«اسم مستعار»
لندن بودم براي داستان خواني در ضمن سري هم به يكي از مغازههاي ايراني زدم، ميخواستم مقداري شيريني و ترشي و زرشك بخرم يا سماق. مشغول سوا كردن خيار بودم كه يكدفعه يك آقائي با ريش و پش انبوه و عينك سياه به من لحظهاي خيره شد، و گفت: اردوخاني خودتي. گفتم: با اجازه شما بله. قبل از اينكه بتونم حركتي بكنم دست انداخت گردنم و ماچ و بوسه. من در حاليكه خشكم زده بود گفتم: معذرت ميخوام آقا شما رو به جا نميارم.
ـ چطور به جا نمياري؟ آ، د منو نميشناسي؟.
هر چي به مغز عليل خودم فشار آوردم كسي به اسم آ، د يادم نيامد. گفتم: قربان معذرت ميخوام من واقعاً شما رو به جا نميارم. سرش رو آورد دم گوشم آهسته گفت: رمضانقلي خال بنفش سياه باز. يكدفعه دوزاريم افتاد و دوباره با هم ماچ بوسه كرديم من معذرت خواستم از اينكه همون لحظه اول ايشان





دیدگاه های تازه