و اکنون داستان زندگی کسی را می گویم که با باغبان شدن نمی خواهم شما را خسته کنم.
محمود دوستی از دوران کودکی ام، دکتر در شیمی از دانشگاه سوربن پاریس، دوسال هم در همان دانشگا استاد بود ، و سپس به ایران رفت چند سال هم در دانشگا تهران استاد بود ، و پس از انقلاب و بسته شدن دانشگا ه یکی دو سال بیکار گشت ، بعد به پاریس آمد ، و دوباره با کمک دوستانش به تدریس در دانشگاه سوربن مشغول شد ، چند ماه قبل پیش من بود.خیلی غمگین دیدم اش .علت اش را پرسیدم . نخست گفت: میدانی از درس دادن در دانشگاه خسته شدم ، دیگر حوصله سرو کله زدن با دانشجویان را ندارم ، دلم نمی خواهد مطا لعه کنم یا سری به آزمایشگاه بزنم ، این که نشد زندگی ، صبح بلند شوی بری سر کار، شب خسته برگردی بخوابی ، دیگر پیر شده ام ، اصلا از این زندگی خسته شدم ، کاشکی سگ به دنیا میامدم، انوقت زندگی برایم آسان تر بود.
گفتم : نمی توانی کمتر کار کنی ، مثلا نیمه وقت .
سر به زیر انداخت و نفس نفس زد و اشک در چشمانش جمع شد و سر بلند کرد و در چشمانم نگریست و فریاد زد: من اصلا در دانگشاه درس نمی دهم ، گذشت آن زمان که استاد بودم . وقتی در دانشگاه سوربن دوباره شروع به کار کردم زود متوجه شدم که این مدتی که من دور از محیط دانشگاه بودم از بقیه همکارانم خیلی عقب مانده ام . ابتدا کوشش کردم با کار زیاد این عقب ماندگی را جبران کنم ، ولی نتوانستم ، دیگر آن نیروی و عشق پیشین را هم نداشتم . سر خورده و پیش خود سر شکسته بودم ، بعد پنج سال کار از دانشگاه استعفا دادم ، ولی مانند سابق صبح لباس می پوشیدم از خانه می رفتم بیرون ، شب بر می گشتم . نمی خواستم عروس و همسر و پسرم ونوه ام بفهمند بیکارم. انقدر دنبال کار گشتم تا اینکه در پارک واالت دیسنی کاری پیدا کردم . شدم سگ، بله سگ معروف
والت دیسنی» PLOTO» از این کارم راضی بودم ، ادا در میاوردم ، مردم سر به سرم می گذاشتند ، با من عکس می گرفتند، بچه ها از سر و کولم بالا می رفتند. اصلا یادم رفته بود که من هم آدمی بودم ، زحمت کشیدم درس خواندم ، روزی استاد دانشگاه بودم، همه اینها برای اینکه روزی بروم در جلد یک سگ. گاهی در خواب وق وق می زنم ، حتی اگر آگاه نباشم جواب سلام مردم را با وق وق می دهم . میدانی چه شد؟ یک روز نوه ام که شش هفت سالش بود با پدر و مادرش و همسرم آمدند به پارک والت دیسنی . نوه ام پرید رو کولم ، دمم را کشید، خیلی آزارم داد. من به روی خودم نیاوردم و به مسخره بازی ادامه دادم . شب که به خانه رفتم ،مثل همیشه بغلم آمد و با شو ق وهیجان از پارک والت دیسنی و به ویژه از «پلوتو» گفت . و چکارهایی که با او کرده.
من گفتم : دیدم تو چکار می کردی ، تو باید با حیوانات مهربان باشی، به خصوص که پلوتو که سگ مهربان خوبی است، هیچ کس را گاز نمی گیرد، همه را می خنداند و با همه شوخی می کند، همه را دوست دارد. یکباره اشک در چشمان نوه ام جمع شدو گفت: بابا بزرگ به تو قول میدم دیگه پلوتو را آزار ندم ، اگر ببینم اش این طوری ماچش می کنم ( لب اش را چسباند به کونه من و خودش را به من فشرد) من رو بیر پیش پلوتو ، قول میدم آذیت اش نکنم ، و ازش معذرت بخوام .
روز یکشنبه با هم رفتیم به پارک والت دیسنی، من رفتم در جلد پلوتو ، نوه ام تا عصر که کار من تمام شد ده ها بار از من معذرت خواست و ماچم کرد. حالا فهمیدی چرا غمگینم .
30 آبان 1382 ــ 21 نوامبر 2003 ــ سلام روسپیان
نوشته شده در داستان کوتاه
بابا ولم کنین
بابا ولم کنین
هروقت به شما می رسم میگین یچیزی راجع به احمدی نژاد بنویس . بابا ولم کنین هرکی که دستش به دکمه های کی بورد خورده راجع به احمدی نژاد یک متلکی نوشته، کاری ندارم به اون حرفهایی که پشت سر این مرد بزرگ می زنن . کسی که تگفته و ننوشته منم . حالا که اصرار می کنین می نویسم :
احمدی نژاد مهربان است عزیز آخوندان است
به نرمی می زند حرف اما همه اش چاخان است
احمدی نژاد نیست ترسو رئیس جمهوران است
نوشته شده در انتخابات دهم

دیدگاه های تازه