دیروز!
داداشم، اسلحه به دست، منتطر رهبر،
مادرم سر نماز دعا به جون رهبر،
بابام می گفت» همه شون سر ته یه کرباسن،
من سرگردون!
امروز!
برادرم، تو گور،
برادرم، تو گور،
نوشته شده در شعر
پیش از معرفی به مقام ریاست
پس از تهیه گزارش، آن را به سمع مبارک مقام ریاست، و چند نفر از همکاران نزدیک ایشان رساندم، که مورد محبت همه آنان با پاکتی سر بسته قرار گرفتم.
نوشته شده در طنز
اکبر گنجی در 21 آذر 1388ــ 12 نوامبر 2009، در بروکسل سخنرانی کرد. من هم برای شنیدن سخنان او به محل سخنرانی رفتم.
اکبر گنجی در آغاز سخنرانی گفت: تمام انقلاب ها مانند هم می مانند، و از انقلاب فرانسه تقلید شده اند. ثمره انقلاب جز کشت و کشتار نیست. من از ایشان پرسیدم اگر اگر کسی صد سال پیش از تشتگی فریاد زده، و امروز هم یکی دیگر از تشنگی فریاد بزند، آیا دومی از اولی تقلید کرده؟ پاسخ او همچنان که در علم کلام رسم است، سفسطه رفتن و به پرسش پاسخ ندادن بود. بیشتر بخوانید…
نوشته شده در تحلیل
آشنایی من با عاصمی، از سال 1990 میلادی آغاز شد. در مونیخ به دنبال کتاب فروشی فارسی می گشتم. تصادفا به کتاب فروشی او در پس خانه ای راه پیدا کردم. کتاب «سفرنامه ابراهیم بیک» را خریدم. در ضمن چند تا از داستان هایی که تازه نوشته بودم را برایش خواندم. او مرا تشویق کرد. این چنین دوستی ما آغاز شد. از آن پس، گاهی نوشته های مرا در نشریه «کاوه» چاپ می کرد. دیدار تازه می کردیم و هربار که به بروکسل می آمد، میزبانش بودم. زمانی که کتاب «هرچه بادا باد» که تمامش طنز و هجو بود نوشتم، قصیده بلند بالایی در وصف ام با آغاز (مطلع) زیرین نوشت؛
«ای ابوالفضل اردوخانی، خر خود را خوب می رانی …»
من، «عاصمی» دوست و استادی جایگزین ناپذیر، مردی ادیب و شوخ طبع –که سال ها با خون جگر به انتشار کاوه همت گماشت– را از دست دادم. این برایم فاجعه است. نه تنها برای من، که برای تمام دوستان و دوستدارانش نیز فاجعه است. مرگ او را به تمام بستگان، دوستان و دوستداران او و نشریه کاوه تسلیت می گویم. ما در غم از دست دادن عاصمی با یکدیگر شریک هستیم.
نوشته شده در گاه نوشته ها
نوشته شده در طنز
زمانی که بچه بودم، اگر اشتباهی می کردم، می گفتند: «بچه است، دیوونه است، یه غلطی کرده! بزرگ می شه، یه خورده بیشتر می فهمه.» به دیوانکی ام مرا می بخشیدند.
وقتی که جوانی شدم، اشتباهی مرتکب می شدم، به جوانی ام، به نادانی ام و به دیوانگی ام مرا می بخشیدند.
حالا که پا به سن گذاشته ام، اشتباهاتم، فراموشی ام، گناهانم، خرفتی ام، و… را به پیری و دیوانگی ام، ببخشید.
من که در زندگی زیاد دیوانگی کرده ام. بدین دلیل دیوانگی تو را به آسانی می بخشم. و تو اگر هرگز دیوانه نبوده ای، این خود دیوانگی است، پس دیوانه شو.
*که گفته اند: «منجمی خبر داد فلان روز بارانی می بارد، که هر کس از آن نوشد، دیوانه شود. پادشاه به وزیر امر داد، انباری از آب کردند و درِ آن استوار ساختند، تا با آّب باران نیامیزد. بارن موعد بیامد، و مردمان مملکت از آن بیاشامیدند، و جملگی دیوانه شدند، مگر پادشاه و وزیر که با آب ذخیره همچنان عاقل مانده و در اعمال و اقوال دیوانگان به حیرت و اسف می نگریستند. عاقبت شاه از مشاهده آن اوضاع به جان آمده، وبه وزیر گفت؛ مرا بیش از این طاقت و تحمل نمانده، و نزدیک است خود را هلاک سازم. وزیر گفت؛ هلاک کردن خویش نمی باید، ما نیز چون آنان شویم و مشکلات از پیش برخیزد. شاه گفت؛ چگونه آنان توان شد؟ وزیر گفت؛ از همان آب ما نیز بیاشامیم! پادشاه رضا داد و چنین کردند. و چون آن دو نیز دیوانه شدند، از رنج و تعب پیشین بیاسودند.» پس دیوانه شو.
چون به درِ خانه زنگی شوی ـ روی چو گلنارت چون غار کن ( ناصر خسرو)
*امثال حکم دهخدا جلد 2
18 آذر 1388 ــ 9 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی
نوشته شده در داستان کوتاه
نوشته شده در داستان کوتاه
دریغا که وحشیان، هنوز هم مست از شراب هزاران سال پیش، دست به کشت و کشتار می زنند!
30 آبان 1388 ــ 22 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی
نوشته شده در کوتاه گفتار
نوشته شده در داستان کوتاه
طنزهایم،
نوشته شده در شعر
دیدگاه های تازه