نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 13, 2008

کاشکی سنگی بودم!

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 11, 2008

معشوقم! کیستی؟

معشوقم! کیستی؟

معشوقم! اگر بگویم سوگلی حرمسرای منی، شرم بر من، بوی شهوت و برده داری از آن می آید.
بگویم گلِ گلستان منی، تصور زرد شدن برگ‌هایت در پاییز، عریان شدن و لرزیدنت در سرمای زمستان برایم درد آور است.
بگویم ستاره زیبا، ماه تابنده ، خورشید درخشنده منی. خیال لحظه ای که ابری سیاه روی تو را از من بپوشاند برایم غمگین است.
بگویم دریا! کدام دریا صیادان پر از امید را به درون خود نکشیده؟

 معشوقم! تو را در آغوش می گیرم ، ذرّه به ذرّه ی وجودت را عاشقانه می نگرم. هر لحظه، به هر ذرّه ی تو که نگاه می کنم، جز آن ذرّه در اندیشه و روان من نیست. آن ذرّه تمام وجود مرا در خود محو می کند. و آن لحظه که چشمم از دیدن خسته می شود، روانم سیراب نمی شود. با خیال تو به خواب می روم، خواب تو را می بینم، با ذرّه ذرّه ی وجود تو، دوباره عشق بازی می کنم.

به کدام زیبایی، به کدام خوبی تو را تشبیه کنم؟ تو خوبترین و زیباترینی. نه شمعی که بسوزی، و نه پروانه که بال بسوزاند. نه گلی که پر پر شود، و نه بلبل چهچه زن. در سکوت، جاودان هستی. و دریغا که  من رهروی زود گذر. با زمانی کوتاه برای عشقبازی…

معشوقم! کیستی؟
تو کتـــــــابی!
 

15 آبان 1387 ــ 5 نوامبر 2008 بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 6, 2008

«دو پای چوبی در دادگاه الهی» منتشر شد

با وجودیکه بیش از چهل سال است دور از وطنم، جهان وطن نیستم، هنوز ایرانی‌ام. هنوز با به یاد آوردن ترانه های کوچه- پس کوچه های تهران، قیل و قال مردمش، آب و هوایش قلبم تند می زند و دلم برای شان تنگ می شود. هنوز هم روحم در شهرهای وطنم، (از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب) می گردد. و با خاطراتش دل خوش می دارم. هنوز هم آنجا را دوست دارم و تحمل اینکه کسی بدش را بگوید ندارم. «معشوق من وطنم» خوب است. اندیشه بد از او دور باد.

           
تصویر بزرگ شده رو و پشت جلد 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 5, 2008

گلستان نوابغ!

سرزمین ما گلستان نوابغ است. (شاید شما هم یکی از این نوابغ باشید.) گلستانی که چندی از گلها  با فروتنی سر خم می کنند، خود را از دید رهگزران کنجکاو به دور نگاه می دارند. از خود پرستی و خود بزرگ بینی به دورند، تنها باغبان پیر آنها را می یابد، و گاهی رهگذران را به تماشای آن ها دعوت می کند. منِ باغبان پیر، این چنین گلی را در گلستان ایران یافتم. و شرمنده بدون اجازه خودش، او را به شما معرفی می کنم. امیدوارم  که گناه من ببخشد.

(از اینجا گوش کنید.) این گل ابوالفضل زرویی نصراباد طنزپرداز نابغه ماست که در حضور آیت الله خامنه ای با طنزی ظریف ناگفته ها را در قالب شعر بیان می کند. دریغ دانستم که ایرانیان بیرون از کشور او را نشناسند. (از اینجا گوش کنید.)

 

ابوالفضل اردوخانی-بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 5, 2008

دمکراسی!

دمکراسی ! 

 با پیروزی اوباها، امریکا
چهره دمکراتیک خود را به جهان نشان داد.
اوباها! نوید دمکراسی برای جهان…

دمکراسی خریست لنگان.
نه چشم دارد، نه دندان

دمکراسی خریست پالان کج
که با ما و شما دارد سر لج

دمکراسی اگر دوای درد بود
برای ما تنها یک درد سر بود 

دمکراسی خری جفتک پران است
لولوی سر خرمنِ صاحب خران است.

اگر برای دیگران می کند تب
به ما حتی نمی دهد یک گوشهِ از لب.

 دمکراسی ما عمامه دار است
به جای ما، او بر ما سوار است

دمکراسی ما دارد دندان تیز
دو چشمانش را می کند هیز

 دمکراسی که عزیز دنیاست
برای ما تپاله اش بر جاست.

پیش کش به کاکا تیغون. 15آبان 1387 ــ5 نوامبر 2008 برکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 3, 2008

فرهنگ ایرانی یا چاله میدانی

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 28, 2008

پیر زن نقلی و فنجان!

با ماشین آهسته از خیابان اصلی شهر”Tervuren”  (12 کیلومتری بروکسل) می گذشتم. یکباره چشمانم به این پیر زن نقلی افتاد، که در پیاده رو با کیف و عصایی در دست کلاهی بر سر «تاتی کنان» راه می رفت. (در حدود یکی دو ماه می شد که او را ندیده بودم.) چند قدمی او ماشین را نگه داشتم. پیاده شدم و به طرفش رفتم. دو دستش را بلند کرد، همدیگر را در آغوش گرفتیم.  خم شدم، پیشانی اش را بوسیدم. پیشانی‌ام را بوسید. در حالی که زیر بغلش را گرفته بودم، تاتی کنان همراهی اش کردم. پرسیدم کجا می روی؟ گفت: پیش چشم پزشک، در همین نزدیکی است. با هم با مطب چشم پزشک رفتیم. چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید که پزشک او را خواست. من همانجا منتظرش ماندم.با پسر این خانم من از همان سال اول که در بلژیک بودم آشنا شدم، و سپس با او. در همان روزهای اول ، او و روانشاد همسرش به من مانند فرزند خودشان علاقمند شدند، و هنوز هم رابطه دوستی من با تمام خانواده آنها ادامه دارد. یک نکته را هم یاد آوری کنم! این خانم با وجودیکه نزدیک به نود سال دارد، علاوه بر کتاب ، هر روز دوتا روزنامه یکی به زبان فلاما و یکی به زبان فرانسه می خواند.

 
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 26, 2008

فاسد «ترین»!

همت بلند دار که مردان روزگارــ ز پشم بلندشان به جایی رسیده اند

بنا به گزارش «تایمز لندن» در بین فاسدترین دیکتاتورهای دنیا نام»محمد رضا پهلوی» نیز دیده می شود. اکثر دیکتاتورهایی که «تایمز لندن» نام برده، دولت مردان غربی، با کودتا یا انقلاب (از گمنامی) به ریاست جمهوری یا سلطنت  رسانده‌اند.

این رییس جمهورها یا سلطان ها ملیاردها دلار ثروت ملت خود را به بهای فقر ملت از کشورشان خارج و به بانکهای غربی می سپارند. غربی ها نیز با دادن رشوه های کلان به این اشخاص و دولت مردان (مزدوران) شان، تا زمانی که منافع شان ایجاب کند، سیاست استعماری خود را به پیش می برند، و از ذخیره های نفت، تا معادن «پشم» این کشورها را غارت می کنند. ولی به محض آنکه این دیکتاتورها پایشان را از گلیم شان درازتر کردند، به نام دفاع از حقوق بشر با یک کودتا یا انقلاب او را با سر به زمین می کوبند، و یکی دیگر را جانشین اش می کنند!

ما باید سرافراز باشیم که هرچند کشور ما در بین مرفه « ترین» آزاد «ترین»  با سواد « ترین» و …، کشوهای دنیا مقامی تا کسب کنون کسب نکرده، ولی با کمال خوشبختی در میان دیکتاتور« ترین» کشورهای دنیا جای ویژه نصیب خود کرده است.

همت بلند دار که مردان روزگار ــ ز پشم بلندشان به جایی رسیده اند.

اگر در چند سال آینده «تایمز لندن» ده پر ریش و پشم «ترین» کشور دنیا را به جهان معرفی کند، بدون شک کشور ما مقام اول را کسب خواهد کرد. و این هم  بر افتخارهای ما افزوده خواهد شد!

در پایان، فکر می کنم چنانچه «تایمز لندن» بخواهد ده نفر از خر«ترین» نویسنده های دنیا را انتخاب کند، نفر اول من خواهم بود، و البته این هم  در دنیا سبب افتخار هموطنانم خواهد گشت.

6 آبان 1387 ــ  26 اکتبر 2008 . بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 23, 2008

درخواست فتوا !

از: ابوالفضل اردوخانی                                                                    3 آبان 1387 ــ 24 اکتبر 2008

به: دفتر تبلیغات حوزه های علمیه

موضوع: درخواست فتوا!

با درود،

از علمای جمهوری اسلامی(از آیت‌الله تا طلبه) خواهش می کنم، هیچ گونه حرفی یا فتوای دیگری در باره سلیمان رشتی ایرانی خودمان، که پس از فرار به انگلستان نامش را تبدیل به سلمان رشدی کرده، ندهند.( مانند خیلی از ایرانی های دیگر! جعفرــ جفری. حمید ــ هانری. مرتضی ــ موتون. رمضان ــ رمزی. و …)

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 18, 2008

خفه شو!

خفه شو!

 کودکی بودم،تا کمی حرف می‌زدم،
 یکی می‌گفت:خفه شو!

 در کلاس، سوالی داشتم،تا دست بلند می کردم،
یکی می‌گفت: خفه شو!

 سرِ کارم، تا شکوه می کردم،
یکی می گفت: خفه شو!

 گاهی که با خودم حرف می زنم ،یا آواز می خوانم،
یکی در درونم می گوید:خفه شو!

در این دنیای پر از هیاهو ،همه فریاد می زنند،
یکصدا به من می گویند: خفه شو!

 به تنهایی پناه می برم،در سکوت می نویسم،
تا یکی به من نگوید:  خفه شو…

 تنها کاغذ و قلم اند،هرچه  می گویم!
نمی گویند:  خفه شو!

 ۲۷ مهر ۱۳۸۷ ــ ۱۸ اکتبر ۲۰۰۸ بروکسل

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی