عکس خواهرم !
نزدیک خانه، به او برخوردم. ضمن سلام و احوالپرسی به در خانهام رسیدیم. دقایقی به ظهر مانده بود. گفتم: بیا تو با هم نان و پنیری بخوریم. بدون اینکه نه بگوید، به دنبالام آمد. داشتم کلید را در قفل می چرخاندم که صدای تلفن را از درون آپارتمان، شنیدم. با عجله در را باز کردم و به دفترم برای برداشتن تلفن رفتم، ولی پیش از اینکه گوشی را بردارم تلفن قطع شد. سر برگرداندم او هم پشت سر من بود. نگاهی سرسری به کتاب ها انداخت، یکباره چشم اش روی آلبوم عکس ها ثابت ماند. پس از لحظه ای گفت: اجازه دارم عکس های آلبوم را نگاه کنم؟ با لبخندی گفتم: اشکالی ندارد. آلبوم را برداشت و به عکسها نگاه کرد. اسم صاحبان برخی از عکس ها و نسبت شان را با من ، پرسید. من هم پاسخ دادم. یکباره دقایقی به عکسی نگاه کرد و گفت: این عکس کیست؟
نوشته شده در منتشر نشده ها
مست می کنم !
زنی که هنوز به طرفش پرواز می کنم!
زنی که هنوز به طرفش پرواز می کنم
مادرم لاغر و ریزه میزه بود.وقتی خیلی کوچک بودم، در آغوش مادرم ، حتی وقتی چهار زانو نشسته بود، احساس امنیت و آرامش نمی کردم. ولی در آغوش شیرین خانم همسایه آسوریمان، که زنی چاق و قد بلند بود، حتی وقتی ایستاده بود، احساس آرامش می کردم. هر وقت شرین خانم را می دیدم، به طرفش می دویدم، او مرا بلند می کرد و به سینه اش می فشرد و لبانش را به صورتام می چسباند و دور خودش می چرخید. من از ته دل می خندیم. مادرم با شوخی وخنده، به شیرین خانم می گفت: خانم شما چکار کردین که این کره خر وقتی شما را می بیند ، به طرف تان پرواز می کند؟
اکنون، وقتی شیرین خانم را لاغر و خمیده، عصا بر دست می بینم ، باز هم به طرفش پرواز می کنم. او با چشمان کم نورش، در یکی دو قدمی مرا می بیند،با زحمت کمر راست می کند، دست هایش را بالا می برد.من خم می شوم ، او را در آغوش می گیرم، به خودم می چسبانم ، لبام را بر پیشانی اش می فشارم.
روانش شاد! مادرم دیگر نیست، اگر بود حتما می گفت: خانم شما با این نره خر چکار کردید، که هنوز به طرف تان پرواز می کند.
22 خرداد 1387 ــ 11 زوئن 2008 . بروکسل
نوشته شده در منتشر نشده ها
من اسب بودم !
من اسب بودم!
در محفلی از ایرانیان مقیم بلژیک ، همه از مال و مقام و ویلایی که در ایران داشتند، و خدماتی که به این ملت قدرنشناس کرده اند، و مشکلات شان در غرب حرف می زدند.
من گفتم : من خری خاکستری هستم، بی نام نشان، در کشوری غریب، نه خرهای سفید به من اعتنا می کنند، نه خرهای سیاه. هیچ کس از من نمی پرسد، ابولی خرت به چند؟ هیچ کس به فکر قشو کردن من نیست، خودم را به نبش دیوار ، یا تیر چراغ برق می مالم. خانهام قفسی میان قفس های دیگر است. نه خری به من عرعر می کند، و نه خری پاسخ عرعرهای مرا می دهد. دهنه و ابسار و پالان ندارم، آزادم. کارم قدم زدن بی هدف در خیابان هاست، سم ام ساییده شده، پشت ام خمیده، شکمام آویزان، استخوانِ کپل و شانه هایم بیرون زده، چهره ام استخوانی است، چشمانم گود رفته، لوچه ام آویزان، دندان هایم پوسیده، از دماغام آب می آید، نیم بدنم گر، نیم دیگر موهای زیادی در آورده، رگ های گردنم از زیر پوست نمایان است، خوراکم بخور و نمیر، اغلب حسرت است، هیچ ماچه خری به من نگاه نمی کند.
اما…!
من اسبی خوش قامت و رشید، در اصطبل سلطنتی ، مورد علاقه شاهزاده خانمی بودم . با کمترین شیههای پزشک از آمریکا، دندان پزشک از سوئیس برایم می آورد. سر مهتری داشتم از فرانسه ، با چند مهتر ایرانی. خوراکم جو و یونجه بود. زین و ابسار و دهنه ام ساخت دست بهترین استادان غرب ، بر زیر زین ام پارچه ای از حریر، شنل ام کشمیر سرخ با دور طلایی ، دهنه و رکابم از طلا، نعل ام از فولاد، بر پیشانی ام زمردی می درخشید. مهترم با دست کش سفید، با برس دسته نقره ای مرا قشو می کرد. برای شستنم از شامپوی مخصوصی استفاده می کردند که چربی مویام از بین نرود، تا سرما بخورم. یال و دمام همیشه بافته بود. خیلی از بانوان موهای خود را مانند دم من می بافتند. کسی جرات نمی کرد به من یابو بگوید. هیچ اسبی حق نداشت در مسابقات از من جلو بزند. من مال شاهزاده خانمی بودم. روی مادیان های زیادی کشیده شدم. خیلی از کره های من در سراسر دنیا پراکنده اند. شاید آنها هم خری مانند من شده اند. نه آنها مرا می شناسند، و نه من آن ها را. آن مادیان های هم دیگر مرا نمی شناسند، اگر هم بشناشند به روی خود نمی آورند. آخر آن ها هم مادیان های سلطنتی بودند.
بله دوستان! من اسبی قیمتی در اصطبل سلطنتی بودم، حالا خری پیر و خاکستری و آوارهام.
از کتاب اِوا نوشته خودم ــ 1 آذر 1385 ــ 22 نوامبر 2006
همه سر برگرداندند!
همه سر بر گرداند!
ساکت ، دستم در دستش، روبرویش نشسته بودم .با ذوقی کودکانه ،گفت و گفت و گفت؛از اینکه چقدر مرا دوست دارد. وسپس گفت: توهم بگو چقدر مرا دوست داری…؟!
هرچه اندیشیدم تا با زیباترین واژها، با بزرگترین شماره ها ، بگویم چقدر دوستش دارم، نتوانستم. زیباترین ها در نظرم برای او زیبا نبودند ، بزرگترین شماره ها، کم. از ناتوانی ام غمگین، در چشمانش خیره شدم.
احساسم را در چشمانم خواند. با لبخندی زیبا، چشمانش برقی زد و نیم خیز شد و بوسه کوچکی بر لبم زد. همه، لحظه ای، سر برگرداندند.
۱۶ خرداد ۱۳۸۷ ــ ۵ ژوئن ۲۰۰۸
نوشته شده در منتشر نشده ها
قلبم را ربود!
نوشته شده در منتشر نشده ها
تحسین می کرد!
تحسین می کرد !
دختر ، با لبی خندان، چهرهای غمگین ،در صحرا به رقص آمد. دست بالا می برد، پایین می آورد. پای می کوبید ،مینشست ، بر میخاست ، چشم بازو بسته وخمارمی کرد. گاهی همچو گردبادی و گاه دگر، آرام چون شعله شمعی در نسیمی ملایم به دور خود می چرخید.
آه ، فراموش کردم ، آهنگی عاشقانه هم زمزمه می کرد. نمیدانم ، خواهان چه کسی بود؟ برای که آن همه عشوه و ناز می کرد؟
ملایان ! بر او غضب کردند. فرمان سنگسارش را دادند. خدا دختر را به آسمان برد. دختر برای فرشتگان رقصید و به رقصشان آورد. تنها خدا تماشاگر بود و تحسین می کرد.
نوشته شده در منتشر نشده ها
نرنجیدم !
حادثه
مامان جان
مامان جان
امروز ظهر فسنجان درست كردم با بادام به جاي گردو، و به جای رب انار به آن خامه زدم ، مقداری شكر و زيره و نعنا و كشمش با گوشت مرغ بدون چربي و پوست، نيم پز شده به آن اضافه كردم و گذاشتم با كمترين حرارت سه ربع ساعت بپزد و قبل از اينكه بكشم فلفل درشت آسياب شده به آن زدم، به طوري كه ذرههاي فلفل زير دندان ميآمد و تند شيرين بود، به جاي ترش شيرين، جاي شما خالي، خوشمزه شده بود. مقداري هم براي آقاي جهانزاده بردم، ايشان خوردند و تعريف كردند. البته خواهيد گفت: اين همه چيز ميتواند باشد جز فسنجان. حق با شماست، اسمش را ميگذاريم مامان جان.
از کتاب «دوپای چوبی در دادگاه الهی» که امیدوارم به زودی چاپ شود.
نوشته شده در منتشر نشده ها

دیدگاه های تازه