نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 20, 2009

دروغ شاخدار!

یک چیزی بگن بگنجه !
این ایمیل را کسی برای من فرستاده . دروغ شاخدار
زمانی که سرنوشت را بپذیریم، آرمان را کشته ایم!

حکایت زندگی از نگاه اسکندرمقدونی

مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند، با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می‌دادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم.
مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.
اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 15, 2009

مگر با من دشمنی دارند؟

مگر با من دشمنی دارند؟

این ساعت با من دشمنی دارد، من از او گله دارم. زمانی که در انتطارم، زمانی که از درد می نالم ،زمانی که غمگینم،عقربه کوچک سد راه عقربه بزرگ می شود. نمی دانم چرا شتاب نمی کنند، مگر با من دشمنی دارند؟
و آن زمان که محو زیبایی طبیعتم. کودکانه با کودکان بازی می کنم. مستِ مستم از شعر یا داستانی. من و معشوق، جذب وجود یکدیگریم. واژه ها نسیمی دل انگیز است و نگاه ها نوازشی. عقربه بزرگ، عقربه کوچک را هرچه تندتر به دنبال خود می کشد.
نمی دانم چرا شتاب دارند، مگر با من دشمنی دارند؟
 

20 اردیبهشت 1388 ــ 10 مه 2009 ــ اردوخانی . بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 10, 2009

روانشان شاد! هدیه به مادران

روانشان شاد! هدیه به مادران

 بیژن پس از جدایی از همسرش، مرتب از مادرش حرف می زد و ضرب المثل هایی از او می گفت. وقتی به او می گفتم: امشب شام بیا خانه ما، می گفت: نمی توانم ، مادرم منتظرم است.
ــ با مادرت بیا.
ــ مادرم حال ندارد.
این پیراهن را مادرم برایم خریده. دیروز ناهار را با مادرم به رستوران … رفتیم .
با مادرم چند روزی رفتیم مسافرت. رفتیم سینما، فلان فیلم را دیدیم. مادرم  خیلی خوشش آمد.  خیلی خندید. قرمه سبزی مادرم، شاه قرمه سبزی هاست. مادرم خیلی وسواسی است.
با مادرم باید بروم پیش دندان پزشک. عینکش را هم باید عوض کنم.
مادرم عدس و گندم خیس کرده برای سال نو. این قلم را مادرم به من عیدی داد.
دیروز مادرم مریض بود، بردمش دکتر. دکتر گفت: چیزی نیست، چند روز استراحت کند خوب می شود.
مادرم … مادرم… مادرم … روزی نبود که از مادرش حرف نزند. درباره هر موضوعی که صحبت می کردیم، او به مادرش ربط می داد.

بیژن وصیت کرده بود، او را کنار مادرش به خاک بسپارند. وقتی به خاک سپاری اش رفتیم، تاریخ مرگ مادرش را دیدیم. مادرش بیست سال پیش از او به رحمت ایزدی پیوسته بود! رونشان شاد.

 ۲۰ اردیبهشت 1388 ــ 10 مه 2009 . اردوخانی . بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 8, 2009

جاسوس !

جاسوس !

برای اولین بار، در خانه دوستم رضا ، جناب سرهنگ را دیدم. بعد از اینکه رضا ما را به هم معرفی کرد، جناب سرهنگ با رنگی پریده، دو دستی دست مرا فشرد و چند بار دولا راست شد، فرمودند:  از زیارت شما خوشبختم .بنده با خواندن داستان‌های شما غیابا حضورتان ارادت داشتم، ولی هرگز افتخار زیارت شما را تا کنون نداشتم، شما در شعر ، در داستان نویسی و طنز سرآمد تمام بزرگان ادبیات کشور ما هستید. واقعا ملت ما باید به وجود شما افتخار کند. شما با این استعداد و نبوغ حتما در آواز و نقاشی هم استاداید . به جان پسرم، چند بار می خواستم حضورتان تلفن کنم، و این همه نبوغ را به شما تبریک بگویم.

در ضمن نوشیدن چای، ایشان همچنان به تعریف و تمجید از من ادامه می دادند، بدون اینکه به پوزخند همسرشان و رضا و همسرش توجه کنند.

منِ بیچاره جز اینکه بگویم : نظر لطف شماست، اختیار دارید و … حرفی برای گفتن نداشتم.

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 5, 2009

این مرده پرستان کیستند؟

این مرده پرستان کیستند؟

جمعی، مره ای را در تابوت می بردند. عمله‌ها و بنایان یکباره نخستین سنگ بنا را رها کردند و رفتند، تا زیر تابوت را بگیرند. معمار کنار سنگ بزرگ  تنها ایستاده، از خود می پرسید؛ «که این مرده پرستان چرا با شتاب به سوی تابوت روانند تا هر کدام، برای آنی هم که شده زیر تابوت را بگیرند؟! مرده که به گورستان می رود. چه بر دوش چند نفر، چه بر دوش چند هزار نفر. چرا از آن جمع یکی نیامد زیر این سنگ عظیم را بگیرد؟! کیستند این مردمان، که نخستین سنگ بنای خانه این دیار نگذاشته، در اندیشه خانه‌ای در دیار ابدی‌اند؟!»

 معمار کنار اولین سنگ بنا، تنها و غمگین از خود می پرسید، این مرده پرستان کیستند؟!

 

10 اردیبهشت 1388 ــ 30 آوریل 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 1, 2009

بعضی زنها شیطان را هم درس می دهند!

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 28, 2009

بابای بی غیرت!

بابای بی غیرت!
جای محسن تو عروسی خواهرش شهره خالی بود. در عوض پدرش حاج مصفی می گفت و می خندید و سر به سر مهمان ه

ا می‌ گذاشت. حتی چند دفعه هم رقصید. جای شما خالی عروسی خوبی بود!

 

چند روز بعد، محسن رو با قیافه یُبس دیدم، کاردش می زدی، خونش در نمی‌اومد. پرسیدم چرا عروسی خواهرت نبودی، مریض بودی؟ گفت: من مثل بابام بی غیرتم نیستم که ناموسم رو دو دستی بدم به یکی و خوشحال هم باشم.  شنیدم می گفت و می خندید. حتی خیلی  رقصیده. این کسی که از جاش بلند نمیشه آب بخوره، دم دکون همه اش تسبیح میندازه، به شاگرداش همه اش دستور میده،(باباش تو بازار فرش فروشی بزرگی داشت.) حالا بلند میشه تو عروسی دخترش می رقصه. واقعا که آبروی ما رو برد. نمی دونم دیگه چطوری میتونه تو بازار سر بلند کنه.

یه خورده طول کشید تا دوزاریم افتاد. گفتم: خوب هر پسری باهاس زن بگیره، هر دختری باهاس شوهر کنه.  پس بابا بزرگت، بابای ننه ات هم بی غیرت بود. چون اگه اون دخترش و به بابات نمی داد، تو پس نمی افتادی، پس بی غیرتی تو خونواده شما ارثیست.  
گفت: بی معرفت ، تو منتطری ما یه چیزی بگیم، تا چند تا متلک بارمون کنی.

 

چند سال گذشت. محسن زن گرفت. سر یک سال صاحب یک دختر شد. باید می دیدین چطور دور این بچه می گشت و قربون صدقه اش می رفت. بهش گفتم: از حالا باهاس طوق بی غیرتی رو به گردنت آویزون کنی.
گفت: چطور؟ گفتم دخترت هم یه روز شوهر میکنه. دو سه سال بعدش خدا یه دختر دیگه بهش داد.
گفتم کارت دراومد، باهاس دو تا طوق بی غیرتی به گردنت آویزون کنی.
چند سال بعدش یک دختر دیگه. این دفعه تا من رو دید، با خنده گفت: نوکرتم، چاکرتم، چقدر می گیری ما رو؟ ول کنی!
گفتم: بگو غلط کردم، گه خوردم.
گفت: جوون بودیم و نفهم، غلط کردم، گه خوردم، حالا ول می کنی؟
گفتم: آره، به روی دو چشم.
گفت: ولی دختر خیلی شرینه، دختر بلاست. خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نکنه.

31 فروردین 1388 ــ  20 آوریل 2009 ــ بروکسل. اردوخانی 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 17, 2009

آخرین آرزوی محمد رضا شاه !

آخرین آرزوی محمد رضا شاه !

 در کافه رستوران هتل امپریال با «Oleg Popov» قرار ملاقات داشتم.  نیم‌ساعت پیش از وقت ملاقات وارد شدم. در انتهای رستوران و در کنجی پیرمردی را با موهای سپید، خیلی شیک و با وقار درحالیکه لیوانی شراب جلویش بود و مشغول خواندن روزنامه «لوموند» دیدم، که مرتب زیرچشمی به اطراف نگاه می کرد. به نظرم پیرمرد آشنا آمد. هرچه فکر کردم او را کجا دیده‌ام، به یاد نیاوردم. در حالیکه آرام به طرفش می رفتم، او هم زیر چشمی بدون اینکه سرش را از روی روزنامه بلند کند، به من نگاه می کرد.به کنار میزش رسیدم و به زبان فرانسه  سلام کردم، بدون اینکه منتظر جوابش باشم، ادامه دادم: «پوزش می خواهم آقا! من شما را جایی دیده ام، ولی نمیدانم کجا؟!»

بدون اینکه کمترین حرکتی به سرش بدهد یا حتی نگاهی کند، گفت:»اشتباه می کنید.»

 
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 16, 2009

خسته نباشین!

خسته نباشین! 

تلفن زنگ می‌زند. گوشی را بر می‌دارم.
ــ الو! بله بفرمایید؟
ــ سلام عرض می‌کنم، خسته نباشین، حالتون خوبه؟ (بدون اینکه طرف بگذارد من یک کلمه پاسخ بدهم!) خانم خوبند؟ بچه ها خوبند؟ الحمدالله…! از قول من به ایشون سلام برسونین، ممکنه خواهش کنم تلفن حسین آقا رو بدین! تلفن کردم به آقا رضا. گفتم تلفن حسین آقا رو می‌خوام، گفت ندارم! ولی گفت با شما دوسته، تلفن شما رو داد تا ازتون بگیرم.
ــ ممکنه خواهش کنم اسمتون رو بگین؟
ــ من، من، من محمودم!
ــ محمود چی؟
ــ محموده، محموده، محمودم دیگه!
ــ من تلفن دوستانم رو به کسی که نمی شناسم نمی‌ددم. اگه می خواین شماره تلفن‌تون رو بدین، بگم حسین آقا به‌تون زنگ بزنه.
ــ نه مزاحمتون نمیشم، خودم یک کاریش می کنم!

اینجاست که عصبانی می‌شم، می‌گم: مرتیکه الاغ پفیوز. اول اینکه از کجا می دونی من خسته ام؟! خسته نباشین و زهر مار! وقتی آدم تلفن می کنه، اول خودش رو معرفی می کنه، بعد می‌گه برای چی تلفن کرده! تو که نه من رو می شناسی و نه می دونی که زن و بچه دارم، حال و احوال زن و بچه ام چرا می‌پرسی و سلام می رسونی؟! بعد، آقا رضا شکر خورد که تلفنم رو بی اجازه خودم به تو الاغ داد. بعد از آن، تو نفهم بی شعور که نمی خوای اسم فامیلت رو بگی و شماره تلفنت رو بدی، چطور جرات می کنی، تلفن کس دیگری رو از من بخوای؟ آخه مرتیکه بعد از چند سال تو اروپا، دست‌کم راه و رسم تلفن کردن رو یاد بگیر…! خواهش می کنم نگید من بی ادبم…!  

27 فروردین 1388 ــ 16 آوریل 2009 ازروخانی. بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | آوریل 5, 2009

محل سگ هم به ما نمی ذارن!

شاید باور نکنید، کسی من رو آدم حساب نمی کنه. نمی دونم چرا. همین پریشب یکی از رفقا خونه ام بود. ساعت یازده بردم خونه اش برسونم، وقتی بر می گشتم، تعداد زیادی پلیس با ماشین ایستاده بودند و اتومبیل ها رو کنترل می کردند. همچین که به من رسیدند، تند ــ تند دست تکان دادند که زود برو بگذار باد بیاید!

 چند ماه پیش خطر بمب گذاری در فرانسه بود. سر مرز بلژیک فرانسه ژاندارم های فرانسه، ماشین هایی که از بلژیک می امدند کنترل می کردند. نوبت به من که رسید، یکی از ژاندام ها نگاه دانا به ابلهی به من کرد و گفت: برو، برو بذار به کارمون برسیم. از ماشین اومدم پایین گفتم: من ایرانی هستم. گفت باش! گفتم ممکنه تروریست باشم. گفت: به من چه! همکارش رو که قلاده سگ سیاه گردن کلفتی دستش برای بو کشیدن ماشین ها و پیدا کردن مواد منفجره، یا مواد مخدر بود، صدا کرد گفت: به این دیوونه ایرانی بگو بره. سگه تا به من رسید به جای اینکه به طرف ماشینم بره، شروع کرد به دم تکون دادن وپرید سرو کولم و من لیس زدن. انگار صد ساله با هم دوستیم. به خدا من سگه رو نمی شناختم. سگ باز هم  نیستم و هیجوقت هم سگ نداشتم. بازم گفتم من ایرانیم و ممکنه تروریست باشم. به زور سگه رو مثل عاشقی که از معشوق جدا کنند، از من جدا کرد و با مهربونی دستی زد به پشتم و گفت: رفیق برو، برو ما مشتریمون رو خوب میشناسیم. برو دیوونه! 

پاریس هم به همین خاطر، علاوه بر پلیس تعداد زیادی از چتر بازهای ارتش فرانسه دو نفر به دو نفر مسلح از دندون تا خشتک قدم می زدند و گاهی از مردم کارت شناسایی می خواستند. من قیافه مشکوک به خودم گرفتم و یقه کتم رو کشیدم بالا، کلاهم رو کشیدم  پایین چند دفعه از جلوشون رد شدم. این تن بمیره به اندازه اون سگ هم محلم نذاشتند. رفتم به دوتا از این چتر بازها  گفتم: من ایرانی ام و ممکنِ تروریست باشم. نگاهی به من کردند و یکی شون به اون یکی گفت: این یارو دیوونه است. در حالیکه مچ دستهام رو از پشت طوری قرار داده بودم که هر کس ببیند، فکر کند به دستهام دستبنده زدند، بین اونها قدم می زدم. (با وجودیکه بیشتر از بیست هزار ایرانی تو پاریس هست، ولی یک نفر نبود تا ببینه.) چتر بازها با شوخی و خنده حال احمدی نژاد، حال خامنه ای و موسوی و رییسی را پرسیدند!  گفتم : تصدق سر شما همه خوبن. یکی شون گفت: از قول ما به اونها سلام برسون و بگو بالاخره این بمب اتمی کی میسازین؟ گفتم باشه!

 سالی چند (2ـ 3) بار با ماشن میرم به شهر کاله( در فرانسه)، اونجا ماشن رو میذارم تو کشتی دو ساعت بعدش میرسم به شهر دوور ، انگلستان. ماموران گمرگ اغلب ماشین ها رو کنترل می کنند. وقتی نوبت من می رسه، بدون اینکه محل سگ  به هم بذارن، دست تکون میدن برو، برو بذار باد بیاد. این دفعه آخر خیلی به هم بر خورد، آخه ما خیر سرمون ایرانی هستیم و اسممون به تروریست بودن در رفته. ماشین رو نگهداشتم گفتم: من ایرانی هستم ممکنه تروریست باشم. شاید هم بمب می برم انگلیس. مامور با بی سیم یک خانمی که گویا روانشناس بود صدا کرد. خانمی نسبتا جوان و زیبا، با انیفورم آمد و با مهربانی اسمم رو پرسید و بعد گفت: ایرنی ها آدم های مهربانی هستند، تروریست نمی شن. بعد از خیلی حرف ها، اسم چند تا دکتر، دندان پزشک و استاد دانشگاه ایرانی آورد. بعد هم فرزندانه دستی به پشتم زد و پیشونیم رو ماچ کرد و گفت: این خیال از سرت به در کن، بازم میگم: ایرانی تروریست نمیشه. 

حالا هر وقت میرم فرانسه، اگه همون ژاندارم ها من رو رو ببینند، میگن: دویوونه حالت چطوره؟ دست تکون میدن میگن برو. وقتی هم میرم انگلستان، مامورین گمرک  نگهمیدارن. با خنده، میگن ترورویست حالت چطوره؟!

11 فروردین 1388 ــ 31 مارس 2009 . بروکسل ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی