نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 4, 2009

سرگردانیم!

سرگردانیم! 
مشکل تاریخی ما( رای) دادن، یا ندادن! 

بینِ کردنِ (انتخاب)،
دادنِ ( رای)،
سرگردانیم. 
چندی می گویند؛ بده (رای)،
برخی، بکن (تحریم).
اینان خود نیز نمی دانند،
باید داد ( رای)،
یا کرد (تحریم).

گویی، تاریخ تکرار می شود،
میان دادن و کردن،
باز هم سرگردانیم! 

13 خرداد 1388 ــ 3 ژوئن 2009 اردوخانی ـ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | جون 1, 2009

چرا در انتخابات شرکت نمی کنم؟

چرا در انتخابات شرکت نمی کنم؟  دادن، یا ندادن (رای)، مسئله این است؟!

برای رسیدن به دمکراسی احتیاج به تحول عمیق فرهنگی در کنار برداشتن سدهای بسیار است.

به نظر این پژوهشگر چرندنویس یکی از این سدها، زبان فارسی و فعل های «کردن و دادن» است که اگر آنها را عوض یا  جایگزین نکنیم، هرگز به دمکراسی نمی رسیم! به این دلیل که از همان کودکی با این دو فعل آشنا می شویم.پدر به فرزند: سلام بکن! دست بده! کار  را می کنیم، نگاه را می کنیم، انتخاب رامی کنیم، رای  را می دهیم، پرسش را می کنیم، پاسخ را می دهیم و…

فکر نمی کنم در هیچ زبانی به اندازه زبان فارسی، فعل های «کردن و دادن» تا این اندازه مورد استفاده قرار بگیرد. و مردم از صبح تا شب، آنها را به کار ببرند و به آنها بیاندیشند. حتی کار به جایی رسیده که اپوزیسون  های ( دوسه نفری) خارج از کشور هم از این قاعده مستثنی نیستند، تحریم را می کنند، رای نمی دهند. کردن را آسان تر از دادن می دانند. اینگونه از خود سلب مسئولیت می کنند. 

در تمام دوران تاریخ ما این مشکل، یعنی «کردن و دادن» همیشه سد راه پیشرفت به سوی دمکراسی بوده و حکومت ها اگر در کنترل تمام امور دیگر مانند: مسکن، بهداشت، آموزش و پرورش، بیکاری، امنیت ملی و … شکست خورده، ولی با نیروی زیاد و بودجه عظیم همیشه مواظب بوده مبادا کسی «بدهد»، یا «بکند». 

بنابراین، تا این دو فعل از زبان فارسی برداشته، یا جایگزین نشوند، یا فاعل در فعل ترکیب نشود (یعنی فاعل و مفعول ها در فعل ترکیب و تبدیل به فعل جدیدی شوند. مانند تمامی زبان های دنیا، به عنوان مثال: فعل «کار کردن» به صورت «کاریدن» و به همین ترتیب انتخابیدن، دستیدن، سلامیدن، ماچیدن، رشویدن و …، من در انتخابات شرکت نخواهم کرد. و به خودم اجازه نمی دهم، از کسی بخواهم ( رای ) بدهد، یا ندهد.و به کسی هم  این اجازه را نمی دهم در( رای) دادن و یا ندادن من فضولی کند.

خوشبختانه در زبان فارسی هنوز بعضی فعل ها درست صرف می شوند مانند: خاریدن، مالیدن، بوسیدن، خوابیدن، دویدن، رفتن، خوردن. دوشیدن، چاپیدن و…، این سبب امیدواری من به اینده ایران با یک نطام دمکراسی باشم.

11 خرداد 1388 ــ 1 ژوئن 2009 بروکسل . اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 28, 2009

مسئله اتمی ایران ؟

مسئله اتمی ایران ؟

هر جا که آشه کچل فراشه! هر کجا که خبری هست، دوستان با مهری که به من دارند، مرا خبر می کنند. چندی پیش به سه کنفرانس درباره مسئله اتمی ایران رفتم. نخستین بار در پارلمان اروپا بود با شرکت «Danil  Cohn – Benedit » رئیس حزب سبز اروپا بود. در این کنفرانس اکثریت مخالف آن بودند، که ایران به نیروی اتمی دست یابد. جوانی که موافق صحبت کرد، با حمله شدید مخالفان روبرو شد. حتی خانمی هم  که متعقد بود که اگر ایران بمب اتمی داشت، عراق جرات حمله به ایران را نمی کرد، سخت مورد حمله قرار گرفت. راستش را بخواهید من که یک تماشاگر، یا شنونده بودم، چیزی دستگیرم نشد. نادان آمدم نادان تر رفتم! 

کنفرانس دوم از طرف دو نفر از پژهشگران حزب سبز بلژیک (فرانسه زبان؛ «Johan Pirot» و فلاما زبان؛ « Luc Barbe«) با همکاری انجمن یورو پرس بود؛

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 25, 2009

آن سوی تاریکی» به کوشش خانم پری زنگنه !

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 21, 2009

آتش بیار معرکه

آتش بیار معرکه

 

زمانی که آلوده شود هوا
به دروغ و ریا
به حسادت و تنفر،
به نیرنگ و چاپلوسی،
به رشوه خواری و دزدی،
چشم خوکان زیبا می شود،

همچون چشم آهوان.

 

گل خرزهره،
زیبایی گل سرخ می گیرد،
و عطر یاس،

عجوزه، دلربا
قاتل، دادگر،
دزد، امانت دار،
چاپلوسان، در خدمت،
ریا کارن، زاهد،
کاسه لیسان،
            
آتش بیارِ معرکه! 

25 اردیبهشت 1388 ــ 15 مه 2009 . بروکسل . اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 20, 2009

دروغ شاخدار!

یک چیزی بگن بگنجه !
این ایمیل را کسی برای من فرستاده . دروغ شاخدار
زمانی که سرنوشت را بپذیریم، آرمان را کشته ایم!

حکایت زندگی از نگاه اسکندرمقدونی

مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند، با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می‌دادند. باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم.
مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.
اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 15, 2009

مگر با من دشمنی دارند؟

مگر با من دشمنی دارند؟

این ساعت با من دشمنی دارد، من از او گله دارم. زمانی که در انتطارم، زمانی که از درد می نالم ،زمانی که غمگینم،عقربه کوچک سد راه عقربه بزرگ می شود. نمی دانم چرا شتاب نمی کنند، مگر با من دشمنی دارند؟
و آن زمان که محو زیبایی طبیعتم. کودکانه با کودکان بازی می کنم. مستِ مستم از شعر یا داستانی. من و معشوق، جذب وجود یکدیگریم. واژه ها نسیمی دل انگیز است و نگاه ها نوازشی. عقربه بزرگ، عقربه کوچک را هرچه تندتر به دنبال خود می کشد.
نمی دانم چرا شتاب دارند، مگر با من دشمنی دارند؟
 

20 اردیبهشت 1388 ــ 10 مه 2009 ــ اردوخانی . بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 10, 2009

روانشان شاد! هدیه به مادران

روانشان شاد! هدیه به مادران

 بیژن پس از جدایی از همسرش، مرتب از مادرش حرف می زد و ضرب المثل هایی از او می گفت. وقتی به او می گفتم: امشب شام بیا خانه ما، می گفت: نمی توانم ، مادرم منتظرم است.
ــ با مادرت بیا.
ــ مادرم حال ندارد.
این پیراهن را مادرم برایم خریده. دیروز ناهار را با مادرم به رستوران … رفتیم .
با مادرم چند روزی رفتیم مسافرت. رفتیم سینما، فلان فیلم را دیدیم. مادرم  خیلی خوشش آمد.  خیلی خندید. قرمه سبزی مادرم، شاه قرمه سبزی هاست. مادرم خیلی وسواسی است.
با مادرم باید بروم پیش دندان پزشک. عینکش را هم باید عوض کنم.
مادرم عدس و گندم خیس کرده برای سال نو. این قلم را مادرم به من عیدی داد.
دیروز مادرم مریض بود، بردمش دکتر. دکتر گفت: چیزی نیست، چند روز استراحت کند خوب می شود.
مادرم … مادرم… مادرم … روزی نبود که از مادرش حرف نزند. درباره هر موضوعی که صحبت می کردیم، او به مادرش ربط می داد.

بیژن وصیت کرده بود، او را کنار مادرش به خاک بسپارند. وقتی به خاک سپاری اش رفتیم، تاریخ مرگ مادرش را دیدیم. مادرش بیست سال پیش از او به رحمت ایزدی پیوسته بود! رونشان شاد.

 ۲۰ اردیبهشت 1388 ــ 10 مه 2009 . اردوخانی . بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 8, 2009

جاسوس !

جاسوس !

برای اولین بار، در خانه دوستم رضا ، جناب سرهنگ را دیدم. بعد از اینکه رضا ما را به هم معرفی کرد، جناب سرهنگ با رنگی پریده، دو دستی دست مرا فشرد و چند بار دولا راست شد، فرمودند:  از زیارت شما خوشبختم .بنده با خواندن داستان‌های شما غیابا حضورتان ارادت داشتم، ولی هرگز افتخار زیارت شما را تا کنون نداشتم، شما در شعر ، در داستان نویسی و طنز سرآمد تمام بزرگان ادبیات کشور ما هستید. واقعا ملت ما باید به وجود شما افتخار کند. شما با این استعداد و نبوغ حتما در آواز و نقاشی هم استاداید . به جان پسرم، چند بار می خواستم حضورتان تلفن کنم، و این همه نبوغ را به شما تبریک بگویم.

در ضمن نوشیدن چای، ایشان همچنان به تعریف و تمجید از من ادامه می دادند، بدون اینکه به پوزخند همسرشان و رضا و همسرش توجه کنند.

منِ بیچاره جز اینکه بگویم : نظر لطف شماست، اختیار دارید و … حرفی برای گفتن نداشتم.

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | مِی 5, 2009

این مرده پرستان کیستند؟

این مرده پرستان کیستند؟

جمعی، مره ای را در تابوت می بردند. عمله‌ها و بنایان یکباره نخستین سنگ بنا را رها کردند و رفتند، تا زیر تابوت را بگیرند. معمار کنار سنگ بزرگ  تنها ایستاده، از خود می پرسید؛ «که این مرده پرستان چرا با شتاب به سوی تابوت روانند تا هر کدام، برای آنی هم که شده زیر تابوت را بگیرند؟! مرده که به گورستان می رود. چه بر دوش چند نفر، چه بر دوش چند هزار نفر. چرا از آن جمع یکی نیامد زیر این سنگ عظیم را بگیرد؟! کیستند این مردمان، که نخستین سنگ بنای خانه این دیار نگذاشته، در اندیشه خانه‌ای در دیار ابدی‌اند؟!»

 معمار کنار اولین سنگ بنا، تنها و غمگین از خود می پرسید، این مرده پرستان کیستند؟!

 

10 اردیبهشت 1388 ــ 30 آوریل 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی