نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 30, 2009

نوش، نوش، نوش!

در ابتدای هستی، از آسمان شراب می بارید. از رودخانه ها شراب به دریا سرازیر می شد. دریاها از شراب ناب پر می بود. دیوانگان می نوشیدند، مست و دیوانه تر می شدند. سر از پای نشناخته، عاشق بودند، عاشق تر می شدند.

صیاد مست، صید مست تر. صیاد و صید، عاشق و معشوق می شدند.

جمعی وحشی شراب می نوشیدند، وحشی بودند، وحشی تر می شدند. دست به کشت و کشتار خود و دیوانگان می زدند. چون چنین دید پرودگار، شراب بر آنها حرام کرد. فرمان داد به ابرهای سیاه، باران ببارند. در رودخانه ها  آب جاری شد. در دریا آب جای شراب را گرفت.

دیوانگان غمگین شدند. پروردگار چون دیوانگان غمگین بدید، پیام داد، به کس مگویید و غم مخورید، بنوشید و بر خاک ریزید، که شراب ارغوانی در رگ تاک از بهر شما روان کرده ام. نوش، نوش، نوش!

دریغا که وحشیان، هنوز هم مست از شراب هزاران سال پیش، دست به کشت و کشتار می زنند!

30 آبان 1388 ــ 22 نوامبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 25, 2009

یک زنده ی مرده!

من مرده ام، اما راه می روم، حرف می زنم، می نویسم، کتاب می خوانم و غذا می خورم. مانند شما زندگان همه کار می کنم. به راستی یک زنده مرده ام.
من چهلمین روز درگذشت پدرم به دنیا آمدم. مادرم به خاطر شوهر روانشادش، نام او «علی اصغر» را روی من گذاشت. و مرا نذر «علی اصغر،* باب الحوایج» کرد. پیش از من هم دو دختر و یک پسر زاییده بود، که آنها قبل از یک سالگی درگذشته بودند. مادرم به من شیر نداد. دکترها گفته بودند که شیرش عوره دارد، بدین جهت فرزندان قبلی اش مردند، برایم در آن سالها که شیر خشک حکم کیمیا داشت، آن هم در شهر کوچک ما، با هزار زحمت شیر خشک تهیه می کرد. زن های بستگان و آشنایان هم، پستان پرشیرشان را از من دریغ نمی کردند. بدین طریق من خیلی برادر و خواهر دارم که تنها با خوردن شیر مادرشان با آنها برادر شدم. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 21, 2009

من، سایه خویشم!

اگر می خواهی مرا بشناسی،

بدانی کیستم؟

لبان خندانم،

چهره شادم،

نبین!

طنزهایم،

شوخی هایم را فراموش کن.
به سایه ام بنگر،

ببین،

ببین، چگونه سر در گریبان،

غمگین، آرام اشک در درون می ریزم.

من، سایه خویشم!

16 آبان 1388 ــ 7نوامبر 2009 ـ بروکسل ـ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 13, 2009

چگونه نویسنده گربه می شود؟

ده سالی بود که محمود آقا را دورا دور می شناختم. با هم سلام و علیکی داشتیم. شغلش خرید و فروش اتومبیل است. می گفت: «شب خسته به خانه می آیم، مشغول تماشای تلویزیوین می شوم. حوصله خواندن کتاب متاب ندارم.» تمام آگاهی سیاسی و علمی ایشان از تلویزیون های ایران و فارسی های خارج از کشور بود.

در حدود سه سال پیش زنگ تلفن به صدا در آمد. محمود آقا بود. پس از سلام و احوالپرسی، شروع کرد به تعریف از کتاب های منً؛ که شما واقعا نویسنده خوبی هستید، ما قدر نویسندگانمان را نمی دانیم، ووو. مرا با اصرار  برای روز یکشنبه ای به نهار در خانه اش دعوت کرد.

هرچقدر بهانه آوردم نپذیرفت و گفت: «حتما شما ما را قابل نمی دانید، ما همیشه به شما  ارادت داشتیم، حالا به ما افتخار بدهید و تشریف بیاورید.» و خیلی تعارف های دیگر که من همیشه در پاسخ کم می آورم. بالاخره پذیرفتم و روز معین به خانه ایشان رفتم. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | نوامبر 9, 2009

نیاز به عشق داشتم و نمی دانستم!

کیومرث را سالها با چهره ای افسرده و گوشه‌گیر می دیدم. تنها کسی بودم که با او رابطه دوستی داشت.

می دانستم فتانه که با دو دخترش از این فرار کرده با کیومرث ازدواج مصلحتی کرد تا بتواند اجازه اقامت بگیرد. آنها در یک خانه با هم زندگی می کردند، ولی هیچ وقت جایی با هم دیده نمی شدند. اصلا در بین ایرانیان دیده نمی شدند. می دانستم، خودش برایم گفته بود؛ کیومرث مهندس برق از دانشگاه تهران بود، مردی اهل کتاب، سالها در مقام های مهم در ایران کار می کرد. چند سال پس از انقلاب خود را بازنشسته کرده، هر چه داشته فروخته، و به اینجا آمده، حالا در یک شرکت بلژیکی که از ایران می شناخت کار می کند. هرگز ازدواج نکرده بود، این اولین بار بود، آن هم مصلحتی، به خاطر کمک به فتانه و دخترهایش. او اغلب از سرنوشت گله می کرد، ولی هیچوقت از کسی کمترین گله‌ای نداشت. بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 29, 2009

نشسته اند و آرام اشک می ریزند!

به مادر و پدرانِ فرزندانی که جان خود را در راهِ آزادی ایران از دست دادند.

زمانی که فرزندم خرسال بود، و می رفتم او را از کودکستان به خانه بیاورم، وقتی به تمام کودکان در حیاط نگاه می کردم، گویی همه آنها کودکان من بودند. میان آنها به دنبال کودک خود می گشتم، تا فرزند خود را بیابم.

موقع برگشتن، چند تایی که راهشان با ما یکی بود، قیل و قال کنان با خود می آوردم، در کوچه، پس کوچه ها زنگ این خانه و آن خانه را می زدم، مادر یا پدر کودکی خندان دم در می آمد، پس از سلام و احوالپرسی کوتاه، همراه با تعارف» بفرمایید تو».
پس از آن تنها با فرزندم، گاهی هم با کودکانی که پدر و مادرشان هنوز سر کار بودند، به خانه بر می گشتم. پس از ساعتی می آمدند و فرزندشان را می بردند.

اکنون که در گورستان کودکان آن روز، جوانان امروز قدم می زنم، به یاد آن روزها در کودکستان می افتم، گویی همه این جوانان، فرزندان من اند. دیگر نمی توانم چند تایی را با خود تا دم خانه شان ببرم. تنها بر سر مزار فرزندم سر به زیر می نشینم و اشک می ریزم. وقتی سر بلند می کنم، می بینم اینجا و آنجا، بر سر گوری، پدر یا مادری، و یا هر دو با هم، بر سر مزاری نشسته اند و در سکوت، آرام اشک می ریزند.

7 آبان 1388 ـ 29 اکتبر 2009 ـ اردوخانی ـ بروکسل

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 24, 2009

خروسی که روش کم شد

یکی بود یکی نبود. توی مزرعه چند تا مرغ خالخالی غشنگ بودن، با یک خروس به اسم ماشاله خان. مرغ ها وقتی می خواستن تخم بذارن و حتی بعد از تخم گذاری قد قدی می کردند که حساب نداشت. ماشاله خان از سر و صدای مرغ ها در تمام روز درعذاب و بود و زجر می بُرد، و فریاد می کشید بر سر مرغها؛ «یک تخم گذاشتن که این همه سر و صدا و داد و بیداد نداره، مگه تخم طلا می ذارین؟!» کاری نداریم به اینکه مرغ ها وقت و بی وقت قوقولی قوقوی ماشاله خان را می شنیدن و هیچی نمی گفتن!

ماشاله خان از سر و صدای مرغ ها داشت دیوونه می شد. هرچی به مرغها می گفت ساکت باشین چاره شون نمی شد. خودتون را بذارین جای یک مرغ! تخم به اون بزرگی کردن درد داره! خوب، وقتی هم کسی درد داره، از درد فریاد می زنه. مرغ ها هم واسه همین، این قدر سر وصدا می کنن، نه برای تبلیغ تخمشون! بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 22, 2009

خبرنگار خَرَکی ما از کلن گزارش می دهد

به تعداد خرهای باغ وحش شهر کلن اضافه شد.
بر اساس این گزارش، دو خر پیشین صاحب یک بچه شدند. پدر، البته چند ماه پیش از زنی دیگر نیز صاحب بچه شده بود.
حالا دو بچه و پدر و مادر به اتفاق در باغ وحش شهر کلن زندگی می کنند.
بچه بزرگتر صدری نام دارد و در29سپتامبر متولد شده و بچه کوچکتر جعفر نام دارد و در یازده اکتبر به دنیا آمده است.

بنا به گفته خبرنگار روزنامه، نژاد این خرها در حال حاضر در حال انقراض است و کلاً بیش از 600 رأس در جهان وجود ندارد. اصل آنها به منطقه شمال ایران (احتمالاً آذربایجان و شاید خلخال که نژاد خرهای آن مشهور است) تعلق دارد.

به عکس‌ها نگاه کنید و کیف کنید از این طراوت و زیبایی.
بیشتر بخوانید…

نگاشته شده توسط: ordoukhani | اکتبر 19, 2009

خر باید بود، یا خر مردرند

خسته بودم ازتظاهر و دروغ.خسته. خسته بودم از ریا. خسته بودم از رادیو تلویزیون نشریات، از تبلیغات. خسته بودم از حسادت، از تنفر. خسته بودم از سلام و خدا حافظی. ( پوزش می خواهم، از درود و خدا نگهدار) از احوالپرسی کلیشه وار، از همدمی، از هم غمی. از خود. آرزو می کردم ، کاشکی خری بودم در میان خرها.

با چنین اندیشه ای به خواب رفتم. خواب دیدم در دشتی سر سبز میان گروهی  خرهستم که دور مرا گرفته اند، و با نگاهی شگفت انگیز ، در عین حال تحقیر آمیز مرا نگاه می کنند. خوشحال فریاد زدم من خرم و دلیل به میان آنها آمدن ام گفم. یکی با عر عری گفت: خر که لباس ندارد. با دندن لباس از تن ام کندند. فورا دستم را جلوی الت جنسی ام گرفتم. قهقه اشان به آسمان بلند شد. عرق شرم از پیشانی من سرازیر گشت. یکی گفت: فرقی بین آنچه لای پای تو است و سایر اعضای بدن ات نیست، چرا از عریان کردن آن شرم داری، مگر مال دزدی، یا چیز گران بهایی در بین پا داری که آن را مخفی می کنی. اولین آدم برگ انجیر جلوی خود گرفت، تو نیز مانند او یک ادمی.

گفتم پدرم مرا کره خر صدا می کرد، هر کره خری روزی خر می شود، ایا این دلیل بر خر بودن من نیست. یکی با  تمسخر گفت: شما ادم ها همدیگر را دگتر صدا می کنید. در صورتیکه او به اندازه من خاصیت پشکل ماده خر را نمی داند* یکی را رئیس، او از ریاست تنها زور گویی دزدی را آموخته، و برای حفظ مقامش به هر جنایتی دست می زند. یکی را امیر، که او هم از امیری بیش از رئیس نمی داند. یکی را قاضی، او هم از قضاوت تنها ظلم کردن را آموخته ، و … تو هم ادمی هستی مانند بقیه آدم ها. آرام دورم خالی شد. تنهای تنها ماندم.

غمگین از خواب بیدار شدم، صدایی در گوشم گفت: غم مخور چنین دشتی وجود ندارد. خرها در باغ وحش ها زندانی اند، یا زیر ستم و بار مردمان. بهشت برین وجود ندارد. تنها خر مردرند ها هستند که بر خر مراد سوارند.

خر باید بود، یا خر مرد رند!

*روغن پشکل ماچه الاغ را برای مداوای زخم به کار می بردند.

17مهر 1388 ــ 19  اکتبر 2009 ــ بروکسل ــ اردوخانی

نگاشته شده توسط: ordoukhani | سپتامبر 21, 2009

مصاحبه با یک خر ایرانی در باغ اهل ( باغ وحش) کُلن-آلمان

در این چند دهه پس از انقلاب اسلامی در ایران با بسیاری از هموطنانمان که کمتر نشانی از خریت (خرد!) نداشتند، مصاحبه شده، جز خر واقعی ایرانی. و اغلب آنها به جز تعریف از خدمات خود و دروغ  چیزی نگفته اند. بدین جهت

» برای مصاحبه با یکی از خرهای اصیل ایرانی در باغ اهل ( باغ وحش) کلن در کشور آلمان که چند خر ایرانی در آنجا پناهنده اند رفتم . چون زبان «خری» برای شما قابل فهم نیست، من گفته های او را به پارسی ترجمه می کنم. یادآوی می کنم خر با همه دانش و خردمندی‌اش موجودی بسیار فروتن است، و از هرگونه واژه مانند جنابعالی، حضرت اشرف، ارداتمند، نوکرم، چاکرم، استاد و غیره بیزار است. با این وجود من «خر» را استاد خود می دانم. در ضمن اگر میان مصاحبه تیزی رها کرده، دلیل بر بی ادبی‌اش ندانید، بلکه این نشان از آزداگی اوست. بیشتر بخوانید…

« Newer Posts - Older Posts »

دسته‌بندی