سکوت! چندی گویند: سکوت نشان رضایت است. چندی دگر: نشان بی تفاوتی. اما برای من سکوت درس بزرگی بود.
دوستی ارجمند داشتم، پرسواد و زیاد کتاب خوانده، انسانی باگذشت اخلاقی و مادی، به گفته خود کمونیست،دارای کارت 2 شماره ای حزب کمونیست، مردی بی اندازه شوخ طبع، مردی که کوکی اش را گم نکرده بود.
شبی با شوخی بی اندازه و سر به سر من گذاشت. من به قدری از دست او عصبانی شدم و خون ام به جوش آمد که از همسرش زشت ترین، زننده ترین پرسش را کردم.
این بانوی گرامی حق داشت در پاسخ بگویند مرتیکه ابله این چه حرفی می زنی، خجالت بکش و همراه با بدترین دشنام ها. ولی با لبخندی سکوت کرد.
سکوت اش نشان بی نهایت بزرگواری گذشت او بود. و درسی بزرگی به من.
روان دوست ام شاد، و برای همسرش وفرزندان اش آرزوی عمر طولانی، با تندرستی دارم.
3 تیر1402 ــ 24 ژوئن 2023 ـــ اردوخانی ــ بلژیک
سکوت ؟
نوشته شده در طنز
تبعدی کیست؟
آوای تبعید. برگستره ادبیات و فرهنگ. زمستان 1401 شماره 32.
ویژه نامه زضا براهنی. مدیر مسئول اسد سیف، دبیر این شماره: محمد آزاد گر. عکس رو و پشت جلد احمد نیک آذر.
نهایت سپاس من از گرد آورندگان این نشریه.
تبعدی آن کس نیست که از زاد وبوم خویش تارانده شده باشد. تبعیدی می تواند از زبان و فرهنگ و هویت خویش تبعید گردد. آن کس که شعر، داستان،هنر، فکر و انداندیشه اش در کشور خود امکان چاپ و نشر نداشته باشد، نیز تبعیدی است.
این نشریه می کوشد تا زبان تبعدی با شد، تبعید را نه به مرزهای جغرافیایی، و تعریف کلاسیک آن، بلکه در انطباغ باجهان کنونی می شناسد.
این نشریه که اکنون به شکل فصلنامه منتشر می گردد، گِرد فرهنگ و ادبیات سامان می یابد، می کوشد درهمین عرصه هر شماره را به موضع وِیژه ای اختصاس دهد.
« البته زمان عوض می شود، تاریخ پیش می رود کودک آزبایحانی«براهنی» ما زبان فارسی یاد می گیرد و آن را به زیبایی می نویسد، ولی همواره سوگوار آن کودک غرور باخته، سوگوار مادری است که فرزندش را به جماعتی از دیگر باخت. رویای تروماتیک (اسیب زا) او را به زنجیر کشید لایه های زبان دیگری خوار گشته». . . . بر گرفته از نقد خانم فروغ اسد پور در این شماره.
سواد من در آن اندزه نیست که بتوانم نقدی در این مورد بنویسم. این یک دیدگاه اس،ولی از خواندن این شماره آوای تبعید و شماره های پیشین به کوشش « اسد سیف» بسیار لذت بردم، و ساعت های خوبی از عمرم را با آنها گذراندم.سپاس فروان از دوست ارجمندم اسد سیف. من از دوستان علاقه من به کتاب خواهش می کنم، با خواندن این کتاب و دیگر شمارهای آوای تبعید خود داری نکنند.
اگر کتاب مانند تابش خورشید در بهاربود و نوید زندگانی می داد، باز هم چندی چتر بر سرشان می گرفتند.
شما می توانید از طریق آمازون « AVAYE TABID ویا مستقیم آن را ازانتشارت «گوته حافظ» سفرش دهید»
WWW: goethe hafis – farlag.de
24 تیر 1402 ــ 15 ژوییه 2023 ــ اردوخانی ـــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, گاه نوشته ها
رقابت همه جا هست!
داستانک:در بیمارستان شهر لوون در سالن انتطار منتطر نوبت ام بودم. با چند زن و مرد دیگر.
دو تا زن با هم درد دل می کردند. مردی تقریبا مسن دو صندلی دور تر، سرش در روزنامه ای بود. یکی از زن ها به زنی که کمی مسن تر بود گفت: می بینی، 16 ساله بودم که سرطان گرفتم، ولی هم زمان یک دختر 14 را دیدم که سرطان داشت.
مرد سرش را از روی روزنامه بلند نکرد و خیلی خونسرد گفت: رقابت همه جا هست
نوشته شده در منتشر نشده ها
بازگشت به اصل خویش!
در آخرین قسمت نماینشنامه «شلیک شعر» در کلن «خانم مهروخ بابایی» به ترکی آوازه خواند، همراه با رقص ترکی بسیار زیبای خانم رومانا، و نوازش پیانو خانم اسمیرا آرژنگ .
در برابر هر حادثه ای واژه ای از خاطره به خیال ما می آید. زشت، زیبا، خوب ، بد، و. . .
و احساس دیگری داریم و واکشنش درونی دیگر.
آنچه من در وجودم از ین آوازه و رقص احساس کردم، «بازگشت به اصل خویش» بود.
بدون شک اگر به جای آوازه و رقص ترکی، کردی، بختیاری، مازندرانی، و . . . بود همین احساس را داشتم. از هر کجای ایران!
کوشش کردم چند خط دیگر در این باره بنویسم، ولی هرچه اندیشیدم ، نتوانستم بهترو گویا تر از زبان «نی» مولانا جلال الدین محمد بلخی زاده شده در سال 653 در بلخ بگو
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
آتش است این بانگ نای و نیست باد،
هر که این آتش ندارد نیست باد
آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر می فتاد
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
18 تیر1402 ـــ 9 ژویه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
اشک پیانو!
خواب دیدم: سر در گریبان، با سایه و روشن خویش درد دل می کنم که در این هشتاد دهه زندگی، این جسم ناتوان چه دردها کشیده. ماه ها بیمارستان خوابیده. از سر تا پای این جسم چاقویِ جراح خورده. از آن درد آور تر، جان ام (روان ام) چه رنج ها برده، رنج خود، و رنح دیگران. به سرنوشت غمگین خود می اندیشیدم.
در سایه روشنی، خسته ز خود سر بلند کردم، پیانویی رنگ رو رفتهِ بزرک ( دم دار)، دیدم: به من گفت: ز چه می نالی، ز چند دهه ای، ز درد و رنج خود و درد و رنج دیگران؟
مرا بین که زخم صده ها سال بر جسم دارم. پاهای ام شکسته، شکسته بندی ناشی، با بی حوصله گی هم چسانده. کهنه پیانو ارزش باز سازی ندارد. با این حال نزار مرا از این جا به انجا کشانده اند. در این کشاکش زحم ها بیشتری خورده ام.
کلیدهایم ( Touches de piano) با یک دیگر هم آهنگی ندارند. هر یک به گونه دگر ناله می کنند.
زمانی دور، دور، پیانو نوآزآن نامدار نوازش ام می کردند. اکنون گاهی کوکان بازی گوشِ ضربه من می زنند. گاهی رهگذری به رویم طبل می زند.
خنده غمگینی کرد و ادامه داد: می خواستند مرا به عتیقه فروشی بفرشند.
عتیقه فروش با دقت ولبخند مسخره ای، نگاه کار شناسانه ای به من کردم و گفت: دست اش نزنید، اگر قدمی تکان بخورد، مانند اسکلتی پوسیده، تکه ــ تکه نقش زمین می شود.این چرخ های چدنی اش نای حرکت ندارند، شکستنی است، استخوان پایه هایش پوسیده.
به سوی اش رفتم. فریاد بر آورد: دست به من نزن. با آه دل غبار روی اش بر باد دادم. با سایه دستم نواز اش کردم. سایه انگشتان ام را آرم بر روی کلید های اش گرداندم . نوای دل نواختم. قطره های اشک اش که گویای رنج صده ها بود بر زمین دیدم.
11 تیر1402 ــ 2 ژوئیه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
شاعری که به دنبال شهرت می گشت!
الهام گرفته از نمایش « شلیک شعر خانم بهروخ بابایی»
شاعر شهر ما، همچو درویشی زخانقاه گریخته، خر برفته، (خر برفت و خر برفتِ مولانا) با عبای ژنده بر دوش، موهای بلند پشت سر و گوش آویزان، ریشی بلند تا به بالای ناف، سبیلی که لب های او را می پوشاند، گاهی هم با جویدن آنها را کوتاه می کرد، چهارپایه کوتاهی در دست در شهر به دنبال شهرت می گشت.
شاعر شهر ما، در میدان شهرچهارپایه را بر زمین می گذاشت، بالای آن میرفت، با صدایی رسا شعرش را می خواند.
بیشترهگذران بی خیال از کنارش می گذشتند. چندی سکه ای جلوی اش پرتاب می کردند، چندی تکه نانی به دستش می دادند. چندی لباس کهنه ای کنار چهار پایه اش می گذاشتند. میوه فروش میدان، میوه های گندیده اش را به او هدیه می کرد.
شاعر شهر ما همچنان شعر می سرود، شعرهایش دست نوشته اش را به رهگذران پیش کش می کرد، که چند قدم آنطرف تر به شغال دانی سپرده می شد.
یکی گفت: مانند شاعران درباری شعری در باره بزرگواری و گدشت و مهربانی سلطان ظالم بگو، برو جلوی درِ کاخ سلطان، شعرت را بخوان، شاید سلطان به ازای هر بیت شهرت به توسکه طلا دهد، نقره هم داد بد نیست.
شاعر شهر ما می دانست، گر چنین کند جزچوبِ فلک او را پاداشی نیست.
روزی، رهگذری طناب گردن توله سگی را برپایه چهار پایه اش بست رفت.
رهگذران دیگر، سگ را نوازش می کردند، برایش ان خوراگ می گذاشتند، آرام ــ ارم سگ های ولگرد به دورش جمع شدند. شاعر شهر ما برای سگ ها شعر می خواند، سگ ها ساکت گوش تیز کرده به شعراش گوش می سپردند، گاهی هم با زوزه های دردناک، با شاعر همدلی می کردند.
شاعر شهر ما شهرت پیدا کرد: شاعر سگ ها!
11 تیر1402 ــ 2 ژوئیه 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, داستان کوتاه
یبوست شعر گرفتم!
در حدود سی سال پیش در جزیره مالت بودم. در رستوارن هتل جلوی ام بطری آب، کنارش لیوانی، سر گرم خورد سالادی و سر به اطراف می گرداندم.
ناگهان چشم افتاد درچشمان دو زن زیبا که واژه زیبا را زیبایی می بخشیدند.
از آن های که، به ظاهر تنها آقای دکتر راننده گی کرده، آن هم نه زیاد، دست اول.
کمی آرایش مناسب کرده، به گونه ای که آرایش زیبایی اشان را صد چندان می کرد، ولی دیده نمی شد. یکی پیراهنی به رنگ کرم، با گلهای درست صورتی، و بنفش و ارغوانی، دیگری پیراهنی به رنگ مغز پسته ای، با گل های ریزِ رنگ و وارنگ، بدون آستین، یک کمی یقه باز.
یکباره جرقه بن ( ذات) ایرنی ام آتش به خرمن وجودم زد، لیوان آب جام می شد، سالاد چلو کباب شمشیری، قطره طبع شعرم دریایی خورشان، کاغذ و قلم از جیب درآرودم! نوشتم: گل چو روی توبیند، برگ بریزد گلباران ات کند.
بلبل چهچه زنان وصف تو گوید،شمع اشک شادی به پای تو ریزد
پروانه به دور تو به سماع درآید، ماه چو روی تو بیند، روی بپوشاند،
خورشید از بهر تو شب تاریک را روشنایی بخشد. آهو چشم تو بیند، چشم بر بندد، شیر چو زیبایی تو بیند آرام شود و سر بر زانوی ات بگذارد، و . . .
می دانید: شاعر ایرانی سرمایه اولی اش در شعر گل، بلبل، شمع و پروانه است.
بیش از نیم وزق کاغذ آ ــ 4 پر کرده بودم ، اگراین حادثه دردناک پیش نمی آمد دوسه برگ کاغذ دیگرهم سیاه کرده بودم که ، نا ا ا ا گهان دیدم، کمی آن طرب تر دو نره خر زیر ابرو برداشته، گوشواره به گوش، دماغ عمل کرد، رخ و لب گلگون و زیر ابرو برداشته، پشت چشم سیاه کرده، برایم عشوه می آیند و چشمک می زنند.
(به گفته آلماهی ها، وارم برودر، فرانسوی پ، د.)
یکباره « یبوست شعر گرفتم»احساس کردم، روانشاد ننه ام پشت سرم ایستاد، شعرهایم را خوانده و محکم پس گردنم می زند و می گوید: کره خر! این نامه های عاشقانه برای رفیقات نوشتن و یک قرون، دو زار گرفتن رو ول کن، واسه فاطی تنبون نمی شه. بشین سر درس مشقت. مگه دو روز دیگه امتحان نداری، . .!
سرم بر لبه میز خورد و سر بلند کردم و به خود گفتم: کون لق گل و بلبل، شمع و پروانه، آهو و شیر و خورشید و ماه. چند فحش خیلی بی ناموسی دیگرنثارشان کردم، و با غمی فراوان شعرم، آن همه احساس را پاره کرده و به دور انداختم.
شب آن دو زن را با دو جوان خوش تیپ در تراس هتل دیدم. به جوان ها نگاه کردم و خندیدم وآنها هم لبخندی زدند. رو به جوان ها کردم گفتم می دانید چرا می خندم. گفتند نمی دانیم. داستان یبوست شعر را در حالیکه سخت می تواستم جلوی خنده خودم را بگیرم برای شان تعریف کردم. خیلی حال کردیم و مرا به یک کیلاس آبجو دعوت کردند.(آلمانی بودند) آن دو نفر که برایم عشوه آمده بودند هم همان نزدیکی ها می پلکیدند نشان اشان دادم.
9 تیر1402 ــ 30 ژوئن 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
گوز کریم شیره ای به ریش اشان!
ناصر الدین شاه با دلقک اش کریم شیره ای وچند نفر دیگر از رجال، نشسته بودند سر سره سفره نهار و جوجه کباب خوبی خوردند، و پس از آن به عنوان دسر، گرمک.
کریم شیره ای پس از جند دقیقه آروغی زد و گفت: من، من، من. و چند بار این حرف را تکرار کرد.
نصرالدین شاه پرسید، یعنی چه این من، من ، من. باز هم کریم شیره ای گفت، قربان من، من، من. ناصرالدین شاه داد زد: مرتیکه قرمساقِ دیوث، این حرف یعنی چی؟
کریم شیره ای گفت: قربان جوجه به آن خوبی را خوردم، پس ازآن گرمک. حالا جوجه زیر گرمک از من می پرسد کی رید تو سر من. من می گویم: من، من، من.
روان کریم شیره ای شاد که آنقدر شجاعت داشت که بگوید: این ریدمون کار من است.
ولی این رجال زمان طاغوت که ریدمون کردند و حالا در غرب نشسته اند، در خاطرات و مصاحبه های شان دم از خدمت ها یشان به ایران می زنند، همه را مقصر می دانند جز خودشان، گوز کریم شیره ای به ریش شان
15 آبان 1375 ــ 6 نوامبر 1996 ــ از کتاب آمهدی نوشته خودم.
نوشته شده در منتشر نشده ها, طنز
از زمانی که خانم ها هم می خوانند!
داستان کوتاه: بین خودمان باشد. چندی از این دوستان پیر مرد مجازی یا حقیقی ما خیلی دوست داشتنی و با حال اند. .
چندی پیش هجوی نوشتم. یکی از همین دوستان مجازی ام در نظری پاسخ داد: جناب آقای اردوخانی، نوشته های شما را خانم ها هم می خوانند.(یعنی: خواهش می کنم ادب را رعایت کنید)
به دید من این مرد دوست داشتنی، انسانی شریف و مودب آمد. احساس خوش آیندی نسبت به پیدا کردم.
خندیدم ونمی دانستم چه پاسخی بدهم، پاسخ دادم: دلم می خواهد تو را از نزدیک ببینم و تا می توانم، در آغوش ام بفشارم.
چند بارنوشتم: بامداد رفتم مثانه ام را خالی کردم، بیضه مرغ، باد شکم خالی کردم،و . . .
یکی از دوستانِ دوست داشتنی حقیقی با حال من نظر داده بود: یا اخی، «از کی تا به حال با ادب شده ای». بگو رو راست شاش کردم، تخم مرغ، گوزیدم و . . .
باید به این دوست ارجمندم بگویم، از زمانی که پی بردم خانم ها هم می خوانند.
اندیشه ناب من: چهارشنبه ساعت شش و پنج دقیقه بامداد 28 ــ ژوئن 2023
پس از خالی کردن مثانه.
نوشته شده در داستان کوتاه
من برق را دوست دارم!
داستان کوتا: جمعه پیش در بیمارستان شهر لوون بودم. درکافه تریای بیمارستان جوانی را دیدم، سر در گریبان، با چشمانی غمگین پشت میزی در برابر فنجانی قهوه نشسته.
به جلوی اش رفتم، سر بلند کرد، گفتم: آه، پوزش می خواهم، خیال کردم پسر من است.
لحظه ای برق در چشمان پسر درخشید، همرا با بخندی و آرام سری تکان داد.
من اینگونه لبخند را دوست دارم. من این چشمان را که با یک جمله ساده، آنچنان برق می زند که تمام وجودم را شعله ور می سازد را دوست دارم. من برق را دوست دارم.
5 تیر1402 ــ 26 ژوئن 2023 ــ اردوخانی ــ بلژیک
نوشته شده در منتشر نشده ها

دیدگاه های تازه