نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 10, 2009

نمی دانم شما در باره مسئله فلسطین چگونه می اندیشید؟

 

نمی دانم شما در باره مسئله فلسطین چگونه می اندیشید؟

نمی خواهم دروغ بگویم! من، مانند خیلی از ایرانیان، احساسی ضد عرب دارم. به ویژه پس حمله ناجوانمردانه صدام حسین به ایران و شرکت چند صد فلسطینی در ارتش عراق. اما…!

اما وجدانم بر احساسم  چیره می شود و می گوید‌م:  که هزار و چهارصد سال پیش به ایران حمله کردند، مگر دلیلش جز ضعف حکومت ساسانیان بود؟! این بار هم چون صدام حسین خیال کرد که پس از انقلاب اسلامی، ارتش ششصد هزارنفری ایران از هم پاشیده شده، خواست جنگ قادسیه را تکرار کند، و پس از قرن‌ها تحقیر اعراب، که مستعمره عثمانی و انگلستان بودند، با فتح ایران، سبب سربلندی ملت عرب شود، و رهبری آنها را به دست گیرد. ولی فراموش کرده بود، همان ارتش از هم پاشیده، به کمک هزاران جوان ایرانی، که جان شان را برای حفظ آب و خاک میهن‌شان در دست گرفته بودند، جلویش خواهند ایستاد. غیر از نیروهای دیگر کشورهای عرب، مبارزین فلسطینی نیز به دستور رهبرشان، یاسر عرفات به کمک برادر او! (صدام) آمدند…! اما…

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 8, 2009

خدا چگونه به وجود آمد؟

خدا چگونه به وجود آمد؟

پدرم! وقتی تو رفتی، من تا نزدیک کمرت بودم. اما پس از آن هروقت که کار خوبی می کردم، در خیالم  تو مرا با مهربانی تشویق می کردی. و اگر خلافی، خجالت زده خودم را در برابرت می دیدم.
گفتی که با مادر مهربان باش.من مهربانم، اما او مرا گاهی سخت می رنجاند. هر بار که خلافی می کنم، او مرا از زبان تو سرزنش می کند. پدر! به او بگو من تحمل سرزنش تو را ندارم، از زبان خودش هرچه می خواهد بگوید.

امروز که دست کودکی در دست دارم، هنوزخود را کودکی احساس می کنم و دست دیگرم را در دست تو است.
شاید خدا این چنین به وجود آمد، که ما همیشه در خیال خود به مهر پدر و مادری مهربان محتاجیم.

۱۹ دی ۱۳۸۷ ــ ۸ ژانویه ۲۰۰۹ ـ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 6, 2009

هم‌اندیشی و دگراندیشی!

هم‌اندیشی و دگراندیشی!

هم‌اندیشانی که امروز در خارج از کشور دگراندیشان را ترور قلمی و تهدید می کنند، اگر فردا قدرت را در ایران به دست بگیرند، مانند حکومت کنونی، دگراندیشان را شکنجه، زندانی و اعدام خواهند کرد.

من از «هم‌اندیشان» چیزی نمی آموزم. شرمنده که آنها نیز چیزی از من یاد نمی گیرند. چون می دانیم چگونه می‌اندیشیم، جایی برای گفتگو باقی نمی ماند. با هم‌اندیشان بودن، مانند دوباره «آرد» کردن «آرد» است، آنقدر تا اینکه تمامی‌اش غبار می شود، و چیزی برای خوردن و گفتن نمی ماند.

این دگراندیشان‌اند که مرا به نبرد فکری می خوانند. مرا مجبور به مطالعه و اندیشیدن در باره افکارم می کنند. هر‌چقدر منطق دگراندیش محکم‌تر باشد، مبارزه سخنی یا قلمی با ایشان، مشکل تر بوده، و بیشتر مجبور از به کار بردن اندیشه، برای دادن پاسخ منطقی تر هستم.

 من آن دگراندیشی را می‌گویم که بسیار مطالعه کرده و اندیشمندانه سخن می گوید و می نویسد. هر بار که با من به بحث می نشیند سخن تازه‌ و دلیل جدیدی برای ثابت کردن افکارش ارائه می دهد. حتی از منطق من استفاده می کند برای رد دلیل‌ام! من چنین دگراندیشانی را دوست دارم و برایم ارجمندند. می‌دانم ایشان هم چنین احساسی نسبت به من دارند. و با وجود دگر اندیشیدن، دوستی‌مان پابرجاست. نه دگراندیشانی که سال به سال لای یک کتاب را باز نمی کنند. حتی برگی از نشریه را هم ورق نمی زنند. تمام دانستنی‌هایشان از تلویزیونی می آید، که تمام روز روبروی‌شان روشن است! حرف‌هایشان کلیشه و تکراری است. شعارهای ابلهانه دهه‌های گذشته را می دهند. و پاسخم را با ــ

مرگ بر این، زنده باد این، خائن، ستمکار، خونخوار، و نوکر این و آن …ــ می دهند.

 

من و دوستان دگراندیش دیگرم، به این گونه اشخاص فورا حق می دهیم. چون ارزش جر و بحث و تلف کردن وقت را ندارند. می گذاریم به جای آن جوک بگویند و خود و امثال‌شان بخندند، تا ما هم به ریش آنها بخندیم! 

سه شنبه 17 دی 1387 ــ 6 ژانویه 2009 ــ بروکسل . اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 4, 2009

کو دیگر اینگونه مشتری!

کو دیگر اینگونه مشتری!

دیروز، همچو چنین روزی در سال‌های گذشته، بر سر در روسپی‌خانه پرچم سیاهی در اهتزاز بود.  درب روسپی‌خانه بسته! روسپیان غمگین در خود فرو رفته، با دسته گلی بر سر مزار مردی جمع شده بودند. دسته گلی را آرام  بر سنگ قبر گذاشتند و در سکوت دور قبر ایستادند. هر یک با خاطره ای، به یاد او در دل دعایی می خواندند. قطرات اشک از چشمان زیبایشان، آرام بر گونه می غلطید. لب‌های همچو غنچه‌شان را گاز می گرفتند. دستی دست کنار دستی اش را می فشرد. پس از زمانی طولانی، با آخرین نگاه، با مرد وداع گفتند. چند قدمی آنطرف تر کیف هایشان را باز کرده، دستمالی در آوردند و چشمهای‌شان را پاک کردند…!

بر سر مزار چه کسی این روسپیان جمع شده بودند و اشک می ریختند؟ مردی که زیر آن سنگ خوابیده، که بود؟

روسپیِ مسن تر به روسپیان جوان گفت: «او تنها یک مرد نبود! یک انسان بود. در آغوش‌اش احساس آرمش می کردیم. در حقیقت ما مشتری او بودیم. در آغوش او با خیال آسوده همچو کودکی به خواب می رفتیم. آنچه ما می‌خواستیم، می کرد. نوازش می خواستیم! نوازش مان می کرد. خواستار بوسه ای بودیم! بوسه نثارمان می کرد. تمنای عشق بازی داشتیم، عاشقانه، با تمام وجودش با ما عشق بازی می کرد. می گفتیم داستانی از داستان هایت برایمان تعریف کن! او داستانی تعریف می کرد. اگر عاشق شده بودیم و وصف معشوق می گفتیم، شعری عاشقانه می خواند، یا داستانی از داستان های عاشقانه‌اش برایمان تعریف می کرد. زمانی که ما را غمگین می دید، دلداری‌امان میداد، سپس هجو و طنزی از خود یا از کشورش برای ما می گفت، می خندید و ما را خندان می کرد. در این لحظات خود، ما و دنیا را مسخره می کرد!»

 «کو دیکر اینگونه مشتری!»

 ۱۵ دی ۱۳۸۷ ـــ ۴ژانویه ۲۰۰۹ برکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 31, 2008

عشق پیری!

عشق پیری!

دوازده ساله بودم. برادرم چهارده سال داشت، پدرمان مُرد! دوسالی با مادر در غم از دست رفتن پدر عزادار بودیم.من و برادرم همیشه و همه جا محافظ مادر بودیم. دوــ سه بار مادر را با مردان دیگر دیدیم. چنان رفتاری با آن مردان کردیم، که جرات نزدیک شدن به مادر را نکردند.  ما غیرت داشتیم. آخر مادرمان ناموس ما بود. ما از ناموس مان سخت دفاع می کردیم. درخانه، مانند دو برده، گوش به فرمان مادر بودیم. بیرون از خانه نزد فک و فامیل، به دو گاو وحشی معرف! تمام وبستگان از خود می پرسیدند؛ «چگونه مادر می تواند تحمل ما را بکند؟!»  فراموش کردم بگویم، مادر معلم دبستان بود.  

بردارم درسش را تمام کرد و زن گرفت، و دیگر با ما زندگی نمی کرد. من و مادرم  با هم بودیم. سنی هم از مادرم گذشته بود. یک روز مردی هم سن و سال او را در خانه دیدم. مانند پیشین، به غیرت ام برخود و با مرد بی ادبانه بر خورد کردم. مرد رفت. مادرم چنان سیلی به گوش من زد که سرم گیج رفت. (تا آن لحظه هیچ وقت از مادرم سیلی نخورده بودم.) در چشمان مادرم نگاه کردم و گفتم: مادر این بار تو عاشق شده ای. به دنبال مرد دویدم و در آغوشش گرفتم واز او پوزش خواستم. مرد پیشانی مرا بوسید.

عشق پیری گر بجنبد، سر به رسوایی زند! آنها چنان ییر هم نبودند.

۱۱ دی ۱۳۸۷ ــ ۳۱ دسامبر ۲۰۰۸ برکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 29, 2008

خداوندا مرا گر آفریدی باز!

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 26, 2008

مرا مسخره کنید!

ترکه…، رشتی‌ی…، قزوینی‌ی…، لره…، اصفهانی‌ی…، کاشانی‌ی… و مشهدی‌ی…!
تصادفی در گوگل دیدم که چندی از هموظنان من، به ویژه ترک زبان‌ها، طنزهایی که در باره آنان گفته می شود توهین به خود می شمارند.و سبب رنجش خاطرشان گشته.
من حاضر به هر کاری هستم، تا شما را لحظه ای بخندانم. در رگهای من خون ترک، کرد، بخیاری، قشقایی، گیلانی و مازندرانی، از شمال تا جنوب، از شرق تا غرب ایران جریان دارد. و اگر هجو و طنزی در باره ملت ایران، از هر کجا که باشند، گفته شود، من در آن سهیم خواهم بود.

بزرگترین خوشبختی من، زمانی است که سبب خنده مردم می شوم. گاهی خودم را به بیشتر از آن که خرم به خریت می زنم تا دیگران را بخندانم. خوشبختانه تاکنون کاری نکرده ام که اشک کسی در آورده باشم.( دست کم آگاهانه.) 

در تابستان سال 1975 میلادی در بیمارستان «مولیر» بروکسل بستری بودم. یک روز ظهر که روی تخت ام نشسته بودم و سوپ می خوردم، در سوپ ام لیمویی فشردم. مرد مسنی که با او هم اتاق بودم، در حالیکه از درد می نالید، سر برگرداند و خندید و گفت: هه هه، تو آب  لیمو توی سوپ ات می ریزی؟ شاید برای ما ایرانیان این کاری عادی باشد، ولی برای یک بلژیکی غیر قابل تصور بود که او را به خنده وا داشت. یک ساعت بعد این مرد زنده نبود. روانش شاد.من نا خود آگاه سبب شدم تا مردی با لبی خندان دنیا را ترک کند. این بزرگترین سرفرازی من در زندگی است.
عزیزانم مرا مسخره کنید. تا می توانید به من بخندید، بخندید. از خنده شما شادم، حتی روان من، پس از مرگم.من خیلی هجو نوشته ام. از چپ چپ، تا راست راست را در کتابی به نام «هرچه بادا، باد» که موضوع اش باد معده است، مسخره کرده ام. نوشتم که در تمام طول تاریخ مان شعرای ما در باره یک به یک اعضای یارشان شعر گفته اند، جر تیزشان! بدین منظور قصیده، شعر، رباعی‌های بسیاری در وصف باد معده یار گفته‌ام. البته عده‌ای که به عقب مبارکشان می گویند: پشت سر من نیا که بو می‌دی! به تیریک قبای‌شان بر خورده، مرا بی ادب، حمال، چاله میدانی و لات می دانند. هر کسی از ظن خود شد یار من .  بیش از صد صفحه از این مزخرفات نوشته ام. کسی تلفن کرد و گفت: آقای اردوخانی، در بیمارستان… در برلین بستری بودم. نیمه شب خوابم نمی برد. تصادفا یکی از دوستان کتاب «هرچه بادا،باد» شما را برایم آروده بود. از بی حوصلگی دست بردم و شروع به خواندن و خندیدن کردم. پرستاری برای سر زدن به من امد. وقتی دید می خندم، علتش را پرسید. من چند داستان کوتاه شما را به آلمانی ترجه کردم و برایش خواندم. او همان موقع چند نفر دیگر از همکارانش را صدا کرد. من می خواندم ترجمه می کردم و می خندیدیم. فردا در بیمارستان معروف شدم، و به اتاق بیماران می رفتم و هجوهای شما را برایشان ترجمه می کردم و با هم  می‌خندیدیم.خیلی از دوستان می گویند: این کتاب تو «انتی دپرسیو»( ضد غمگینی است) هر وقت غمگین‌ایم، برای چندمین بار به سراغش می رویم.

از هموطنانم، هر کجا که هستند خواهش می کنم، از هجو های بی معنی و بدون غرض که تنها برای چند لحظه خندیدن است، ناراحت نشوند. این هجو ها در تمام دنیا وجود دارد. مردم هر شهری در باره شهرهای دیگر کشورشان می گویند. بدون اینکه از هم برنجند. حتی در این کشور کوچک بلژیک که یک پنجاهم ایران است. همچنین در فرانسه، المان، انگلستان و…، جالب آنکه تمام آنچه ما در باره یکدیگر می گوییم، اینها در باره هم می گویند. من به هر کجا که می روم، با شوخی و خنده سر به سر همه می گذارم، می خندانم، حتی نا آشنا و عصا قورت داده ها. و حرفم را همه جا بی پروا می زنم. عزیزانم! مرا مسخره کنید. تا می توانید به من بخندید. از خنده شما شادم. حتی روان من، پس از مرگم.

 جمعه 6 دی1387 ــ 26 دسامبر 2008 بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 23, 2008

سگ کُرد

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 21, 2008

پند مادرزن…!

پند مادرزن…!

غُرغُر مادر زن چه گوید، گوشدار
گویدت بیدار باش ای هوشیار!
از ظرف شویی و جارو کردن مترس
لیک از قهر و اخم دخترِ من، بترس!
وقتی آمد میهمان، تو چایی دم کن بیار
سر سفره، فراموشش نکن، ماست خیار!
وقتی دخترم رفت به تخت خواب
مشت مالش بده، دارد ثواب!
صبح برخیز و چایی دم کن ای پسر
با نانِ گرم و پنیر برایش تو ببر!
وقتی پولی خواست، با خوشرویی بده
ورنه در رخت خواب جوابی نمیده!
ناز و نوازش و بوسه میخواهد او
از برایش قصه های خوب خوب بگو!
اشک دختر من دم مشکش است
گر ببینم اشک او، حالم بد است!
بگو به مادرت ایراد کمتر بگیر
تا نشه هرگز این دخترم از تو سیر!
گر که نخواهی غر مادر زن، ای جوان
فاتحه زن و بچه  دار شدن تو بخوان!

1 دی 1387 ــ 21 دسامبر 2008 بر.کسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 18, 2008

دیوانه است !

دیوانه است!

 

گاهی در هوای آفتابی،
آفتابی نه چندان گرم،
در نبش کوچه ای،
چترم را باز  می کنم،
به امید آنکه،
آسمان را ابری سیاه بپوشاند،
باران تندی ببارد،
رهگذری بگذرد،
و به زیر چتر من پناه آورد.

اما، هوا همچنان آفتابی می ماند!
رهگذران ازکنارم می گذرند،
سر بر می گردانند،
لبخندی می زنند،
هیچ کس به زیر چتر نمی آید،
در دل می گویند:بیچاره،

                    دیوانه است. 

28آذر 1387 ــ 18 دسامبر 2008 بروکسل

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی