کار رو باید به دست کاردون سپرد!
آدم ( یعنی مرد) وقتی پیر میشه ، همه چیزش میره بالا جز یک چیزش. قندش بالا میره . چربی خونش بالا میره. فشار خونش بالا میره. نمکش بالا میره ، تنها یک چیزش بالا نمیره. این حرف رو به یکی از رفقای خوبم زدم. گفت: آدم باید کار رو به دست کاردون بسپره. پرسیدم : کاردون سراغ داری ؟ گفت : آره خواهر زنم. گفتم: از کجا می دونی ؟ گفت : آخه خواهر زنمه و هر دو هم از یک پدر مادر ، تازه قیافه اش داد می زنه.
حرفش درست بود، ولی یک ماشین کهنه رو هم که ببری پیش بزرگترین کاردون دنیا، بهش خوب می رسه ، تعمیرش می کنه، ولی بهت میگه: میدونی چیه ؟ هر روز ازش استفاده نکن ، خیلی هم باهاش یواش برو. آخه من یک شورلت کهنه ایمپالا داشتم!
نوشته شده در منتشر نشده ها
دعوای بزرگ حقوقی شهیر شهیدثالث و شیرین عبادی در نیویورک
پس از خواندن خبر بالا در نشریه انتخاب، پاسخ زیر را به آن نشریه دادم
هرکه تنها به قاضی رود، خوشحال بر می گردد. اگر فراموش نکرده باشیم چند سال پیش قهوه داغ روی پای یک نفر در یکی از رستوران های معروف آمریکا ریخت. شخص مزبور شکایت کرد که قهوه خیلی داغ بوده، بدین جهت پای من سوخته، چند ملیون دلار هم خسارت گرفت، به اسم چیز های نشنیده. مگر قهوه باید سردباشد؟ در آمریکا هر کس که بتواند به هرنحوی با شکایت از کسی پولی بگیرد، اقدام به این عمل می کند شاید هم قهوه خانم عبادی زیاد داغ بوده. چون آقای ثالث جواب درستی به پرسش ها نداده اند، پس داوری در این مورد بسیار مشکل است!
ابوالفضل اردوخانی-بروکسل
نوشته شده در گاه نوشته ها
نوشته شده در طنز
محمود و محسن ، از زمان کودکی در قزوین با هم دوست بودند. پدرانشان هم در دهات اطراف قزوین ما لک بودند. تا اینکه در حدود چهل سال پیش در سن هیحده ـ نوزده سالگی محمود به فرانسه برای تحصیل رفت، محسن هم به انگلستان، و بی خبر از یکدیگر. بر حسب تصادف روزگار من با هردوی آنها آشنا بودم ، بدون اینکه بدانم این دو همدیگر را می شناسند!
سه -چهار سال پیش محسن با همسر انگلیسی اش مهمان من بود. صحبت از همه چیز و همه کس شد، من از محمود گفتم. محسن گفت : ای بابا این رفیق دوران بچگی و نوجوانی من است ، خیلی خاطره با هم داریم. اگر ببینمش خوشحال می شوم . من گفتم : می گویم محمود اینجا بیاید ( بلژیک ) تو هم بیا ، تا همدیگر را ببینید.در حدو دو ماه پس از آن ، محمود با زن فرانسوی اش، و محسن با زن انگلیسی اش مهمان من بودند. آنها از دیدن یکدیگر خوشحال شدند و ، من هم نهار خوبی درست کردم ، جای شما خالی خوردیم. طرفهای عصر با هم رفتیم تا یک کمی بگریدم. همسران مهمانان من جلو بودند ، و ما سه نفر مرد به فاصله سه ـ چهار متر پشت سر آنها . تا اینکه رسیدیم به مزرعه ای که دورش سیم خاردار بود، با تعداد زیادی گاو پشت آنها. خانمها کنار سیم خاردار ایستادند، گاوها نزدیک خانمها آمدند. محسن رو کرد به محمود و گفت: محمود ، محمود ، گاوها به زن من تو حسودی می کنن!
از کتاب استکان لب پریده . نوشته خودم . ژانویه 2005 . نشر نیما . آلمان
دیدگاه های تازه