نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 24, 2009

آری این حادثه پیش آمد!


 مادرم می گفت: این کار را پدرت دوست ندارد، آن کار را پدرت دوست دارد! حق نداشتم چیزی دوست داشته باشم، یا نداشته باشم. مادرم چنان محو در وجود پدرم بود، چنان عاشق او بود، که گویی من به دنیا آمده‌ام تا مادرم خواست‌های معشوق اش را بهتر برآورده کند. به پدرت نمی گویم که درس نمی خوانی. به پدرت نمی گویم که شیشه را شکستی، و…! خاطر معشوق مادرم به هیچ‌وجه نمی بایستی آزرده می‌شد. این غذا را پدرت دوست دارد، آن غذا را پدرت دوست ندارد…! من حق نداشتم غذایی را دوست داشته باشم. باید هرچه پدرم دوست داشت، می خوردم. پدرت از این دوست ات خوشش نمی آید، آن یکی، اسمش چه بود؟ آه، می گوید پسر خوبی است! حتی حق نداشتم دوستانم را انتخاب کنم. من حق نداشتم خوب و بد را تشخیص بدهم.

هنوز شاشم کف نکرده بود. مادرم گفت: پدرت می گوید، دختر فلانی جلف و بی شخصیت است. دختر فلانی، نجیب و سر به زیر! حتی پیش از اینکه به ازدواج فکر کنم، پدرم دخترهایی را برایم انتخاب کرده بود…! من حتی حق انتخاب همسر آینده ام را هم نداشتم.

روزی مادرم خبردار شد که پدرم عاشق زنی دیگر شده! از هم جدا شدند. یکباره من معشوق مادر شدم.  یکباره نامم به عزیزم، پسر خوبم، فرزندم ،عشق من و…، تبدیل شد. او پرونه وار به دور من می‌گشت. یکبار احساس کردم که تازه متولد شده ام. خواست من، خوست او شد. می پرسید تو چی دوست داری تا برایت بپزم؟ زمانی نگران در انتظار پدر بود. اکنون با دلهره منتظر من می شد. برای کار خلافم دلیل می آورد و با مهربانی نادیده می گرفت. دوستانم، دوست داشتنی و دوستانش شدند. آن دختر جلف هم، دختری شاد و خندان و باشخصیت امروزی شد! 

فکر کردم اگر روزی من عاشق شوم، مادرم از غصه می میرد. فکر کردم افسوس که پیرتر از آن است که بار دیگر عاشق شود. اما پیش از آنکه معشوق و عاشق آن دختر جلف  شوم، مادرم عاشق و معشوق مردی شد! مردی هم سرنوشت او… آری! این حادثه پیش آمد.
 6 اسفند 1387 ــ 24 فوریه 2009 بروکسل. اردوخانی

  

نگاشته شده توسط: ordoukhani | فوریه 17, 2009

داستان دو موش !

داستان دو موش !

 آه، صدای در همسایه آمد. گوشم را به دیوار می چسبانم. بوسه‌ای و بوسه‌ای. صدای خنده ی دختر. صدای مرد. احوالپرسی می کنند. دختر مرتب حرف می زند. مرد گوش می کند. گاهی هم چیزی می گوید. صدای بشقاب و قاشق و چنگال و بعد…! هوا رو به تاریکی می رود. بوسه ای و بوسه ای. خدا نگهدار، خدا نگهدار. در باز و بسته می شود. دیوار موش دارد. موش گوش دارد. من موشم!

 صدای در خانه آمد. آه، دخترم آمد. بوسه‌ای و بوسه‌ای. او خندان یک بند حرف می زند. می خواهم به دخترم بگویم: آهسته صحبت کن، دیوار موش دارد. موش گوش دارد. مرد همسایه موش است. اما با لبخندی چیزی نمی گویم…! هوا رو به تاریکی می رود. بوسه ای و بوسه ای. خدا نگهدار. خدا نگهدار. در بسته می شود. من غمگین، بر روی صندلی راحتی ام می افتم. و با بی حوصلگی کتابی در دست می گیرم و ورق می زنم…!

 مرد دو بطری شراب ناب «بوردو»می آورد. یکی از آنها را باز می کنم. یکی همیشه برای مهمانان دیگرم می ماند. سال هاست که من شراب نخریده ام، اما همیشه شراب خوب در خانه دارم. به سلامتی، به سلامتی. او غذای ایرانی را دوست دارد. به ویژه گرمه سبزی(قرمه سبزی)، سالاد شیرازی، کشک بادمجان و…، دخترش هم به همچنین. بدین جهت من مقداری برای دخترش می گذارم، تا او با خودش ببرد. او از دخترش می گوید. می دانم چه می خواهد بگوید. گله‌ای هم می کند.

از دخترم می گویم. او می داند من چه می خواهم بگویم. گله‌ای هم می کنم. حرف های دیگر هم می زنیم…، پاسی از شب گذشته. یکدیگر را صمیمانه در آغوش می فشاریم. خدا نگهدار، خدا نگهدار. در باز و بسته می شود.

من خسته به تخت خواب می روم. در دل می خندم. دیوار موش دارد. موش گوش دارد . ما دو موش‌ایم.

30 آذر 1387 ــ 20 دسامبر 2008 ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 29, 2009

گربه کوچولو و دخترک

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 25, 2009

اگر…!

اگر ! 

اگر خود را…
وجدانم را، به خواب نزنم.

اگر سر گرم نباشم،

با اندیشه های بی اهمیت روزانه ام.

اگر به گرسنگان بیاندیشم،

وقتی غذا می خورم.

اگر به فکر مردن بی خانمان ها در سرما باشم،

زمانی که در اتاق گرم نشسته ام.

اگر به بیماران بی درمان بیاندیشم،

گاهی که پیش پزشک می روم.

 

اگر باشم در اندیشه ی زندانیانی که  زیر شکنجه می میرند،
زمانی که آزاد می گردم.

و صد ها اگر دگر…!
از انسان بودن ننگ خواهم داشت،
و از شرم خواهم مرد.

 ۶ بهمن ۱۳۸۷ــ ۲۵ ژانویه ۲۰۰۹. بروکسل .اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 22, 2009

آخ جون، خانم دکتر جون!

آخ جون، خانم دکتر جون!
تلفن کردم به پسرعموم جمشید، تهران. در ضمن احوالپرسی، حال زنش مهشید رو پرسیدم. باخنده گفت: بگو خانم دکتر! گفتم: تبریک می گم، زن تو هم دکتر شد! دکتر چی؟
ــ دکتر دیگه، مگه این همه دکتر تو این مملکته، کسی ازشون می پرسه دکتر چی!
ــ از کی دکتر شده؟
ــ از یک ماه پیش. تو نمایشگاه اتومبیلِ دست دوم نزدیک خونه مون بودم، داشتم با فروشنده سر یک ماشین که تو ویترین بود حرف می زدم، یکدفعه فروشنده از نمایشگاه پرید بیرون و به خانمی که رد می شد گفت: سلام عرض می کنم خانم دکتر. خانمه هم  یک نگاه به سر تا پای ایشون انداخت و با حالت تعجب سرش رو انداخت پایین و رفت! فروشنده با قیافه خوشحال برگشت و گفت: ماشین این خانم دکتر بودآ…! راهی باهاش نرفته، از مطب تا خونه، یا تا بیمارستان! ماشین نویِ نویِ، انگار هفت هشت سال تو گاراژ بوده.
 ــ عجب، از کی تا حالا زن ما دکتر شده که نمی دونستیم؟
ــ مطمئنی که زن شما بود؟
ــ آره به جون شما.
ــ خاطر جمعی که دکتر نیست؟
ــ خاطر جمع، خاطرم جمع!
ــ خوب! شما که آقای دکتر باشید، خانمتون میشه خانم دکتر!
ــ منم دکتر نیستم.
ــ مهندس چی؟
ــ نه به جون شما.
ــ شاید خانمتون دکترشده و نمی خواسته به شما بگه! اگه اینطوره، پس من اشتباهی گرفتم، ببخشید! به جون شما نباشه، به جون سه تا بچه هام، مال یه خانم دکترِ..! 

وقتی اومدم خونه، گفتم: مهشید جون سلام. مهشید با خنده گفت: مهشید جون و زهر مار! هر بی پدر مادری من رو خانم دکتر صدا می کنه، تو هم من رو خانم دکتر صدا کن! گفتم باشه.
شب که رفتیم تو تختخواب گفتم: آخ جون، خانم دکتر جون، آخ جون، خانم دکتر جون. یواشی زد تو صورتم و گفت: خفه شو، من رو دیگه خانم دکتر صدا نکن! ابوالفضل جون! تو این مملکت، یه روزه خیلی ها، خانم یا آقای دکتر و مهندس میشن و همه کاره!

 ۲۵ دی ۱۳۸۷ ــ۱۴ ژانویه۲۰۰۹ ــ بروکسل اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 20, 2009

جواب منِ خرِ خدا بدین!

جواب منِ خرِ خدا بدین!

 اول! نمی دونم کی هستم؟ یکی می نویسه: جیره خور خاک بر سر جمهوری اسلامی! یکی دیگه؛ کمونیست کثافت! یکی دیگه؛ نوکر آمریکا واسراییل و…!، البته اغلب با بدترین ناسزاها. با این حرف ها احساس بی هویتی پیدا می کنم. والا، به خدا، به پیر، به پیغمبر من خودم هستم. هرچی تومُخَمِه، هرچه فکر می کنم، هرچی احساس می کنم، می نویسم و میگم. اونوقت چوب از همه طرف می خورم! چون اگه به یک گروه، یا دسته ای وابسته بودم، دست کم از طرف اونها چوب نمی خوردم و حمایت می شدم. دیگه پیر شدم واسه اینکه فکرم رو به کسی با هر قمیتی بفروشم! تازه چیز ارزش داری هم برای فروش ندارم.

 دوم، این چند روزه همه اش فکر مردم غزه بودم و در باره شون نوشتم. پیش خودم فکر می کنم! نکنه این جنس تر و تازه دکونم باشه؟ راستی حاضرم خرج یک روزم رو برای مردم فلسطین بفرستم؟ (بگذریم در دهه هفتاد واسه فلسطین خون دادم! جوونی بود. کجایی جوانی که یادش به خیر..؟) راستی اگه سگ داشتم

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 17, 2009

آیا باید سکوت کرد؟

آیا باید سکوت کرد؟ 
خواننده ای به نام کاسپین (در بالاترین)نطر داده:به قول فردوسی پور فرافکنی نکنید .درهمون روزهای اول حمله المان به لهستان کشور های بریتانیا و فرانسه به المان نازی اعلان جنگ دادند،منتها یک سال بعد فرانسه به تصرف المان ها در امد . از توجه این خواننده با اطلاع سپاسگزارم.ناسزای منطقی را ترجیح می دهم ، به تشویق بی جهت.و امیدوارم این خواننده باز هم اشتباهات مرا یاد آوری کند.خواننده دیگری، به نام کوروش، در بالاترین نطر داده:Tv نگاه می کنی غزه ، تو خیابون می ری غزه ، روزنامه می ری بخری غزه ، شب می خوابی خواب غزه می بینی ، پریود می شی یاد غزه می افتی ، آب آلبالو می خوری یاد غزه می افتی ، رادیو روشن می کنی غزه ، سس قرمز می خوری غزه میاد جلو چشمت ، اسهال خونی می گیری یاد غزه می افتی ، شب زفاف خون و می بینی بی اختیار اشک از چشمت راه می افته و یاد غزه می افتی … بابا یهو اسم ایران و بردارید بزارید غزه تمام کوچه و خیابونارم با اسم شهداری غزه نامگذاری کنید و به ثبت احوالم دستور بدین برای تمام اسم های ثبت شده باید یه پسوند غزه ایان بذارن و خلاص
کشتار مردم غزه  توسط دولت اسراییل، با کشتار شش میلیون کلیمی به دست نازی ها، هیچ فرقی با یکدیگر ندارند. عکس العمل دولت های غربی نیز در هر دو مورد یکسان است! تا قبل از اینکه آلمان نازی به سایر کشورهای اروپایی حمله کند و منافع آنها را به خطر بیاندازد، افکار عمومی و این دولت ها با آگاهی از جنایت نازی ها، در برابر قتل عام کلیمی ها خاموش، بی تفاوت، حتی راضی و خوشحال بودند.

در مجالس شب نشینی در لندن و پاریس و …، وقتی کسی در باره کشت و کشتار کلیمی ها در اتاق های گاز، و بعد اتاق های آدم سوزی به وسیله نازی ها حرف می زد،  جنتلمنی می گفت: » عزیزم در باره اش صحبت نکن!» [Don’t talk about it!] 

آلمانی ها هم خوشحال بودند که پلیس با زور، زن و مرد و بچه و پیر و جوان کلیمی ها را از خانه و محل کسب شان بیرون می کشند، و هرچه دارند به حراج می گذارند و آنها نیز با ولع می توانند به قیمت ارزان بخرند! آنها می دانستند که این مردمی که تنها گناهشان کلیمی بودن است، به کجا می روند.

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 15, 2009

فروش ویلا !

فروش ویلا!

توجه، توجه! تعدادی ویلا، با مساحت های گوناگون ، کنار دریا، پشت به جنگل، مجهزبه حمام ، سونا و جا گوزی. در کنار دریا به قیمت مناسب ، به اقساط  دراز مدت، بدون بهره ، در کره مریخ و مارس به فروش می رسد. علاقه مندان می توانند با اینجانب تماس بگیرند.

هموطنان گرامی! شما که دروغ های ایت الله خمینی را که نفت سر سفره اتان می اورد. و صدها دروغ دیگر باور کردید و انقلاب فرمودید و نتیجه اش را دیدید، می دانم اکنون مرا دروغ گو می خوانید، و به من صدها ناسزا روا می دارید، من زیر سبیلی در می کنم و پاسخ شما را با ادب خواهم داد.

 به کسانی که حرف مرا باور کنند، پاسخ خواهم داد: خیلی خر تشریف دارید.

 در ضمن توجه آنهایی که دروغ های شاخدار رادیو تلویزیون‌های لوس انجلسی را باور کردند، با پولی نفتی که بایستی سر سفره مردم بیاید، در دبی و سایر شیخ نشین های خلیج فارس، ویلا و آپارتمان خریداری کردند، حالا فهمیدند چقدر خر تشریف داشتند، و از هول هلیم در دیگ افتادند. به این آگهی جلب می کنم.

  از دوستان خواهش می کنم به شعرهای کاکا تیغون، دوست هنرمند افغانی من توجه کنند.

http://www.rawzana.com/kaka%20taigon-25.htm

26 دی 1387 ــ  15 ژانویه 2009 ــ بروکسل . اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 15, 2009

قابل توجه هموطنان کلیمی!

قابل توجه هموطنان کلیمی!

دیشب، سرزده دوستی مراکشی‌، «محمد»  به خانه ام آمد. پس از سلام واحوال پرسی، حال دوست مشترک کلیمی‌مان «ژان» را از او پرسیدم. «گفت: «چند وقت بود که خبری از او نداشتم، روز یکشنبه در تظاهرات برضد جنایات اسراییل دیدمش. در آغوش‌اش گرفتم وحال و احوال خود و خانواده اش را پرسیدم؟ گفت: خوب‌اند. گفتم خیلی وقت است که از تو خبری ندارم. گفت: گرفتار بودم، ولی می خواستم برای سال نو، مانند اغلب سال های گذشته تو و همسرت را به خانه‌مان دعوت کنم، ولی با حمله اسراییل به فلسطین به عنوان یک یهودی خجالت کشیدم، و حتی رویم نشد به تو تلفن کنم. گفتم: حمله اسراییل به فلسطین نباید بین ما جدایی بیاندازد…، همدیگر را بوسیدیم، و قرار گذاشتیم به زودی یکدیگر را بینیم.»»

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژانویه 13, 2009

به کودکان غزه؛ بقیه قصه…!

به کودکان غزه؛ بقیه قصه…!

 دخترک، عروسکی در آغوش، نزدیک در خانه، روی سنگفرش‌ها، لی لی بازی می کرد. در خیالش، از این خانه به آن خانه، به خانه همسایه گان می رفت و با دخترک آنان بازی می کرد.  گاهی آهنگی زمزمه می کرد، با عروسک حرف می زد و قصه تعریف می کرد.

جرقه ای در آسمان درخشید! لحظه‌ای بعد دخترک نقش بر زمین، خونین… در آن دنیا، با عروسک حرف می زد و برایش بقیه قصه را تعریف می کرد.
دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۷ ــ ۱۲ ژانویه ۲۰۰۹ ــ اردوخانی. بروکسل

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی