با عشق می سازم!
باد، خاک را به بازی می گیرد.
گرچه از خاکم،
بازیچه باد نیستم.
من از خاک، گِل می سازم،
خشت می سازم،
از خشت، خانه می سازم.
از گِل یکی چون خود می سازم.
آنچه پروردگار با گل ساخت،
من نیز با عشق می سازم!
6 آذر 1387 ــ 26 نوامبر 2008
با عشق می سازم!
باد، خاک را به بازی می گیرد.
گرچه از خاکم،
بازیچه باد نیستم.
من از خاک، گِل می سازم،
خشت می سازم،
از خشت، خانه می سازم.
از گِل یکی چون خود می سازم.
آنچه پروردگار با گل ساخت،
من نیز با عشق می سازم!
6 آذر 1387 ــ 26 نوامبر 2008
نوشته شده در منتشر نشده ها
قمارباز !
یکی از خاطرات دردناک من، بر خورد با مردانی بوده که با قمار در کازینو علاوه بر باختن تمام هستی خود، امضای همسر و فرزندان شان را نیز جعل کرده اند. این دسته از افراد علاوه بر خالی کردن حساب پس انداز خانواده شان، چک جعلی هم از سوی آنها کشیده اند، که نه تنها سبب بدبختی خود شده، بلکه مشکلات بسیاری هم برای همسر و فرزندان شان به وجود آورده اند. در تمامی این موارد، خانواده از هم پاشیده شده و زن با کوشش و کار توانسته خود و فرزندانش را از این جهنم نجات دهد.
این مردان چون دلیل قانع کننده ای برای دفاع از عمل شرم آور خود نداشته اند، با داد وبیداد و کتک، بدترین تهمت ها و ناسزاها را به همسر و فرزندان خود نسبت داده اند. (قماربازان در این گونه مواقع پس از دست دادن تمام زندگی شان، شروع به قرض گرفتن از دیگران به امید برد در کازینوها می کنند. و هیچ گاه برنده نمی شوند و به فلاکت می افتند.)
حکومتهای استبدادی نیز چون با سرمایه و سر نوشت ملت قمار می کنند و می بازند، چنین رفتاری با ملت خود دارند. آنها چون دلیلی قانع کننده ای برای مشکلات بیشمار مردم مانند: افزایش نرخ بیکاری، بالا رفتن بی رویه قیمت مواد غذایی، دارو، مسکن، رشوه خواری، دزدی ها و…، ندارند، در نتیجه کمترین صدای اعتراض مردم را، با تهمت به جاسوسی برای کشورهای دشمن( خیالی) پاسخ می دهند. و آنها را دستگیر، محکوم، به زندان و یا اعدام می کنند.
5 آذر 1378 ــ 25 نوامبر 2008 بروکسل
نوشته شده در منتشر نشده ها
به مناسبت ۲۵ نوامبر، روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان؛
برای دیدن اصل تصویر روی این خط کلیک نمایید
ای مرد…!
ای مرد! اگر موی من شهوت انگیزست
اگر ز دیدن روی من … تو برخیز ست
وگر صدای من شیطنت انگیزست
از بس که روان و چشم تو هیزست
انسان تو نه ای، که کمتر از حیوانی
وقتی که مرا کمتر ز خودت می دانی
نوشته شده در Uncategorized
نوشته شده در منتشر نشده ها
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
معشوقم! کیستی؟
معشوقم! اگر بگویم سوگلی حرمسرای منی، شرم بر من، بوی شهوت و برده داری از آن می آید.
بگویم گلِ گلستان منی، تصور زرد شدن برگهایت در پاییز، عریان شدن و لرزیدنت در سرمای زمستان برایم درد آور است.
بگویم ستاره زیبا، ماه تابنده ، خورشید درخشنده منی. خیال لحظه ای که ابری سیاه روی تو را از من بپوشاند برایم غمگین است.
بگویم دریا! کدام دریا صیادان پر از امید را به درون خود نکشیده؟
معشوقم! تو را در آغوش می گیرم ، ذرّه به ذرّه ی وجودت را عاشقانه می نگرم. هر لحظه، به هر ذرّه ی تو که نگاه می کنم، جز آن ذرّه در اندیشه و روان من نیست. آن ذرّه تمام وجود مرا در خود محو می کند. و آن لحظه که چشمم از دیدن خسته می شود، روانم سیراب نمی شود. با خیال تو به خواب می روم، خواب تو را می بینم، با ذرّه ذرّه ی وجود تو، دوباره عشق بازی می کنم.
به کدام زیبایی، به کدام خوبی تو را تشبیه کنم؟ تو خوبترین و زیباترینی. نه شمعی که بسوزی، و نه پروانه که بال بسوزاند. نه گلی که پر پر شود، و نه بلبل چهچه زن. در سکوت، جاودان هستی. و دریغا که من رهروی زود گذر. با زمانی کوتاه برای عشقبازی…
معشوقم! کیستی؟
تو کتـــــــابی!
15 آبان 1387 ــ 5 نوامبر 2008 بروکسل
نوشته شده در منتشر نشده ها
با وجودیکه بیش از چهل سال است دور از وطنم، جهان وطن نیستم، هنوز ایرانیام. هنوز با به یاد آوردن ترانه های کوچه- پس کوچه های تهران، قیل و قال مردمش، آب و هوایش قلبم تند می زند و دلم برای شان تنگ می شود. هنوز هم روحم در شهرهای وطنم، (از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب) می گردد. و با خاطراتش دل خوش می دارم. هنوز هم آنجا را دوست دارم و تحمل اینکه کسی بدش را بگوید ندارم. «معشوق من وطنم» خوب است. اندیشه بد از او دور باد.
سرزمین ما گلستان نوابغ است. (شاید شما هم یکی از این نوابغ باشید.) گلستانی که چندی از گلها با فروتنی سر خم می کنند، خود را از دید رهگزران کنجکاو به دور نگاه می دارند. از خود پرستی و خود بزرگ بینی به دورند، تنها باغبان پیر آنها را می یابد، و گاهی رهگذران را به تماشای آن ها دعوت می کند. منِ باغبان پیر، این چنین گلی را در گلستان ایران یافتم. و شرمنده بدون اجازه خودش، او را به شما معرفی می کنم. امیدوارم که گناه من ببخشد.
(از اینجا گوش کنید.) این گل ابوالفضل زرویی نصراباد طنزپرداز نابغه ماست که در حضور آیت الله خامنه ای با طنزی ظریف ناگفته ها را در قالب شعر بیان می کند. دریغ دانستم که ایرانیان بیرون از کشور او را نشناسند. (از اینجا گوش کنید.)
ابوالفضل اردوخانی-بروکسل
نوشته شده در نوشته های دیگران
دمکراسی !
با پیروزی اوباها، امریکا
چهره دمکراتیک خود را به جهان نشان داد.
اوباها! نوید دمکراسی برای جهان…
دمکراسی خریست لنگان.
نه چشم دارد، نه دندان
دمکراسی خریست پالان کج
که با ما و شما دارد سر لج
دمکراسی اگر دوای درد بود
برای ما تنها یک درد سر بود
دمکراسی خری جفتک پران است
لولوی سر خرمنِ صاحب خران است.
اگر برای دیگران می کند تب
به ما حتی نمی دهد یک گوشهِ از لب.
دمکراسی ما عمامه دار است
به جای ما، او بر ما سوار است
دمکراسی ما دارد دندان تیز
دو چشمانش را می کند هیز
دمکراسی که عزیز دنیاست
برای ما تپاله اش بر جاست.
پیش کش به کاکا تیغون. 15آبان 1387 ــ5 نوامبر 2008 برکسل
دیدگاه های تازه