نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 30, 2007

پدرم مُرد همرا با رستم

پدرو مُرد همراه با رستم

زمانیکه کودکی بودم ، پدرم داستانهای شاهنامه را ، برایم چنان با هیجان می خواند ، که گوئی خودش ، یکایک قهرمانانش است. رستم ، سهراب ، اسفندیار، گرشاسب، سیاوش ، کیگاوس، گیو ، دیو سپید…

پدرم کامند جزئی بود، خیلی جزء ، ولی در خیال من رستمی. زورش به همه می رسید . به شاه ، به وزیر ، به امیر، به آژان ، به قصاب…

تا اینکه ! تا اینکه : یک روز دیدم ، خودم شنیدم ، رئیس اش سرش داد میزد:  مرتیکه … و ده ها حرف رکیک دیگر. و او در جواب  ترسان و لرزان وخجالت زده ، سر به زیر می گفت: بله قربان ، شما درست می فرمایید! بنده غلط کردم، بخشش از بزرگان است، اشتباه به عرض مبارکتان رسانده اند…

آن روز پدرم مُرد همراه با رستم .

و ، مادرم فرشته ماند  با چادری گل دار و رنگ رو رفته . آخر او از فرشتگان خوب  برایم داستان می گفت.

پنج شنبه 7 بهمن 1378 ــ 26 ژانویه 2000 / از کتاب خر تو خر یا جهان بینی خر . نوشته خودم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 29, 2007

قورباغه

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 29, 2007

از ما بر او نباشد

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 27, 2007

زمان عاشقی

زمان عاشقی

 

به جای ساعت

ساعتی که زمان را

موریانه وار می خورد

عمر را کوتاه می کند

بر چهره چروک می اندازد

دیده را تار می کند

نقش تو در دل دارم

و، هر لحظه که به تو می نگرم

زمان عاشقی است

                   و ، عشق بازی.       خر تو خر، یا جهان بینی خرـــ مهر 1378 / اکتبر 1999

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 27, 2007

زنی که دست اش درد می کرد

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 24, 2007

گفنگوی دو زن

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 22, 2007

نگاه رشک بار

سالها ، همسایه ام را
در پشت پنجره اش
با چهره ای سرخ و خندان،
با عینک دودی می دیدم
 
یکبار از پشت پنجره اش
صدای سیلی شنیدم
ایستادم،، نگاه کردم
همسایه ام ، جلوی آینه
با چهره زرد
چشمانی اشک آلود دیدم
 
نگاه ام کرد، غمگین گفت ، دریغا
نمی توان، سیلی بر دیدگان  زد
در درونم ، نگاه رشک بارِ

همسایگان دگر را ، به او دیدم.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 20, 2007

زیبا ترین شعر

زیباترین شعر

پرسید پس از عشق بازی چه می کنی؟

گفتم : عشق بازی ، سپس عشق بازی ، عشق بازی…

و،عشق بازی شعر سرودن است و معشوق همانند زیباترین شعری که سروده ای و هزارن بار آن را

 خوانده ای و می خوانی ، و آرزوی خواندنش را داری. هر بار که نوازش اش می کنی، هر بار که دست اش را می فشاری ، هر بار که در آغوش ات می گیری ،هر بارکه او را می بوسی، زیری ، زبری ، بیتی ، نیم بیتی به آن اضافه کرده ای. معشوق زیباترین شعر بی انتهاست.

و، حتی زمانیکه در آغوش ات می فشاری ،جذب وجودت می شود، یکی می شوید، باز هم می ترسی گم اش کنی، لحظه ای فراموش اش کنی، فراموش ات کند ، به نام دیگری شود.

معشوق زیبا ترین شعر است که در تنهایی می خوانی.

زیباترین شعر بی پایان!

و ، عشق بازی شعر سرودن.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 20, 2007

غمگین به کنجی پناه می برم

 

غمگین به کنجی پناه می برم

بنا به خواهش چندین خبرگذاری از کشورهای کوناگون در آخر پذیرفتم مصاحبه ای با آنها ترتیب بدهم. محل مصاحبه دردفتر من تعین شد. چندین عکاس و فیلم بردار با تعداد زیادی خبرنگار با آریش گر و گریمور حضور یافتند. پیش از مصاحبه مرا گریم آرایش کردند و بنا به خواهش آنها پشت به کتاب هایم نشستم .

 

خبرنگار یکی از بزرگترین خیر گذاری ها ی تلویزیونی پس از  سپاسگزاری من  برای وقتی که به آنها داده بودم ، ومعرفی من به عنوان یکی از بزرگترین رمان و نوول وطنز نویس نویس ، شاعر معاصر جهان از من  خواهش کرد که به سوالت آنها جواب بدهم.

 

لحظه من به خود لرزیدم ، و یک موجود عجیب غریبی شبح آسا کنارم پید شد که با چشمانی غضبناک به من اخم کرده بود . بین شصت و انگشت اشاره دست چپ اش یک چوب کبریت بود به من نگاه  کرد و چوب کبریت را حواله ام نمود.  ( با پوزش از خوانندگان گرامی به کسانی که دروغ می گویند من  به جای منار

 

وتیر چراغ  وبرق یا دست بیل ، چوب کبریت حواله میدهم ، چیزی که بگنجد.به ویژه به تاجران فرش)

 

خ(خبرنگاران) ــ ممکن است بفرمایید شما از چه زمانی  مطالعه را آغاز کردید؟

م(من) ــ قبل از اینکه به مدرسه بروم  اشعار شاهنامه و حافظ و مولوی را از بر بودم ، و با اشعار نیما و شا ملو هم  آشنا بودم.

ش(شبح غضبناک) ــ مرتیکه نفهم  فقط  تو عمرت دو- سه دفعه شاهنامه و غزلیات حافظ را تو دست ات گرفتی ، اونم موقعی بود که ننه ات واسه عید خونه تکونی میکرد ، میخواست طاقچه اتاقتون را تمیز کنه ، این کتابها رو میداد دست ات. این کتابها جزء تزئین بود ، کسی سال به سال تو خونه شما لایش رو باز نمی کرد.(صدای شبح را به غیر از من کس دیگری نمی شنید)

 

 

خ ــ پس شما از زمان کودکی  با ادبیات آشنا شدید؟

م ــ بله خانواده من به ادبیات علاقه مند بودند، و این علاقه را من از آنها به ارث بردم.

ش ــ پدر و مادرت سواد درست حسابی نداشتن،تو هم که از بچگی تنها با ادبیات  بی ادب؛ سه تا کاف آشنا بودی.(فرهنگ بی فرهنگ ها)

 

 

خ ــ ممکن است از تحصیلات خودتون چند کلمه بفرمایید؟

م ــ در ایران من تمام وقت ام را به مطالعه می گذراندم، پس از گرفتن دیپلم دبیرستان ، تشخیص دادم که سطح دانشگاه های تهران برای من خیلی پایین است ، بدین جهت به خارج آمدم، در اینجا بعد از دوسال لیسانس حقوق گرفتم ، فوق لیانس در علوم اجتماعی ، دکترایم را در فلسفه موضوع دکترای من رابطه انسان و تلویزیون و را دیو نشریات در کشورهای عقب مانده است که اکنون برای دوره دکترا در دانشگاه های بزرگ دنیا از آن استفاده می شود.

ش ــ این چوب کبریت به فلان جای آدم دروغ گو، تو ایران که همه اش به لات بازی گذراندی ، در اینجا هم که هر سال بیشتر از سه ما سر کلاس درس نرفنی، و همیشه هم  با چند تا مثل خودت از عرب و اروپایی و آفریقایی گرفته تا … دنبال الواتی  و قمار بودی ، می توانستی بگویی لیسانس ات رو درباره باد معده گرفتی، همانی که در کتاب » هرچه بادا باد نوشتی، از قیافه ات هم پیداست که دکتر چه عرض کنم استاد در خریتی.

 

 

خ ــ بفرمایید از چه زمان آغاز به نوشتن کردید؟

م ــ نخستین شعرم به نام «خال در دهان» را در هفت سالگی  در نشریه ادبی » پیوند گل سرخ » به نام مستعار نوشتم، و سپس در نشریات دیگربه داستان نویسی و مقالات سیاسی به انتقاد از دولت پرداختم .

ش ــ لعنت بر شیطان ،هفت سالگی که سرت را بخورد، در پنچاه سالگی هم تو نمی تونستی یک جمله بی غلط بنویسی. خال در دهان هم را افت می گویند مرض واگیردار ویروسی است.

 

 

خ ــ ممکن است نام چند نفر از نویسندگانی که در سطح شما هستند نام ببرید.

م ــ نویسندکان هم سطح من دو سه تا بیشتر نیستند، یکی از آنها سُلیمان رَشتی نویسنده ایرانی  است ، با  رمان معروف اش  مادر زنان نیمه شب .

ش ــ مرتیکه ، سلیمان رّشتی نیست و سلمان رُشتی است. ایرانی نیست و انگلیسی هندی الاصل است. رمانش هم مادر زنان نیمه شب نیست و بچه های نیمه شب است، تو که سواد نداری مجبوری مزخرف بگی.

 

 

خ ــ نطرتان راجع به ادبیات کنونی ایران و جهان چیست؟

م ــ با زندگی مدرن امروزی ، و آمدن اینترنت هر کسی که از ننه اش قهر می کند وبسایت درست کرده و هر چه می خواهد می نویسد، با کمال تاسف دروان با شکوه چایکوفسکی و شوپن موتزارت هم گذشته است. نویسندگان دیگر کتاب نمی خوانند و  فکر نمی کنند، و همین طوری یک چیزهایی سر هم می بافند.

ش ــ نفهم، اینهایی که تو نام بردی آهنگساز بودند ، نه نویسنده! مگر تو خیر سرت کتاب می خوانی  و فکر

می کنی ، هرچی تو کله پوک ات میاد سر هم می کنی.

 

 

خ ــ خواهش می کنم ، التماس می کنم ، استدعا می کنم ، نام دو نفر دیگر از نویسندگان فرانسوی را هم ببرید.

م ــ  صادق راهنما ، و صادق پودر ظرف شویی.

ش ــ  بی سواد ، صادق راهنما نیست و صادق هدایت است. صادق پودر ظرف شویی نیست و صادق چوبک است، اینها ایرانی اند و فرانسوی نبودند.

خ ــ ممکنه نطرتان را راجع به رئیس جمهور کنونی بفرمائید؟

م ـ باید بگویم که خانه از پای بست ویران بود، اولین رئیس جمهور که آقای بنی صدر بشود ، میخواهید این یکی بهتر باشد، به نطرم آدم نفمهی است.

ش ــ از تو که نفهم تر نیست ، دیگ به دیگ میگه روت سیاه ، سه پایه میگه صل الله، اگر تو نامزد ریاست جمهوری بودی جز خودت و عمه ات کسی بهت رای نمیداد .

 

 

خ ــ نطر شما راجع به سیاست آمریکا ، و حمله به عراق چیست؟

م ــ سیاست آمریکا بنا شده بر استثمار و جهانخواری است، البته هر پر خوری بعد ش اسهال یا یبوست است . پیش از حمله آمریکا به عراق جورج بوش مرا به مزرعه اش در لوس انجلس دعوت کرد و نطرم را در این مورد پرسید. گفتم این یک اشتباه تاریخی است، شما فقط سرتاسر خاک عراق را با خاک یکسان کنید احتیاج به لشکر کشی نیست . جرج بوش گفت : اگر صدها هزار عراقی کشته شوند مهم نیست ، ولی اگر چند حیوان بی گناه زیر بمب های ما، سگ و گربه ، یا حیوانات باغ وحش بغداد کشته شوند چگونه می توانم جواب جمعیت چند ملیونی نفری حمایت از حیوانات  آمریکا  و سراسر دنیا را بدهم، حتی ممکن است همسر و مادر زنم  هم از من قهر کنند.

خبرنگاران و پس از  اینکه یکی ـ یکی به من دست داند و سپاسگزاری نمودند دفتر مرا ترک نمودند.

ش ــ  من از چرندیاتی که تو گفتی عرق شرم بر پیشانی ام نشست ، مگر کسی تو را مجبور کره بود دروغ بگویی ، حرفهایی بزنی که در حد فهم و شعور تو نیست. مزرعه جرج بوش هم در تکزاس است. تازه تو کسی نیستی که رئیس جمهور آمریکا دعوت ات کند. از من خجالت نمی کشی ، از کسانی که حرفهای تو را می شنوند ، یا می خوانند خجالت بکش! گیرم آنچه که تو گفتی درست بود، تازه آنوقت مثلا چه کسی بودی؟ به جای این همه دروغ و لاطائلات سر هم کردن برو کمی کتاب بخوان .

 اشک از چشمان شبح سرازیر شد و  از شیشه  پنجره  خارج گشت و از دیده ام ناپدید شد.

 

 خواننده گرامی  من : پس از خواندن این داستان داوری را به عهده تو می گذارم ، هر گونه که می خواهید در باره من و شبح ام قضاوت کنید. ولی من که با بودن شبح ام ( وجدانم ) در کنارم این همه دروغ گفتم ، خود بزرگ بین بودم ، بی او بدون شک ادعای خدایی و پیغمبری و رهبری خواهم کرد ، بدین جهت» غمگین به کنجی پناه می برم» کتاب می خوانم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 15, 2007

ما آدم های نفهم

ما آدم های نفهم

ما آدم های نفهم خوب و بد خودمون رو تشخیص نمیدیم. برای مثال: نمیدونیم چرا هزینه زندگی انقدر میره بالا ، بنزین نایاب و گرون میشه ، گوشت گیر نمیاد، قیمت مسکن سرسام آوره. چرا زندانها پر از کسانی که کمترین انتقاد رو می کنن ، و …

وقتی مواد غذایی گرونن میشه ما کمتر می خوریم لاغر میشیم. بنزین گردون میشه پیاده می ریم ، این خودش ورزشه. گوشت و چربی هم به گفته تمام دانشمندان برای سلامتی خوب نیست. خونه نداریم تابستون تو هوای آزاد می خوابیم ، اینم برای سلامتی خوبه، زمستون هم تنگ هم تو یک سوراخی می تپیم ، اینم  از مصرف سوخت جلوگیری می کنه. البته سوال پیش میاد که خود دولت مردان چرا این کار ها رو نمی کنن . اول اینکه فضولی به ما نیومده، دوم : مرگ با بهشت و حوری هاش  خوبه برای همسایه. زندانی ها همه نوکر اجنبی جاسوس و اراذل قاچاقچی  هستن . جواب بهتر از این؟ دولت مردان ما پای منقل خواب خوراک ندارن و فکر ما هستن و ما آدمها نفهم نمی دونیم.

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی