مادرم می گفت: این کار را پدرت دوست ندارد، آن کار را پدرت دوست دارد! حق نداشتم چیزی دوست داشته باشم، یا نداشته باشم. مادرم چنان محو در وجود پدرم بود، چنان عاشق او بود، که گویی من به دنیا آمدهام تا مادرم خواستهای معشوق اش را بهتر برآورده کند. به پدرت نمی گویم که درس نمی خوانی. به پدرت نمی گویم که شیشه را شکستی، و…! خاطر معشوق مادرم به هیچوجه نمی بایستی آزرده میشد. این غذا را پدرت دوست دارد، آن غذا را پدرت دوست ندارد…! من حق نداشتم غذایی را دوست داشته باشم. باید هرچه پدرم دوست داشت، می خوردم. پدرت از این دوست ات خوشش نمی آید، آن یکی، اسمش چه بود؟ آه، می گوید پسر خوبی است! حتی حق نداشتم دوستانم را انتخاب کنم. من حق نداشتم خوب و بد را تشخیص بدهم.
هنوز شاشم کف نکرده بود. مادرم گفت: پدرت می گوید، دختر فلانی جلف و بی شخصیت است. دختر فلانی، نجیب و سر به زیر! حتی پیش از اینکه به ازدواج فکر کنم، پدرم دخترهایی را برایم انتخاب کرده بود…! من حتی حق انتخاب همسر آینده ام را هم نداشتم.
روزی مادرم خبردار شد که پدرم عاشق زنی دیگر شده! از هم جدا شدند. یکباره من معشوق مادر شدم. یکباره نامم به عزیزم، پسر خوبم، فرزندم ،عشق من و…، تبدیل شد. او پرونه وار به دور من میگشت. یکبار احساس کردم که تازه متولد شده ام. خواست من، خوست او شد. می پرسید تو چی دوست داری تا برایت بپزم؟ زمانی نگران در انتظار پدر بود. اکنون با دلهره منتظر من می شد. برای کار خلافم دلیل می آورد و با مهربانی نادیده می گرفت. دوستانم، دوست داشتنی و دوستانش شدند. آن دختر جلف هم، دختری شاد و خندان و باشخصیت امروزی شد!
فکر کردم اگر روزی من عاشق شوم، مادرم از غصه می میرد. فکر کردم افسوس که پیرتر از آن است که بار دیگر عاشق شود. اما پیش از آنکه معشوق و عاشق آن دختر جلف شوم، مادرم عاشق و معشوق مردی شد! مردی هم سرنوشت او… آری! این حادثه پیش آمد.
6 اسفند 1387 ــ 24 فوریه 2009 بروکسل. اردوخانی

دیدگاه های تازه