نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 20, 2009

جواب منِ خرِ خدا بدین!

جواب منِ خرِ خدا بدین!

 اول! نمی دونم کی هستم؟ یکی می نویسه: جیره خور خاک بر سر جمهوری اسلامی! یکی دیگه؛ کمونیست کثافت! یکی دیگه؛ نوکر آمریکا واسراییل و…!، البته اغلب با بدترین ناسزاها. با این حرف ها احساس بی هویتی پیدا می کنم. والا، به خدا، به پیر، به پیغمبر من خودم هستم. هرچی تومُخَمِه، هرچه فکر می کنم، هرچی احساس می کنم، می نویسم و میگم. اونوقت چوب از همه طرف می خورم! چون اگه به یک گروه، یا دسته ای وابسته بودم، دست کم از طرف اونها چوب نمی خوردم و حمایت می شدم. دیگه پیر شدم واسه اینکه فکرم رو به کسی با هر قمیتی بفروشم! تازه چیز ارزش داری هم برای فروش ندارم.

 دوم، این چند روزه همه اش فکر مردم غزه بودم و در باره شون نوشتم. پیش خودم فکر می کنم! نکنه این جنس تر و تازه دکونم باشه؟ راستی حاضرم خرج یک روزم رو برای مردم فلسطین بفرستم؟ (بگذریم در دهه هفتاد واسه فلسطین خون دادم! جوونی بود. کجایی جوانی که یادش به خیر..؟) راستی اگه سگ داشتم

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 17, 2009

آیا باید سکوت کرد؟

آیا باید سکوت کرد؟ 
خواننده ای به نام کاسپین (در بالاترین)نطر داده:به قول فردوسی پور فرافکنی نکنید .درهمون روزهای اول حمله المان به لهستان کشور های بریتانیا و فرانسه به المان نازی اعلان جنگ دادند،منتها یک سال بعد فرانسه به تصرف المان ها در امد . از توجه این خواننده با اطلاع سپاسگزارم.ناسزای منطقی را ترجیح می دهم ، به تشویق بی جهت.و امیدوارم این خواننده باز هم اشتباهات مرا یاد آوری کند.خواننده دیگری، به نام کوروش، در بالاترین نطر داده:Tv نگاه می کنی غزه ، تو خیابون می ری غزه ، روزنامه می ری بخری غزه ، شب می خوابی خواب غزه می بینی ، پریود می شی یاد غزه می افتی ، آب آلبالو می خوری یاد غزه می افتی ، رادیو روشن می کنی غزه ، سس قرمز می خوری غزه میاد جلو چشمت ، اسهال خونی می گیری یاد غزه می افتی ، شب زفاف خون و می بینی بی اختیار اشک از چشمت راه می افته و یاد غزه می افتی … بابا یهو اسم ایران و بردارید بزارید غزه تمام کوچه و خیابونارم با اسم شهداری غزه نامگذاری کنید و به ثبت احوالم دستور بدین برای تمام اسم های ثبت شده باید یه پسوند غزه ایان بذارن و خلاص
کشتار مردم غزه  توسط دولت اسراییل، با کشتار شش میلیون کلیمی به دست نازی ها، هیچ فرقی با یکدیگر ندارند. عکس العمل دولت های غربی نیز در هر دو مورد یکسان است! تا قبل از اینکه آلمان نازی به سایر کشورهای اروپایی حمله کند و منافع آنها را به خطر بیاندازد، افکار عمومی و این دولت ها با آگاهی از جنایت نازی ها، در برابر قتل عام کلیمی ها خاموش، بی تفاوت، حتی راضی و خوشحال بودند.

در مجالس شب نشینی در لندن و پاریس و …، وقتی کسی در باره کشت و کشتار کلیمی ها در اتاق های گاز، و بعد اتاق های آدم سوزی به وسیله نازی ها حرف می زد،  جنتلمنی می گفت: » عزیزم در باره اش صحبت نکن!» [Don’t talk about it!] 

آلمانی ها هم خوشحال بودند که پلیس با زور، زن و مرد و بچه و پیر و جوان کلیمی ها را از خانه و محل کسب شان بیرون می کشند، و هرچه دارند به حراج می گذارند و آنها نیز با ولع می توانند به قیمت ارزان بخرند! آنها می دانستند که این مردمی که تنها گناهشان کلیمی بودن است، به کجا می روند.

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 15, 2009

فروش ویلا !

فروش ویلا!

توجه، توجه! تعدادی ویلا، با مساحت های گوناگون ، کنار دریا، پشت به جنگل، مجهزبه حمام ، سونا و جا گوزی. در کنار دریا به قیمت مناسب ، به اقساط  دراز مدت، بدون بهره ، در کره مریخ و مارس به فروش می رسد. علاقه مندان می توانند با اینجانب تماس بگیرند.

هموطنان گرامی! شما که دروغ های ایت الله خمینی را که نفت سر سفره اتان می اورد. و صدها دروغ دیگر باور کردید و انقلاب فرمودید و نتیجه اش را دیدید، می دانم اکنون مرا دروغ گو می خوانید، و به من صدها ناسزا روا می دارید، من زیر سبیلی در می کنم و پاسخ شما را با ادب خواهم داد.

 به کسانی که حرف مرا باور کنند، پاسخ خواهم داد: خیلی خر تشریف دارید.

 در ضمن توجه آنهایی که دروغ های شاخدار رادیو تلویزیون‌های لوس انجلسی را باور کردند، با پولی نفتی که بایستی سر سفره مردم بیاید، در دبی و سایر شیخ نشین های خلیج فارس، ویلا و آپارتمان خریداری کردند، حالا فهمیدند چقدر خر تشریف داشتند، و از هول هلیم در دیگ افتادند. به این آگهی جلب می کنم.

  از دوستان خواهش می کنم به شعرهای کاکا تیغون، دوست هنرمند افغانی من توجه کنند.

http://www.rawzana.com/kaka%20taigon-25.htm

26 دی 1387 ــ  15 ژانویه 2009 ــ بروکسل . اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 15, 2009

قابل توجه هموطنان کلیمی!

قابل توجه هموطنان کلیمی!

دیشب، سرزده دوستی مراکشی‌، «محمد»  به خانه ام آمد. پس از سلام واحوال پرسی، حال دوست مشترک کلیمی‌مان «ژان» را از او پرسیدم. «گفت: «چند وقت بود که خبری از او نداشتم، روز یکشنبه در تظاهرات برضد جنایات اسراییل دیدمش. در آغوش‌اش گرفتم وحال و احوال خود و خانواده اش را پرسیدم؟ گفت: خوب‌اند. گفتم خیلی وقت است که از تو خبری ندارم. گفت: گرفتار بودم، ولی می خواستم برای سال نو، مانند اغلب سال های گذشته تو و همسرت را به خانه‌مان دعوت کنم، ولی با حمله اسراییل به فلسطین به عنوان یک یهودی خجالت کشیدم، و حتی رویم نشد به تو تلفن کنم. گفتم: حمله اسراییل به فلسطین نباید بین ما جدایی بیاندازد…، همدیگر را بوسیدیم، و قرار گذاشتیم به زودی یکدیگر را بینیم.»»

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 13, 2009

به کودکان غزه؛ بقیه قصه…!

به کودکان غزه؛ بقیه قصه…!

 دخترک، عروسکی در آغوش، نزدیک در خانه، روی سنگفرش‌ها، لی لی بازی می کرد. در خیالش، از این خانه به آن خانه، به خانه همسایه گان می رفت و با دخترک آنان بازی می کرد.  گاهی آهنگی زمزمه می کرد، با عروسک حرف می زد و قصه تعریف می کرد.

جرقه ای در آسمان درخشید! لحظه‌ای بعد دخترک نقش بر زمین، خونین… در آن دنیا، با عروسک حرف می زد و برایش بقیه قصه را تعریف می کرد.
دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۷ ــ ۱۲ ژانویه ۲۰۰۹ ــ اردوخانی. بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 10, 2009

نمی دانم شما در باره مسئله فلسطین چگونه می اندیشید؟

 

نمی دانم شما در باره مسئله فلسطین چگونه می اندیشید؟

نمی خواهم دروغ بگویم! من، مانند خیلی از ایرانیان، احساسی ضد عرب دارم. به ویژه پس حمله ناجوانمردانه صدام حسین به ایران و شرکت چند صد فلسطینی در ارتش عراق. اما…!

اما وجدانم بر احساسم  چیره می شود و می گوید‌م:  که هزار و چهارصد سال پیش به ایران حمله کردند، مگر دلیلش جز ضعف حکومت ساسانیان بود؟! این بار هم چون صدام حسین خیال کرد که پس از انقلاب اسلامی، ارتش ششصد هزارنفری ایران از هم پاشیده شده، خواست جنگ قادسیه را تکرار کند، و پس از قرن‌ها تحقیر اعراب، که مستعمره عثمانی و انگلستان بودند، با فتح ایران، سبب سربلندی ملت عرب شود، و رهبری آنها را به دست گیرد. ولی فراموش کرده بود، همان ارتش از هم پاشیده، به کمک هزاران جوان ایرانی، که جان شان را برای حفظ آب و خاک میهن‌شان در دست گرفته بودند، جلویش خواهند ایستاد. غیر از نیروهای دیگر کشورهای عرب، مبارزین فلسطینی نیز به دستور رهبرشان، یاسر عرفات به کمک برادر او! (صدام) آمدند…! اما…

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 8, 2009

خدا چگونه به وجود آمد؟

خدا چگونه به وجود آمد؟

پدرم! وقتی تو رفتی، من تا نزدیک کمرت بودم. اما پس از آن هروقت که کار خوبی می کردم، در خیالم  تو مرا با مهربانی تشویق می کردی. و اگر خلافی، خجالت زده خودم را در برابرت می دیدم.
گفتی که با مادر مهربان باش.من مهربانم، اما او مرا گاهی سخت می رنجاند. هر بار که خلافی می کنم، او مرا از زبان تو سرزنش می کند. پدر! به او بگو من تحمل سرزنش تو را ندارم، از زبان خودش هرچه می خواهد بگوید.

امروز که دست کودکی در دست دارم، هنوزخود را کودکی احساس می کنم و دست دیگرم را در دست تو است.
شاید خدا این چنین به وجود آمد، که ما همیشه در خیال خود به مهر پدر و مادری مهربان محتاجیم.

۱۹ دی ۱۳۸۷ ــ ۸ ژانویه ۲۰۰۹ ـ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 6, 2009

هم‌اندیشی و دگراندیشی!

هم‌اندیشی و دگراندیشی!

هم‌اندیشانی که امروز در خارج از کشور دگراندیشان را ترور قلمی و تهدید می کنند، اگر فردا قدرت را در ایران به دست بگیرند، مانند حکومت کنونی، دگراندیشان را شکنجه، زندانی و اعدام خواهند کرد.

من از «هم‌اندیشان» چیزی نمی آموزم. شرمنده که آنها نیز چیزی از من یاد نمی گیرند. چون می دانیم چگونه می‌اندیشیم، جایی برای گفتگو باقی نمی ماند. با هم‌اندیشان بودن، مانند دوباره «آرد» کردن «آرد» است، آنقدر تا اینکه تمامی‌اش غبار می شود، و چیزی برای خوردن و گفتن نمی ماند.

این دگراندیشان‌اند که مرا به نبرد فکری می خوانند. مرا مجبور به مطالعه و اندیشیدن در باره افکارم می کنند. هر‌چقدر منطق دگراندیش محکم‌تر باشد، مبارزه سخنی یا قلمی با ایشان، مشکل تر بوده، و بیشتر مجبور از به کار بردن اندیشه، برای دادن پاسخ منطقی تر هستم.

 من آن دگراندیشی را می‌گویم که بسیار مطالعه کرده و اندیشمندانه سخن می گوید و می نویسد. هر بار که با من به بحث می نشیند سخن تازه‌ و دلیل جدیدی برای ثابت کردن افکارش ارائه می دهد. حتی از منطق من استفاده می کند برای رد دلیل‌ام! من چنین دگراندیشانی را دوست دارم و برایم ارجمندند. می‌دانم ایشان هم چنین احساسی نسبت به من دارند. و با وجود دگر اندیشیدن، دوستی‌مان پابرجاست. نه دگراندیشانی که سال به سال لای یک کتاب را باز نمی کنند. حتی برگی از نشریه را هم ورق نمی زنند. تمام دانستنی‌هایشان از تلویزیونی می آید، که تمام روز روبروی‌شان روشن است! حرف‌هایشان کلیشه و تکراری است. شعارهای ابلهانه دهه‌های گذشته را می دهند. و پاسخم را با ــ

مرگ بر این، زنده باد این، خائن، ستمکار، خونخوار، و نوکر این و آن …ــ می دهند.

 

من و دوستان دگراندیش دیگرم، به این گونه اشخاص فورا حق می دهیم. چون ارزش جر و بحث و تلف کردن وقت را ندارند. می گذاریم به جای آن جوک بگویند و خود و امثال‌شان بخندند، تا ما هم به ریش آنها بخندیم! 

سه شنبه 17 دی 1387 ــ 6 ژانویه 2009 ــ بروکسل . اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 4, 2009

کو دیگر اینگونه مشتری!

کو دیگر اینگونه مشتری!

دیروز، همچو چنین روزی در سال‌های گذشته، بر سر در روسپی‌خانه پرچم سیاهی در اهتزاز بود.  درب روسپی‌خانه بسته! روسپیان غمگین در خود فرو رفته، با دسته گلی بر سر مزار مردی جمع شده بودند. دسته گلی را آرام  بر سنگ قبر گذاشتند و در سکوت دور قبر ایستادند. هر یک با خاطره ای، به یاد او در دل دعایی می خواندند. قطرات اشک از چشمان زیبایشان، آرام بر گونه می غلطید. لب‌های همچو غنچه‌شان را گاز می گرفتند. دستی دست کنار دستی اش را می فشرد. پس از زمانی طولانی، با آخرین نگاه، با مرد وداع گفتند. چند قدمی آنطرف تر کیف هایشان را باز کرده، دستمالی در آوردند و چشمهای‌شان را پاک کردند…!

بر سر مزار چه کسی این روسپیان جمع شده بودند و اشک می ریختند؟ مردی که زیر آن سنگ خوابیده، که بود؟

روسپیِ مسن تر به روسپیان جوان گفت: «او تنها یک مرد نبود! یک انسان بود. در آغوش‌اش احساس آرمش می کردیم. در حقیقت ما مشتری او بودیم. در آغوش او با خیال آسوده همچو کودکی به خواب می رفتیم. آنچه ما می‌خواستیم، می کرد. نوازش می خواستیم! نوازش مان می کرد. خواستار بوسه ای بودیم! بوسه نثارمان می کرد. تمنای عشق بازی داشتیم، عاشقانه، با تمام وجودش با ما عشق بازی می کرد. می گفتیم داستانی از داستان هایت برایمان تعریف کن! او داستانی تعریف می کرد. اگر عاشق شده بودیم و وصف معشوق می گفتیم، شعری عاشقانه می خواند، یا داستانی از داستان های عاشقانه‌اش برایمان تعریف می کرد. زمانی که ما را غمگین می دید، دلداری‌امان میداد، سپس هجو و طنزی از خود یا از کشورش برای ما می گفت، می خندید و ما را خندان می کرد. در این لحظات خود، ما و دنیا را مسخره می کرد!»

 «کو دیکر اینگونه مشتری!»

 ۱۵ دی ۱۳۸۷ ـــ ۴ژانویه ۲۰۰۹ برکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | دسامبر 31, 2008

عشق پیری!

عشق پیری!

دوازده ساله بودم. برادرم چهارده سال داشت، پدرمان مُرد! دوسالی با مادر در غم از دست رفتن پدر عزادار بودیم.من و برادرم همیشه و همه جا محافظ مادر بودیم. دوــ سه بار مادر را با مردان دیگر دیدیم. چنان رفتاری با آن مردان کردیم، که جرات نزدیک شدن به مادر را نکردند.  ما غیرت داشتیم. آخر مادرمان ناموس ما بود. ما از ناموس مان سخت دفاع می کردیم. درخانه، مانند دو برده، گوش به فرمان مادر بودیم. بیرون از خانه نزد فک و فامیل، به دو گاو وحشی معرف! تمام وبستگان از خود می پرسیدند؛ «چگونه مادر می تواند تحمل ما را بکند؟!»  فراموش کردم بگویم، مادر معلم دبستان بود.  

بردارم درسش را تمام کرد و زن گرفت، و دیگر با ما زندگی نمی کرد. من و مادرم  با هم بودیم. سنی هم از مادرم گذشته بود. یک روز مردی هم سن و سال او را در خانه دیدم. مانند پیشین، به غیرت ام برخود و با مرد بی ادبانه بر خورد کردم. مرد رفت. مادرم چنان سیلی به گوش من زد که سرم گیج رفت. (تا آن لحظه هیچ وقت از مادرم سیلی نخورده بودم.) در چشمان مادرم نگاه کردم و گفتم: مادر این بار تو عاشق شده ای. به دنبال مرد دویدم و در آغوشش گرفتم واز او پوزش خواستم. مرد پیشانی مرا بوسید.

عشق پیری گر بجنبد، سر به رسوایی زند! آنها چنان ییر هم نبودند.

۱۱ دی ۱۳۸۷ ــ ۳۱ دسامبر ۲۰۰۸ برکسل ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی