در اثر به پا کردن کفش تنگ ، جائی گشاد می شود !
فراخوان برای همبستگی

فراخوان برای همبستگی
در شهر اندروود ، در ایالت مینه سوتا، در غرب آمریکا خری در چاله ای که برای به دام انداختن او حفر کرده بودند افتاد. ما خران که طی هزاره ها پایمان دوبار در چاله ای نیافتاده بود، یکی از ما مغلوب تزویر آدمیا ن گشت . بر ما خران واجب است که به پشتیبانی هم نوع خود بپردازیم. برای خرها مرزها معنی ندارد . زبان ما یکی است ، اندیشه در سر نداریم جز خدمت، نمی توانیم این ننگ را بر خود بپذیریم، بدین جهت از شما خران می خواهم با امضا کردن این بیانه حمایت خویش را از این خر در چاله افتاده اعلام دارید. و چنانچه با نیرنگ در چاله یا چاهی افتاده ایم ، کوشش کنیم بار دگر گول نخوریم .
دبیر کل سازمان حمایت از خران . بروکسل مر کز اتحادیه اروپا . ابوالفضل اردوخانی
پیدایش تریاک ، وضحاک مادر دوش
نوشته شده در داستان کوتاه
مرده عزیزه !
مرده عزیزه !
حسن آقا من را در خیابان دید، ولم نکرد. اصرار که بیا ناهار خونه ما! من هم از روی اجبار رفتم. در خانه عفت خانم همسر حسین آقا،بعد از سلام و احوالپرسی چایی آورد و بدون مقدمه گفت: شنیدی اصغر آقا با زن و دو تا دخترهاش و پسرش تو ایتالیا تصادف کردن مردند؟ چه مرد نازنینی ! خدا بیامرزتش. این آدم انقدر خوب بود که خدا بیامرزی نمی خواد. خدا یک راست می برتش تو بهشت.
حسین آقا: خوش به حالش با اون حوری های بهشتی. ( چشم غره عفت خانم ) توی این کشور غریب ، در خونه اش همیشه باز بود، هیچ کس نبود که بهش رو بندازه و نه بشنوه .هر وقت اوضاع مون خراب بود، می رفتیم پیش اون. از یک فرانک ، تا یک ملیون ، چک سفید امضا می کرد و می گفت : خودت هر چی میخوای بنویس. هیچ وقت این مرد دست خالی جایی نمی رفت.
نوشته شده در منتشر نشده ها
کشف بزرگ حاج محسن !
شب که می خوابید دستتان را کچا می گذارید؟
شب که می خوابید دستتان را کچا می گذارید؟
قریبرز را بعد از چند سال خوشحال و خندان دیدم. پیر که نشده بود هیچ جوانتر هم به نظر می آمد. در ضمن ازدواج هم کرده بود. بعد از ماچ و بوسه و سلام احوال پرسی گفت : اگر یادت باشد ؛ من قبل از انقلاب از تنبلی برای اینکه هر روز اصلاح نکنم ریش بلند داشتم. تا اینکه انقلاب شد و ما هم به ظاهر انقلابی شدیم. یکی دوسال بعد یکی از رفقای شیر پاک خورده ما ، از من پرسید : راستی فرامرز شب که می خوابی ریش ات را زیر لحاف میگذاری یا روی لحاف؟ من که تا آن موقع به این موضوع فکر نکرده بودم و شبها راحت می خوابیدم، ولی از آن به بعد این مسئله برایم پیش آمد که شب موقع خوابیدن باید ریشم زیر لحاف باشد ، یا روی لحاف . با این فکر تا صبح نمی خوابیدم . نخوابیدن شب سبب خورد شدن اعصابم شد، پس از مدتی کلنجار رفتن با خودم، ریشم را از ته زدم . دیگر راحت می خوابیدم. تا اینکه همان نامرد یک روز از من پرسید : راستی فرامرز شب که می خوابی دست ات را کجا می گذاری؟ بالای سرت : روی شکمت ، کنارت، لای پایت. آقائی که شما باشید، این هم یک مشکل برایم شد تا نتوانم شب بخوابم . نمیدانستم دستم را کجا بگذارم. این را که نمی توانستم قطع کنم . برای خوابیدن قرص خواب آور می خوردم. تا اینکه یک شب خانه
نوشته شده در منتشر نشده ها
دیده ام روشن شد !
نوشته شده در داستان کوتاه
زمان عاشقی!
زمان عاشقی!
به جای ساعت
ساعتی که زمان را موریانه وار می خورد
عمر را کوتاه می کند
بر چهره چروک میاندازد
و دیده را تار می کند
نقش تو در دل دارم
و ، هر لحظه که به آن می اندیشم
زمان عاشقی است و عشق بازی.
نوشته شده در شعر
درس انشاء
نوشته شده در داستان کوتاه
انوشیروان عادل و پیر مرد تریاکی
نوشته شده در طنز

دیدگاه های تازه