نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 9, 2008

آبرو ، غیرت ، وجدان بیدار !

آبرو ، غیرت ، وجدان بیدار !

دو-سه هفته پیش  مهمان یکی از دوستان بودم که پسر عمویش در تهران ازدواج کرده بود، و او هم بدین مناسبت به ایران رفته بود. سخن گفتیم از  اوضاع افتضاح ایران ، فقر ، گرانی وحشت آور،تعداد زیاد بیکار و معتاد به مواد مخدر ، صف های دراز برای خیلی از مواد مورد احتیاج مردم، و احتکار آن به وسیله وابستگان رژیم  . وضع اسفناک عبور مرور اتومبیل ، رانندگی کردن مردم به طور وحشتناک ، عدم آزادی ، تعداد زیاد زندانی های بدون دلیل، به ویژ روزنامه نگاران و دانشجویان به جرم واهی ی اقدام علیه امنیت ملی ، صد برابر بدتر شدن اوضاع از وقتی که احمدی نژاد سر کار آمده و هجوه هایی در باره او و طنز های دیگر ، که یکی از آنه را با یاد دارم.

 

اهالی اصفهان تلفن می کنند به دفتر رهبری  می گویند : یک امام جمعه برای ما بفرستید.

ــ پس امام جمعه قبلی چه شد ؟

ــ کشتیم ، امامزاده درست کردیم.

  

ازخوانندگانم خواهش می کنم در پیوندهای من به پیوند کاکه تیغون نویسنده افغانی توجه کنند.

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 7, 2008

قدر گوهر ، گوهری

قدر گوهر ، گوهری

 

شمع را به خورشید هدیه می کنم

جرقه  به شعله آتش

شاخه گلی به گلستان

جرعه می به میخانه

قطره به دریا

سنگ ریزه به کوه

 

قدر زر ، زرگر شناسد

             قدر گوهر ، گوهری

 

و ، این به صدرالدین الهی. دوشنبه 17 دی 1386 ــ 7 ژانویه 2008

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 5, 2008

ترور بی نظیر بوتو

ترور بی نظیر بوتو

در باره کشته شدن خانم بی نظیر بوتو مطالب مختلفی خواندم . بسیاری از آنها به هم شبیه بود.  مقاله بروانی نویسنده افغانی به نطرم  جالب آمد. چون بیشتر در باره رابطه خانم بی نظیر بوتو ، با افغانستان است. برای آگاهی به این دنبالک»ترور بینظیر بوتو و پرچم نیمه افراشتۀ افغانستان» مراجعه کنید.
اردوخانی بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 3, 2008

این چند روزه !

این چند روزه ! 

درود به دوستان و خوانندگان نوشته هایم. شب 4 دی 1386ــ 26 ژانویه  2007  به مدت یک هفته به دیدار دوستان در لندن رفتم . جای شما خالی، خوش گذشت. به ویژه شبی که با دوستان نازنین ام اسماعیل خویی و عسگر آهنین گذراندم.

 

در این مدت می خواستم به مخ ام مرخصی بدهم ، ولی او مانند خری پر کار و چموش لگدپرانی می کرد و مرا  راحت  نمی گذاشت. هر ساعت موضوعی پیدا می کرد و من یاد داشت  می کردم.

 

در این چند روز یک بیست چهار ساعت تب شدید داشتم. خواب به چشمانم را پبدا نمی کرد، در رویا بودم. در این  حالت، دلنشین ترین صدای نی ، همرا با آواز ، بشنو از نی چون حکایت می کند. و زیباترین رقص در مکانی که تنها در خیال می گنجد دیدم. و اکنون هم که مشغول به نوشتن هستم صدای آن نی و آواز و اگر لحظه ای چشم بر هم بگذارم آن رقص در نظرم مجسم می شود. و فکر نمی کنم هرگز آن را فراموش کنم. کوشش می کنم تا آنجا که نیرو دارم آن صحنه را بنویسم و شما را در این لذت با خود شریک کنم. مطالب دیگری  یاد داشت کرده ام؛

 

اطلاعیه

هموطنان عزیز داخل ایران آسوده بخوابید و ازبرگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی هیچ گونه نگرانی به دل راه ندهید که ما مخالفان جمهوری اسلامی در خارج از کشور بیداریم ، و گوش به زنگ فرمان ما باشید تا بگوئیم رای بدهید یا ندهید. و، به چه کسانی رای بدهید. چون ما روشنفکران  هر چند ده ها سال است که از آنجا دوریم ، ولی بهتر از شما به اوضاع  ایران  و جهان آگاه هستیم.  لنگش کن…

سازمان اراذل و اوباش خارج از کشور. بازماندگان انقلاب با شکوه  بیست هشت مرداد.رئیس و پایه گذارسازمان . ابوالفضل اردوخانی

 

آه پزشک نازنین ام . شعری از خر پیری به پزشک معالج خود.

  

چرا یکی از سران اکثریت که نامش را نمی خواهم بیاورم به نام » علی پورنقوی «پیشنهاد کرده که هفتصد هزار نفر خود را نامزد وکالت در مجلس شورای اسلامی نمایند؟

 

سپاسگزاری از مجاهدین خلق

 

مشکل زن و چپ و فمینیست بودن !

 

در خواست من از آمریکا !

 

من آدم بدبختی هستم . چون هیچ کس مرا آدم حساب نمی کند !

 

آیا در کشوری با حکومت استبدادی می تواند روشنفکر بپروراند ؟

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 3, 2008

آه ای پزشک نازنینم

سپاسگزاری خری از پزشک اش.
آه ای پزشک نازین ام،

نمی دانم تو با من چه کردی  

تمام درد من را درمان نمودی

کمرم بود چون کمان رستم

تو با یک میله راستش نمودی

شکمِ چون خمره ام می داد عذابم

شکافتی و دوختی و صافش نمودی

دو بیضه بود چون ماست در کیسه
تو بالا بردی و جمع اش نمودی

آه ای پزشک نازنینم

ز بینی و چشم بود آبی سرازیر

تو با لیزر هر دو را خشکش نمودی

دو لوچه بود آویزان روی چانه

تو همچون دو قیطانش نمودی

دندان های سیاه و سبز و زرد را

تو چون مرمر، سپیدشان نمودی

تن و سر من بود چون سر تو گّر

تو با پمادی پر از مویش نمودی

دو زانو دو ارنجم بود کج و خم

نمی دانم  چگونه  راستش نمودی

فلانم که  دائم چرت می زد

تو ویاگرا مرا تجویز نمودی

چو گفتم وصف تو بهر دوستان
همه از من تقاضای نشان تو نمودی
آه ای پزشک نازنینم

نمی دانم با من چه کردی

سپاس از تو ،مرا جوان نمودی

13 دی 1386 ــ 3 ژانویه 2008

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 25, 2007

ولگرد

 

ولگرد

مهر ورزی ، نوشته است !

 

راستی  می دانستی
هیچ سگی ولگرد نیست
 

 

چرا مهربانم ،  ولگرد است،زمانی که هدفی ندارد، وظیفه ای ندارد.لانه ای ندارد،کسی به او توجه نمی کند،وجودش نادیده گرفته می شود،سنگ اش می زنند،حتی با نگاه ،تحقیرش می کنند،از او دوری می جویند،گرسنه و تشنه می گردد، ولگرد است.

و زمانیکه دولت در اندیشه مردم نباشد و  فقر و فحشا و رشوه و زور… بی اندازه گردد، و اضافه بر آن آینده ای نداشته باشیم  .  ماهم  مانند سگ ! ولگردیم .

4 دی 1386 ــ 25 دسامبر 2007

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 23, 2007

مسجد نساخته !

مسجد نساخته !

 منت خدای را عزو وجل که شکم ام سیر است و نه از  دیدگاه مالی  و  اندیشه ای( جز به آرمان روان شاد دکتر محمد مصدق ) به هیچ گروهی وابستگی ندارم. آنقدر در این کشور بلژیک کار کرده ام، تا سر پیری بتوانم زندگی بخور و نمیری داشته باشم. وبدون هیچ گونه رودربایستی به خاطر این یا آن گروه یا این حزب و آن دسته ننویسم .هر چه می اندیشم می گویم و می نویسم . به گفته ها و نوشته های دیگران توجه می کنم ، پس از نشخوار، تجزیه و تحلیل در مخم ، ممکن است تغییر عقیده بدهم.

 

 نزدیک سه ماه به انتخابات دوره هشتم مجلس شورای ملی ایران مانده است . احزاب و گروه های گوناگون اپوزیسیون خارج از کشور شروع کرده اند به گفتن اینکه چهل میلیون ایرانی داخل کشور که حق رای دارند چه باید بکنند.

 

گیریم که نمایندگان پیشاپیش دست چین شوند، و در انتخابات هم تقلب شود ، ولی این بدین معنی نیست که یک به یک  شهروندان ایرانی داخل کشور  از حق خود بگذرند. و به خواست اپوزیسون رای بدهند یا ندهند.

 

از دیدگاه من در استبدادی ترین کشورها  اگر حکومت رای  ملت ، اساسی ترین حقوق مردم را پایمال کند ، ولی رای دادن برای هر شهروند یک وظیفه ملی است . با این گفته من تنها اندیشه خودم را بیان می کنم. و هیچ گونه وظیفه ای برای کسی معین نمی کنم.

 

می گویند : مسجد نساخته ، گدا درش نشسته.  من می گویم : مسجد نساخته مؤذن [ها]اذان می گن.  

خارج از مسجد هم می شود اذان گفت. ولی شنونده چندانی ندارد

 

23 دسامبر 2007  ــ 2 دی 1386

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 22, 2007

زندگی با یک گاو

زندگی با یک گاو!

گفت : اردوخانی ، از او جدا شدم . از دست اش راحت شدم. یک عمری را با یک گاو زندگی گردم .بچه هایم دیگر بزرگ شده اند . سروسامان پیدا کر دند . دکتر فیزیک بود. استاد دانشگاه . فرق ذبیح االله منصوری و ذبیح الله صفا را نمی دانست. می گفت: ادبیات ایران را نمی شناسم به این دلیل که من در اروپا تحصیل کردم . از نویسندگان اروپا هم کسی را نمی شناخت. به سینما و تاتر هم علاقه نداشت. به سیاست هم کاری نداشت. از زیبائی لذت نمی برد. زشتی هم رنجش نمی داد. تا دلت بخواهد حسود بود ، به  پسر و دخترش هم حسودی می کرد. دیگران که جای خود داشتند.

عشق بازی دو کبوتر هم رنجش می داد و به آنها هم حسودی می کرد.نه مادر و نه پدرش اینگونه نبودند. با نگاهش بدترین ناسزا ها را به ما می گفت. با بهترین واژه ها بدترین تهمت ها را به ما می زد . پشت سر نزدیک ترین بستگانش بد می گفت. پس از مدت کوتاهی که با او آشنا شدم فهمیدم که یک حیوان است . ولی به خود گفتم : کسی که در فیزیک نابغه باشد می تواند خیلی چیز ها را بیاموزد. مثل حیوانی گرسنه غذا می خورد. فکر نمی کرد که بقیه هم سر این میز آدم هستند. غذایش را تند می خورد بلند می شد. خسیس بود خسیس . اصولا مردهای ایرانی خسیس نیستند. اگر برای خانواده خود خسیس باشند، برای رفقایشان دست و دل وبازند. ولی این نه ،خدای ناکرده اگر یک قهوه به کسی می داد. صد بار تکرار می کرد.

چندین بار خواستم رهایش کنم . پیش بچه ها ، آن موقع که کوچک بودند، به گریه می افتاد و التماس می کرد. بچه هایم به گریه می افتادند. دفعات آخر وقتی به گریه می افتاد، بچه ها می خندیدند. آخرین بار گفتم گریه ات مانند شرشر دوش ، یا صدای باران از ناودان است. دیگر اثری روی من ندارد.

 

دوسه ماه بعد از جدایی مان رفت ایران زن گرفت. معلوم است آقای دکتر … استاد دانشگاه . بعد از اینکه با زنش به اینجا آمد. خیلی پز می داد . خانم … همسر مرحوم فلانی. خواهر فلانی ، دختر فلانی. زنش یک سال بیشتر تحمل اش را نکرد و به بهانه دیدن بردارش که در آمریکا زندگی می کرد ، رفت و دیگر هم نیامد. یک روز هم به من تلفن کرد و گفت: خانم ! تلفن کردم که فقط بپرسم ، چگونه توانستید عمری با یک گاو زندگی کنید؟ من شما را تحسین می کنم. نزدیک خانه برادرم مزرعه ای است با چندین گاو . من پیش از این گاوها را دوست داشتم . یا دست کم به آنها نمی اندیشیدم ، حالا من از گاوها بیزارم . به ویژه از گاوهای نر. 

 

22 دسامبر 2007  ــ   اول دیماه 1386

نامه سر گشاده به اقای جرج دبلیو بوش رئیس جمهور محترم آمریکا و حومه

  بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 20, 2007

شب یلدا، یک دقیقه در دل سکوت کنیم !

شب یلدا را به تمام هموطنان و ملت افغان و تاجیک و قفقاز تبریک گفته و آرزو می کنم که این شب را با شادمانی بگذرانند.شب یلدا بلندترین شب سال و جشن گرفتن آن  یک سنت باستانی است که پیروان میتراییسم ،آن را هزاران سال پیش گرامی داشته و با شکوه فراوان  برگزار می کردند. آنان بر این باور بودند که روز تولد خورشید ،تولد مهر است.

 در این شب ما با تمام بستگان دور کرسی می نشستیم ،اجیل و هندوانه و آنگور و انار روی کرسی بود. خواهرم، سیب  گلابی های کیلان ( این سیب ها از سه فرسنگی دماوند می آمد و تا شب عید هم می ماند) را که یک به یک به نخ بسته و در زیر زمین به سقف آویزان کرده بود ، روی میز کوتاهی ( مجری) درون ظرف می چید. سماور کنار کرسی قل می زد. باید مواظب بچه های شیطان بود که به آن نخورند. در این شب رادیو با پخش آهنگ های شاد و شعر وگفتارهایی درباره این شب به مجلس ما رونق می بخشید. در اغلب خانه ها خافظ می خواندند، ولی پدرم به فردوسی بیشتر ارادت داشت و شاهنامه می خواند. و اگر من سر و صدا می کردم ، در ضمن خواندن مرا با نگاهش به سکوت دعوت می کرد. از آن گذشته دخترک ها که با آهنگ های رادیو قر در کمرشان خشک شده بود ، می رقصیدند.این مربوط به پنجاه شصت سال پیش بود. می گقتند : با خوردن هندوانه سرمای زمستان را بهتر تحمل می کنیم. انار و پرتقال هم رنگ خورشید در سپیده دم است، و…
 این شعر از شاعر ارجمند ،ه- الف ـ سایه؛ هوشنگ ابتهاج است که با گذشت زمان او را بیشتر دوست می دارم.

تا صبح شب یلدا

چند این شب و خاموشی؟ وقت است که بر خیزم

وین آتش خندان را با صبح بر انگیزم

گر سوختنم باید ، افروختنم باید

ای عشق بزن در من،کز شعله نپرهیزم

صد دشت شقایق چشم، در خون دلم دارم

تا خود به کجا آخر، با خاک در آمیزم

چون کوه نشستم من، با تاب و تب پنهان

صد زلزله برخیزد، آنگاه که برخیزم

برخیزم و بگشایم ، بند از دل پر اتش

وین سیل گدازان را، از سینه فرو ریزم

چون گریه گلو گیرد، از ابر فرو بارم

چون خشم رخ افروزد، در صاعقه آویزم

ای سایه! سحر خیزان دلواپس خورشیدند

زندان شب یلدا، بگشایم و بگریزم

 ولی فراموش نکنیم ، بسیاری از هوطنان ما ، تنها به خاطر آزاد اندیشی و آزادی بیان جان خود را از دست داده اند و یا در زندان اند.بیایید همه با هم ، به یاد آنها ، در دل یک دقیقه سکوت کنیم.
اردوخانی بروکسل ــ 29  آذر 1386 ــ 20 دسامبر 2007

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی