نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 18, 2007

در اثر به پا کردن کفش تنگ ، جائی گشاد می شود !

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 16, 2007

فراخوان برای همبستگی

   فراخوان برای همبستگی

در شهر اندروود ، در ایالت مینه سوتا، در غرب آمریکا خری در چاله ای که برای به دام انداختن او حفر کرده بودند افتاد. ما خران که طی هزاره ها پایمان دوبار در چاله ای نیافتاده بود، یکی از ما مغلوب تزویر آدمیا ن گشت . بر ما خران واجب است که به پشتیبانی هم نوع خود بپردازیم. برای خرها  مرزها معنی ندارد . زبان ما یکی است ، اندیشه در سر نداریم جز خدمت، نمی توانیم این ننگ را بر خود بپذیریم، بدین جهت از شما خران می خواهم با امضا کردن این بیانه  حمایت خویش را از این خر در چاله افتاده اعلام دارید. و چنانچه با نیرنگ در چاله یا چاهی افتاده ایم ، کوشش کنیم بار دگر گول نخوریم .

 

دبیر کل سازمان حمایت از خران . بروکسل مر کز اتحادیه اروپا . ابوالفضل اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 16, 2007

پیدایش تریاک ، وضحاک مادر دوش

بیشتر بخوانید…
نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 13, 2007

مرده عزیزه !

مرده عزیزه !

حسن آقا من را در خیابان دید، ولم نکرد. اصرار که بیا ناهار خونه ما! من هم از روی اجبار رفتم.  در خانه عفت خانم همسر حسین آقا،بعد از سلام و احوالپرسی چایی آورد و بدون مقدمه گفت: شنیدی اصغر آقا با زن و دو تا دخترهاش  و پسرش تو ایتالیا تصادف کردن مردند؟ چه مرد نازنینی ! خدا بیامرزتش. این آدم انقدر خوب بود که خدا بیامرزی نمی خواد. خدا یک راست می برتش تو بهشت.

 

حسین آقا: خوش به حالش با اون حوری های بهشتی. ( چشم غره عفت خانم ) توی این کشور غریب ، در خونه اش همیشه باز بود، هیچ کس نبود که بهش رو بندازه و نه بشنوه .هر وقت اوضاع مون خراب بود، می رفتیم پیش اون. از یک فرانک ، تا یک ملیون ، چک سفید امضا می کرد و می گفت : خودت هر چی میخوای بنویس. هیچ وقت این مرد دست خالی جایی نمی رفت.

 

  

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 13, 2007

کشف بزرگ حاج محسن !

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 12, 2007

شب که می خوابید دستتان را کچا می گذارید؟

شب که می خوابید دستتان را کچا می گذارید؟

قریبرز را بعد از چند سال خوشحال و خندان دیدم. پیر که نشده بود هیچ جوانتر هم به نظر می آمد. در ضمن ازدواج هم کرده بود. بعد از ماچ و بوسه و سلام احوال پرسی گفت : اگر یادت باشد ؛ من قبل از انقلاب از تنبلی برای اینکه هر روز اصلاح نکنم ریش بلند داشتم. تا اینکه انقلاب شد و ما هم به ظاهر انقلابی شدیم. یکی دوسال بعد یکی از رفقای شیر پاک خورده ما ، از من پرسید : راستی فرامرز شب که می خوابی ریش ات را زیر لحاف میگذاری یا روی لحاف؟ من که تا آن موقع به این موضوع فکر نکرده بودم و شبها راحت می خوابیدم، ولی از آن به بعد این مسئله برایم پیش آمد که شب موقع خوابیدن باید ریشم زیر لحاف باشد ، یا روی لحاف . با این فکر تا صبح نمی خوابیدم . نخوابیدن شب سبب خورد شدن اعصابم شد، پس از مدتی کلنجار رفتن با خودم، ریشم را از ته زدم . دیگر راحت می خوابیدم. تا اینکه همان نامرد یک روز از من پرسید : راستی فرامرز شب که می خوابی دست ات را کجا می گذاری؟ بالای سرت : روی شکمت ، کنارت، لای پایت. آقائی که شما باشید،  این هم یک مشکل برایم شد تا نتوانم شب بخوابم . نمیدانستم دستم را کجا بگذارم. این را که نمی توانستم قطع کنم . برای خوابیدن قرص خواب آور می خوردم. تا اینکه یک شب خانه

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 11, 2007

دیده ام روشن شد !

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 11, 2007

زمان عاشقی!

زمان عاشقی!

 

به جای ساعت

ساعتی که زمان را موریانه وار می خورد

عمر را کوتاه می کند

بر چهره چروک میاندازد

و دیده را تار می کند

نقش تو در دل دارم

و ، هر لحظه که به آن می اندیشم

زمان عاشقی است و عشق بازی.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 9, 2007

درس انشاء

 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 9, 2007

انوشیروان عادل و پیر مرد تریاکی

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی