داستان دو موش !
آه، صدای در همسایه آمد. گوشم را به دیوار می چسبانم. بوسهای و بوسهای. صدای خنده ی دختر. صدای مرد. احوالپرسی می کنند. دختر مرتب حرف می زند. مرد گوش می کند. گاهی هم چیزی می گوید. صدای بشقاب و قاشق و چنگال و بعد…! هوا رو به تاریکی می رود. بوسه ای و بوسه ای. خدا نگهدار، خدا نگهدار. در باز و بسته می شود. دیوار موش دارد. موش گوش دارد. من موشم!
صدای در خانه آمد. آه، دخترم آمد. بوسهای و بوسهای. او خندان یک بند حرف می زند. می خواهم به دخترم بگویم: آهسته صحبت کن، دیوار موش دارد. موش گوش دارد. مرد همسایه موش است. اما با لبخندی چیزی نمی گویم…! هوا رو به تاریکی می رود. بوسه ای و بوسه ای. خدا نگهدار. خدا نگهدار. در بسته می شود. من غمگین، بر روی صندلی راحتی ام می افتم. و با بی حوصلگی کتابی در دست می گیرم و ورق می زنم…!
مرد دو بطری شراب ناب «بوردو»می آورد. یکی از آنها را باز می کنم. یکی همیشه برای مهمانان دیگرم می ماند. سال هاست که من شراب نخریده ام، اما همیشه شراب خوب در خانه دارم. به سلامتی، به سلامتی. او غذای ایرانی را دوست دارد. به ویژه گرمه سبزی(قرمه سبزی)، سالاد شیرازی، کشک بادمجان و…، دخترش هم به همچنین. بدین جهت من مقداری برای دخترش می گذارم، تا او با خودش ببرد. او از دخترش می گوید. می دانم چه می خواهد بگوید. گلهای هم می کند.
از دخترم می گویم. او می داند من چه می خواهم بگویم. گلهای هم می کنم. حرف های دیگر هم می زنیم…، پاسی از شب گذشته. یکدیگر را صمیمانه در آغوش می فشاریم. خدا نگهدار، خدا نگهدار. در باز و بسته می شود.
من خسته به تخت خواب می روم. در دل می خندم. دیوار موش دارد. موش گوش دارد . ما دو موشایم.
30 آذر 1387 ــ 20 دسامبر 2008 ــ بروکسل
دیدگاه های تازه