نوشته شده در داستان کوتاه
همانند کولی دوره گردی، که خانه به دوش است، جهان خانه اوست و خانه ای ندارد. گاهی مرغی می دزدد. من ندیدم ، گاهی فال می گیرد ، خودم دیدم ، به هر کجا که میرود ، با زبان آن ملت سخن می گوید، اما در دلش به زبان اجدادیش می اندیشد. خاطره آن سر زمینی که به دنیا آمده هر گز فراموش نمی کند و این خاطره را با غمی همراه خود دارد! جهان خانه من است و خانه ای ندارم. گاهی یکی از این سنت، گاهی از آن رسم می دزدم. فال نمی گیرم ، چه فالی؟ سرنوشت مرا به آنجا می کشد که خود می خواهد. به این زبان و آن زبان سخن می گویم ، اما در وجودم به زبان مادریم می اندیشم و خواب می بینم. خاطره سر زمینی که در آن به دنیا آمده ام ، هر گز فراموشش نمی کنم. با افسردگی بار سنگین اش را به دوش می کشم . نوروزم همان نوروز گذشتگانم است، خوراکم به همچنین . درو دیوار خانه ام ، با اشیاء سر زمینم تزئین شده است. هنوز هم در باره آن سر زمین می نویسم !هر چند این سر زمین مرا با آغوش باز پذیرفته، اما روان ام در آنجاست. ۱۹ امردا ۱۳۷۶- ۱۰ اوت ۲۰۰۷
نوشته شده در منتشر نشده ها
نوشته شده در داستان کوتاه
نوشته شده در داستان کوتاه
افسوس
آنچه ما زیاد می خوریم افسوس است
افسوس از موقعیت های از دست رفته
افسوس از انها که در زمان زنده بودنشان قدرشان ندانستیم
افسوس از آن تهمت ها که به فرزندان برومند ملت زدیم
افسوس که قدر شاپور بختیار را ندانستیم
افسوس که به قتل رسید
و، اکنون با هزار افسوس بر سر مزارش جمع شده ایم
آنچه ما در تاریخ خورده ایم ، افسوس است ، افسوس.
نوشته شده در کوتاه گفتار
من هم همینطور
امروز عروسک ام گوشه ای نشسته و دست روی دست، زانو در شکم ، اّخم کرده ونق می زند، بهانه می گیرد. سرش را شانه کردم ، سنجاق زدم. سنجاق ها را در آورد و موهایش را پریشان کرد . چند بار صدایش کردم، رویش را به طرف دیگر کرد و جوابم را نداد. هرچه اصرار کردم که غدا بخورد، نخورد. بازی هم نمی کند. فقط انگتش را می مکد. حوصله قصه شنیدن هم ندارد.خواستم بخوابانم اش ، نمی خوابد. نمیدانم چرا با من قهر است. آه فهمیدم! محتاج نوازش ومهر است. من هم همینطور.
این احساس و اندیشه خودش آمد و من هم نوشتم.
نوشته شده در منتشر نشده ها
نامه سر گشاده به نیما یوشیج
کودکی ، کنار تخته سنگی، هم قد خودش، ایستاده بود. دو انگشت میان و اشاره دست چپ اش را روی زمین نهاد، همانند دخترکی که پاهای عروسک خود را گرفته ، و راه می برد ،آرام نفس نفس زنان با انگشتان اش از قطعه سنگ بالا آمدن اغاز کرد. پس از چند استراحت در بین راه، و خستگی از تن به در کردن، بعد از مدتی طولانی به بالای سنگ رسید. سپس از قطعه سنگ بالا رفت و بر آن نشست. گوئی از کوهی سر به فلک کشیده بالا رفته بود، بدنش کوفته بود. مدتی طول کشید تا خستگی اش را رها کند. پس از آن چند نفس عمیق کشید و سر بلند کرد، و در افق به قله البرز نگریست . با خیال اش خود را بر سر آن قله می دید.نیمای خوب ام : تو با شجاعت ، با آن همه سنگها که بد اندیشان وحسودانِ پشت سر نگر ، نا توان از آینده نگری، آن قله را تسخیر کردی، راهی باز نمودی تا دیگران احساس خود را بدون توجه به نظم و قافیه آن گونه که می توانند ، واژه ها را کنار هم بگذارند ، شعر اش بدانند. گیرم که شعر نباشد، احساس انسانی که هست.
نوشته شده در نوشته های دیگران
نوشته شده در داستان کوتاه
سگ افغان و گربه ایرانی
با کمال دوست افغانیم در خیابان قدم می زدیم . رسیدیم به یک عده پانزده بیست نفری که دور سگی جمع شده بودند. نزدیک شدیم . دیدیم یک سگ افغان است که گویا گم شده . مردم در حالیکه از نگاه اشان مهر می بارید، چیزی می گفتند و سگ را نوازش می کردند. یکی درون گوش سگ را نگاه کرد ، تا شاید شماره ای ببیند که با آن بتواند آدرس صاحب اش را پیدا کتد. یکی دیگر زیر گلوی سگ را دید تا شاید در گردن بنداش اسم و آدرس صاحب سگ باشد. یکی گفت : معلوم نیست چند ساعت است که گم شده ، حتما گرسنه و تشنه است. دیگری گفت: بیچاره ، از قیافه اش پیداست که خسته است،حتما نگران و غمگین از گم کردن صاحب اش است، این امر صدمه روانی جبران ناپذیری به او می زند. برای بهبودیش باید مدتها زیر نظر روان شناس باشد. یکی گفت : فعلا من از او نگهداری می کنم تا صاحب اش پیدا شود. نگاه بقیه مردم چنان غضب الود و خشمگین بود که طرف فهمید او تنها نیست که می خواهد این موجود زیبا و عزیز را مفت و مجانی صاحب شود ، هر کدام از آنها که آنجا هستند آرزوی خدمتکاری این حیوان ( ببخشید ) این اشراف زاده را دارند.
این سگ افغان به هم دم تکان می داد ، گاهی هم دست بعضی ها را به عنوان سپاسگذاری ازاین همه محبت می لیسید . ولی وقتی که چشم اش به ما افتاد ، پشت چشم نازک کرد و رویش را برگرداند به طرف دیگر ، پشت به ما کرد. یعنی من ابرو دارم، مردم برای من شخصیت واحترام قائلند، شما را نمی شناسم. درسته که ما از یک منطقه هستیم، ولی من سگی قیمتی ام ، شما آدمهای خارجی بی ارزش. خودتان می بینید که کسی محل گربه که هیچ محل مورچه هم به شما نمی گذارد.
من آستین کت کمال را گرفتم ، رفتیم به طرفی که روی سگ بود. این بار نگاه غضبناکی به ما کرد و دندانهایش را نشان داد و پشت به ما کرد. یعنی که اصرار نکنید ، خودتان را به من نچسبانید،عصبانی می شودم . کمال هم متوجه رقتار سگ شده بود.
چند دقیقه ای گذشت ، یک ماشین آخرین مدل توقف کرد ، یک خانم میانه سال شیگ پوش با چشمانی اشک آلود از آن پایین آمد و یک راست به طرف سگ رفت و سگ را بغل کرد. سگ هم در حالیکه به شدت دم تکان می داد سرو روی او را می لیسید و از سرو کولش بالا می رفت. خانم هم مرتب سگ را می بوسید و قربان صدقه اش می رفت. مدتی گذشت تا آتش هیجان این دو کمی آرام گرفت. مردم راجع به رفتار و اخلاق و خوراک این سگ سوالاتی کردند، خانم هم با کمال متانت جواب می داد، در ضمن گفت: ماشین را نگه داشتم برای یک خرید کوچک ، گویا این عشق من ( اشاره به سک) از ماشین پیاده شد برای ادرار کردن . موقعیکه من حرکت کردم صندلی پشت را ندیدم، وقتی به خانه رسیدم متوجه شدم که او نیست، فورا برگشتم ، خوشبختانه پیدایش کردم، و گرنه از غصه می مردم.
یک نفر قیمتش را پرسید. خانم جواب درستی نداد، ولی گفت خیلی گران است ، هزینه نگهداریش هم کمتر از یک بچه پر خرج نیست، به خصوص اختیاج به محبت و مواظبت فراوان دارد، نمی شود چند دقیقه تنهایش گذاشت . هر وقت مجبوریم تنها جایی بروم ، یک نفر میاید خانه ما برای نگهداریش.
یکدفعه کمال داد رد: خانمها آقایان من یک جوان افغانی هستم، پدرو مادر تمام بستگانم را در جنگ از دست داده ام ، آمده ام اینجا پناهده شدم، یک نگاهی هم به من بکنید، مگر من کمتر از این سگ افغانیم، آخر من هم هموطن این سگ هستم .
همه سرشان برگرداند به طرف ما، یکا یک نگاه تحقیر آمیزی به ما کردند و از هم جدا شدند. یعنی کسی شما را به اینجا دعوت نکرده ، خودتان آمدید، طلبکار هم هستید. خانم و سگ اش هم سوار ماشین شدند و رفتند و چند لحظه بعد هیچ کس نبود . ما محیط دوستانه ای که این سگ به وجود آورده بود مختل کردیم. من و کمال هم به راهمان ادامه دادیم ، در چشمان کمال نگاه کردم مرطوب بود. افکارش را خواندم ، می دید چطور مردم برای یک سگ گم شده افغان نگرانند ، در حالیکه فراموش کرده اند که در افعانستان هر روز صدها نفر زیر بمب و گلوله، یا از گرسنگی و بی درمانی می میرند. دست اش را گرفتم و ایستادم ، در چشمان اش نگاه کردم ، گفتم : اگر جای این سگ افغانی یک گربه ایرانی هم بود مردم همین گونه رفتار می کردند ، وضع ما هم بهتر از شما نیست . چند تا زد پشت ام وبه راه خود ادامه دادیم.
دوشنبه 2 خرداد 1373 ــ 23 مه 1994 ــ از کتاب مرگ پلنگ، نوشته خودم
نوشته شده در داستان کوتاه
داستانک . یک روز زمستانی، اواسط دی ماه ،کنار کرسی ، پشت پنجره ایستاده بودم، و بیرون را تماشا می کردم . برف سنگینی آرام می بارید ، هم جا را پوشانده بود. شاخه های خالی از برگ درخت، لب پنجره ، پشت بام، روی حوض و پله های جلوی اتاق، طناب رخت. سکوتی مطلق همه جا حکم فرما بود. کلاغی با قار قارش سکوت را شکست. من او را ندیدم . پنجره را باز کردم، دست بیرون بردم، دانه ای برف بر دست ام نشست. گفتم : برف سپید و زیبا ، اگر زبان داشتی چه می گفتی؟ زبان باز کرد و گفت: سوختم ، سوختم، و آب شد. فراموش کرده بودم ، من تب داشتم .
جمعه 18 دی 1378 ــ 8 ژانویه 1999 / از کتاب خر تو خر ، یا جهان بینی خر، نوشته خودم
نوشته شده در منتشر نشده ها
دیدگاه های تازه