نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 20, 2007

ترسو

ترسو

 

 پسرک چاقو در دست

هم ز خود

هم ز دیگران می ترسید

           پسرک ترسو بود

 

پسرک مرد شد

قلم در دست

نه ز خود

نه ز دیگران می ترسید

          مرد، دیگر نمی ترسید .    ژانویه 2006 / استگان لب پریده ، نوشته خودم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 19, 2007

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 18, 2007

دوصد فریاد می کند، یک می نویسد

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 15, 2007

حرف حسین آقا یکیه

حرف حسین آقا یکیه !

حسین آقا و گیتی خانم سه چهار ماهی بود که ازدواج کرده بودند. یک شب تو تخت خواب کنار هم دراز کشیده بودند. حسین آقا خواب بود،گیتی خانم خوابش نمی برد، چراغ بغل دستش رو روشن کرد، آهسته بلند شد رفت مجله توفیق رو ورداشت آورد، شروع کرد به خوندن و خندیدن.

 

حسین آقا از خنده زنش بیدار شد و مجله رو گرفت و پرت کرد و  با شوخی خنده ،خر زنش رو گرفت. بعدش هم خندید و گفت : به جون تو قسم ، هرکی من رو از خواب بیدار کنه خرش رو می گیرم، میدونی که حرف من یکیه.

 

بیچاره گیتی خانم ،از اون به بعد، هر وقت خوابش نمی برد، آروم بلند می شد می رفت تو اتاق نشمین مجله ، یا کتاب می خوند.

  

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 15, 2007

آخ جووون بیلاخ

آخ جووون بیلاخ

قابل توجه حاجی فیروز ها ! با اهنگ ضربی.

 

دیشب دیدم تیکه ای قشنگ و و زیبا ومامانی

گفتم بده بوسه از اون دو لب خندان یادگاری

ای آهوی فراری

                 قش قش خندید و گفت بیلاخ

گفتم تو چقدر قشنگ ممل مموزی

خدا تو رو فرستاده واسه من روزی

ای نوگل بهاری

 

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 14, 2007

عشق خود حاشا مکن

 

 

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 10, 2007

روان ام،در آنجاست

همانند کولی دوره گردی، که خانه به دوش است، جهان خانه اوست و خانه ای ندارد. گاهی مرغی می دزدد. من ندیدم ، گاهی فال می گیرد ، خودم دیدم ، به هر کجا که میرود ، با زبان آن ملت سخن می گوید، اما در دلش به زبان اجدادیش می اندیشد. خاطره آن سر زمینی که به دنیا آمده هر گز فراموش نمی کند و این خاطره را با غمی همراه خود  دارد! جهان خانه من است و خانه ای ندارم. گاهی یکی از این سنت، گاهی از آن رسم می دزدم. فال نمی گیرم ، چه فالی؟ سرنوشت مرا به آنجا می کشد که خود می خواهد. به این زبان و آن زبان سخن می گویم ، اما در وجودم به زبان مادریم می اندیشم و خواب می بینم. خاطره سر زمینی که در آن به دنیا آمده ام ، هر گز فراموشش نمی کنم. با افسردگی بار سنگین اش را به دوش می کشم . نوروزم همان نوروز گذشتگانم است، خوراکم به همچنین . درو دیوار خانه ام ، با اشیاء سر زمینم تزئین شده است. هنوز هم در باره آن سر زمین می نویسم !هر چند این سر زمین مرا با آغوش باز پذیرفته، اما روان ام در آنجاست. ۱۹ امردا ۱۳۷۶- ۱۰ اوت ۲۰۰۷

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 10, 2007

کشتم با جفتش

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 8, 2007

خر بخندید و شد از قهقهه سست

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 4, 2007

افسوس

افسوس

 

آنچه ما زیاد می خوریم افسوس است

افسوس از موقعیت های از دست رفته

افسوس از انها که  در زمان  زنده بودنشان قدرشان ندانستیم

افسوس از آن تهمت ها که به فرزندان برومند ملت زدیم

افسوس که قدر شاپور بختیار را ندانستیم

افسوس که به قتل رسید

و، اکنون با هزار افسوس بر سر مزارش جمع شده ایم

آنچه ما در تاریخ خورده ایم ، افسوس است ، افسوس.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی