نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 18, 2008

از خواب پریدم !

از خواب پریدم !

 

خواب دیدم، در بین جمعی!

در کلبه ای زنی ام

درو دیوار زنی

زمین و آسمان کلبه زنی

پنجره نی

 

همه نی می زنند

من هم نی ای برداشتم

در آن دمیدم

نوای خود شنیدم

هیچ شدم

از خواب پریدم

 

دی 1385 ــ ژانویه 2006 ــ از کتاب استکان لب پریده ، نوشته خودم

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 17, 2008

حراج ، حراج و حراج !

حراج ، حر !اج و حراج

از دوران نوجوانی به خاطر دارم  که در بعضی از نقاط تهران، سبزه میدان، توپخانه و کوچه مهران و … دست فروشی بود. فروشنده داد میزد: حراجی یک قرونه ، مال حاجی یک قرونه ، هرچی بخوای یک قرونه.در بساط شان اغلب مداد، مداد پاک کن ، مداد تراش و اسباب بازی های کوچک و… دیده می شد. من یکبار یک لاک پشت کائوچوئی، به اندازه نصف تخم (ببخشید ) بیضه مرغ که سرش تکان میخورد در کوچه مهران خریدم. تخم بی ادبی است 

حراج اول ــ یکی در سبزه میدان جوراب و پلوور نخی می فروخت ،ولی  قسم می خورد و داد میزد : پشم خالصه، پشم خالصه. البته این شخص دروغ نمی گفت. دستش در جیب شلوارش بود و…یکبار در میدان توپخانه سر خیابان چراغ گاز دست فروشی  جوراب نایلون می فروخت. یک جفت آن ( اگر اشتباه نکنم) یک تومان بود. سه جفت بیست پنج(ریال ) زار. روی گاری اش بیش از هزار جفت جوراب بود. فروشنده فریاد می زد حراجی ، حراجی. صاحابش ورشکست شد . مفته بخرین ،ببرین. اینها چند نفر بودند که هر کدام به نوبت خریدار و فروشنده می شدند. در حالیکه ده ــ بیست نفری جلوی بساط اینها بودند، یکی از خودشان می آمد و می گفت: مگه  از آب گرفتی که  ارزون  و مفت و مجانی می فروشی. بیست ــ سی جفت با چانه زدن  و صدای بلند می خرید و می گفت: من بالای شهر مغازه دارم. همین ها رو جفتی سه تومن ، نه یک قرون کمتر به راحتی  می فروشم. بعد می رفت و اون پشت مشت ها قایم می شد. وقتی مردمی که آنجا بودند می خریدند ، یا می رفتند و جایشان را به کسان دیگر می دادند بر می گشت. یواشکی جوراب ها سر جایش می گذاشت. بعد نفر دیگری جای این خریدار را می گرفت و همان نمایش قبلی را تکرار می کرد. اغلب خریداران هم خانم ها بودند.

یک روز که من و مملی دم گاری دستی یکی از اینها ایستاده بودیم به کلکتر بود پشت سر من و از بغل من سرک می کشید. فروشنده زیر لبی به من گفت: برو بچه ، ب شان پی بردیم. من جلو بودم مملی که از من یک سر کوچک رو .

من در چشمانش بر بر نگاه کردم خندیدم. طرف گفت: به تو میگم برو بچه پررو برو، وگرنه می زنم داغونت می کنم، برو بذار باد بیاد. من هم زیر لبی گفتم: اگه باد می خوای واست ول می کنم.

ـــ برو سر قبر بابات ، لای گیس ننه ات ول کن.  داد زد حسین بیا این بچه پررو رو دکش کن.

گفتم : نمی خوام برم ، مگه خیابون رو خریدی.الان داد و بیداد می کنم آژان بیاد. طرف دست کرد یک جفت جوراب به من داد و گفت: اینو ببر واسه ننه ات.

ــ  ننه ام از این چیزا نمی خواد.

ــ پس چی میخوای .

پنج زار بده تا برم. دست کرد دو زار به من داد.

ــ پس مملی چی. باز هم یک دوزاری به من داد و گفت: برو بذار کاسبی مون رو بکنیم .بچه پررو تو آینده ات روشنه. درس بخو و و وزیر میشی. ما که لنگ انداختیم.  این اولین و آخرین حق حساب گرفتن من بود. من و مملی یکی دو زار با پر رویی کاسب شدیم. در ضمن طرف می دانست که اگر ما را بزند و آژان بیاید،یا بساط اش را جمع می کند، یا خیلی بیشتر از اینها از او حق حساب می گیرد.

حراج دوم ــ بعد از انفلاب مقدار زیادی از آثار باستانی ما به غرب از راه قاچاقچیان وارد شد و در حراجی ها به قیمت ارزان به فروش رفت. همچنین پس از روی کار آمدن طالبان در افغانستان و حمله آمرکا و متفقین اش به عراق. اینها گذشته تاریخی ما سه ملت بودند که کلکسیونرهای ثروتمند غربی به ویژه آمریکائی مفت به دست آوردند، خیلی از آنها  از ارزش تاریخ و فرهنگی آن بی خبر بودند. تنها به خاطر زیبائی و نادر بودنش خریدند که شاید پس از چند سال بتوانند با چندین برابر قیمتی که خریده بودند بفروشند. درحقیقت یک سرمایه گذاری بدون ضرر بود.

حراج سوم ــ سال 2007 سال بزرگداشت مولوی  در دنیا بود. این بزرگداشت با سخنرانی دانشمندان ایرانی و غربی  تمام کشورها ،آمریکا، فرانسه ، آلمان، ایتالیا، اسپانیا ، کانادا و  … به طرز با شکوهی برگزار شد.

انکلیسی ها از چهار صد سال پیش با فرهنگ شرق، به ویژه ایران آشنائی نزدیک داشتند با تفکر و پژوهش به این موضوع پرداختند. در آمریکا این بزرگداشت سرو صدای بیشتری کرد. به نطر من آمریکائی ها  همیشه کنجکاو و به دنبال اندیشه نو هستند. بدین جهت استقبال بیشتری از اندیشه مولوی کردند. و اشعار مولوی پر وفروش ترین کتاب سال گردید. با وجود تبلیغات سیاسی  ضد ایرانی.

ترکیه مولوی را متعلق به خودش می داند. برای اثبات آن ، درویش بازی به راه انداختند:

ببخشید ( از این گوسفند قربانی بیضه اش هم به آنها رسید) کشورهای عربی هم هر کدام به نحوی خود را شریک با ما خواندند.  تاجیک ها، به ویژه که افغانها با ما فرهنگ مشترک دارند تا آنجا که می تونستند در برگذاری این بزرگداشت کوشش کردند.

این هم یک نوع حراج بود. در این حراج نه تنها  از ثروت فرهنگی ما کاسته نشد، بلکه با شناساندن آن  به ارزش آن افزوده گشت. از حراج داشمندان ایرانی در دانشگاه ها موسسات پژوهشی ، و صنایع مدرن می گذرم. با این نوشته نتوانستم تمام احساس و اندیشه ام را باز گو کنم.
27 دی 1386 ــ 17 ؤانویه 2008 ــ ارودخانی بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 15, 2008

کجاشو دیدی !

کجاشو دیدی؟

نوشته زیر گرفته شده از سایت» خلوتگه خاطر» نوشته دوست افغانی من است.

در پاسخ به هوای آلودهء شهر کا

چیزی را که من می دانم:
در شهر کابل فاجعهء زیست محیطی پدید آمده است

جمعیت این شهر از سقوط طالبان تا حال، به بیشتر از چهار برابر افزایش یافته
تعداد موتر ها در شهر ۱۲ برابر افزایش یافت
اکثریت موتر ها دیزلی اند
تیل وارداتی به کشور غیر معیاریست
داش های نان پزی و خشت پزی در داخل شهر فعال اند
مقدار آکسیجن در شهر کابل به ۱۶ در صد کاهش یافته
روزانه تقریباً ۱۱۰۰۰۰ کیلوگرام گاز «کاربن دای اُکساید» وارد اتموسفیر کابل می گردد! (حساب ماه و سالش با شما)
– آب و هوای آلوده باعث بلند رفتن درجه حرارت و سرانجام ازدیاد خشک سالی می گردد

در آینده نزدیک پرواز هواپیما ها مختل خواهد شد
ارگانی بنام «ریاست عمومی محیط زیست» در تشکیلات حکومتی خود داریم!

 

با پوزش از خوانندگانم ! با خواندن مطلب بالا به یاد داستانی افتادم.

 

آورده اند که دامادی در شب زفاف با عروس خانم به حجله رفت.چون عروس روی کمی باز نمود، داماد صورت عروس پر از آبله بدید وگفتا:تو که صورت ات آبله دارد. عروس خانم با لکنت زبان تته پته کنان گفت کجاشو دیدی!

چون عروس چشم بنماد. داماد چشم عروس چپ بدید وگفتا : تو که چشمت هم چپ است. عروس خانم گفتا:
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 12, 2008

معرکه گیر و میمونش

 یک درد دل؛ معرکه گیر و میمونش

جرج بوش و سرگوزی

این چند روز یک فکر تو مخم مرا رنج می دهد و تا ننویسم راحتم نمی گذارد ونمی توانم به موضوع دیگری بیاندیشم .

 

از زمانی که نیکلا سر گوزی رییس جمهور فرانسه شده، و بعنوان اولین کار به دست بوسی مرشدش ، جرج  دو تا و بوش رفته، و از آن سوی پذیرائی شاهانه ای از معمر قذافی کرده است. یاد دوران کودکی، فیلم تارزان و میمون اش و همچنین یاد معرکه گیران با میمون شان در تهران افتادم .

 

خانه ما کوچه دردار ، خیابان ری  نزدیک میدان شوش و سینما دماوند بود. این سینما فیلم تارزان و با ارتیست معروفش جانی ویس مولر ، و فیلم  صاعقه ، ساموسون دلیله، لورل و هادری را اغلب نشان می داد.  این دست تان باشد!

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 12, 2008

ما تنها آواره نشدیم !

ما تنها آواره نشدیم !

 

ده ها سعدی وحافظ

خیام و بوعلی و بسیاری دیگر

در هر بقالی و چقالی و کبابی

در این کشور و در آن کشور

در این شهر و آن شهر

در ده کوره های این دنیا

پناهنده و آواره شدند

در این انقلاب

          ما تنها آواره نشدیم !

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 9, 2008

آبرو ، غیرت ، وجدان بیدار !

آبرو ، غیرت ، وجدان بیدار !

دو-سه هفته پیش  مهمان یکی از دوستان بودم که پسر عمویش در تهران ازدواج کرده بود، و او هم بدین مناسبت به ایران رفته بود. سخن گفتیم از  اوضاع افتضاح ایران ، فقر ، گرانی وحشت آور،تعداد زیاد بیکار و معتاد به مواد مخدر ، صف های دراز برای خیلی از مواد مورد احتیاج مردم، و احتکار آن به وسیله وابستگان رژیم  . وضع اسفناک عبور مرور اتومبیل ، رانندگی کردن مردم به طور وحشتناک ، عدم آزادی ، تعداد زیاد زندانی های بدون دلیل، به ویژ روزنامه نگاران و دانشجویان به جرم واهی ی اقدام علیه امنیت ملی ، صد برابر بدتر شدن اوضاع از وقتی که احمدی نژاد سر کار آمده و هجوه هایی در باره او و طنز های دیگر ، که یکی از آنه را با یاد دارم.

 

اهالی اصفهان تلفن می کنند به دفتر رهبری  می گویند : یک امام جمعه برای ما بفرستید.

ــ پس امام جمعه قبلی چه شد ؟

ــ کشتیم ، امامزاده درست کردیم.

  

ازخوانندگانم خواهش می کنم در پیوندهای من به پیوند کاکه تیغون نویسنده افغانی توجه کنند.

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 7, 2008

قدر گوهر ، گوهری

قدر گوهر ، گوهری

 

شمع را به خورشید هدیه می کنم

جرقه  به شعله آتش

شاخه گلی به گلستان

جرعه می به میخانه

قطره به دریا

سنگ ریزه به کوه

 

قدر زر ، زرگر شناسد

             قدر گوهر ، گوهری

 

و ، این به صدرالدین الهی. دوشنبه 17 دی 1386 ــ 7 ژانویه 2008

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 5, 2008

ترور بی نظیر بوتو

ترور بی نظیر بوتو

در باره کشته شدن خانم بی نظیر بوتو مطالب مختلفی خواندم . بسیاری از آنها به هم شبیه بود.  مقاله بروانی نویسنده افغانی به نطرم  جالب آمد. چون بیشتر در باره رابطه خانم بی نظیر بوتو ، با افغانستان است. برای آگاهی به این دنبالک»ترور بینظیر بوتو و پرچم نیمه افراشتۀ افغانستان» مراجعه کنید.
اردوخانی بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 3, 2008

این چند روزه !

این چند روزه ! 

درود به دوستان و خوانندگان نوشته هایم. شب 4 دی 1386ــ 26 ژانویه  2007  به مدت یک هفته به دیدار دوستان در لندن رفتم . جای شما خالی، خوش گذشت. به ویژه شبی که با دوستان نازنین ام اسماعیل خویی و عسگر آهنین گذراندم.

 

در این مدت می خواستم به مخ ام مرخصی بدهم ، ولی او مانند خری پر کار و چموش لگدپرانی می کرد و مرا  راحت  نمی گذاشت. هر ساعت موضوعی پیدا می کرد و من یاد داشت  می کردم.

 

در این چند روز یک بیست چهار ساعت تب شدید داشتم. خواب به چشمانم را پبدا نمی کرد، در رویا بودم. در این  حالت، دلنشین ترین صدای نی ، همرا با آواز ، بشنو از نی چون حکایت می کند. و زیباترین رقص در مکانی که تنها در خیال می گنجد دیدم. و اکنون هم که مشغول به نوشتن هستم صدای آن نی و آواز و اگر لحظه ای چشم بر هم بگذارم آن رقص در نظرم مجسم می شود. و فکر نمی کنم هرگز آن را فراموش کنم. کوشش می کنم تا آنجا که نیرو دارم آن صحنه را بنویسم و شما را در این لذت با خود شریک کنم. مطالب دیگری  یاد داشت کرده ام؛

 

اطلاعیه

هموطنان عزیز داخل ایران آسوده بخوابید و ازبرگزاری انتخابات مجلس شورای اسلامی هیچ گونه نگرانی به دل راه ندهید که ما مخالفان جمهوری اسلامی در خارج از کشور بیداریم ، و گوش به زنگ فرمان ما باشید تا بگوئیم رای بدهید یا ندهید. و، به چه کسانی رای بدهید. چون ما روشنفکران  هر چند ده ها سال است که از آنجا دوریم ، ولی بهتر از شما به اوضاع  ایران  و جهان آگاه هستیم.  لنگش کن…

سازمان اراذل و اوباش خارج از کشور. بازماندگان انقلاب با شکوه  بیست هشت مرداد.رئیس و پایه گذارسازمان . ابوالفضل اردوخانی

 

آه پزشک نازنین ام . شعری از خر پیری به پزشک معالج خود.

  

چرا یکی از سران اکثریت که نامش را نمی خواهم بیاورم به نام » علی پورنقوی «پیشنهاد کرده که هفتصد هزار نفر خود را نامزد وکالت در مجلس شورای اسلامی نمایند؟

 

سپاسگزاری از مجاهدین خلق

 

مشکل زن و چپ و فمینیست بودن !

 

در خواست من از آمریکا !

 

من آدم بدبختی هستم . چون هیچ کس مرا آدم حساب نمی کند !

 

آیا در کشوری با حکومت استبدادی می تواند روشنفکر بپروراند ؟

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 3, 2008

آه ای پزشک نازنینم

سپاسگزاری خری از پزشک اش.
آه ای پزشک نازین ام،

نمی دانم تو با من چه کردی  

تمام درد من را درمان نمودی

کمرم بود چون کمان رستم

تو با یک میله راستش نمودی

شکمِ چون خمره ام می داد عذابم

شکافتی و دوختی و صافش نمودی

دو بیضه بود چون ماست در کیسه
تو بالا بردی و جمع اش نمودی

آه ای پزشک نازنینم

ز بینی و چشم بود آبی سرازیر

تو با لیزر هر دو را خشکش نمودی

دو لوچه بود آویزان روی چانه

تو همچون دو قیطانش نمودی

دندان های سیاه و سبز و زرد را

تو چون مرمر، سپیدشان نمودی

تن و سر من بود چون سر تو گّر

تو با پمادی پر از مویش نمودی

دو زانو دو ارنجم بود کج و خم

نمی دانم  چگونه  راستش نمودی

فلانم که  دائم چرت می زد

تو ویاگرا مرا تجویز نمودی

چو گفتم وصف تو بهر دوستان
همه از من تقاضای نشان تو نمودی
آه ای پزشک نازنینم

نمی دانم با من چه کردی

سپاس از تو ،مرا جوان نمودی

13 دی 1386 ــ 3 ژانویه 2008

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی