شاید باور نکنید، کسی من رو آدم حساب نمی کنه. نمی دونم چرا. همین پریشب یکی از رفقا خونه ام بود. ساعت یازده بردم خونه اش برسونم، وقتی بر می گشتم، تعداد زیادی پلیس با ماشین ایستاده بودند و اتومبیل ها رو کنترل می کردند. همچین که به من رسیدند، تند ــ تند دست تکان دادند که زود برو بگذار باد بیاید!
چند ماه پیش خطر بمب گذاری در فرانسه بود. سر مرز بلژیک فرانسه ژاندارم های فرانسه، ماشین هایی که از بلژیک می امدند کنترل می کردند. نوبت به من که رسید، یکی از ژاندام ها نگاه دانا به ابلهی به من کرد و گفت: برو، برو بذار به کارمون برسیم. از ماشین اومدم پایین گفتم: من ایرانی هستم. گفت باش! گفتم ممکنه تروریست باشم. گفت: به من چه! همکارش رو که قلاده سگ سیاه گردن کلفتی دستش برای بو کشیدن ماشین ها و پیدا کردن مواد منفجره، یا مواد مخدر بود، صدا کرد گفت: به این دیوونه ایرانی بگو بره. سگه تا به من رسید به جای اینکه به طرف ماشینم بره، شروع کرد به دم تکون دادن وپرید سرو کولم و من لیس زدن. انگار صد ساله با هم دوستیم. به خدا من سگه رو نمی شناختم. سگ باز هم نیستم و هیجوقت هم سگ نداشتم. بازم گفتم من ایرانیم و ممکنه تروریست باشم. به زور سگه رو مثل عاشقی که از معشوق جدا کنند، از من جدا کرد و با مهربونی دستی زد به پشتم و گفت: رفیق برو، برو ما مشتریمون رو خوب میشناسیم. برو دیوونه!
پاریس هم به همین خاطر، علاوه بر پلیس تعداد زیادی از چتر بازهای ارتش فرانسه دو نفر به دو نفر مسلح از دندون تا خشتک قدم می زدند و گاهی از مردم کارت شناسایی می خواستند. من قیافه مشکوک به خودم گرفتم و یقه کتم رو کشیدم بالا، کلاهم رو کشیدم پایین چند دفعه از جلوشون رد شدم. این تن بمیره به اندازه اون سگ هم محلم نذاشتند. رفتم به دوتا از این چتر بازها گفتم: من ایرانی ام و ممکنِ تروریست باشم. نگاهی به من کردند و یکی شون به اون یکی گفت: این یارو دیوونه است. در حالیکه مچ دستهام رو از پشت طوری قرار داده بودم که هر کس ببیند، فکر کند به دستهام دستبنده زدند، بین اونها قدم می زدم. (با وجودیکه بیشتر از بیست هزار ایرانی تو پاریس هست، ولی یک نفر نبود تا ببینه.) چتر بازها با شوخی و خنده حال احمدی نژاد، حال خامنه ای و موسوی و رییسی را پرسیدند! گفتم : تصدق سر شما همه خوبن. یکی شون گفت: از قول ما به اونها سلام برسون و بگو بالاخره این بمب اتمی کی میسازین؟ گفتم باشه!
سالی چند (2ـ 3) بار با ماشن میرم به شهر کاله( در فرانسه)، اونجا ماشن رو میذارم تو کشتی دو ساعت بعدش میرسم به شهر دوور ، انگلستان. ماموران گمرگ اغلب ماشین ها رو کنترل می کنند. وقتی نوبت من می رسه، بدون اینکه محل سگ به هم بذارن، دست تکون میدن برو، برو بذار باد بیاد. این دفعه آخر خیلی به هم بر خورد، آخه ما خیر سرمون ایرانی هستیم و اسممون به تروریست بودن در رفته. ماشین رو نگهداشتم گفتم: من ایرانی هستم ممکنه تروریست باشم. شاید هم بمب می برم انگلیس. مامور با بی سیم یک خانمی که گویا روانشناس بود صدا کرد. خانمی نسبتا جوان و زیبا، با انیفورم آمد و با مهربانی اسمم رو پرسید و بعد گفت: ایرنی ها آدم های مهربانی هستند، تروریست نمی شن. بعد از خیلی حرف ها، اسم چند تا دکتر، دندان پزشک و استاد دانشگاه ایرانی آورد. بعد هم فرزندانه دستی به پشتم زد و پیشونیم رو ماچ کرد و گفت: این خیال از سرت به در کن، بازم میگم: ایرانی تروریست نمیشه.
حالا هر وقت میرم فرانسه، اگه همون ژاندارم ها من رو رو ببینند، میگن: دویوونه حالت چطوره؟ دست تکون میدن میگن برو. وقتی هم میرم انگلستان، مامورین گمرک نگهمیدارن. با خنده، میگن ترورویست حالت چطوره؟!
11 فروردین 1388 ــ 31 مارس 2009 . بروکسل ــ اردوخانی
دیدگاه های تازه