نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 25, 2007

ولگرد

 

ولگرد

مهر ورزی ، نوشته است !

 

راستی  می دانستی
هیچ سگی ولگرد نیست
 

 

چرا مهربانم ،  ولگرد است،زمانی که هدفی ندارد، وظیفه ای ندارد.لانه ای ندارد،کسی به او توجه نمی کند،وجودش نادیده گرفته می شود،سنگ اش می زنند،حتی با نگاه ،تحقیرش می کنند،از او دوری می جویند،گرسنه و تشنه می گردد، ولگرد است.

و زمانیکه دولت در اندیشه مردم نباشد و  فقر و فحشا و رشوه و زور… بی اندازه گردد، و اضافه بر آن آینده ای نداشته باشیم  .  ماهم  مانند سگ ! ولگردیم .

4 دی 1386 ــ 25 دسامبر 2007

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 23, 2007

مسجد نساخته !

مسجد نساخته !

 منت خدای را عزو وجل که شکم ام سیر است و نه از  دیدگاه مالی  و  اندیشه ای( جز به آرمان روان شاد دکتر محمد مصدق ) به هیچ گروهی وابستگی ندارم. آنقدر در این کشور بلژیک کار کرده ام، تا سر پیری بتوانم زندگی بخور و نمیری داشته باشم. وبدون هیچ گونه رودربایستی به خاطر این یا آن گروه یا این حزب و آن دسته ننویسم .هر چه می اندیشم می گویم و می نویسم . به گفته ها و نوشته های دیگران توجه می کنم ، پس از نشخوار، تجزیه و تحلیل در مخم ، ممکن است تغییر عقیده بدهم.

 

 نزدیک سه ماه به انتخابات دوره هشتم مجلس شورای ملی ایران مانده است . احزاب و گروه های گوناگون اپوزیسیون خارج از کشور شروع کرده اند به گفتن اینکه چهل میلیون ایرانی داخل کشور که حق رای دارند چه باید بکنند.

 

گیریم که نمایندگان پیشاپیش دست چین شوند، و در انتخابات هم تقلب شود ، ولی این بدین معنی نیست که یک به یک  شهروندان ایرانی داخل کشور  از حق خود بگذرند. و به خواست اپوزیسون رای بدهند یا ندهند.

 

از دیدگاه من در استبدادی ترین کشورها  اگر حکومت رای  ملت ، اساسی ترین حقوق مردم را پایمال کند ، ولی رای دادن برای هر شهروند یک وظیفه ملی است . با این گفته من تنها اندیشه خودم را بیان می کنم. و هیچ گونه وظیفه ای برای کسی معین نمی کنم.

 

می گویند : مسجد نساخته ، گدا درش نشسته.  من می گویم : مسجد نساخته مؤذن [ها]اذان می گن.  

خارج از مسجد هم می شود اذان گفت. ولی شنونده چندانی ندارد

 

23 دسامبر 2007  ــ 2 دی 1386

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 22, 2007

زندگی با یک گاو

زندگی با یک گاو!

گفت : اردوخانی ، از او جدا شدم . از دست اش راحت شدم. یک عمری را با یک گاو زندگی گردم .بچه هایم دیگر بزرگ شده اند . سروسامان پیدا کر دند . دکتر فیزیک بود. استاد دانشگاه . فرق ذبیح االله منصوری و ذبیح الله صفا را نمی دانست. می گفت: ادبیات ایران را نمی شناسم به این دلیل که من در اروپا تحصیل کردم . از نویسندگان اروپا هم کسی را نمی شناخت. به سینما و تاتر هم علاقه نداشت. به سیاست هم کاری نداشت. از زیبائی لذت نمی برد. زشتی هم رنجش نمی داد. تا دلت بخواهد حسود بود ، به  پسر و دخترش هم حسودی می کرد. دیگران که جای خود داشتند.

عشق بازی دو کبوتر هم رنجش می داد و به آنها هم حسودی می کرد.نه مادر و نه پدرش اینگونه نبودند. با نگاهش بدترین ناسزا ها را به ما می گفت. با بهترین واژه ها بدترین تهمت ها را به ما می زد . پشت سر نزدیک ترین بستگانش بد می گفت. پس از مدت کوتاهی که با او آشنا شدم فهمیدم که یک حیوان است . ولی به خود گفتم : کسی که در فیزیک نابغه باشد می تواند خیلی چیز ها را بیاموزد. مثل حیوانی گرسنه غذا می خورد. فکر نمی کرد که بقیه هم سر این میز آدم هستند. غذایش را تند می خورد بلند می شد. خسیس بود خسیس . اصولا مردهای ایرانی خسیس نیستند. اگر برای خانواده خود خسیس باشند، برای رفقایشان دست و دل وبازند. ولی این نه ،خدای ناکرده اگر یک قهوه به کسی می داد. صد بار تکرار می کرد.

چندین بار خواستم رهایش کنم . پیش بچه ها ، آن موقع که کوچک بودند، به گریه می افتاد و التماس می کرد. بچه هایم به گریه می افتادند. دفعات آخر وقتی به گریه می افتاد، بچه ها می خندیدند. آخرین بار گفتم گریه ات مانند شرشر دوش ، یا صدای باران از ناودان است. دیگر اثری روی من ندارد.

 

دوسه ماه بعد از جدایی مان رفت ایران زن گرفت. معلوم است آقای دکتر … استاد دانشگاه . بعد از اینکه با زنش به اینجا آمد. خیلی پز می داد . خانم … همسر مرحوم فلانی. خواهر فلانی ، دختر فلانی. زنش یک سال بیشتر تحمل اش را نکرد و به بهانه دیدن بردارش که در آمریکا زندگی می کرد ، رفت و دیگر هم نیامد. یک روز هم به من تلفن کرد و گفت: خانم ! تلفن کردم که فقط بپرسم ، چگونه توانستید عمری با یک گاو زندگی کنید؟ من شما را تحسین می کنم. نزدیک خانه برادرم مزرعه ای است با چندین گاو . من پیش از این گاوها را دوست داشتم . یا دست کم به آنها نمی اندیشیدم ، حالا من از گاوها بیزارم . به ویژه از گاوهای نر. 

 

22 دسامبر 2007  ــ   اول دیماه 1386

نامه سر گشاده به اقای جرج دبلیو بوش رئیس جمهور محترم آمریکا و حومه

  بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 20, 2007

شب یلدا، یک دقیقه در دل سکوت کنیم !

شب یلدا را به تمام هموطنان و ملت افغان و تاجیک و قفقاز تبریک گفته و آرزو می کنم که این شب را با شادمانی بگذرانند.شب یلدا بلندترین شب سال و جشن گرفتن آن  یک سنت باستانی است که پیروان میتراییسم ،آن را هزاران سال پیش گرامی داشته و با شکوه فراوان  برگزار می کردند. آنان بر این باور بودند که روز تولد خورشید ،تولد مهر است.

 در این شب ما با تمام بستگان دور کرسی می نشستیم ،اجیل و هندوانه و آنگور و انار روی کرسی بود. خواهرم، سیب  گلابی های کیلان ( این سیب ها از سه فرسنگی دماوند می آمد و تا شب عید هم می ماند) را که یک به یک به نخ بسته و در زیر زمین به سقف آویزان کرده بود ، روی میز کوتاهی ( مجری) درون ظرف می چید. سماور کنار کرسی قل می زد. باید مواظب بچه های شیطان بود که به آن نخورند. در این شب رادیو با پخش آهنگ های شاد و شعر وگفتارهایی درباره این شب به مجلس ما رونق می بخشید. در اغلب خانه ها خافظ می خواندند، ولی پدرم به فردوسی بیشتر ارادت داشت و شاهنامه می خواند. و اگر من سر و صدا می کردم ، در ضمن خواندن مرا با نگاهش به سکوت دعوت می کرد. از آن گذشته دخترک ها که با آهنگ های رادیو قر در کمرشان خشک شده بود ، می رقصیدند.این مربوط به پنجاه شصت سال پیش بود. می گقتند : با خوردن هندوانه سرمای زمستان را بهتر تحمل می کنیم. انار و پرتقال هم رنگ خورشید در سپیده دم است، و…
 این شعر از شاعر ارجمند ،ه- الف ـ سایه؛ هوشنگ ابتهاج است که با گذشت زمان او را بیشتر دوست می دارم.

تا صبح شب یلدا

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که بر خیزم

وین آتش خندان را با صبح بر انگیزم

گر سوختنم باید ، افروختنم باید

ای عشق بزن در من،کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارم

تا خود به کجا آخر، با خاک در آمیزم

چون کوه نشستم من، با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخیزد، آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم ، بند از دل پر اتش

وین سیل گدازان را، از سینه فرو ریزم

چون گریه گلو گیرد، از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم

ای سایه! سحر خیزان دلواپس خورشیدند

زندان شب یلدا، بگشایم و بگریزم

 ولی فراموش نکنیم ، بسیاری از هوطنان ما ، تنها به خاطر آزاد اندیشی و آزادی بیان جان خود را از دست داده اند و یا در زندان اند.بیایید همه با هم ، به یاد آنها ، در دل یک دقیقه سکوت کنیم.
اردوخانی بروکسل ــ 29  آذر 1386 ــ 20 دسامبر 2007

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 19, 2007

اشک خونین من

اشک خونین من

 

کاشکی مجسمه ای ز فولاد بودم

              در میدان بزرگ شهر

تنها به من سنگ  می زدند

تنها مرا دار می زدند

مرا شکنجه می کردند و

                    شلاق ام می زدند

دشنام ام می دادند و

                   تهمت می زدند

 

تا روز و روزگاری که !

نه دستی می رفت برای سنگ زدن

نه طنابی بود برای دار زدن

نه شکنجه گری بود و

نه شلاقی برای زدن

نه دیگر دهانی باز می شد به دشنام و

                         تهمت زدن

 

آن زمان ، مرا آب می کردند

می دیدند ، در دل  من

                    اشک  خونین من.

 

با پوزش از دوستان ، این احساس رنجم می داد و نوشتم.

19 دسامبر 2007

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 17, 2007

گاهی پشیمانم

گاهی پشیمانم

در بیمارستان «گاست هاس برگ ( در شهر لوون، در بلژیک) آرام از طبقه همکف از پله ها به طبقه بالا می رفتم . وقتی پایم به طبقه اول رسید، چشمانم در چشم مادر روحانی ای خیره شد. چشمان او در چشمان من. هردو به طرف همدیگر رفتیم. بدون کلامی یکدیگر را در آغوش گرفتیم و فشردیم و فشردیم . رهگذران سر بر گردانده با لبخندی که نشانه شگفتی شان بود ما را نگاه می کردند . آغوشی  که دهه های پیش ، آن زمان که من جوان بودم ، او (Monika) جوان تر. چه شبها که در آغوشم نبود و  در آغوش اش نبودم. این شانه ام  بسیار خاطره از سر او داشت. سال ها نگاهم به دنبال او در همه جا ، حتی جاهای غیر ممکن ، تنهائی در جنگل ، یا در کوهستان در کشورهای دیگر در بین جمعیتی نا آشنا به دنبال او می گشت و آرزوی دیدنش را می کرد. دستم به دنبال دست اش می گشت. دست اش را گرفتم. از پله ها پائین آمدیم. در کافه بیمارستان رو بروی هم با دو فنجان قهوه نشستیم. یک کمی چاق شده بود. یک کمی غبغب پیدا کرده بود . آه…، دستهایش هم کمی چاق شده بود. اما نگاه همان نگاه، چشم همان چشم. دستهایش از روی میز در دست گرفتم. آرام اشک می ریخت. چند بار عینک اش را برداشت و چشمانش را پاک کرد. چشمان من هم خالی از اشک نبود!

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 15, 2007

بز بزرگترین خدمتکار بشریت

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 12, 2007

 

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 10, 2007

اطلاعیه سازمان اراذل و اوباش ایرانیان خارج از کشور

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی