نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

بیانیه!

بیانیه!

بیانیه زیر را برای چندی از دوستان و آشنایان فرستادم. ولی متاسفانه آنها به علت ترس از جنبش ها و کشورهای زیر از امضا کردن خود داری کردند. وقتی تلفنی با عمه ام در تهران که بیش از صد سال دارد، صحبت کردم، او گفت: از جانب من به نمایندگی از طرف تمام مادر زنان، مادرشوهران، خواهر شوهران، خواهر زنان، عمه‌ها، و خاله‌های ایرانی امضا کن. و تو هم دیگر هیچ یک از بیانیه‌ها و پتیشن دیگران که همان پته کسی را روی آب ریختن خودمان است را امضا نکن!

متن بیانیه بدین شرح است؛

ما امضا کنندگان بیانیه زیر باکمال تاثر و تاسف به جنبش های سیاسی ــ نظامی وکشورهای زیربه خاطر ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد تبریک می گوییم؛

1 ـ به حماس و حزب الله که با روی کار ماندن محمود احمدی نژاد، کمک های حکومت ایران به آنها همچنان ادمه پیدا خواهد کرد.

2 ـ به دولت اسراییل که با حضور احمدی نژاد در راس حکومت ایران و سخنان بی خردانه اش علیه آن کشور، سبب هر چه بیشتر ترساندن مردم اسراییل، در نتیجه دشمنی با ملت ایران خواهد شد. ضمن آنکه این دولت می تواند با منحرف کردن افکار عمومی غرب به جنایاتش علیه مردم ستم‌دیده فلسطین ادامه داده، پول و اسلحه بیشتری از آمریکا برای دفاع از خود طلب کرده، در حالی که کمترین توجهی به ده ها قطعنامه اعتراضی سازمان ملل علیه خود ندارد.

3 ــ به روسیه که با منزوی شدن ایران در سطح جهانی می تواند به اهداف استعمارگرانه خود به ویژه آرزوی دیرینه اش، دست‌رسی به آبهای گرم خلیج فارس دست یابد.

4 ــ به چین که با تحریم ایران از سوی کشورهای غربی، می تواند تمام بازار ایران را در دست گرفته و تا آنجا که امکان دارد اجناس بنجل خود را به ایران صادر کند.

5 ـ به کشورهای غربی که با ترساندن حکومت‌های عرب به ویژه کشورهای حاشیه خلیج فارس از ایران، می توانند هرچه بیشتر به این کشورها اسلحه صادر کنند.

6 ــ به حکام کشورهای عرب که هر جنایتی می خواهند نسبت به ملت های‌شان روا دارند، در حالی‌که سازمان های حقوق بشری در غرب برای حفظ منافع اقتصادی‌ کشورشان سکوت می کنند.

7 ــ به چپاول گران هموطنم که می توانند هرچه بیشتر پول و طلا از کشور خارج کنند.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ــ ابوالفضل اردوخانی ـ بلژیک
2 ــ عمه جانم ـ ایران:

یکشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۸ ــ ۹ اوت ۲۰۰۹ ـ بروکسل ـ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

مگر گرگ‌‌اید!

مگر گرگ‌‌اید!

گرگِ پیری در بیشه‌ای مرده، شغا‌ل‌ها و کرکس‌ها لاشه اش را دریده و جز مشتی استخوان چیزی از او برجای نمانده. استخوان ها نیز روزی خاک می شوند. گرگهای دیگر بی تفاوت از کنار استخوان ها گذشته و نمی دانند این ها روزی در تنِ گرگی زنده و چالاک آهوان زیادی دریده.
گرگ ها تاریخ ندارند. چون حافظه تاریخی ندارند از گذشته خبری ندارند! آینده هم ندارند. هیچ موجودی برای شان ارزش ندارد جز خود. تنها خود را می بینند و از روی غریزه تا آنجا که می توانند، می درند و توله پس می اندازند.

اما من! یک انسانم. تاریخ دارم. هر بار که کمترین احساس خود پرستی و خود بزرگ بینی وجودم را فرا می گیرد، با حافظه تاریخی‌ام، اسکلت صده‌ها و ده‌ها سال انسان های از دنیا رفته را به یاد می آورم، و خود را روزی چون آنان می بینم. این تجسم سبب می شود که یکباره تمام پلشتی ها همچون پوستی کهنه و متعفن از وجودم بریزد، خود را آزاد احساس می کنم، خدا و سرنوشتم را سپاسگزار باشم که مال و مقامی ندارم تا دیگران مجبور به چاپلوسی‌ام باشند.

اما شما که امروز در ایران به نام خدا حکومت می کنید! برای حفظ مال، مقام و قدرت، خون مردم را در شیشه می کنید، می زنید، می کشید، شکنجه می دهید، زندان می کنید، مال می اندوزید، آیا لحظه ای اندیشیده اید که از شما هم جر مشتی استخوان که آن هم روزی خاک می شود، بر جای نخواهد ماند؟

آنچه می ماند خدمت تان به امروزیان و آیندگان خواهد بود، مگر گرگ اید؟!

16 مرداد 1388 ــ 7 اوت 2009 ـ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

همه باهم اعتراف کنیم!

بیانیه ای نوشتم و آن را برای اعلام همبستگی و امضای هموطنان با زندانیان هم‌میهن در ایران در یکی از پایگاه های میزبانی گذاشتم. (امضا کنید!)

متن بیانیه به این شرح است:

ما آگاهیم به اینکه اعتراف هایی که از هموطنان و فعالین سیاسی-اجتماعی جلوی دوربین های تلویزیونی گرفته شده می شود، با زور، تهدید، تحقیر و شکنجه همراه است. برای ما، این اعتراف ها هیچ گونه اعتباری ندارند. و اعتراف کنندگان نباید در برابر ملت ایران و مردم جهان شرمنده باشند. شرم بر اعتراف گیران!

ما امضا کنندگان این بیانیه برای همبستگی با اعتراف کنندگان به‌طور نمادین به جاسوسی برای اسراییل، آمریکا، انگلیس، فرانسه، آلمان و حتی بنگلادش اعتراف می‌کنیم. و همه با هم اعلام می کنیم که برای سرنگون کردن نظام جمهوری اسلامی از طریق انقلاب مخملی از کشورهای خارجی کمک مالی گرفته ایم.

ما همه مهدی بازرگان، آیت الله شریعتمداری، سعیدی سیرجانی، علی افشاری، عباس عبدی، حسین قاضیان، سیامک پورزند، رامین جهانبگلو، عزت الله سحابی، کیان تاجبخش، علی شاکری، سید محمد ابطحی، محمد عطریانفر، مازیار بهاری، محسن میردامادی، بهزاد نبوی، صفایی فراهانی، رمضان زاده، محسن امین زاده، تاج زاده و هزاران نفر دیگر که تحت شکنجه قرار گرفته، اعتراف کرده و می کنند، هستیم.

این بیانیه را برای دوستان تان بفرستید!

ابوالفضل اردوخانی

بروکسل/2.8.2009–11/5/1388 امضا کنید!


اعتراض می کنم مادر زن سارکوزی از طرف دامادش به من قول 70 ملیون یورو، برای به ثمر رسیدن انقلاب را داده است. صدر عظم آلمان و همچنین سران سایر کشورهای جهان قول های دیگری به من داده اند.

این طرف( یعنی این جانب) به پهنای ( یعنی به عرض) شما می رسانم که علاوه بر اعترافات بالا، بر خریت خودم هم در برابر ملت ایران اعتراف می کنم.

اریک آرتور بلر با نام ادبی جورج اورول نویسنده ی شهير انگلیسی کتاب معروف «قلعه حیوانات»، در رمان دیگر خود با عنوان»1984» از زبان بازجویی در «وزارت عشق» به متهم خود می نویسد: «آوردنت به اینجا صرفا بیرون کشیدن اعتراف یا مجازات نیست! برای این است که شفایت بدهیم. برای آنکه عاقلت سازیم، به جرمهای احمقانه ای که مرتکب شده ای علاقه نداریم، حزب به کردار علاقه ای ندارد. تنها و تنها به اندیشه اهمیت می دهد.

اطاعت کورکورانه حتی تسلیم مذلت بار ما را راضی نمی سازد. ما رافضی را به این دلیل که در مقابل ما مقاومت می کند نمی کشیم. او را به آیین خود در می آوریم ذهن درونی اش را در اختیار می گیریم نه به صورت ظاهری از صمیم قلب و با جان دل هوادارمان می شود. حتی لحظه مرگ هم نمی توانیم اجازه ی انحراف بدهیم. زمانی که کار ما پایان بیابد جز تاسف از کردار خویش و عشق به «ناظر کبیر» بر جای نخواهد ماند.»

موضوع پخش تلویزیونی اعترافات نیروهای منتقد نظام به اولین سالهای انقلاب باز می گردد. اعتراف آجودانهای شاه و نیروهای ساواک. پس از آن آیت الله شریعتمداری به عنوان اولین روحانی ارشد ایرانی مجبور به اعتراف تلویزیونی شد.

در میانه های دهه شصت هم اعترافات مهدی هاشمی در سیمای جمهوری اسلامی پخش شد. این روند همچنان ادامه داشت تا پای روشنفکران نیز به این وادی کشیده شد.

برنامه ی هویت که زیر نظر سعید امامی و با همکاری حسین شریعتمداری ساخته شد یکی از برنامه هایی بود که در جهت خود تخریبی کامل نیروهای دگراندیش گام بر می داشت.

در سالهای بعد عملیات روانی با قتل دگرباشان و دگر اندیشان -موسوم به قتلهای زنجیره ای- شکل تازه ای به خود گرفت و از فاز اعتراف درمانی به قتل درمانی تغییر یافت.

در سالهای اخیر نیز این روند ادامه داشته است. اعترافات علی افشاری، عباس عبدی، حسین قاضیان، سیامک پورزند، رامین جهانبگلو و حتی تنگ نمودن عرصه بر پیرمرد خوشنامی چون عزت الله سحابی تا مجبور به امضای توبه نامه ای علیه فعالیتهای خود شود.

چند ماه پیش بود که فردی با عنوان آیت الله سید محمد حسین کاظمینی بروجردی در رسانه های داخلی و خارجی مطرح شد. ظاهر امر بر این نکته دلالت داشت که او بعلت خوی و رفتارش توانسته بود افراد بسیاری را به عنوان هوادار و جذب نماید. تا جایی که شایع شد در یک مراسم سخنرانی در تهران نزدیک به یکصد هزار نفر حضور یافته اند و این زنگ خطری برای راویان رسمی دین بود که رقیبی تازه یافته بودند. در مقابل فشارهای دادگاه ویژه روحانیت، بروجردی از خود مقاومت نشان داد و مرم بسیاری نیز به حمایت از وی برخواستند. این غائله چهل روزی به طول انجامید تا در اواسط ماه رمضان سال گذشته نیروهای انتظامی با حمله به منزل ایشان و تخریب دیوار خانه های مجاور و با دستگیری صدها نفر از مدافعان آیت الله، ایشان را راهی اوین کرد.

مهندس مهدی بازرگان در آخرین جلسه‌ی دوره‌ی اوّل مجلس شورای اسلامی گفه بود: «… تا دو روز دیگر عمر نخستین مجلس شورای اسلامی که این‌جانب عضو آن بودم و از مزایای این عضویّت، از جمله مصونیّت پارلمانی برخوردار بودم به پایان می‌رسد. از پس‌فردا من نیز مانند بقیّه موکّلینم قابل تعقیب و بازداشت و تأدیب هستم. به همین دلیل نیز با استفاده از فرصتی که رئیس مجلس در اختیار بنده گذاشته‌اند می‌خواهم به اطّلاع برسانم که اگر در روزهای بعد شاهد گردیدید که بنده را بازداشت کردند و بعد با تبلیغات و سر و صدا اعلام نمودند که بنده جهت بعضی توضیحات و روشن نمودن حقایق در تلویزیون ظاهر خواهم شد و در صورتی که دیدید آن شخص حرف‌هایی غیر از سخنان دیروز و امروز می‌زند و مثل طوطی مطالبی را تکرار می‌کند، بدانید و آگاه باشید که آن فرد مهدی بازرگان نیست.»

صدا و سیمای جمهوری اسلامی سال ۱۳۷۵ سلسله برنامه‌هایی با عنوان «هویت» در نقد و حمله به روشنفکران و نویسندگان از شبکه یک سیما پخش کرد. در این برنامه‌ها از اعترافاتی که از سعیدی سیرجانی، عزت الله سحابی، غلامحسین میرزاصالح پخش و تحلیل‌های مورد نظر مقامات دولتی لابلای آن گنجانده می‌شد. گفته شد که این برنامه محصول مشترک صداوسیما و سعید امامی و حسین شریعتمداری (نماینده ولی فقیه و مدیر مسئول فعلی روزنامه کیهان) بوده‌است. پس از رویداد قتل‌های زنجیره‌ای و افشای تخلفات وزارت اطلاعات این برنامه مجددا مورد توجه قرار گرفت. عزت الله سحابی فیلم‌های گرفته شده را پس از ماه‌ها حبس و شکنجه خود و سایر زندانیان دانست. سعیدی سیرجانی در بخشی از این فیلم‌ها رندانه به شکنجه خود اشاره می‌کند: «اونچه که باعث شد من امشب خودم خواهش کنم که بیایند این برنامه را ضبط کنند صحبتی است که از دو روز پیش شروع شده ولی شاید ده دقیقه قبل یک تلنگر سفتی به روح من خورد. می‌خواستم این صحبت را بکنم که این چیزهایی که در طول این مدت من نوشتم، همه رگه‌هایی از لجبازی شدید دارد و شدیدا پشیمانم از این کار.» (هویت موسسه فرهنگی-انتشاراتی حیان، ص ۸۱)

بعدها و پس از نسیمی از آزادی نسبی که در دوران اصلاحات وزید غلامحسین میرزاصالح و عزت الله سحابی و نیز سایر کسانی که در برنامه هویت فیلم‌های اعترافات آن‌ها پخش شده بود فرصتی یافتند تا فاش کنند که چگونه در طول مدت بازداشت‌شان و تحت چه فشارهای جسمی و روحی مجبور به اقرار و سخن گفتن علیه خود شده بودند. بسیاری از کسانی که در بازداشت‌گاه‌های وزارت اطلاعات شروع به اعتراف علیه خود و اعتقادات خود می‌کردند امیدوار بودند به این ترتیب از دست بازجویانی که اختیار جان و مرگ متهمان‌شان را در دست داشتند خلاصی یابند. تقریبا همه کسانی که فیلم و صدا و نوشته‌های اعترافات‌شان در برنامه تلویزیونی هویت پخش شد، آزاد شدند؛ اما علی اکبر سعیدی سیرجانی این بخت را نداشت و در اسارت جان باخت.

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

درخت‌نامه ( شجره نامه) تیر چراغ برق نامه!

درخت‌نامه ( شجره نامه) تیر چراغ برق نامه!

آشنایی به من تلفن کرد و گفت: آقای فلان که از دوستان نزدیک من است، تلفن کرده و گفته از شما خواهش کنم که روز شنبه برای صرف نهار به همراه من به منزل ایشان تشریف بیاورید. پرسیدم آقای فلان کیست؟ گفت؟ اِه! آقای فلان را نمی شناسید؟! پسر فلان الدوله، نوه بهمان الدوله و…! هرچه بهانه آوردم، آشنایم نپذیرفت و اصرار کرد که حتما باید بیایی! و تاکید کرد؛ می ایم دنبالت که با هم برویم.

روز شنبه، ایشان آمدند و با هم به خانه فلان الدوله رفتیم. ویلایی بسیار بزرگ بود، خارج از شهر…، وارد سالن نشیمن بزرگی شدیم که با فرش های ایرانی، تابلوهای نقاشی، اجناس عتیقه وعکس های زیادی از اجداد فلان الدوله تزیین شده بود. گربه ای سفیدِ ایرانی پر پشمِ پیری هم روی یکی از مبل ها لمیده بود، که زیر چشمی ما را نگاه کرد و به هیچ کس هم محل سگ نمی گذاشت! صاحب خانه مرا با تعارف زیاد (که من در پاسخ کم می آوردم.) به چند مهمان دیگر که اکثرا آنها هم فلان الدوله یا از چاکران شان بودند، و همه نیز مسن، معرفی کردند.

شراب بسیار خوب آورده شد، مهمانان از خوبی شراب گفتند. صاحبخانه که در این مورد اطلاعات زیادی داشت، سخنرانی کوتاهی کرد. من به یک جام شراب قناعت کردم و تمنای چایی کردم. (بهترین نوشیدنی برای من چایی، یا دوغ است. نوشیدن یکی دو استکان چایی همان و نشانی آبرزیگاه پرسیدن همان!)

چیزی که در این سالن بیشتر از همه توجه مرا جلب می کرد، تابلویی بزرگ با قاب مینیاتور در اندازه ی 95*135بود که درخت نامه ی کهن سالِ عظیم و پر از شاخ برگ «فلان الدوله» از زمان بوق، تا به حال را نشان می داد. و جای میوه ها، صدها نام که در ابتدا از کیکاوس، بهمن، سیروس و کیقباد آغاز می شد،و به ابنِ کوفت، ابنِ زهرمار و ابنِ فلان ها، می رسید و در پایان به فلان السطنه، فلان الدوله ها و میزبان ما ختم می شد. نام ایشان به سر یکی از شاخه های بالای درخت می رسید. (این را فراموش نکنید.)

جای شما خالی، در اتاق نهارخوری میزی با غذاهای ایرانی بسیار خوبی چیده شد، و ما را به آنجا دعوت فرمودند. من با کم گویی، پرخوری جانانه ای کردم، ولی بقیه در ضمن پر خوری، پر هم از اجداد و خدمات‌شان طی چند هزار سال تاریخ ایران گفتند. پس از نوش جان کردن غذا، برای صرف دسر، چای و قهوه به اتاق میهمان‌خانه باز گشتیم.

در تمام این مدت من ساکت بودم، به غیر از چند پرسش کوتاه چیزی نگفتم. و تمام توجه ام به درخت نامه بود.

وقتی صاحبخانه متوجه نگاه مداوم من به آن شد، شروع کرد به نقالی. از اندازه تابلو و اینکه ساخته ی دست کدام استاد است، گفت تا خدمات یک به یک اجدادش در چه دوره و کدام پادشاه، سلطان و شاهنشاه! گاهی هم که اشتباه می کرد، چاکران! خطای او را مودبانه با عرض پوزش یادآوری می کردند. در این بین گربه با زحمت و افاده

از جایش برخاست و به طرف پنجره رفت. یکی از چاکران پنجره را باز کرد، گربه بیرون رفت. پس از دقایقی پشت پنجره هویدا شد. یک نفر دیگر از جایش برخاست، پنجره را باز کرد، گربه وارد شد، و در جای قبلی اش لم داد. میزبان از نژاد و اصل و نسب گربه هم تعریف کرد.

پس از این نقالی طولانی، یکی از دوله ها گفت: آقای اردوخانی شما خوب و زیاد می نویسید، ولی کم می گویید. راستی با فلان اردوخانی پروفسورِ معروف نسبتی ندارید؟ پاسخ من منفی بود. باز هم نام چند اردوخانی دیگر را که گویا اشخاص مهمی به نطر ایشان بودند، آورد. نسبت و اصل و نصب‌شان را با من، سئوال کرد. من گفتم : هیچ کدام از این اشخاص را نمی شناسم! و تا آنجا که می دانم، نسبتی هم با آنها ندارم. با خنده افزودم: «چه گویم که ناگفتن ام بهتر است، زبان در دهان بند تنبان سر است!» (یک شوک همگانی، همراه با خنده ای زورکی!)

ادامه دادم: من مانند شما، یا این گربه که درخت‌نامه دارد نیستم. که به گربه های کوروش بگویم: «بیدار شوید تا ببینی آخوندها چه گربه کشی به راه انداخته اند! مانند تیر چراغ برق می مانم. هرچند زبان ترکی را فراموش کردم، ولی پدرم ترک بود. مادرم هم تنکابنی. اگر همین طور عقب برویم، علاوه بر ترک و فارس، در رگ های من خونِ کرد، بختیاری، لر، بلوچ، قشقایی، تاجیک و افغان نیز پیدا می شود! اگر بازهم عقب تر برویم، و به «از پس دادیان» و «پیش دادیان» برسیم، بعید نیست که یکی از اجداد من نیز در خدمت کوروش بوده! حالا به او می گویم: بیدار شو که آخوندا به این کشور دست به آب کرده‌اند، به هر حال از اصل نسب خود خبر ندارم. من مانند تیر چراغ برق می‌مانم.

یک نفر با لبخندی پرسید تیر چراغ برق؟

ــ پیش‌ترها، وقتی می خواستم چیزی را به کسی حواله بدهم، تیر چراغ برق، یا منارجنبان اصفهان را حواله می دادم. وقتی فک و فامیل از شهرهای مختلف ایران به تهران برای دیدن ما می آمدند، می بردم‌شان منارجنبان اصفهان را نشان‌شان بدهم. به خدا بیامرز، مشهدی قاسم، سریدار آنجا، هر دفعه پنج زار تا یک تومان می دادم. از بس که مش قاسم من را دیده بود، با هم رفیق شده بودیم. بعضی وقت ها با هم می نشستیم، یک استکان چایی، یا نان و پنیری می خوردیم و گپی می زدیم. مش قاسم فرزندی نداشت، بدین جهت دلبستگی به من پیدا کرده بود، چند دفعه ای گفت: من با منزل (سکینه خانم همسرش.) صحبت کردم، تو بیا پسر ما بشو، این منارجنبان را بعد از مرگ ما اداره کن! این منار تا ابد می‌جنبد و مردم می‌آیند به دیدنش و از آن بالا می‌روند. روانش شاد، نمی دانست این منار هم مثل خیلی چیزهای دیگر مردم یک روزی در اثر فشار زندگی از جنبیدن می افتد!

در پایان گفتم: از تیر چراغ برق حرف زدم. شما درخت‌نامه دارید. ریشه اش از آدم و حوا، شروع می شود. ( حتی گربه تان هم اصل نسب دارد!) بلانسبت شما بعضی ها هم از میمون! مال من مانند تیر چراغ برق توی کوچه مان در تهران می ماند، هر کسی دستش می رسید شب ها یک سیم قاچاقی (برق صلواتی) به آن وصل می کرد. در حقیقت من تیر چراغ برق نامه دارم.

صاحب خانه بعد از تعاف زیاد و گفتن اینکه اختیار دارید آقای اردوخانی، شما سبب افتخار ما هستید، افزود: حتما شما این حرف ها را می نویسید! من با لبخندی پاسخ دادم. او اضافه کرد: اگر مایل هستی من درخت نامه‌ام را همراه با یک کپی از عکس هایم را به شما می دهم تا بنویسید، البته زحمت شما جبران می شود. خنیدیم و گفتم: درباره اش فکر می کنم!

9 مرداد 1388 ـ 30 ژوییه 2009 ـ اردوخانی بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

قهر و آشتی!

قهرو آشتی!

گفت: با تو قهرم، هر آنچه به من داده‌ای، پس می گیری.
آغوش باز کرد. با نگاهی پر مهر در آغوشم گرفت. نوازشم کرد، نوازشم کرد. بوسه‌ها و بوسه‌ها و بوسه‌ها… دستم را گرفت و برد و برد و برد…

گفتم: بیا آشتی کنیم! شاد و خندان به رقص در آمد و گفت: بهتر از این نمی خواهم، بیش از آن نمی خواهم! هر آنچه به من بازگردانده بود، به او بر گرداندم.
این چنین با هم، قهرو آشتی می کنیم!

5 مرداد 1388 ــ 26 ژوییه 2009 ـ بروکسل اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

آنچه بودم، آنچه هستم!

آنچه بودم، آنچه هستم!

این آخرین نوشته من در مورد انتخابات دوره دهم است. روضه خوان و نوحه خوان ها بهتر از من از عهده این کار بر می‌آیند. آنها راحت دروغ می گویند. من از دروغ گفتن می ترسم. می ترسم به خود دروغ بگویم.

در مدت بیش از چهل سال که در خارج زندگی می کنم، هیچ زمانی ایرانی بودن خود را کتمان نکردم. همیشه کوشش کردم کار خلافی نکنم که جرمم را دلیلی بر ایرانی بودنم، بدانند. هرچند من با واژه آبرو مشکل دارم، و برایم بی معنی است، و بیشتر واژه وجدان را معیار می دانم، ولی به گفته همه، نخواسته‌ام آبروی هموطنان را لکه دار کنم.

بارها دیده ام که هموطنان اسم خود را از عباس به آندره، جعفر به جفری و … عوض کرده اند. «ابوالفضل» نامم را هرگز دوست نداشتم، ولی به خاطر احترام به پدر و مادرم که با اعتقادات دینی شان، این نام را برای من انتخاب کرده بودند، هیچ وقت آن را عوض نکردم. هرچند برای اروپایی ها گفتن ابوالفضل بسیار مشکل است. مسخره ترین موضوع موقعی پیش می آید که یک ایرانی خودش را ایتالیایی، یا یونانی، یا آرژانتینی و … معرفی کند.
این موضوع پیش از انقلاب اسلامی، به ویژه قبل از گروگانگیری کارمندان سفارت آمریکا به دست پیروان خط امام اتفاق نمی افتاد. پس از آن در غرب به سر دستگیه آمریکا تبلیغات زیادی برای بدنام کردن ایرانیان آغاز شد. این تبلیغات منفی با فتوای قتل سلمان رُشدی (که سبب شهرت جهانی اش شد) به حداکثر خود رسید.
خانم بتی محمدی نیز از این موقعیت نهاتیت بهره را برد و رمانی به نام «بدون دخترم، هرگز» نوشت ( من هم از آن الهام گرفته و طنزی نوشتم به نام هرگز بدون مادر زنم!) اگر اشتباه نکنم این رمان در سالهای 87-1986 پرفروش‌ترین رمان سال شد. فیلمی هم به همین نام در دهه 90 از روی آن ساخته شد. در این رمان و فیلم بی معنی و ابلهانه ی ضد ایرانی، به بدترین شکلی مورد تمسخر و تحقیر قرار گرفتیم.

همه اینها سبب شد که ایرانیان خارج از کشور احساس خود کوچک بینی کنند، و تعداد کمی با عوض کردن نام خود و یا ملیت، درحقیقت به خود هویت تازه و دروغینی ببخشند.

من بارها با ایرانیانی برخورد کرده ام که می گویند: «ما با ایرانی ها رفت و آمد نمی کنیم.» در پاسخ می گویم: «چه بهتر!»

چند سال پیش وارد محفلی که اغلب اروپایی بودند شدم. یکی از هموطنانم را که می‌شناختم، دیدم. با شوق به طرفش رفتم، سلام و احوالپرسی کردم. او خیلی سریع گفت: «با من فارسی صحبت نکن، چون به اینها گفتم ایتالیایی هستم.» (طرف یک کلمه هم ایتالیایی بلد نبود.)
من که مشروب خور نیستم، و از نمک هم بیزارم، یک لیوان آبجو خواستم، و روی آن مقداری نمک پاشیدم. این کار من توجه چند نفری را جلب کرد. من گفتم ما در ایران آبجو را با نمک می نوشیم! با این کار ابلهانه تنها می خواستم بگویم: «من ایرانی هستم و خواهم بود.» هر کجا که در بین دوستان غیر ایرانی خود هستم، با گفتن طنزی از عبید زاکانی، یا داستان کوتاهی از سعدی خواسته و می خواهم هویت ایرانی خود را نشان بدهم. هیچگاه احساس کوچکی نکردم. و دوستان غربی‌ام، به ویژه طبقه تحصیل کرده همیشه با احترام به فرهنگ ایرانی و ایرانیان نگریسته و می نگرند.

هموطنان داخل کشورم! با انقلاب سبزی که شما بر پا کردید، اندیشه غرب را نسبت به ایرانیان تغیر دادید. دیگر ایرانی تروریست یا گروگانگیر نیست. و هر اشتباه و خلافی که از نظام جمهوری اسلامی سر بزند، یا هر بی خردی که احمدی نژاد و دولت‌مردان دیگر نشان بدهند، به حساب ایرانیان نوشته نخواهد شد. شما با این کار اصالت و هویت ایرانی را بار دگر زنده کردید. از یک طرف به شما شادباش می گویم، و از طرف دیگر برای جان باختگان مان با تمام وجود غمگینم و با شما همدرد.

گفتم: «آنچه بودم، هستم!» هر کسی پیر می شود، تغیر و تحول پیدا می کند، تحت تاثیر محیطی که در آن زندگی می‌کند، قرار می گیرد. من هم متاثر از فرهنگ اروپایی ام، گرچه آنچه بودم، هستم. ایرانی بودم، ایرانی هستم و ایرانی خواهم ماند.

7 مرداد 1388 ــ 28 ژوییه 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 27, 2009

Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 26, 2009

شیخ و پسرک!

شیخ و پسرک! 

شیخ علی با پسرک بازی می کرد،
پسرک را میخنداند،
می دواندش، خود به دنبال او می دوید،
گرگم به هوا بازی می کرد.

شیخ چشم می بست، پسرک قایم می شد.
قایم باشک بازی می کرد.
شیخ عبا باز می کرد، پسرک پشت او مخفی می شد.
پسرک شکلک در می اورد، با دستار شیخ بازی می کرد.
پسرک آرام  پر رو شد، با ریش شیخ بازی می کرد،
شیخ را مسخره می کرد،
شیخ در خیالش همچنان با پسرک بازی می کرد.
همه می گفتتند، پسرک با شیخ بازی می کرد!

 ۴ مرداد 1388 ــ 25 ؤییه 2009 ــ بروکسل ـ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 25, 2009

چه زیباست آزادی

چه زیباست آزادی

 چه زیباست، از بندی رهاییدن،
در کوچه و خیابان دویدن،
درودی شنیدن،
دستی فشردن.
چه زیباست آزادی.

چه زیباست بر بلند گاهی ایستادن،
آسمان  را دیدن،
همراه با وزش باد،
سفر ابرها را دیدن.
چه زیباست آزادی.

 چه زیباست در دشتی دویدن،
پرندگان از جلوی پا پریدن،
پروانه ها، از روی گلی ،
به روی گل دیگر پریدن.
چه زیباست آزادی. 

چه زیباست بر ساحلی ایستادن،
فروغ خورشید را، در دریا دیدن،
قایقی بر موج ها لغزیدن،
رقص پرندگان دریایی را دیدن.
چه زیباست آزادی. 

چه زیباست در انتطار یاری بودن،
روی یار دیدن،
با اشک شوق، به سوی یکدیگر دویدن،
آغوشی در آغوش کشیدن و بوسیدن.
چه زیباست آزادی.  

2 مرداد 1388 ــ 23 ؤوییه 2009 ـ بروکسل ــ اردوخانی

 

نگاشته شده توسط: ordoukhani | ژوئیه 22, 2009

احمدی نژاد انتخاب شده چه کسانی است؟

بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی