نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 29, 2009

نشسته اند و آرام اشک می ریزند!

به مادر و پدرانِ فرزندانی که جان خود را در راهِ آزادی ایران از دست دادند.

زمانی که فرزندم خرسال بود، و می رفتم او را از کودکستان به خانه بیاورم، وقتی به تمام کودکان در حیاط نگاه می کردم، گویی همه آنها کودکان من بودند. میان آنها به دنبال کودک خود می گشتم، تا فرزند خود را بیابم.

موقع برگشتن، چند تایی که راهشان با ما یکی بود، قیل و قال کنان با خود می آوردم، در کوچه، پس کوچه ها زنگ این خانه و آن خانه را می زدم، مادر یا پدر کودکی خندان دم در می آمد، پس از سلام و احوالپرسی کوتاه، همراه با تعارف» بفرمایید تو».
پس از آن تنها با فرزندم، گاهی هم با کودکانی که پدر و مادرشان هنوز سر کار بودند، به خانه بر می گشتم. پس از ساعتی می آمدند و فرزندشان را می بردند.

اکنون که در گورستان کودکان آن روز، جوانان امروز قدم می زنم، به یاد آن روزها در کودکستان می افتم، گویی همه این جوانان، فرزندان من اند. دیگر نمی توانم چند تایی را با خود تا دم خانه شان ببرم. تنها بر سر مزار فرزندم سر به زیر می نشینم و اشک می ریزم. وقتی سر بلند می کنم، می بینم اینجا و آنجا، بر سر گوری، پدر یا مادری، و یا هر دو با هم، بر سر مزاری نشسته اند و در سکوت، آرام اشک می ریزند.

7 آبان 1388 ـ 29 اکتبر 2009 ـ اردوخانی ـ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 24, 2009

خروسی که روش کم شد

یکی بود یکی نبود. توی مزرعه چند تا مرغ خالخالی غشنگ بودن، با یک خروس به اسم ماشاله خان. مرغ ها وقتی می خواستن تخم بذارن و حتی بعد از تخم گذاری قد قدی می کردند که حساب نداشت. ماشاله خان از سر و صدای مرغ ها در تمام روز درعذاب و بود و زجر می بُرد، و فریاد می کشید بر سر مرغها؛ «یک تخم گذاشتن که این همه سر و صدا و داد و بیداد نداره، مگه تخم طلا می ذارین؟!» کاری نداریم به اینکه مرغ ها وقت و بی وقت قوقولی قوقوی ماشاله خان را می شنیدن و هیچی نمی گفتن!

ماشاله خان از سر و صدای مرغ ها داشت دیوونه می شد. هرچی به مرغها می گفت ساکت باشین چاره شون نمی شد. خودتون را بذارین جای یک مرغ! تخم به اون بزرگی کردن درد داره! خوب، وقتی هم کسی درد داره، از درد فریاد می زنه. مرغ ها هم واسه همین، این قدر سر وصدا می کنن، نه برای تبلیغ تخمشون! بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 22, 2009

خبرنگار خَرَکی ما از کلن گزارش می دهد

به تعداد خرهای باغ وحش شهر کلن اضافه شد.
بر اساس این گزارش، دو خر پیشین صاحب یک بچه شدند. پدر، البته چند ماه پیش از زنی دیگر نیز صاحب بچه شده بود.
حالا دو بچه و پدر و مادر به اتفاق در باغ وحش شهر کلن زندگی می کنند.
بچه بزرگتر صدری نام دارد و در29سپتامبر متولد شده و بچه کوچکتر جعفر نام دارد و در یازده اکتبر به دنیا آمده است.

بنا به گفته خبرنگار روزنامه، نژاد این خرها در حال حاضر در حال انقراض است و کلاً بیش از 600 رأس در جهان وجود ندارد. اصل آنها به منطقه شمال ایران (احتمالاً آذربایجان و شاید خلخال که نژاد خرهای آن مشهور است) تعلق دارد.

به عکس‌ها نگاه کنید و کیف کنید از این طراوت و زیبایی.
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 19, 2009

خر باید بود، یا خر مردرند

خسته بودم ازتظاهر و دروغ.خسته. خسته بودم از ریا. خسته بودم از رادیو تلویزیون نشریات، از تبلیغات. خسته بودم از حسادت، از تنفر. خسته بودم از سلام و خدا حافظی. ( پوزش می خواهم، از درود و خدا نگهدار) از احوالپرسی کلیشه وار، از همدمی، از هم غمی. از خود. آرزو می کردم ، کاشکی خری بودم در میان خرها.

با چنین اندیشه ای به خواب رفتم. خواب دیدم در دشتی سر سبز میان گروهی  خرهستم که دور مرا گرفته اند، و با نگاهی شگفت انگیز ، در عین حال تحقیر آمیز مرا نگاه می کنند. خوشحال فریاد زدم من خرم و دلیل به میان آنها آمدن ام گفم. یکی با عر عری گفت: خر که لباس ندارد. با دندن لباس از تن ام کندند. فورا دستم را جلوی الت جنسی ام گرفتم. قهقه اشان به آسمان بلند شد. عرق شرم از پیشانی من سرازیر گشت. یکی گفت: فرقی بین آنچه لای پای تو است و سایر اعضای بدن ات نیست، چرا از عریان کردن آن شرم داری، مگر مال دزدی، یا چیز گران بهایی در بین پا داری که آن را مخفی می کنی. اولین آدم برگ انجیر جلوی خود گرفت، تو نیز مانند او یک ادمی.

گفتم پدرم مرا کره خر صدا می کرد، هر کره خری روزی خر می شود، ایا این دلیل بر خر بودن من نیست. یکی با  تمسخر گفت: شما ادم ها همدیگر را دگتر صدا می کنید. در صورتیکه او به اندازه من خاصیت پشکل ماده خر را نمی داند* یکی را رئیس، او از ریاست تنها زور گویی دزدی را آموخته، و برای حفظ مقامش به هر جنایتی دست می زند. یکی را امیر، که او هم از امیری بیش از رئیس نمی داند. یکی را قاضی، او هم از قضاوت تنها ظلم کردن را آموخته ، و … تو هم ادمی هستی مانند بقیه آدم ها. آرام دورم خالی شد. تنهای تنها ماندم.

غمگین از خواب بیدار شدم، صدایی در گوشم گفت: غم مخور چنین دشتی وجود ندارد. خرها در باغ وحش ها زندانی اند، یا زیر ستم و بار مردمان. بهشت برین وجود ندارد. تنها خر مردرند ها هستند که بر خر مراد سوارند.

خر باید بود، یا خر مرد رند!

*روغن پشکل ماچه الاغ را برای مداوای زخم به کار می بردند.

17مهر 1388 ــ 19  اکتبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 21, 2009

مصاحبه با یک خر ایرانی در باغ اهل ( باغ وحش) کُلن-آلمان

در این چند دهه پس از انقلاب اسلامی در ایران با بسیاری از هموطنانمان که کمتر نشانی از خریت (خرد!) نداشتند، مصاحبه شده، جز خر واقعی ایرانی. و اغلب آنها به جز تعریف از خدمات خود و دروغ  چیزی نگفته اند. بدین جهت

» برای مصاحبه با یکی از خرهای اصیل ایرانی در باغ اهل ( باغ وحش) کلن در کشور آلمان که چند خر ایرانی در آنجا پناهنده اند رفتم . چون زبان «خری» برای شما قابل فهم نیست، من گفته های او را به پارسی ترجمه می کنم. یادآوی می کنم خر با همه دانش و خردمندی‌اش موجودی بسیار فروتن است، و از هرگونه واژه مانند جنابعالی، حضرت اشرف، ارداتمند، نوکرم، چاکرم، استاد و غیره بیزار است. با این وجود من «خر» را استاد خود می دانم. در ضمن اگر میان مصاحبه تیزی رها کرده، دلیل بر بی ادبی‌اش ندانید، بلکه این نشان از آزداگی اوست. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

نامه سر گشاده به (استادم) خر!

نامه سر گشاده به (استادم) خر!

خرکی خردمند مرا بود استاد
بجز راستی هیچ مرا یاد نداد

درود بر تو! ای موجود مهربان، ای بهتر از انسان، ای مظهر آزادگی و آزاد اندیشی خرد!

هر آدمی  زیاد می خورد، می گویند مثل خر می خورد! کی تو بیش از احتیاجت خوردی؟ آدم‌های ابله و نادان، پر گو و تنبل و تن پرور، از وزیر و وکیل و حاکم و پادشاه گرفته تا … را به تو تشبیه می کنند. اما تو کوشا ترینی. تو در تمام تاریخ هیچ کار ابلهانه ای نکردی. تو کاشف خط مستقیم هستی. تو دو بار پایت در چاله نمی‌افتد. در صورتیکه ما آدم‌ها در تاریخ مرتب اشتباهات مان را تکرار کردیم و می کنیم.  من به دلیل توهینی که در دوران تاریخ به تو شده، با تمام وجود از تو پوزش می‌خواهم. و به نشانه احترام، مجسمه‌ات را «تو ای استاد خردمندم» بالای درِ خانه‌ام  نصب کردم.*

 

تو صلح جویی، و مانند اسب، فیل و شتر در هیچ جنگی شرکت نکردی.تو دورو نیستی. تظاهربه هیچ نمی‌کنی تو. برای رسیدن به مقام والای خریت، تملق هیچ نگفتی و تعریف و تمجید هیچ نکردی. تو به درجه ای از فهم رسیدی که زبان تمام خران دنیا را درک می کنی.هیچ زمان ندیدم برای گشودن در دوستی با خران دیگر، از ملیت و مذهبش بپرسی. در جمع شما ندیدم که برای رسیدن به مال و مقام، چاپلوسی خر دیگری را بکنید. موقع خوردن آب در چشمه یا علف در چمن زار با هم جر و بحث نکردید و نجنگیدید. تو نژاد پرست نیستی، و خرهای قبیله خود را به خرهای دیگر ترجیح نمی دهی. بزرگواری تو همین بس، هر بدی که در باره تو می گویند، برویت نمی آوری و راه خود را ادامه میدهی. این بزرگترین درس تو به من است.
ما محتاج تو ایم و تو محتاج هیچ خری نیستی. حتی اگر تن ات بخارد خودت را به درخت، یا  دیوار می مالی. و یا خر غلت می زنی. من هم گاهی این چنین می کنم! مهر در چشمان زیبایت خوانده می شود.

در تمام دوران تاریخ  تو تحمل صدها ناسزا و شلاق، حتی سیخ صاحب ات را تحمل کردی. با یک هین راه افتادی، با یک چش، ایستادی. به یاد داری روزی که با بار پیاز به در خانه ما آمدی، صاحب ات آنقدر به کپل تو سیخ زده بود که زخمی شده بودی. من شیشه مرکورکروم را آوردم، و به کپل ات زدم، و چند تکه نان سنگک با سطلی آب به تو دادم. می دانم که تو آنقدر بزرگواری که گناه آن مرد بیچاره را می بخشی. آخر تو تنها نان آور خانواده او بودی. و آن بیچاره هر بدبختی که از حکومت کشیده بود، تلافی اش را سر تو در
می آورد.

من به دلیل صبر و بزرگواری و گذشت ات، و خدمتی که به بشر کردی، از تو سپاسگزارم. سرافرازم  از اینکه چندی از دوستان که مهرشان شامل حالم می شود، به من می گویند خری! هرچند آگاهم که لیاقت این نسبت را ندارم.
می دانم که تو با شعور تر از آن هستی که این نامه را حمل بر چاپلوسی من کنی، چون می دانی هیچ انتظاری از تو ندارم. تنها خواستم یاد آوری کنم، که من (شاید چندی دیگر) ارزش خدمت های تو را به نوع خود می دانیم. و سکوت تو، صبر تو، گذشت تو، دلیل بر خردمندی توست، نه نادانی!

پیشانی بلندت را که نشانی از هوش و خرد توست می بوسم.

*با مبلغ ناچیز ۱۲۵ یورو نام و تاریخ تولد شما در اندازه  ۱۶ در ۸  روی پلاک آلومینیوم سیاه با خط سپید، نوشته می شود. این نشان خریت شما و قبول خر به عنوان استاد است!

در ضمن هرچه گشتم خر مهره پیدا نکردم. اگر یک گردنبند خر مهره برایم بفرستید، به گردن خود و استادم آویزان خواهم کرد. قبل از فرستادن به گردن خودتان امتحان کنید!
پیشاپیش از شما سپاسگزارم.

از کسانی که به خانه من می آیند خواهش می کنم پیش از ورود به به استادم درود بگویند!

دوستدارت اردوخانی- ۱۲ شهریور ۱۳۸۸- ۳ سپتامبر ۲۰۰۹

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

بازنده ندارد!

بازنده ندارد!

قمار بازی می کنم،
می برم، شاد،
دیگری می بازد، غمگین،
پشیمان!

عشق باری می کنم،
می برم، مست،
دیگری هم می برد،
مست تر از من.
عشق بازی پشیمانی ندارد!!

عشق بازی، بازی دگری است،
بازنده ندارد!!

21 مرداد 1388 ـ 10 ا.ت 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

خونه خدا!؟

خداوندا تو خیلی خونه داری،کنار هر خونه خیلی بی خونه داری!تو هر ده کوره یک خونه داری،
تو هر شهری تو صدها خونه داری.اگر هرشبِ سال، تو یک خونه‌ات بخوابی،بازم چند هزار خونه زیادی میاری!
تو هر خونه یه متولی و یه امام داری.هزاران متملق و دروغگو داری.

خداوندا خونه ات خالیست همیشه،چرا این خونه هیچوقت پر نمیشه؟!خونه ات، مسجد و سیناگوگ و کلیساست،
یا اینکه معبد زرتشت و بوداست.
کنار این خونه ها، صدها گرسنه بی خانمان نشسته. همه از زندگی دست شسته.
جایی که فقیره نداره زیر سرما و گرما یه لونه،می‌خوای چکار کنی این همه خونه؟

خداوندا اگر که تو خدایی،بده به هرکسی یک سرپناهی!شاید که این خونه ها همش چاخانه، واسه اینکه دکان مفت خوران برجا بمونه.

۲۵ مرداد 1388 ــ۱۴ اوت 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

نکند دروغ می گویند؟!

نکند دروغ می گویند؟!

من در شوره زار زاده شدم،
تشنه ام، تشنه!

می گویند: دشتی سر سبز و خرم بوده،
با درختان سر به فلک کشیده،
آهوان زیبا
پرندگان خوش آواز،
پروانه های رنگارنگ،
و گل‌های رنگارنگ
که عطرش مست می کرد.
چشمه های فراوان از کوهساران.
من که ندیدم، تنها شنیدم!

من، جز شوره زار چیزی نمی بینم،
جز خار، اینجا و آنجا گیاهی نمی بینم.
جز مار، ملخ و عقرب، موجودی نمی بینم.

من در شوره زار زاده شدم،
تشنه ام، تشنه!
نکند دروغ می گویند؟!

21 مرداد 1388- 12 اوت 2009- ابوالفضل اردوخانی-بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 6, 2009

تنها برای تو پیانو می زدم

تنها برای تو پیانو می زدم

خسته بودم، خسته. خسته ز خود. خسته ز هرچه می دیدم و می شنیدم. خسته ز خاطراتم که همچو باری بر وجودم سنگینی می کرد. خسته ز هوایی که می بلعیدم و وجودم را مسموم می کرد. بیزاز، بیزار ز خود و هرچه مرا احاطه می کرد.

در چنین حالی تلفن به صدا درآمد. نازنینی، مهربانی، دوستی که صدایش را خوب می شناختم، حالم را پرسید. گفتم آنچه احساس می کردم.
گفت: امشب دو بلیت کنسرت پیانو موتزارت دارم و فلان پانیست معروف هم می نوازد، بیا با هم برویم.
گفتم: حوصله هیچ کس و هیچ کاری ندارم. از او اصرار و از من انکار. بالاخره آمد با هم به کنسرت رفتیم.

سالن کنسرت، نه بزرگ بود  و نه کوچک، ولی با شکوه. ما طبقه همکف، میان سالن، دو سه ردیف مانده به آخر نشستیم.

پس از چه مدتی، نمی دانم؟! این آهنگ پیانو چنان در وجودم رخنه کرد که گویی خستگی از جسم و جانم آرام بیرون می رود. Wolfgang Amadeus Mozart – Piano Concerto No. 21 – Andante

آرام، آرام احساس کردم سبک شدم. جسم بازیچه ای شد در دست روان. بی اختیار از جای برخاستم. چرخان و چرخان به طرف پایین آمدم، تا به دم سن رسیدم. آنجا هم به چرخش ادامه دادم. در آن حال، روشنایی سن گاهی به زیبایی ماه شب چهارده می شد. گاه دگر چون ابروی زیبارویی. چراغ های کم نور سالن کنسرت چون شهابی که از یک جا بر می‌خاست، بر ستاره دیگری فرو می آمد و من از این ستاره به آن ستاره پرواز می کردم.  از پله های کنار سن، مستان و چرخان بر روی سن رفتم و جلوی پیانیست به چرخش ادامه دادم. نمی دانم چه مدت گذشت که پیانیست از نواختن باز ایستاد، حضار آغاز به دست زدن کردند. من هم ز چرخش باز ایستادم. هنوز مست بودم، ز خود بی خود. با دست زدن طولانی حاضرین، پیانیست با اشاره به من، گویی که من همکارش بودم. سپس دست مرا گرفت و کنار پیانو برد، و با لبخندی در حالیکه نگاهش به من بود، آغاز به نواختن قطعه دیگری کرد. گویی تنها برای من می نوازد. پس از اینکه از نواختن دست کشید و مردم دست زدند، او در حالیکه یک دست بر سینه، سر خم می کرد، با دست دگرش به من اشاره می کرد، و بعد به طرفم آمد و دستم را صمیمانه  فشرد.

گفتم اش: شرمنده ز کردارم، ز دیونگی ام. دیوانگی ذاتی است، آموختنی نیست، مکتب ندارد.
گفت شرمنده نباش دیوانه! از لحظه ای که تو برخاستی، من تنها برای تو پیانو می زدم!

21 مرداد 1388 ـ 12 اوت 2009 ـ اردوخانی ـ بروکسل

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی