نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 30, 2008

شهر ما…!

شهر ما

 شهر ما، شهر کوران است، کورانِ کر،
به جای عصای سپید،
گرز خونینی در یک  دست،
گرگ درنده ای، به قلاده کشیده در دست دگر.

بینایان دست کوتاهِ دست بسته،
آنچه می بینند فریاد می کنند.
آنچه که می شنوند ، باز می‌گویند.
ناله ای سر می‌دهند،
سزای ایشان ، چماق است و دندان گرگ درنده.

 شگفتا، بینایان دست کوتاهِ دست بسته،
فریاد کنان و ناله کنان هم
تازه که به دوران می‌رسند،
آنچه می دیدند و می شنیدند، فراموش می کنند،
 کور و کر می شوند،
گرزی  در یک  دست می‌گیرند،
قلاده گرگ های درنده در دست دگر.

۹ شهریور ۱۳۸۷ ــ ۳۰ اوت ۲۰۰۸ بروکسل

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 20, 2008

خاطرات یک کچل !

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 10, 2008

بازیچه‌ای هستیم!!

 این ارابه چندین هزار ساله را ،

زمانی  شیر،

زمانی خورشید،

زمانی عقاب،

زمانی شتر،

زمانی ستاره ،

زمانی …

زمانی داس و چکش به دستان

در زمانی و مکانی، به نامی ،

            سرکشانه می کشند.

 

ما در این ارابه،

زمانی چرخی،

زمان دگر،چرخی پوسیده،

زمانی باری،

زمان دگر ، بار زیادی،

به دور انداخته می شویم

فراموش می شویم،

با باری و چرخی دیگر جایگزین می شویم ،

خیال می کردیم،

نقشی داریم ،هستیم،

 نمی‌دانستیم،

                بازیچه‌ای هستیم !!             19 امرداد 1387 ــ 2008-08-09 بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آگوست 8, 2008

*بچه های ما سه مادر بزرگ دارند!

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 31, 2008

به دنبال او !

به دنبال او!

 

یکبار ، دو بار، سه بار، گفت!

اگر ترکم کنی می میرم،

ترکش کردم.

افتاد.

دست به سویم دراز کرد،

دستی از دور، تکان دادم.

برخاست، به دنبالم آمد، گفت؛

اگر ترکم کنی نمی میرم!

به دنبال ات می آیم.

 

زندگی کوره راهی باریک است

دست در دست هم

گهی ، او به دنبال من،

گهی من به دنبال او…

 

10 مرداد 1378 ــ 31ژوئیه 2008 بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 29, 2008

اسیر چشای تو !

اسیر چشای تو !

 

زن ــ کجا میری ؟

مرد ــ می رم پیش رفقا.

زن ــ پیش اونا؟

مرد ــ آره پیش اونا. آخه قربونت برم ، من از اونام . روز اول که خاطر خات شدم، گفتم که من از اونام. گفتی همین طوری دوست دارم، هرکی میخوای باش، خودت باش، خودت بمون ، نقش بازی نکن. بیســـت پنــــــج سال  پیش خاطر خات شدم، به مولا قسم ، امروزم عاشقتم ،چاکرتم، همون بودم، همون موندم.

زن ــ یه دفعه هم منو با خودت ببر.

مرد ــ قربونت برم ، اونجایی که من میرم جای تو نیست ، تازه جای مهمی نیست. به خدا قسم حلوا خیر نمی کنن.

  

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 24, 2008

ولی !

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 15, 2008

ما امروز نهار توسری خوردیم !

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 30, 2008

عکس خواهرم !

عکس خواهرم !

نزدیک خانه، به او برخوردم.  ضمن سلام و احوالپرسی به در خانه‌ام رسیدیم. دقایقی به ظهر مانده بود. گفتم: بیا تو با هم نان و پنیری بخوریم. بدون اینکه نه بگوید، به دنبال‌ام آمد. داشتم کلید را در قفل می چرخاندم که صدای تلفن را از درون آپارتمان، شنیدم. با عجله در را باز کردم و به دفترم برای برداشتن تلفن رفتم، ولی پیش از اینکه گوشی را بردارم تلفن قطع شد. سر برگرداندم او هم پشت سر  من بود. نگاهی سرسری به کتاب ها انداخت، یکباره چشم اش روی آلبوم عکس ها ثابت ماند. پس از لحظه ای گفت: اجازه دارم عکس های آلبوم را نگاه کنم؟ با لبخندی گفتم: اشکالی ندارد. آلبوم را برداشت و به عکس‌ها نگاه  کرد. اسم صاحبان برخی از عکس ها و نسبت‌ شان را با من ،  پرسید. من هم  پاسخ دادم. یکباره دقایقی به عکسی نگاه کرد و گفت: این عکس کیست؟
ــ خواهرم.
ــ چقدر شبیه مادر من است،
ممکن است خواهش کنم که به من قرض بدهی، تا  یک کپی از آن بردارم، بعد به شما پس بدهم.
ــ (با لبخند) هیچ اشکالی ندارد.
ـ موقع فرار از ایران ، تمام عکس های خانوادگی، مدارک ام و هرچه پول داشتم از من دزدیدند.

چند ماه بعد، مرا به خانهاش دعوت کرد. پس از صرف چای و شیرینی، یک آلبوم بزرگ پر از عکس‌های خانواده‌اش را آورد  و به من نشان داد!  این برادرم مسعود و این خواهرم سهیلا که در جنگ و گریزهای خیابانی اوایل سال 57کشته شدند. این عکس برادرم  فرخ، بعد از انقلاب اعدام شد. این مادرم(عکس خواهر من) و پدرم که دق مرگ شدند.  این احمد پسر عمویم و این فرهاد پسر دائی‌ام که در جنگ کشته شدند. این فرزانه دخترعمویم ، حالا در کانادا است. این من و خوهر و برادرهایم وقتی بچه بودیم. این …آهی کشید و ادامه داد: این عکس ها را از دوستان و آشنایان گرفتم . بعضی را هم از کهنه بازار خریدم .آدم در یک کشور غریب نمی تواند بدون فک و فامیل زندگی کند، مخصوصا حالا که با یک دختر بلژیکی آشنا شدم و میخواهیم باهم ازدواج کنیم، بالاخره خودش و فک و فامیلش می پرسند! تو هیچ عکسی از بستگان‌ات نداری؟

۱۰ تیر ۱۳۸۷ ــ ۳۰ ژوئن ۲۰۰۸ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 27, 2008

مست می کنم !

مست می کنم!

سرِ خُمِ خاطره‌ها می گشایم،

جام به دستان را فرا می‌خوانم،

جام ها پر ز می، می کنم

 نوش، نوش ، نوش

 

من ساقی‌ام،

ولی، ز می  پرهیز می کنم

تنها ،ز چشمان مستِ، مستان،

مست می کنم.

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی