نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 26, 2007

به اینان دل خوش مدارید!

بیشتر بخوانید…

 دعوای بزرگ حقوقی شهیر شهیدثالث و شیرین عبادی در نیویورک

 

پس از خواندن خبر بالا در نشریه انتخاب، پاسخ زیر را به آن نشریه دادم

هرکه تنها به قاضی رود، خوشحال بر می گردد. اگر فراموش نکرده باشیم چند سال پیش قهوه داغ روی پای یک نفر در یکی از رستوران های معروف آمریکا ریخت. شخص مزبور شکایت کرد که قهوه خیلی داغ بوده، بدین جهت پای من سوخته، چند ملیون دلار هم خسارت گرفت، به اسم چیز های نشنیده. مگر قهوه باید سردباشد؟ در آمریکا هر کس که بتواند به هرنحوی با شکایت از کسی پولی بگیرد، اقدام به این عمل می کند شاید هم قهوه خانم عبادی زیاد داغ بوده. چون آقای ثالث جواب درستی به پرسش ها نداده اند، پس داوری در این مورد بسیار مشکل است!  

 ابوالفضل اردوخانی-بروکسل

 

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 23, 2007

لباسی دارم ، چون لباس شما

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 22, 2007

پیش از واجبی ، پس از واجبی

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 21, 2007

حسادت گاو

  

محمود و محسن ، از زمان کودکی در قزوین با هم دوست بودند. پدرانشان هم در دهات اطراف قزوین ما لک بودند. تا اینکه در حدود چهل سال پیش در سن هیحده ـ نوزده سالگی محمود به فرانسه برای تحصیل رفت، محسن هم به انگلستان، و بی خبر از یکدیگر. بر حسب تصادف  روزگار من با هردوی آنها آشنا بودم ، بدون اینکه بدانم این دو همدیگر را می شناسند!

 سه -چهار سال پیش محسن با همسر انگلیسی اش مهمان من بود. صحبت از همه چیز و همه کس شد، من از محمود گفتم. محسن گفت : ای بابا این رفیق دوران بچگی و نوجوانی من است ، خیلی خاطره با هم داریم. اگر ببینمش خوشحال می شوم . من گفتم : می گویم محمود اینجا بیاید ( بلژیک ) تو هم بیا ، تا همدیگر را ببینید.در حدو دو ماه پس از آن ، محمود با زن فرانسوی اش، و محسن با زن انگلیسی اش مهمان من بودند. آنها  از دیدن یکدیگر خوشحال شدند و ، من هم نهار خوبی درست کردم ، جای شما خالی خوردیم.  طرفهای عصر با هم رفتیم تا یک کمی بگریدم. همسران مهمانان من جلو بودند ، و ما سه نفر مرد به فاصله سه ـ چهار متر پشت سر آنها . تا اینکه رسیدیم به مزرعه ای که دورش سیم خاردار بود، با تعداد زیادی گاو پشت آنها. خانمها کنار سیم خاردار ایستادند، گاوها  نزدیک خانمها آمدند. محسن رو کرد به محمود و گفت: محمود ، محمود ، گاوها به زن من تو حسودی می کنن!

از کتاب استکان لب پریده . نوشته خودم . ژانویه 2005 . نشر نیما . آلمان 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 20, 2007

ترسو

ترسو

 

 پسرک چاقو در دست

هم ز خود

هم ز دیگران می ترسید

           پسرک ترسو بود

 

پسرک مرد شد

قلم در دست

نه ز خود

نه ز دیگران می ترسید

          مرد، دیگر نمی ترسید .    ژانویه 2006 / استگان لب پریده ، نوشته خودم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 19, 2007

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 18, 2007

دوصد فریاد می کند، یک می نویسد

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 15, 2007

حرف حسین آقا یکیه

حرف حسین آقا یکیه !

حسین آقا و گیتی خانم سه چهار ماهی بود که ازدواج کرده بودند. یک شب تو تخت خواب کنار هم دراز کشیده بودند. حسین آقا خواب بود،گیتی خانم خوابش نمی برد، چراغ بغل دستش رو روشن کرد، آهسته بلند شد رفت مجله توفیق رو ورداشت آورد، شروع کرد به خوندن و خندیدن.

 

حسین آقا از خنده زنش بیدار شد و مجله رو گرفت و پرت کرد و  با شوخی خنده ،خر زنش رو گرفت. بعدش هم خندید و گفت : به جون تو قسم ، هرکی من رو از خواب بیدار کنه خرش رو می گیرم، میدونی که حرف من یکیه.

 

بیچاره گیتی خانم ،از اون به بعد، هر وقت خوابش نمی برد، آروم بلند می شد می رفت تو اتاق نشمین مجله ، یا کتاب می خوند.

  

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 15, 2007

آخ جووون بیلاخ

آخ جووون بیلاخ

قابل توجه حاجی فیروز ها ! با اهنگ ضربی.

 

دیشب دیدم تیکه ای قشنگ و و زیبا ومامانی

گفتم بده بوسه از اون دو لب خندان یادگاری

ای آهوی فراری

                 قش قش خندید و گفت بیلاخ

گفتم تو چقدر قشنگ ممل مموزی

خدا تو رو فرستاده واسه من روزی

ای نوگل بهاری

 

 

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی