سگ افغان و گربه ایرانی
با کمال دوست افغانیم در خیابان قدم می زدیم . رسیدیم به یک عده پانزده بیست نفری که دور سگی جمع شده بودند. نزدیک شدیم . دیدیم یک سگ افغان است که گویا گم شده . مردم در حالیکه از نگاه اشان مهر می بارید، چیزی می گفتند و سگ را نوازش می کردند. یکی درون گوش سگ را نگاه کرد ، تا شاید شماره ای ببیند که با آن بتواند آدرس صاحب اش را پیدا کتد. یکی دیگر زیر گلوی سگ را دید تا شاید در گردن بنداش اسم و آدرس صاحب سگ باشد. یکی گفت : معلوم نیست چند ساعت است که گم شده ، حتما گرسنه و تشنه است. دیگری گفت: بیچاره ، از قیافه اش پیداست که خسته است،حتما نگران و غمگین از گم کردن صاحب اش است، این امر صدمه روانی جبران ناپذیری به او می زند. برای بهبودیش باید مدتها زیر نظر روان شناس باشد. یکی گفت : فعلا من از او نگهداری می کنم تا صاحب اش پیدا شود. نگاه بقیه مردم چنان غضب الود و خشمگین بود که طرف فهمید او تنها نیست که می خواهد این موجود زیبا و عزیز را مفت و مجانی صاحب شود ، هر کدام از آنها که آنجا هستند آرزوی خدمتکاری این حیوان ( ببخشید ) این اشراف زاده را دارند.
این سگ افغان به هم دم تکان می داد ، گاهی هم دست بعضی ها را به عنوان سپاسگذاری ازاین همه محبت می لیسید . ولی وقتی که چشم اش به ما افتاد ، پشت چشم نازک کرد و رویش را برگرداند به طرف دیگر ، پشت به ما کرد. یعنی من ابرو دارم، مردم برای من شخصیت واحترام قائلند، شما را نمی شناسم. درسته که ما از یک منطقه هستیم، ولی من سگی قیمتی ام ، شما آدمهای خارجی بی ارزش. خودتان می بینید که کسی محل گربه که هیچ محل مورچه هم به شما نمی گذارد.
من آستین کت کمال را گرفتم ، رفتیم به طرفی که روی سگ بود. این بار نگاه غضبناکی به ما کرد و دندانهایش را نشان داد و پشت به ما کرد. یعنی که اصرار نکنید ، خودتان را به من نچسبانید،عصبانی می شودم . کمال هم متوجه رقتار سگ شده بود.
چند دقیقه ای گذشت ، یک ماشین آخرین مدل توقف کرد ، یک خانم میانه سال شیگ پوش با چشمانی اشک آلود از آن پایین آمد و یک راست به طرف سگ رفت و سگ را بغل کرد. سگ هم در حالیکه به شدت دم تکان می داد سرو روی او را می لیسید و از سرو کولش بالا می رفت. خانم هم مرتب سگ را می بوسید و قربان صدقه اش می رفت. مدتی گذشت تا آتش هیجان این دو کمی آرام گرفت. مردم راجع به رفتار و اخلاق و خوراک این سگ سوالاتی کردند، خانم هم با کمال متانت جواب می داد، در ضمن گفت: ماشین را نگه داشتم برای یک خرید کوچک ، گویا این عشق من ( اشاره به سک) از ماشین پیاده شد برای ادرار کردن . موقعیکه من حرکت کردم صندلی پشت را ندیدم، وقتی به خانه رسیدم متوجه شدم که او نیست، فورا برگشتم ، خوشبختانه پیدایش کردم، و گرنه از غصه می مردم.
یک نفر قیمتش را پرسید. خانم جواب درستی نداد، ولی گفت خیلی گران است ، هزینه نگهداریش هم کمتر از یک بچه پر خرج نیست، به خصوص اختیاج به محبت و مواظبت فراوان دارد، نمی شود چند دقیقه تنهایش گذاشت . هر وقت مجبوریم تنها جایی بروم ، یک نفر میاید خانه ما برای نگهداریش.
یکدفعه کمال داد رد: خانمها آقایان من یک جوان افغانی هستم، پدرو مادر تمام بستگانم را در جنگ از دست داده ام ، آمده ام اینجا پناهده شدم، یک نگاهی هم به من بکنید، مگر من کمتر از این سگ افغانیم، آخر من هم هموطن این سگ هستم .
همه سرشان برگرداند به طرف ما، یکا یک نگاه تحقیر آمیزی به ما کردند و از هم جدا شدند. یعنی کسی شما را به اینجا دعوت نکرده ، خودتان آمدید، طلبکار هم هستید. خانم و سگ اش هم سوار ماشین شدند و رفتند و چند لحظه بعد هیچ کس نبود . ما محیط دوستانه ای که این سگ به وجود آورده بود مختل کردیم. من و کمال هم به راهمان ادامه دادیم ، در چشمان کمال نگاه کردم مرطوب بود. افکارش را خواندم ، می دید چطور مردم برای یک سگ گم شده افغان نگرانند ، در حالیکه فراموش کرده اند که در افعانستان هر روز صدها نفر زیر بمب و گلوله، یا از گرسنگی و بی درمانی می میرند. دست اش را گرفتم و ایستادم ، در چشمان اش نگاه کردم ، گفتم : اگر جای این سگ افغانی یک گربه ایرانی هم بود مردم همین گونه رفتار می کردند ، وضع ما هم بهتر از شما نیست . چند تا زد پشت ام وبه راه خود ادامه دادیم.
دوشنبه 2 خرداد 1373 ــ 23 مه 1994 ــ از کتاب مرگ پلنگ، نوشته خودم
دیدگاه های تازه