نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

آنچه بودم، آنچه هستم!

آنچه بودم، آنچه هستم!

این آخرین نوشته من در مورد انتخابات دوره دهم است. روضه خوان و نوحه خوان ها بهتر از من از عهده این کار بر می‌آیند. آنها راحت دروغ می گویند. من از دروغ گفتن می ترسم. می ترسم به خود دروغ بگویم.

در مدت بیش از چهل سال که در خارج زندگی می کنم، هیچ زمانی ایرانی بودن خود را کتمان نکردم. همیشه کوشش کردم کار خلافی نکنم که جرمم را دلیلی بر ایرانی بودنم، بدانند. هرچند من با واژه آبرو مشکل دارم، و برایم بی معنی است، و بیشتر واژه وجدان را معیار می دانم، ولی به گفته همه، نخواسته‌ام آبروی هموطنان را لکه دار کنم.

بارها دیده ام که هموطنان اسم خود را از عباس به آندره، جعفر به جفری و … عوض کرده اند. «ابوالفضل» نامم را هرگز دوست نداشتم، ولی به خاطر احترام به پدر و مادرم که با اعتقادات دینی شان، این نام را برای من انتخاب کرده بودند، هیچ وقت آن را عوض نکردم. هرچند برای اروپایی ها گفتن ابوالفضل بسیار مشکل است. مسخره ترین موضوع موقعی پیش می آید که یک ایرانی خودش را ایتالیایی، یا یونانی، یا آرژانتینی و … معرفی کند.
این موضوع پیش از انقلاب اسلامی، به ویژه قبل از گروگانگیری کارمندان سفارت آمریکا به دست پیروان خط امام اتفاق نمی افتاد. پس از آن در غرب به سر دستگیه آمریکا تبلیغات زیادی برای بدنام کردن ایرانیان آغاز شد. این تبلیغات منفی با فتوای قتل سلمان رُشدی (که سبب شهرت جهانی اش شد) به حداکثر خود رسید.
خانم بتی محمدی نیز از این موقعیت نهاتیت بهره را برد و رمانی به نام «بدون دخترم، هرگز» نوشت ( من هم از آن الهام گرفته و طنزی نوشتم به نام هرگز بدون مادر زنم!) اگر اشتباه نکنم این رمان در سالهای 87-1986 پرفروش‌ترین رمان سال شد. فیلمی هم به همین نام در دهه 90 از روی آن ساخته شد. در این رمان و فیلم بی معنی و ابلهانه ی ضد ایرانی، به بدترین شکلی مورد تمسخر و تحقیر قرار گرفتیم.

همه اینها سبب شد که ایرانیان خارج از کشور احساس خود کوچک بینی کنند، و تعداد کمی با عوض کردن نام خود و یا ملیت، درحقیقت به خود هویت تازه و دروغینی ببخشند.

من بارها با ایرانیانی برخورد کرده ام که می گویند: «ما با ایرانی ها رفت و آمد نمی کنیم.» در پاسخ می گویم: «چه بهتر!»

چند سال پیش وارد محفلی که اغلب اروپایی بودند شدم. یکی از هموطنانم را که می‌شناختم، دیدم. با شوق به طرفش رفتم، سلام و احوالپرسی کردم. او خیلی سریع گفت: «با من فارسی صحبت نکن، چون به اینها گفتم ایتالیایی هستم.» (طرف یک کلمه هم ایتالیایی بلد نبود.)
من که مشروب خور نیستم، و از نمک هم بیزارم، یک لیوان آبجو خواستم، و روی آن مقداری نمک پاشیدم. این کار من توجه چند نفری را جلب کرد. من گفتم ما در ایران آبجو را با نمک می نوشیم! با این کار ابلهانه تنها می خواستم بگویم: «من ایرانی هستم و خواهم بود.» هر کجا که در بین دوستان غیر ایرانی خود هستم، با گفتن طنزی از عبید زاکانی، یا داستان کوتاهی از سعدی خواسته و می خواهم هویت ایرانی خود را نشان بدهم. هیچگاه احساس کوچکی نکردم. و دوستان غربی‌ام، به ویژه طبقه تحصیل کرده همیشه با احترام به فرهنگ ایرانی و ایرانیان نگریسته و می نگرند.

هموطنان داخل کشورم! با انقلاب سبزی که شما بر پا کردید، اندیشه غرب را نسبت به ایرانیان تغیر دادید. دیگر ایرانی تروریست یا گروگانگیر نیست. و هر اشتباه و خلافی که از نظام جمهوری اسلامی سر بزند، یا هر بی خردی که احمدی نژاد و دولت‌مردان دیگر نشان بدهند، به حساب ایرانیان نوشته نخواهد شد. شما با این کار اصالت و هویت ایرانی را بار دگر زنده کردید. از یک طرف به شما شادباش می گویم، و از طرف دیگر برای جان باختگان مان با تمام وجود غمگینم و با شما همدرد.

گفتم: «آنچه بودم، هستم!» هر کسی پیر می شود، تغیر و تحول پیدا می کند، تحت تاثیر محیطی که در آن زندگی می‌کند، قرار می گیرد. من هم متاثر از فرهنگ اروپایی ام، گرچه آنچه بودم، هستم. ایرانی بودم، ایرانی هستم و ایرانی خواهم ماند.

7 مرداد 1388 ــ 28 ژوییه 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 27, 2009

Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 26, 2009

شیخ و پسرک!

شیخ و پسرک! 

شیخ علی با پسرک بازی می کرد،
پسرک را میخنداند،
می دواندش، خود به دنبال او می دوید،
گرگم به هوا بازی می کرد.

شیخ چشم می بست، پسرک قایم می شد.
قایم باشک بازی می کرد.
شیخ عبا باز می کرد، پسرک پشت او مخفی می شد.
پسرک شکلک در می اورد، با دستار شیخ بازی می کرد.
پسرک آرام  پر رو شد، با ریش شیخ بازی می کرد،
شیخ را مسخره می کرد،
شیخ در خیالش همچنان با پسرک بازی می کرد.
همه می گفتتند، پسرک با شیخ بازی می کرد!

 ۴ مرداد 1388 ــ 25 ؤییه 2009 ــ بروکسل ـ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 25, 2009

چه زیباست آزادی

چه زیباست آزادی

 چه زیباست، از بندی رهاییدن،
در کوچه و خیابان دویدن،
درودی شنیدن،
دستی فشردن.
چه زیباست آزادی.

چه زیباست بر بلند گاهی ایستادن،
آسمان  را دیدن،
همراه با وزش باد،
سفر ابرها را دیدن.
چه زیباست آزادی.

 چه زیباست در دشتی دویدن،
پرندگان از جلوی پا پریدن،
پروانه ها، از روی گلی ،
به روی گل دیگر پریدن.
چه زیباست آزادی. 

چه زیباست بر ساحلی ایستادن،
فروغ خورشید را، در دریا دیدن،
قایقی بر موج ها لغزیدن،
رقص پرندگان دریایی را دیدن.
چه زیباست آزادی. 

چه زیباست در انتطار یاری بودن،
روی یار دیدن،
با اشک شوق، به سوی یکدیگر دویدن،
آغوشی در آغوش کشیدن و بوسیدن.
چه زیباست آزادی.  

2 مرداد 1388 ــ 23 ؤوییه 2009 ـ بروکسل ــ اردوخانی

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 22, 2009

احمدی نژاد انتخاب شده چه کسانی است؟

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 21, 2009

من به سهم خود از شما هموطنان داخل کشور شرم دارم!

من به سهم خود از شما هموطنان داخل کشور شرم دارم! 

هموطنان داخل کشور؛ این جنبش شما علیه حکومت استبدادی، این آزادی خواهی شما، برنتابیدن تحقیر حکومت، و اینکه یکبار دیگر ثابت کردید حکام ایران منتخب شما نیستند، تحسین جهانیان را بر انگیخت. حرکت شما، ما خارج نشینان را امیدوار کرد به اینکه؛ آینده ایران در دست عده ای که با دروغ، زور، رشوه، سفسطه بافی و اندیشه های واپس مانده حکومت می کنند، نخواهد ماند. شما برادران، خواهران و فرزندان هموطنم مدت ها صبر کردید تا در موقعی مناسب بر ضد این حکومت فاسد به پا خیزید. با دل و جان به شما شادباش می گویم. در عین حال با تمام وجود برای شما هموطنانم غمگینم که برای به دست آوردن آزادی، خون می دهید، چماق می خورید، تن تان کبود و زخمی می شود، به زندان می روید، شکنجه می شوید، ولی باز فریاد می زنید: «آزادی، آزادی، آزادی…»

من این نوشته با عنوان «من به سهم خود از شما  هموطنان داخل کشور شرم دارم» آغاز کردم، چرا؟ 

بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 18, 2009

آقای خامنه ای دستم به دامن عبای شما !

آقای خامنه ای دستم به دامن عبای  شما !

 

شاید بپرسید چرا دست به دامن خدا نمی شوم؟ طی هزاران سال، حکومت های استبدای به مال و ناموس ملت ما تجاوز کردند، کشتند، شکنجه دادند، زندانی کردند و سرزمین مان را غارت کردند. ملت دست به دامن خدا شد، ولی خدا کاری نکرد، دست به دامن پیغمبران و امامان  شد، کاری که از دست خدا بر نمی آمد، چگونه از دست برگزیدگانش بر می آمد؟ از آنها هم هیچ کاری بر نیامد.

 

آقای خامنه ای! بدین جهت حالا دست به دامن شما، آخرین امام زنده می شوم، و پرسشی از شما دارم.؛ آیا این احمدی نژاد آنقدر برایتان عزیز است که حاضرید صدها جوان را بکشید و هزاران را زخمی و زندانی کنید؟ تنها به این خاطر که او در مقام ریاست جمهوری بماند؟!
مگر در چهارساله گذشته چه گلی برسر ملت ما زد که بعد از این بزند؟ مگر حاصل این چهار سال، جز فقر و خرابی و گرانی و بیکاری و … بود؟
فکر نمی کنید اگر این فرزندخوانده دلبند شما ذره ای وجدان داشت، وقتی می دید این همه مخالف دارد و جوان ها به خاطر بودن او در این مقام کشته، زخمی و زندانی می شوند، استعفا می داد؟ آقای خامنه ای! از که و از چه ترس دارید؟
 

آقای خامنه ای! این پرسش  من و هزارن ایرانی در داخل و خارج کشور است که امیدوارم پاسخی قانع کننده به آن بدهید. 

27 تیر 1388 ــ 17 ژوئیه 2009 ـ اردوخانی ــ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 17, 2009

بز گر !

بز گر!

یک بز گر همه را گر می کند؟!
استبداد می گردد،
بز گر پیدا می کند.

ب
ز گر هم ریش دارد.
می خندد،
ملتی را مسخره می کند،
دمبش در هواست.
همه جایش پیداست،

 

بز گر دور ایران می گردد،
بجای بع بع «عرعر» می کند.
همه را بز می داند.
شاخ می زند.
سرزمینی را خراب می کند.
ثروت ملتی را بر باد می دهد.
مردمی را به بند می کشد.
دروغ می گوید،

خیال می کند،
همه را خر می کند! 

26 تیر 1388 ــ  17 ژوییه 2009 ــ اردوخانی ـ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 15, 2009

من هم پدرم!!

به مناسبت مراسم بزرگداشت سهراب اعرابی*

 من هم پدرم!!

در گوستان قدم می زنم. می بینم: چندی از کسانی که همسن من اند، به دیار ابدی پیوسته اند. هر چند برای فرزندان آنان غمگین و دردناک است، ولی می‌پذیرند که این یک حقیقت است. پیرها از این دنیا می روند و جوانان جایشان را می گیرند. با گذشت زمان، غم و درد از دست دادن پدر و مادر رنگ می‌بازد و تنها خاطرات خوب و بد آنها به یادگار می ماند.  زندگی آرام ــ آرام، مسیر طبیعی خود را از سر می گیرد. ولی زمانی‌که پدر و مادری، فرزند خود را به وضع وحشتناکی که حتی خیالش برای یک انسان با وجدان دردناک است، از دست می‌دهند، غم و درد ابدی خواهد بود. انگار خنجری در سینه فرو رفته دارند.  

 

 

از نخستین روزهای انقلاب اسلامی، کشت و کشتار جوانان آغاز شد. درخت این انقلاب با خون سیراب می شود.

خون های ریخته، بر دگر خون های ریخته. لکه های خون بر لکه های خون دیگر. حلقه‌ای بر حلقه‌ای دگر.  نام انسانی که تنها  وتنها می خواسته آزاد باشد. خواسته و رای‌اش به حساب آید. و بر پشت هر حلقه، نام‌ ننگین دژخیمی که تکرار می شود.  زنجیره‌ی کشتار، از همان اولین روز انقلاب آغاز شد و هنوز هم ادمه دارد. تا کی اما درخت انقلاب باید با خون جوانان سیراب شود؟ چه زمانی دو حلقه نخستین و آخرین این زنجیر به‌هم می پیوندند، تا حلقه دیگری نتوان بدان افزود؟ 

من هم پدرم!! خنجری در سینه فرورفته دارم. درد می کشم، رنج می برم، با شما همدردم و محتاج همدردی!!  

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 12, 2009

همه دلسرد و غمگین!!

همه دلسرد و غمگین!! 

سفره خالی زِ نان است.
انکه می خواست نان بیاورد،
نان بر سر سفره بیگانگان برد.
نان بیگانگان در روغن!

 خانه تاریک است.
آنکه می خواست خانه روشن کند،
خانه بیگانگان روشن کرد.
چشم بیگانگان روشن!

 همه در بندیم، زندانی.
آنکه می گفت: آزدای میآورم،
فریاد آزادی بهر بیگانگان زد.
دیگران آزاد! 

سفره خالی است.
خانه تاریک.
همه در بندیم و زندانی.
همه دلسرد و غمگین!! 

21 خرداد 1388 ــ 12 ژوییه 2009 بروکسل ــ اردوخانی

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی